زاویه دید

(محمد جواد غلامرضاکاشی)

Monday، October 31، 2005                                                                         

 مناسک روشنفکران دینی ‏

روشنفکران دینی بسیار تلاش کرده‌اند تا روایت خود از دین را با مناسک دینی نیز همراه کنند. چرا که ‏خود در می‌یابند روایتشان از دین نمی‌تواند فاقد مناسک باشد. دین بی مناسک فاقد موضوعیت ‏اجتماعی است. اهتمام به مراسم سوگواری روشنفکرانه در ایام محرم و مراسم شب‌های احیا در ماه ‏رمضان از جمله این تلاش‌ها بوده است. امسال در یکی از همین مراسم شب‌های احیاء که در کانون ‏توحید برگزار شده بود، شرکت کردم. بسیاری از مظاهر آن البته با نوع سنتی‌اش متفاوت بود. از جمله ‏آنکه:‏
‏1.‏ این مراسم به غایت گسسته بود. جمعیت کثیری که عموماً از میان نسل جوان نیز بودند، حضور ‏یافته‌ بودند. صندلی‌ها پر بود. زن و مرد و دختر و پسر کنار یکدیگر نشسته بودند. سخنران روایت ‏خود از نظریه عدالت را که تلفیقی از نظریات جان رالز و رابرت نوزیک بود، با روایتی دقیق و ‏موشکافانه عرضه می‌کرد. من بیشتر به مردم توجه می‌کردم. در میان جمعیتی که در نزدیکی من ‏نشسته بودند و در دیدرس من قرار داشتند، موارد متعددی از گفتگوهای درگوشی را مشاهده ‏کردم. چند تن از دختر خانم‌ها کتاب‌های دعا در دست داشتند و برای خود گرم خواندن دعای ‏جوشن کبیر بودند. کسانی نیز مرتب از جای خود برمی‌خاستند، می‌رفتند و دقایقی چند ‏بازمی‌گشتند. انگار این جماعت در چنین شبی پای ماندن در خانه را ندارند، مراسم سنتی ‏شب‌های احیا برایشان دلچسب نیست. در این مکان گرد هم آمده‌اند، اما گویی این مراسم نیز ‏چنگی به دل کسی نمی‌زند. جمعیت به نحوی شگفت گسسته بود. بیش از ده سال است که من ‏شاهد چنین صحنه‌هایی در مراسم جمعی روشنفکران دینی هستم. مراسم سوگ و مراسم دعا، ‏تنها بهانه‌هایی برای بحث و گفتگوهای سیاسی است. گاهی شاهد خواندن دعا نیز بوده‌ام اما ‏تصنع چنان مراسمی چندان است که آدمی احساس می‌کند این جماعت بهتر است به همان ‏بحث و فحص‌های روشنفکرانه که از او ساخته است، قناعت کند. ‏
‏2.‏ مراسم به غایت ساده بود. در نوع سنتی، شما همواره به تناسب موقع و موضوع مراسم، با ‏برنامه‌ها، گفتارها و نمادهای خاص مواجهید. اما مراسم روشنفکرانه کلیشه‌ای است که در انجام ‏یک سخنرانی و پرسش و پاسخ محدود می‌شود. ‏
‏3.‏ مراسم فاقد روح عاطفی مناسک دینی بود. بازتولید حس روشنفکرانه در چنان مراسمی مستلزم ‏معقولیت و بحث و فحص‌های عقلانی است. در مراسم سنتی گاه بحث و فحص‌های عقلانی نیز در ‏می‌گیرد اما این همه بهانه‌ای است برای تولید فضای عاطفی و حسانی. مراسم مذکور، انگار غایتی ‏جز تولید ارتباطاتی معقول را دنبال نمی‌کرد: ارتباطاتی معقول، سخنانی عقل پسند و پرهیز از هر ‏آنچه معطوف به عواطف عامیانه باشد. ‏

در مجموع به نظر می‌رسد که روشنفکران دینی دست کم تا جایی که من پس از انقلاب شاهد آن ‏بوده‌ام توفیقی در جایگزینی الگویی از مناسک روشنفکرانه نداشته‌اند تا آن را جایگزین الگوهای سنتی ‏کنند. ‏
آنچه بدیهی است وجود جماعتی است که مراسم سنتی پاسخگوی نیازشان نیست. اما روشنفکران نیز ‏گویی تنها امکانی برای سرگرمی این جماعت فراهم آورده‌اند تا در چنان شب‌هایی که امکان ماندن در ‏خانه نیز نیست، گرد هم آیند. ‏

Sunday، October 30، 2005                                                                         

 باروی بی برگ

در آن باروی بی برگ ‏
سارگاری عقل، آدمی را در ناسازه زندگی تنها و سرگشته رها می‌کند
و خداوند از فرط نبودش ظاهر است

همه چیز در انتظار یک ابتلاست

Saturday، October 29، 2005                                                                         

 ایمان، دین و امر سیاسی ‏

گوهر ایمان جستجوی عاشقانه است
گوهر دین دانایی
و گوهر سیاست قدرت
عشق همواره در گوهر خود فردانی و توام با ابهام است. ‏
گوهر دانایی روشنی و انسجام درونی و قدرت اقناع است ‏
و قدرت سیاسی در گوهر خود بازتولید ارتباط توام با اقتدار‏

سیاست قادر نیست از قدرت ایمان تغذیه کند، مگر به وساطت دین که ایمان را در ظرف نهادهای ‏ادراکی و اجتماعی خود نهادمند می‌کند و به خصلت جستجوگرانه آن پایان می‌بخشد. ‏
‏ اما جستجوی ایمانی قادر است بی واسطه مقوله دین، در امر سیاسی ظاهر شود. چرا که مومن توجه به ‏دیگری را در مسیر جسجوی خداوند می‌یابد. توجه به دیگری، و مسئولیت نسبت به او، نقطه ورود مومن ‏است به حیطه امر سیاسی. ‏
دین ظاهر شده در عرصه سیاسی، در ظرف دانایی خود حقیقتی را حمل می‌کند که سامان سیاسی ‏نمی‌تواند به آن بی اعتنا بماند.‏
جستجوگر ایمان اما، همواره در ابهام حرکت می‌کند. به این معنا، مسئول است بی آنکه حامل حقیقتی ‏باشد. ‏

پی نوشت: البته هیچ حیات مومنانه‌ای نیست که به نحوی در الگویی از دین تجسد نیابد. اما مساله آن ‏است که دین در حیات برزخی خود میان جستجوی مومنانه و عرصه سیاست، به کدامیک بیشتر متکی ‏است. ‏

Friday، October 28، 2005                                                                         

 ناسازه میان منطق ایمانی و منطق سیاسی ‏

دوستان به بخش کامنت‌های یادداشت قبلی – بازگشت از ایدئولوژی به فرهنگ – رجوع کنید. در آنجا ‏بحث مهمی میان من و صاحب وبلاگ ذوالقرنین درگرفته است. من فکر می‌کنم باید بازی مومنانه از ‏بازی امر سیاسی تفکیک شود. ایشان تصور می‌کنند در مقاطعی ممکن است میان این دوبازی تعارضی ‏درگیرد. به این معنا که مومن بخواهد حقیقت خود را در جامعه مصلحت مدار دمکراتیک تحقق دهد. ‏آنگاه ایشان مرا متهم می‌کنند که چنان مومنی را تروریست خواهم خواند. بنده اجمالاً پاسخ‌هایی به نظرم ‏می‌رسد: ‏
‏1.‏ فرض تداخل ناقض اساس بحث است. کسی که با تمسک به وجه ایمانی‌اش دست به عمل ‏سیاسی می‌زند، پیشاپیش دو حوزه سیاست و ایمان را در هم آمیخته است. به عبارتی تمایز ‏منطق میان این دو حوزه را نپذیرفته است. به عبارتی دیگر حقیقتی که در حوزه دینی، به اقدام ‏در حوزه سیاست انجامیده و مصالح آن را زیرپانهاده، بر تقدم حوزه دین بر سیاست متکی است. ‏بنابراین شما با گفتاری مواجهید که به هیچ روی منطق تمایز این دو حوزه را گردن ننهاده ‏است. بنابراین اصولاً از بحث ما خارج است. ‏
‏2.‏ ایمانی که به کنش خاص سیاسی راه می‌برد، ایمانی دانایی محور است. به این معنا که فرد با ‏استناد به نظامی از دانایی که آن را مقدس انگاشته، انجام یک رفتار سیاسی را نتیجه می‌گیرد. به ‏این ترتیب نظامی از دانایی است که میان حوزه دین و سیاست ارتباطی منطقی برقرار کرده ‏است. در حالیکه پیش شرط تمایز گذاری میان حوزه ایمانی و سیاسی آن است که اگر دانایی ‏در حوزه سیاست، یک پیش شرط اصلی و اولیه است، در حوزه ایمانی یک امر ثانوی است. از ‏یک امر زیبایی شاختی و شهودی که در دغدغه‌های وجود شناختی فردانی جاری است، ‏نمی‌توان بی هیچ واسطه به یک ضرورت عمل در حوزه سیاست دست یافت. ‏
‏3.‏ اقدام سیاسی علی الاصول یک اقدام جمعی است، در حالیکه مقوله ایمان الزاماً در حوزه ‏دغدغه‌ها و جستجوهای فردانی است. حقیقت ایمانی در حوزه سیاست ظهور پیدا نمی‌کند، بلکه ‏دیانت است که در حوزه سیاست ظاهر می‌شود، چرا که وجه هویت بخش و جمعی ایمانیات، ‏در دین تجلی می‌کند. دین بخواهیم یا نخواهیم پیشاپیش نسبت‌های وثیقی با حوزه قدرت و ‏سیاست دارد. دین در نسبت با امر سیاست، نهاد قدرت و استیلاست و در نسبت با جوهر ایمانی، ‏نهاد تبلور بخشنده دغدغه‌‌های وجود شناختی. شما از نسبت دین و سیاست سخن می‌گوئید و حق ‏دارید که ناسازگاری‌‌های آن را گوشزد کنید. اما من از نسبت میان ایمان و امر سیاسی سخن ‏می‌گویم که به سادگی منطق متفاوت آنها با هم نمی‌آمیزد. ‏
‏4.‏ البته در تحلیل نهایی می‌توان گفت، تفاوت منطق این دوبازی به معنای کاربست دو نظام ‏متفاوت هنجارگذار در هر کدام نیز هست. ممکن است فردی را در حوزه ایمانی‌ بستائیم اگرچه ‏در بازی سیاست او را یک تروریست بخوانیم. تروریست بودن او معیار قضاوت پیرامون وجه ‏مومنانه فرد نیست، چنانکه وجه ایمانی او نیز تصدیق کننده تروریسم نیست.‏

یی نوشت: گرچه از تمایز میان دو منطق امر مومنانه و امر سیاسی سخن گفتم، اما در عین حال، از تمایز ‏میان این دو حوزه، همان روایت سکولاریستی متعارف را در نظر ندارم، بلکه به خلاف، به نحوی از ‏ارتباط قائلم که در یادداشت‌های بعدی به آن خواهم پرداخت. چنان نسبتی میان امر مومنانه و امر ‏سیاسی، آنگاه به هیچ روی با مقوله مصالح سیاسی ناسازگار نخواهد افتاد. ‏

Wednesday، October 26، 2005                                                                         

 بازگشت از ایدئولوژی به فرهنگ ‏

دوست عزیز، صاحب وبلاگ ذوالقرنین، کل نوشته‌های وبلاگ بنده را موضوع یادداشتی نقادانه قرار ‏داده‌اند. ایشان می‌نویسند " از نظر من وبلاگ زاويه ي ديد ، صرفاً رسانه‌اي براي شرح و نشر زاويه‌ي ‏ديد نویسنده آن نيست بل فرصتي است براي نگريستن وی در خود و تأمل در نفس خويش تا از اين ‏طريق به طور همزمان بسازد و كشف كند زاويه ي ديداش را." این عبارت بیش از همه بر دل بنده ‏نشست. به درستی چنین است. ‏
بنده مضمون کلی نقد ایشان را در این عبارت خلاصه می‌کنم که: " او خسته از تفسير ماركسيستي و ‏اصالت جمعي از اسلام و ايمان است و مي‌خواهد تفسير ليبرالي و فردگرايانه را جايگزين آن سازد. شايد ‏به ظرفيت و محدوديت و موقعيت ايدئولوژيكي انديشه و كارش هم واقف باشد يعني بداند ايمان مد ‏نظرش، خداي شخصي شده و كالاهاي توليدي معنوي‌اش صرفاً ميان بورژواهاي اتميزه شده‌ي بي‌هويت ‏خريدار دارد كه در اين دنياي مجازي به دنبال خدا مي‌گردند." ‏
آنچه من با آن در این وبلاگ می‌ستیزم، همان چیزی است که شما تحت عنوان "پاسخگویی به نیازهای ‏دم دستی و فوری سیاسی" از آن یاد کرده‌اید. امری که می‌توان تحت عنوان ایدئولوژیک اندیشی از آن ‏یاد کرد. اما ایدئولوژیک اندیشی منحصر به روایتی نیست که شما تحت عنوان اصالت جمعی از آن یاد ‏کرده‌اید. یادداشت‌های متعددی در این وبلاگ مصداق سخن بنده است که معضل اساسی ما در شرایط ‏امروز، روایت‌های لیبرالی است که با محوریت بخشی به یک عقل توسعه طلب، دعوی استیلا بر همه ‏حوزه‌های خصوصی و عمومی ما را دارد. این عقلانیت با محوری کردن خواست دمکراسی در عرصه ‏سیاسی، مدعی است همه چیز باید از داوری یک عقلانیت بگذرد تا راه برای دمکراسی در عرصه سیاسی ‏گشوده شود. ‏
محوریت دمکراسی و خصلت جامعیت و فراگیری این عقلانیت به نظر بنده، روی دیگر سکه همان ‏قرائت ایدئولوژیکی است که مصالح سیاسی دیگر را در کانون جای داده بود و همه ساحات انسانی را در ‏صف قرار داده بود تا همه از منطق آن مصلحت جمعی پیروی کنند. بنده رویاروی نگاه ایدئولوژیک ‏قرار دارم و از فردانیت سخن گفتم. اما تنها روایت نقاد قرائت‌‌های ایدئولوژیک و مدافع فردانیت، ‏لیبرالیسم نیست، رویکردهای پدیدارشناختی و اگزیستانسیالیستی نیز چنان نقشی را عهده دار بودند. ‏روایت‌هایی که اتفاقاً به خدمت احیای روایت‌های چپ در آمدند. ‏
اما مساله بنده نه لیبرالیسم و نه اگزیستانسیالیسم است. مساله توجه به این نکته است که چگونه در این ‏تنازعات ایدئولوژیک، ساحات بنیادی و وجودشناختی که دین می‌تواند در گوهر خود یکی از ‏عرصه‌های ظهور آن باشد، نادیده انگاشته شده است. تقدم امر روزآمد سیاسی، مبنای تصمیم و معیار ‏تعیین تکلیف همه ذخائر و منابع معنابخش فرهنگی ما شده‌اند. ‏
تلاش شریعتی بیرون آوردن اسلام از حوزه فرهنگ به ایدئولوژی بود. نقادان او نیز کم و بیش دین را ‏در شاکله ایدئولوژیک‌اش حفظ کرده‌اند تا همچنان امکان نقد آن محفوظ باشد. این تقدم امر روزآمد ‏سیاسی، بر کدام مبنای فلسفی و اخلاقی استوار است؟ این اولویت، سرانجام به استحاله مبانی معنابخش ‏فرهنگی انجامیده است که حاصل آن تجزیه فرهنگی، انسداد نسبی فضای گفتگو میان نسل‌ها و انحطاط ‏اخلاقی است. چنان است که گروهی به قول شما مجذوب خواست‌های روزآمد طبقات متوسط و مدرن‌، ‏در کافی شاپ‌ها و بازارهای خرید، ادای تجدد و تمدن در می‌آورند. گروهی نیز به روایت‌های ‏بنیادگرایانه پناه آورده‌اند و کثیری نیز در فضای خلاء معنا دست و پا می‌زنند. ‏
تصور بنده آن است که مسیری معکوس دکتر شریعتی را باید در دستور کار قرار داد و آن، به عرصه ‏فرهنگ بازگردانیدن حوزه دغدغه‌های دینی است. تلاشی که الزاماً مترادف جدا کردن دین از حوزه ‏سیاست نیز نیست. اما سیاست نقطه عزیمت فهم و تعریف دین نیست. آنچه هم در روایت اصالت جمعی ‏از اسلام و هم در روایت لیبرال از آن، یک نقطه اشتراک محسوب می‌شود، خدمت به آنچیزی است که ‏در عرصه عمومی یک معضل معرفی شده است. در محور نشانیدن امر عمومی، و فراخوان همه امور ‏اجتماعی و فردی برای حل آن، به هیچ روی با منطق حیات اجتماعی مدرن که مستلزم به رسمیت ‏شناختن منطق متنوع حوزه‌های متنوع حیات انسانی است، همخوانی ندارد. ‏

Tuesday، October 25، 2005                                                                         

 هوس مرگ و نسیم بی کرانگی

هوس مرگ، همواره گشاینده راهی تازه به زندگی است. ‏

ما هماره به واسطه امیالمان با جهان پیوند یافته‌ایم
خواست‌های ما جهان را کوچک می‌کند، در حد و اندازه‌های خواست ما

جهان پدیدار شده در آینه امیال، هیجان آفرین است. ‏
و هیجان سکه‌ای است که یکسوی آن شوق وافر است ‏
هوس مرگ آن سوی شوق وافر این جهان کوچک است: احساس خفقان و تنگی جهان

هوس مرگ ما را به گشودن پنجره‌ها فرامی‌خواند

تجربه مهربانی یکی از همین پنجره‌هاست
مهربانی دل‌انگیز است ‏
چرا که تجربه برون رفت از جهان تنگی است که پنجره‌ای به جهان خارج نمی‌گشاید. ‏
مهربانی فرصتی برای دمیدن نسیم بی کرانگی است. ‏

Sunday، October 23، 2005                                                                         

 استیلا و استعلای عرصه سیاسی

ایمانی را پشت سرگذاشته‌ام و اینک جستجو گر ایمانی تازه‌ام.‏
ایمانی که پشت سر گذاشتم با ناسازه و معضله‌ای بنیادی روبرو بود: در فضای چنان ایمانی، من در ‏زمین بودم اما زمین مامن ایمان نبود. من در زمین بودم اما در زمین بودگی‌ام عین کفر و لعن و نفرت ‏بود. من در زمین بودم و تحقق ایمان را در نبود در حال، نبود در فردانگی، نبود در موقعیت خاص ‏مکانی، نبود در خواست‌ها و تمنیات طبیعی و بدنی خود جستجو می‌کردم. ایمانی که مرا با خود بیگانه ‏می‌ساخت. ایمانی که یکسره گریز از خود را به ارمغان می‌آورد. ایمانی که نیازمند و ملتزم به استعلایی ‏ناممکن برای من در آن سنین جوانی بود: استعلای از زمین و موقعیت خاص. در همان عنفوان جوانیم ‏سیاست از راه رسید و این معضله در عرصه سیاست حل شد. ‏
ایدئولوگ‌ها و سیاست‌مدارها آن استعلای ناممکن را ممکن ساختند. ایدئولوژی به موقعیت خاص ‏فردی، مکانی، زمانی و بدنی من، بعد بخشید. همه چیز ابعاد بزرگ پیدا کرد. من به ما بدل شد. من در ‏شمار گروهی درآمدم که هم عمق تاریخی داشت، هم تحقق امروزین و هم افقی روشن درآینده. این ‏ما، رویاروی یک دیگران نیرومند بود که آنها نیز، هم عمق تاریخی داشتند، هم تحقق فعلیت یافته در ‏حال، و هم افقی روشن در آینده. برای من رابطه این ما با آنها، دائر مدار تفسیر همه چیز بود. تفسیر ‏کننده جهان، تاریخ و فردا. تفسیر کننده حقیقت. دائر مدار گردش زمان و آمدن شب و روز. ‏
جهان تنها از یک زخم بزرگ در رنج بود. رویارویی این ما با آنها. و همه چیز در انتظار تعیین تکلیف ‏ما با آنها. اما چه چیز بیش از این می‌توانست امنیت آفرین باشد که فردای تاریخ، سرانجام به استیلای ‏ما بر آنها و نابودی آنها خواهد انجامید. یک جنگ نهایی فیصله بخش. من اینچنین به مدد این ما، به ‏نحوی از وضعیت خاص فردانگی و بدنی خود استعلا یافتم و به ایمانی گرم دست یافته بودم. ‏
محل استقرار من به مدد آن ما، از مکان خاصی که بدنم اشغال کرده بود استعلا می‌یافت. من نه در ‏اینجای خاص فردی بلکه در یک فضای همه جایی حضور داشتم همه جایی که تنها بعد جغرافیایی ‏نداشت بلکه بعدی تاریخی نیز داشت. هم در هر جای مهم دیروز و هم در هر صحنه تعیین کننده فردا ‏حضور داشتم. مرزهای معین کننده من از گوشت و پوست من فراتر می‌رفت و به یک هیکل نیرومند و ‏تاریخ ساز می‌پیوست. چه حرارت و گرمایی داشت آن ایمان !‏
استعلای ایدئولوژیک، آن ناسازه ایمانی را حل کرده بود. چرا که برای یک موقعیت خاص، امکانی ‏برای استعلا فراهم آمده بود. بودم اما من نبودم. بودم اما در کالبد این بدن نبودم. خود را قطره‌ای از یک ‏بیکرانه می‌یافتم. ‏
اما فضای استعلای ایدئولوژیک در عین حال، فضای استیلای دیگران بود. آن استعلا، در عین حال در ‏یک استیلا بعد زمینی پیدا کرده بود. سلطه، در کلمه‌ها، در نمادها، در مفاهیم، در الگوهای پوشش، در ‏سلایق استاندارد شده و در انتخاب‌های خاص، در هنجارگذاری‌های عمومی، در مناسک جمعی، و ‏حتی در معانی که به گل و طبیعت و رنگ‌ها و امواج دریا نسبت داده می شد، پنهان شده بود. یا به عبارتی دیگر، استیلا، در ‏اینهمه قدسیت یافته بود. ‏
برای چون منی که در آن استعلا احساس رستگاری در عرصه سیاست می‌کرد، توجه به نسبت میان آن ‏استعلا و این استیلا چه خلاء بزرگی به همراه آورد. من در مراحل گوناگون زندگی‌ام بارها به این ‏نسبت وقوف یافتم اما به نحوی دیگر دوباره به دامان آن استعلا پناه بردم. به عبارتی همواره از یک ‏استعلای منتهی به یک استیلای خاص، به استعلای دیگری پناه می‌بردم که در بدو امر تصور می‌رفت ‏بی رابطه با استیلاست. باور به آنکه اصولاً در این زمینه هر استعلایی ترجمان یک استیلاست، سالیانی ‏زمان می‌خواست. ‏
اینک جستجو گر ایمانی تازه‌ام. با تکیه بر آن تجربیات اینک در می‌یابم ایمان به راستی یک جستجوی ‏مستمر است. جستجوی، در متن زندگی. جستجوی در احساس‌های کوچک فردی. جستجو دراینجا، ‏در نسبت من با دیگری و ....‏

Friday، October 21، 2005                                                                         

 ما همیشه فرهیخته‌ایم

ما روشنفکران می‌خوانیم
یک مقاله یا کتاب تازه، دریچه‌ای گشوده به یک افق تازه است
چه بسا با خواندن یک یادداشت کوتاه، عقیده‌ای را ترک می‌گوئیم و باوری تازه اتخاذ می‌کنیم
هر مقاله و یادداشت، امکانی تازه برای انسجام بخشی به ذهن ماست
ذهن انسجام یافته نشان از فرهیختگی ما دارد و حقانیت ما ‏

مردم اما زندگی می‌کنند
عقاید مردم نسبتی با امکان‌های واقعی زندگی و طرح‌های عملی‌شان یافته است. ‏
زندگی همواره آشکار کننده ناسازگاری‌ها و کاستی‌هاست
در چشم ما روشنفکران مردم در بستر این ناسازگاری‌ها، حقیر و شایسته ترحم می‌نمایند

صورت‌های انسجام یافته ذهن ما گاهی افق‌های جاذبه افکنی پیش چشم مردم می‌گشاید
آنها در انسجام ذهنی ما حل قطعی ناسازه‌ها و کاستی‌ها را گمان می‌برند. ‏
آنگاه زمان آن فراخواهد رسید که ذهن ما به ماده زندگی آنها بدل شود
و افقی تازه از ناسازگاری‌ها و کاستی‌ها را پدید آورد

ما دوباره می‌خوانیم، ‏
همه چیز را در سویه تازه‌ای مشاهده می‌کنیم
به انسجام تازه‌ای می‌رسیم ‏
ما دوباره بر مسند فرهیختگی تکیه می‌زنیم
و مردم در ناسازه‌های زندگی شایسته ترحم می‌نمایند. ‏

Thursday، October 20، 2005                                                                         

 هوس، عشق و ایمان‏

ما همواره در حصار خویشتنیم
دست کم چنین تصور می‌کنیم
آگاهی دائر مدار این حصار است
می‌دانیم کیستیم، می‌دانیم چه می‌خواهیم، می‌دانیم به کجا می‌رویم و ....‏
و این همه دانستن، حصاری است میان من و تو که گاه می‌دانم کیستی، و می‌دانم چه می‌خواهی و گاه ‏نمی‌دانم
حصارهای خویشتن و حصارهای آگاهی همه چیز را در نظم متعارف و قابل پیش بینی سامان ‏می‌بخشند
اما گاه حصارها فرو می‌ریزند
این زمانی است که چیزی نیرومندتر از آگاهی حضور می‌یابد
معجزه رابطه‌ها اینچنین بر حصارها ترک می‌اندازد
هوس اینچنین است، عشق نیز
یکباره همه چیز فرومی‌ریزد: کیستی‌ها یکباره از دست می‌روند ‏
آگاهی مرکز و نظام خود را از دست می‌دهد و تسلیم هزار توی بی سامان عشق و هوس، این سو و آن ‏سو می‌شود. ‏
آگوستین که می‌گفت ایمان بیاور تا بدانی، چنین نسبتی را میان فرد و خداوند جستجو می‌کرد
به همین معناست که ایمان تنها یک حادثه ناگهانی است
کسانی مجاری بروز چنان حوادثی را سد کرده‌اند که نه تنها آدمیان را در حصار آگاهی می‌خواهند
بلکه متوقع آن هستند که از حصار آگاهی خویش نیز به در آئیم و در حصار آگاهی آنان فروشویم

Tuesday، October 18، 2005                                                                         

 خداوند باز می‌گردد

خداوند در تصور نمی‌گنجد
اما در عین حال هر کس تصوری از خداوند دارد
تصور هر کس از خداوند، خدای نزول کرده در جهان شخصی اوست
خداوند خانه کرده در هر جهان شخصی، نسبتی با احساس‌ها، آرزوها، خاطرات و دغدغه‌های فرد دارد
فرد اما دگرگون می‌شود
خدای نازل شده در جهان شخصی همیشه با دگرگونی فرد، دگرگون نمی‌شود
چنان است که گاه خداوند در جهان شخصی افراد، فاقد معنی، منسوخ و کهنه می‌شود. ‏
اما خداوند بازگشت خود به جهان شخصی افراد را در گسست‌های و ناراستی‌های ناگزیر زندگی تعبیه ‏کرده است. ‏
خداوند اینچنین چهره تازه می کند

Monday، October 17، 2005                                                                         

 عبور از نقطه صفر خود

عبور یکی از واژگان هویت بخش در این سال‌ها بوده است. افراد همواره بر مبنای عبور یا عدم عبور از ‏امری، به دو گروه طبقه بندی شده‌اند. ‏
برخی از خاتمی عبور کرده‌ بودند. کسانی هنوز در او مانده بودند. ‏
کسانی از شریعتی عبور می‌کردند، گروهی هنوز در او ساکن بودند
فردی اعلام می‌کند از روشنفکری دینی عبور کرده است، دیگری هنوز بر دلبستگی خود تاکید می‌کند ‏
کسانی در حال عبور از دین‌اند، کسانی ...‏
آنها که عبور می‌کنند، هویت خود را از عبور کسب می‌کنند. ‏
آن که هر روز از امری عبور می‌کند، سرانجام روزی باید به این پرسش پاسخ دهد که عابر خود کیست
سکونت کننده نیز سرانجام باید به این پرسش پاسخ دهد که سکونت کننده خود کیست‏
آن عابر و این ساکن هر دو در نقطه صفر "خود" به هویتی دست یافته‌اند. ‏
عبور و سکونت هنگامی موضوعیت دارد که پیشاپیش عبور کننده و ساکن، مستقل از محل عبور یا ‏سکونت خود، موضوعیت داشته باشند
آنگاه هر منزلی شایسته سکونت و در عین حال مستحق عبور است. ‏
فرد موضوعیت یافته، خود را با دستچین آنچه در آن سکونت کرده بازمی‌آفریند، و به این ترتیب از ‏سکونت‌گاه خود عبور می‌کند. ‏

Sunday، October 16، 2005                                                                         

 ‏وجه انسانی شده خداوند ‏

خداوند قادر متعال است. ‏
پس فاقد هر سرشتی است ‏
چرا که سرشت محدود کننده قدرت اوست
اگر مهربانی سرشت اوست، پس قادر به نامهربانی نخواهد بود. ‏
اما هر گونه ادراک در باب وجودی که فاقد سرشت است یک دروغ و آگاهی گمراه کننده است. ‏
اما انسان همواره از خداوند ادراکی داشته و به این ترتیب سرشتی به او نسبت داده است
خدا با سرشتی که آدمی به او نسبت می‌دهد به جهان انسانی هبوط می‌کند و به این معنا صورت انسانی ‏به خود می‌گیرد. ‏
به این معنا، حیات دینی همواره دست به گریبان نزاعی دامنگیر است میان خدای انسان ساخته، و ‏خدایی که همواره بر امکان آگاهی آدمی پوشیده است. ‏
خداوند لاجرم با وجه انسانی شده‌اش درآگاهی آدمی پدیدار می‌شود. وجه انسانی شده خداوند به همه ‏زیبایی‌‌ها و زشتی‌های حیات آدمی آلوده است. گاهی از زشتی‌های خدای انسانی شده به زبیایی‌هایش ‏پناه می‌‌بریم و در هر دو حال به خدای انسان ساخته پناه جسته‌ایم. ‏
خداوند تنها در گسست‌های عمیق حیات انسانی‌، وجه انسانی شده خود را منهدم می‌کند. ‏

Saturday، October 15، 2005                                                                         

 غزالي از زبان غزالي

دوست عزیز و دانشمند جناب آقای دکتر حسین سلیمی دانشیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی علامه طباطبایی، مدنهاست موضوع یادداشت بنده تحت عنوان دلوز و غزالی را مورد نقد قرار می دهند. سرانجام قرار شد لطف کنند موضع نقد خود را طی یک یادداشت برای بنده بنویسند شاید دوستان دیگری نیز باشند که بخواهند در این گفتگو مشارکت کنند
به نظر مي رسد بسياري از تعبيرهايي كه از بزرگان انديشه ديني مي شود بيش از آن كه ‏مبتني بر متن و انديشه و بيان خود آنان باشد،نشات گرفته از ذهنيت هاي متفكران امروزي ‏است كه بر آنان حمل مي شود . غزالي بزرگ نيز از جمله اين انديشمندان است كه اولا ‏به دليل آنكه جوهر دين را در نه در فقه و شريعت كه در عرفان و طريقت مي داند و ثانيا ‏به دليل تقابلش با سنت فلسفي يوناني امروز هم مورد استناد روشنفكران فقه گريز عارف ‏مسلك است و هم مورد توجه عقل گريزان سنت گرا . اما غزالي در بنياد انديشه اش با آنچه ‏اين و آن بر او حمل مي كنند تا اندازه اي متفاوت است . جوهر تفكر او آنچنان كه در ‏كيمياي سعادت مي گويد بر همان تفكيك سنتي ميان جسم و روح يا ظاهر و باطن بنا شده ‏است . انفكاكي كه هم در سنت فكري باطنيان و اسماعيلياني است كه غزالي خود را منتقد ‏آنها مي دانست و هم در انديشه فلاسفه اي كه متا فيزيك را از فيزيك تفكيك مي كردندو ‏غزالي در تاريخ انديشه بيشتر با برانداختن بنياد تفكر آنان شناخته مي شود . او هم احياء ‏العلوم را و هم كيمياي سعادت را با اين بيان آغاز مي كند كه :‏
‏" اگر خواهي خود را بشناسي ، بدان كه تو را كه آفريدند از دو چيز آفريدند : يكي از كالبد ‏ظاهر است كه آن را تن گويند و وي را به چشم ظاهر بتوان ديد و ديگر معني باطن كه آن ‏را نفس گويند و جان گويند و آن را به بصيرت باطن بتوان شناخت و به چشم ظاهر نتوان ‏ديد . "‏
به بيان غزالي جهان مادي كه همان عالم ظاهر است با حس و عقل قابل شناخت است و ‏حوايج اين جهاني را از راه همين شناخت ظاهر و دانستن قواعد همين دنياي ماده مي توان ‏براورد . او دل را پادشاه و فرمانرواي وجود انسان مي داند چون دل روزنه انسان به ‏جهان معني و غير مادي است.اما عقل از نظر غزالي خدمتگزار و وزير دل است و يكسره ‏از دايره شناخت خارج نيست . عقل است كه حواس را به استخدام در مي آورد تا زندگاني ‏اين جهان را امكان پذير سازد و اگر در خدمت دل باشد موجبات سعادت اخروي را هم ‏فراهم مي كند .‏ ‏ ‏
در حوزه سياست غزالي باز بر همين تفكيك پاي مي فشرد . او يك جا سياست رابه معني ‏دستيابي به طريق رسيدن به سعادت اخروي مي داند و از همين رو نيز آن را به چهار ‏طبقه سياست پيامبران و حاكمان و علما و واعظان تقسيم مي كند كه هر يك به گونه اي راه ‏سعادت اخروي براي انسان مي گشايند . ‏ ‏ اما در حوزه سياست به يكباره عقل و قواعد ‏علت و معلولي و شناخت متعارف ومبتني بر تجربه و حس را منكر نمي شود و آن را از ‏دايره انديشه انساني خارج نمي كند. به بيان او :‏
‏"اصل دنيا در سه چيز است – طعام و لباس و مسكن – اصل صناعتها كه ضرورت آدمي ‏است نيز سه چيز است : برزيگري و جولاهي و بنايي ....و چون همه اينها پديد آمد ايشان ‏را به معاونت يكديگر حاجت بود ....پس ميان ايشان معاملتي پديدار آمد و كه از آن ‏خصومتها خاست ،كه هر كس به حق خويش رضا نمي داد و قصد يكديگر مي كردند . پس ‏به سه نوع ديگر حاجت افتاد از صناعات : يكي صناعت سياست و سلطنت و ديگر ‏صناعت قضا و حكومت و ديگر صناعت فقه كه بدان قانون وساطت ميان خلق بدانند ‏‏...خلق در ميان آن اصل خويشتن گم كردند و ندانستند كه اصل اول اين همه سه چيز است ‏و بيش نبود :طعام و لباس و مسكن. "‏
بنا بر اين غزالي نيزبراي سياست ساحتي اين جهاني قايل است كه با حس و عقل شناختني ‏است و از جنس بازي هاي زباني و تدبيرهاي ناشناخته و خلق الساعه الهي نيست. مگر ‏انسان بخواهد پاي از عالم جسم و ظاهر فراتر نهد و به عالم علوي و ساحت دل چنگ بزند ‏كه داستان ديگري است و حتي معني ديگري از سياست و معني مي دهد كه براي مردمان ‏عادي گفتني نيست. بر اين مبني شايد ديگر به راحتي نتوان فهم كساني چون دلوز و غزالي ‏را به هم تشبيه كرد. غزالي كه هنوز در تفكيك يوناني و بعدها اسلامي شده وجود انسان به ‏سه قوه شهوت و غضب و عقل متكي است و لگام زدن بر دو تاي اول را شرط شناخت ‏مي داند چندان با انديشمنداني كه جهان انساني را بر ساخته بازي ها و يا ساختارهاي زباني ‏مي دانند هم خوان و هم داستان نيستند.‏
‏ حسين سليمي ‏

Friday، October 14، 2005                                                                         

 خداوند و خیابان ‏

حیرت ناشی از گسیختگی‌ها در شبکه عادات، تجلی خداوند است
چنان است که خدا به مثابه آن دیگری عظیم، در طرد و نفی ظهور می‌یابد
تجربه فردی آن تجلی، در شمار عالی‌ترین تجربه‌های زندگی است. ‏
اما انقلاب، چنان تجربتی در سطح جمعی بود
تجربه جمعی حضور خداوند در خیابان و اراده مردم

خداوند در خیابان حضور یافت چنانکه حتی نان و شربت مردم نیز بوی خداوند می‌داد
اما خدایی که در نان و شربت حضور یافت، بعدها به بهای همان نان و شربت در بازار قدرت مبادله شد.‏
به تدریج خداوند، پشتوانه تثبیت نظامی از قواعد و عادات شد
خشونت ماحصل چنان تجربتی بود

خشونت سرآغاز گسیختگی‌هاست
اما گسیختگی‌ها، نه تجلی ظهور خداوند که خلاء شگرفی است
گویی به قول نیچه کسانی خداوند را کشته‌اند
و هراس ناشی از این جنایت هولناک،
افق‌های پیش روی را بیش از پیش هراسناک کرده است. ‏
خیابان در انتظار قومی است که گناه قتل خداوند را بر گردن دارند
با هم چه خواهند کرد کسانی که خداوند را کشته‌اند؟

Monday، October 10، 2005                                                                         

 روشنفکری و منطق زندگی ‏

روشنفکران به ویژه هنگامی که فعال سیاسی نیز هستند، از طرح‌های بزرگی که برای یک قوم و ملت در ‏سرمی‌پرورانند، و در کلام و نوشتار تبلیغ می‌کنند، کسب وجاهت می‌کنند و حتی نان می‌خورند. ‏
مردم اما نان و نام خود را وامدار طرح‌های کوچکند، طرح‌هایی در حد و اندازه‌های چهاردیوار خانه‌شان.‏
طرح‌های بزرگ توفیق نخواهد یافت، مگر آنکه یک چشم انداز دست یافتنی ترسیم شود، و چنان ‏وانمایی شود که گویا برای توفیق به همه چیز اندیشیده شده است. و این چنین است که روشنفکر و ‏فعال سیاسی، برای همه پرسشها، پاسخهای آماده دارد. ‏
پاسخ آماده برای همه پرسش‌ها در عین حال نیازمند تبعیت همه چیز از یک منطق واحد است: اقتصاد، ‏سیاست، دین، نطم خانوادگی، ساختار شخصیتی ، الگوی تربیتی، مصرف فرهنگی و ... ‏
به کار بستن منطق‌ واحد در امور متکثر ضرورت و صدق طرح‌های بزرگ را بیشتر اثبات می‌کند. میل ‏بیشتری نیز بر می‌انگیزد. ‏
اما مردم که در کار طرح‌های کوچکند، بیش از روشنفکران قادرند منطق متکثر امور را در حوزه‌های ‏متنوع دریابند. این چنین است که کم و بیش در حیات خصوصی خود نیز موفق‌تر از روشنفکران‌اند. ‏
شاید ضروری باشد تعامل میان روشنفکران و مردم را از این چشم انداز نیز مشاهده کنیم. گاهی ‏روشنفکران برای مدتی کوتاه توفیق پیدا می‌کنند که مردم را جذب منطق فراگیر و سازگار خود کنند، ‏اما در دراز مدت این منطق متکثر زندگی است که بر ساختار یکسان ساز و منطق عقلانی روشنفکران ‏تفوق پیدا می‌کند. ‏

 چهره رسانه‌ای شده و وبلاگ
امروز حالی برای نوشتن ندارم الا در باب خود این وبلاگ که هر روز به نوشتنم می‌خواند. ‏
قریب به دو ماه است که به همت دوست عزیزم دکتر یونس شکرخواه، وبلاگ دار شده‌ام.‏
نوشتن در روزنامه و نشریات، یا سخنرانی در محافل گوناگون، همواره در خدمت چهره‌ رسانه‌ای شده ‏آدمی است. ‏
آدمی را به آدابی متناسب با آن وادار می‌کند. در الگوی ارتباطات آنچنانی، آشنایی‌های رسمی، تو را به ‏رفتاری مودبانه، سرد، احتیاط مستمر در کلام و رفتار می‌خواند. ‏
اما وبلاگ علی الاصول باید نزدیک تر به خود فرد چنانکه در خانه است باشد
من البته به این معنا، به طبع وبلاگ عمل نکرده‌ام
اما طبع وبلاگ، و مراجعان ناآشنای آن گرمای خاصی پدید می‌آورد. ‏
گویا کسانی در فراغت خویش، در بیرونی خانه تو حضور یافته‌اند. دمی نشسته‌اند و رفته‌اند. ‏
حتی اگر مرده ریگ آن نیم چهره رسانه‌ای شده، مانع از استقبال صمیمی تو شده باشد. ‏

Saturday، October 08، 2005                                                                         

 روشنفکر پوپولیست، روشنفکر متواضع ‏

یادداشت اینجانب تحت عنوان مردم و روشنفکران، شاید به قول سیبستان تلخ بود. دکتر فاضلی طنین تلخ آن ‏یادداشت را ناشی از عدم توجه به یک امر طبیعی می‌انگارد: "اگر این طور نبود که روشنفکران فرزند زمانه ‏باشند، و روح زمانه شان را حمل کنند جامعه شناسان معرفت دیگر حرفی برای گفتن نداشتند." ‏
دکتر حسین سلیمی همان فرض نخست آن یادداشت، مبنی بر آنکه مردم در عرصه سیاسی با توهماتی برانگیخته ‏می شوند که روشنفکران می‌پراکنند موافق نیست: "آیا به راستی ذهنیت مردم را روشنفکران بر می سازند و یا ‏آنان بر باد برخاسته از گفتارهای جامعه می نشینند؟ " ‏
اگر در مقام عرضه یک نظر دقیق تر بودم، نه به راستی چنان تلخ به صحنه می‌نگرم، نه منکر آنم که نسبتی میان ‏روشنفکر و روح زمانه‌اش وجود دارد، و نه سیاست را صرفاً تبادل توهمات می‌انگارم. ‏
غلو و یکجانبه نگری بنده در آن یادداشت، تنها تذکری برای ضرورت گشودن منظرگاهی است که نشان دهد، به ‏راستی روشنفکران در موقعیتی فرادست ننشسته‌اند. اینطور نیست که جامعه دردمند است و روشنفکران طبیبانی ‏که گاه درست می‌بینند و گاه نادرست. بلکه روشنفکران خود بخشی از درد و گاهی عین دردند. به قول فوکو ‏نشستنگاهی بیرون از شبکه قدرت وجود ندارد، آنها با توان نوشتن و گفتن، بخشی از منازعه قدرتند. ‏
صرفاً جهت بیرون رفتن از سخن انتزاعی چند مثال می‌زنم. مشارکت در اولین بیانیته تحلیلی خود پس از شکست ‏در انتخابات، به مشکلاتی اشاره کرد که مانع از دیده شدن مسائل مربوط به طبقات فرودست توسط این حزب بود. ‏این نحوه تحلیل ناظر بر همان تصوری است که گویا روشنفکر در موضعی فرادست نشسته است و قرار است همه ‏چیز را ببیند. ‏
به تحلیل‌های روشنفکران پس از ماجرای انتخابات توجه کنید، همه اصلاح طلبان را با صفت آنها خطاب می‌کنند و ‏مرتب گوشزد می‌کنند که از همان روز اول دیده بودند و به " آنها" گفته بودند اما به نحو دیگر عمل شد. این آنها ‏که همه با آن مرزبندی می‌کنند، کیستند؟ اما مسئله این است که اگر قرار باشد یک تجربه نشانگر کج و کوج دیدن ‏روشنفکران باشد، پس تکلیف آن خردی که بر آن تکیه زده‌اند و از آن موضع همه عالم را زیر نظر گرفته‌اند چه ‏خواهد شد؟ ‏
بنده دست کم در این وبلاگ کمتر علاقه مند به وجوه سیاسی ماجرا هستم، مسئله بنده گشودن باب گفتگویی در باب ‏روشنفکران به مثابه یک پدیده اجتماعی است. موضع آنها نحوه خاصی از دیدن امور را ایجاب می‌کند. بیائید یک ‏بار نیز این نحوه خاص دیدن را به موقعیت خاص آنها و نحوه گذران زندگی شان مرتبط بدانیم. شاید آنچه را با ‏گفتاری عام بیان می‌کنند و آنچه را به مثابه یک حقیقت عینی مورد اشاره قرار می‌دهند، عزم و آرمان‌هاشان، ‏مسئله خاص آنها باشد که به دلیل قدرت تولید سخن آنها، به یک مسئله عام بدل می‌شود. بدل شدن یک مسئله خاص ‏به مسئله عمومی، هم درک مسائل عمومی را دشوار می‌کند و هم حل مسئله همان گروه خاص را. ‏
روشنفکر ضروری است اندکی نسبت به دعوی خردی که از آن کسب منزلت می‌کند، شکاک باشد تا بتواند ‏متواضع تر ببیند و متواضع تر سخن بگوید. ‏
روشنفکر متواضع آنگاه روشنفکر پوپولیست نخواهد بود. روشنفکر پوپولیست در فضای رکود سیاسی توازن خود ‏را از دست می‌دهد. ‏

نکته اول: بنده حساب خود را از روشنفکران جدا نکرده‌ام. ‏
نکته دوم: از روشنفکر تعریف بوردیویی را در نظر دارم که ناظر به هر مولد کلام در عرصه منازعات سیاسی ‏است و به این معنا دانشگاهی و حوزوی را شامل می‌شود ‏

 خداوند زنده و فراسوی فهم ‏

در روایت فهم بنیاد از خداوند، خداوند در چنبره آگاهی آدمی انجماد یافته است. در این روایت جهان و ‏انسان نیز پیشاپیش در آگاهی خداوند منجمدند. ‏
اما در متن زندگی و حیات مومنانه، خداوند همواره موضوعی نو شونده است. چرا که هر لحظه به حسب ‏جایگاه و حال مومن، وجهی از خداوند بر مومن پدیدار می‌شود، اگر چه وجهی دیگر از خود را ‏فرو‌پوشانده است. مومن نیز در هر چهره تازه خداوند، به وجهی از خود هشیار می شود و به وجهی غافل

Thursday، October 06، 2005                                                                         

 مردم و روشنفکران

مردم در عرصه سیاسی با توهماتی برانگیخته می‌شوند که روشنفکران می‌پراکنند. اما کسی متوجه ‏توهماتی نیست که مردم روشنفکران را در آن افکنده‌اند. ‏
اقبال مردم با روشنفکران در برخی مقاطع تاریخی، روشنفکران را در این توهم می‌افکند که گویی به ‏راستی در مقام تشیخص و ارزیابی دردهای مردم‌اند و چون طبیبانی مهربان راه‌های نجات را پیش آنان ‏افکنده‌اند. در میان مردم با مهربانی قدم می‌زنند اما با احساسی پیامبرانه. یکسر خود را وقف مردم ‏می‌کنند اما با احساس یک منجی تاریخی. ‏
حقیقت گوی زرینی است که به مدد عقل به دست آورده‌اند. با الگوی چهره‌های حماسی تاریخ، بر سریر ‏عقل تکیه می‌زنند و خود را در وادی پر درد و رنج اندیشه معرفی می‌کنند. ‏
نخوت بی بدیل روشنفکران در شرایطی که مردم شاهین پیروزی را بر شانه‌های آنان نشانده‌اند، جدی ‏گرفته می‌شود. ‏
اما مردم، در تماشاگری خود گزینشگرند. تنها با یک صدای تازه رخ بر می‌گردانند. مردم زندگی می‌کنند ‏و بسیاری از حماسه‌های روشنفکران برای آنان بازی‌های جاذبه‌افکنی است که برای مدتی سرگرم کننده ‏است. ‏
مردم تماشایی‌اند هنگامی که به دعوت روشنفکران به صحنه آمده‌اند. اما روشنفکران نیز تماشایی‌اند ‏هنگامی که مردم صحنه را خالی کرده‌اند. ‏
گاهی مردم ساعت‌هاست که از صحنه بیرون رفته‌اند، اما روشنفکران هنوز به ایفای نقش خود ادامه ‏می‌دهند. ‏
گاهی به شماتت مردم می‌پردازند. ‏
گاه افسرده می‌بینشان.‏
گاهی از سیاست دل کنده و به شعر و عرفان روی آورده
گاهی بیش از حد متعارف آنها را سرزنده می‌یابی: از افق‌های تازه سخن می‌گویند
اما اینهمه به یک اندازه رقت انگیز ‏است. ‏

Tuesday، October 04، 2005                                                                         

 هویت مومنانه با تکیه بر درکی وجود شناختی از تاریخ

دوست عزیز میثم صدرلطف نموده ، در وبلاگ خود بر بنده نقدی وارد کرده‌اند و مرا وادار به نقض قاعده کوتاه ‏نویسی در وبلاگ: ‏
مقصود اصلی بنده روشن نخواهد شد مگر آنکه مقوله تاریخمندی حیات انسانی به مفهوم وجودشناختی ‏کلمه مطمح نظر قرار گیرد. در گفتگوهای متعارف ما، معمولاً تاریخ با تکیه بر مفاهیم مدرنیستی، جریان ‏تک خطی انگاشته شده است. این جریان تک خطی حامل چیزی بوده است که آن را ترقی و پیشرفت ‏خوانده‌اند. در چنان روایتی، آنچه پیش از ماست، عقب تر از ما نیز هست و قادر به پاسخگویی به مسائل ‏ما نیست. با همین تلقی از مفهوم تاریخ بوده است که کسانی تکیه بر مواریث دینی را بلاموضوع اعلام ‏می‌کنند و آن را ارتجاع و عقب ماندگی خوانده‌اند. ‏
اما کسان دیگر نیز بوده‌اند که با تکیه بر همین مفهوم از تاریخ، تحت عنوان پویایی یا نوگرایی در دین، ‏بر این تصور بوده‌اند که مواریث دینی ما حامل ذخائری هست که برای همیشه می‌توان با تکیه برآنها، ‏به مسائل تازه که در بستر زمان ظاهر می‌شود پاسخ داد. ‏
این دو البته رویاروی روایت‌های سنتی از دین قرار می‌گیرند که اصولاً فرایند تاریخ را فرایند انحطاط و ‏دوری از نقطه درخشان اولیه دانسته‌اند. ‏
اما اجازه بدهید به نقطه اشتراک همه این نقطه نظرات اشاره کنم: این همه دراین نقطه نظر اشتراک دارند ‏که اصولاً دین را به نحوی ادراک و فهم تقلیل داده‌‌اند. دغدغه ادراک، که اصولاً مساله اصلی عالمان ‏دینی و الگوهای نظرورزانه نسبت به دین است، این نیاز را نیز پدید آورده است که همواره در ‏جستجوی یک قرائت فراتاریخی باشیم تا نقطه اتکای ما در پاسخ به پرسشهای متنوع باشد. ‏
اما اگر دین را به قول غزالی به جای فهم، نحوی اراده مومنانه قلمداد کنیم، و ادراک دینی را تابع آن به ‏شمار آوریم، محور توجه به موقعیت فردی و اجتماعی همواره بی بدیل مومن انتقال پیدا می‌کند. بنابراین ‏دعوی عرضه الگویی سازگار و صادق از مقوله دین چندان مطمح نظر نخواهد بود بلکه دغدغه اصلی ما ‏به الگوی حل مساله مومن در شرایط و موقعیت تاریخی خاص تغییر منزل می‌دهد. مومن همواره به نحوی ‏تازه در معرض این پرسش است که چگونه می‌توان مومن بود و حیات مومنانه داشت. این پرسش و ‏پاسخ به آن، همواره در موقعیتی ویژه اتفاق می‌افتد و نیازمند پاسخی ویژه به اقتضای وضع خاص هر ‏مومن است. ‏
باور به آنکه مومن همواره در موقعیت وجودشناختی ویژه‌ای قرار دارد که با دیگری متفاوت است، حتی ‏در شرایط خاص خود پیامبر اسلام نیز جاری است. مگر ایشان نفرمود که اگر آنچه را سلمان می‌داند ‏ابوذر می‌دانست کافر می‌شد. اگر دین را به نحوی فهم تفسیر کنیم، این قول را به تفاوت درجه فهم ‏این دو صحابه تقلیل خواهیم داد. اما شاید بتوان این قول را ناشی از تفاوت وجود شناختی وضع و موقعیت این دو صحابه دانست که هر یک مستلزم درک خاصی از معانی دینی است. تفاوتی که به رغم وجود و حیات پیامبر جریان یافته است. ‏
اگر به این تعبیر اصولاً جهد و تلاش دیندارانه را پیش از آنکه به نحوی سازگار از فهم مسبوق کنیم، به ‏وضع وجود شناختی هر مومن مرتبط بدانیم، و الگوهای متکثر فهم را به نحو اجتناب ناپذیر از ‏موقعیت‌های وجود شناختی مومنان متاثر بدانیم، آنگاه در خواهیم یافت که تفاوت در موقعیت‌های وجود ‏شناختی خواسته یا ناخواسته تفاوت در فهم را نیز سبب می‌شود. ‏
تاریخ را بستر همین تفاوت در موقعیت‌های وجود شناختی بیانگارید که بستر زمانی نیز آن را تعمیق و ‏تشدید کرده است. ‏
آنچه عرض کردم نه تنها ما را از محدودیت‌های یک هویت دینی خارج نمی‌کند بلکه به عکس، راز و ‏سر بقاء در یک هویت دینی است. آنچه را در باب نسبت با نبی عرض کردم، شما در نسبت با همه ‏عوامل دیگر معنابخش خود می‌کنید. اگر چه همواره چنان وانمایی می‌کنید که گویی از یک اصل و ‏اساس پیشاپیش موجود تبعیت کرده‌‌اید، اما همواره این تبعیت، به بهای واکاوی آنچه بر شما عرضه ‏می‌شود و بازسازی آن به اقتضای یک موقعیت وجود شناختی متفاوت صورت می‌بندد. ‏
اما اجازه بدهید نکته دیگری را نیز به آن بیافزایم، در روایت‌های مبتنی بر فهم، تاریخ به هیچ روی وجه ‏دین دارانه و مقدس ندارد، بلکه به عکس، امری فراتاریخی است که موضوعیت مقدس دارد و معلوم ‏نیست در میان آنچه خداوند آفریده است، زمان و تاریخ چه موضوعیتی دارد. اما در روایت متکی بر ‏موقعیت های وجود شناختی، تاریخ موضوعیت پیدا می‌کند. تنها نبی و موقعیت ویژه او نیست که اساس ‏و محور دین است، او نقطه عزیمت هر هویت ایمانی است، اما تاریخ مومنان و جهد و تلاش آنان نیز در ‏بستر تاریخ موضوعیت دینی پیدا می‌کند. من اتفاقاً بر این باورم که بر مبنای این انگاره می‌توان قرائت ‏شیعی از تاریخ اسلام را اصیل تر از اهل تسنن خواند. چون در قرائت شیعی است که می‌توانید حیات ‏تاریخی پس از حیات نبی را نیز در شمار تاریخ دینی مطمح نظر قرار دهید و کل تاریخ حیات زنده دینی ‏را ذیل موقعیت خاص حضور نبی نادیده نیانگارید. ‏

Monday، October 03، 2005                                                                         

 گفتگوی مستمر بر مبنای دو افق تاریخی متفاوت

دوست عزیر جناب آقای میثم صدر
به نظر بنده تردیدی نیست که تاریخ حیات نبی برای هر مومن مرجعیت دارد
اما این مرجعیت می تواند وجهی فراتاریخی نیابد
جدی انگاشتن وجه تاریخ مند حیات انسانی و بالتبع تاریخمندی حیات دینی مستلزم باور به این نکته ‏است که همواره مومن در وضع تاریخی متفاوتی با پیامبر زندگی می کند
این تفاوت نه به روال بنیادگرایان متستلزم اصالت بخشیدن به دوران حیات نبی است ‏
و نه به روال متجددان مستلزم بنیادی انگاشتن وضع تاریخی مومن بر مبنای حرکت خطی تاریخ ‏
بحث از اصالت و اولویت نیست بحث تفاوت است
تفاوت وضع تاریخ مومن با دوران حیات نبی
صرفاً به معنای گوشزد کردن مسئولیت مومن برای جریان بخشیدن به گفتگوی مستمر میان افق تاریخی ‏مومن است ‏
با افق تاریخی نبی
هویت ایمانی مومن وابسته به این گفتگوست
و گفتگو به معنای تعاطی خلاق میان دو افق معنایی متفاوت است. ‏

 یک پرسش بنیادی

دوست عزیز جناب آقای میثم صدر در باب آخرین پست بنده نظری ابراز کرده اند به شرح زیر: ‏
دکتر سروش، به ظاهر به اصلی معتقد است و آن تاریخی بودن وجود بشری است. دکتر سروش روزگار ‏و برداشت ِ پیامبر را از این قاعده مستثنی می‌کند ولی شما با فرض گرفتن ِ رویکردی رادیکال، معتقدید ‏چنین کاری راه را بر امکان عرضه‌ی روایتهای تازه از دین می‌بندد. به عبارت دیگر، تاریخی بودن برای ‏شما اصل است و (با اغماض) هیچ استثنایی بر نمی‌دارد. یعنی شما این استدلال ِ دکتر سروش را که ذاتی ‏ِ دین مختص به شخص پیامبر است نمی‌پذیرید و در وجود پیامبر نیز قابلیت برداشت ِ تاریخی می‌یابید. ‏
سوال من این است که، چرا اسلام دوره‌ی پیامبر (واینجا یعنی قرائت شخص پیامبر از اسلام) نیز باید ‏مشمول قوانین و قرائتهای تاریخی شود و همچنان پیامبر ِ ما پیامبر باقی بماند؟ چه تفاوتی میان قرائت او ‏با دیگران وجود دارد؟ چه دلیلی برای عدم ترجیح قرائت او از دینی که داعیه‌ی آن را دارد وجود دارد؟ ‏
دکتر سروش با استثنا کردن پیامبر از آن قاعده‌ی تاریخی، راه را بر این نقد بسته است (هرچند به ظاهر ‏از قول خود پیامبر و در زمان حیاتش، احادیثی در تایید تشیع آمده است. به تعبیر دکتر شریعتی تشیع ‏ادعا دارد که سنی‌ترین ِ سنی‌هاست، یعنی شیعه به سنت پیامبر عمل می‌کند. و از یک منظر تشیع دارد ‏همان کاری را می‌کند که دکتر سروش می‌خواهد). اما شما که به آن قاعده‌ی تاریخی پایندید، چگونه با ‏فهم پیامبر از دینی که خود آورده تا می‌کنید؟ ‏

 صفحه اصلی

تماس


مطالب این وبلاگ را با فید بخوانید


 پیوندها

یونس شکرخواه
عبدالکریم سروش
سید محمد خاتمی
حسين قاضيان
نعمت الله فاضلی
شیرین احمدنیا
احسان شریعتی
سارا شریعتی
سوسن شریعتی
تاصر فکوهی
اندیشه سیاسی و اقتصادی
سیبستان
آوای موج
کریم ارغنده پور
الپر
اسماعیل یزدانپور
مرتضی کریمی
حنایی کاشانی
هفتان
معنویت - عقلانیت
آرش نراقی
عباس کاظمی
مسعود برجیان
محمد وحیدی
ملکوت
پویان
سفر به فراسو
شریعت عقلانی
نشانه
درباره نشانه
میرزاپیکوفسکی
راوش
سیاه مشق های دانشجویی
موسسه مهر طه
ذوزنقه
ابزارهای پژوهش
زمزمه
آب در آب


استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است

 


مطالب پیشین

August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008

    This page is powered by Blogger. Isn't yours?