زاویه دید

(محمد جواد غلامرضاکاشی)

Monday، November 28، 2005                                                                         

 معضله اخلاق

به نظرم مقوله اخلاق از موضوعاتی است که گفتگو در باب آن، گشاینده افق‌های تازه است.‏
مشکل امروز ما، واقع شدن در میانه یک خندق شگفت است. در یکسوی ما، گفتارهای ایدئولوژیک وجود دارند و نظام ‏قدرتی که تجسد آن گفتارهاست. سوی دیگر ما، گفتارهایی که نقاد آن گفتارهاست.‏
در آن گفتارهای ایدئولوژیک، زندگی یکسر در استیلای نظامی از ارزش‌های اخلاقی بود. اخلاق مشرف بر زندگی بود. ‏اخلاقی بودن رویاروی زندگی ساخته می‌شد. منطق نوشوندگی و تازگی زندگی را بر نمی‌تافت. اخلاق نافی فردانیت ما ‏و حیات یکه ما بود. آن اخلاق، یکسان سازی ما برای تولید یک انرژی جمعی را هدف گرفته بود.‏
اما گفتارهای نقاد آن فضای ایدئولوژیک، کارکرد شالوده‌شکنانه خود را در بلاموضوع کردن نظم اخلاقی جستجو می‌کند. ‏فردانگی، تفاوت، لذت، تازگی حیات موضوعیت محوری آن گفتارهاست. اخلاق امکان حضور در عرصه عمومی و در ‏گفتارهای عمومی را از دست داده است.‏
گشایش در فضای سیاسی، تا حدود بسیار منوط به گشودن امکانی برای احیای ارزش‌های اخلاقی در عرصه سیاسی ‏است. بدون اخلاق، منافع فردی محوری‌اند و حیات سیاسی رو به انحلال خواهد گذاشت. ‏
به نظر می‌رسد گفتگو از اخلاق در خندق میان گفتارهای ایدئولوژیک و گفتارهای نقاد، یکی از اصلی‌ترین و اصیل‌ترین ‏معضله‌های فکری در شرایط ماست. چگونه می‌توان از اخلاق سخن گفت که بی استیلاجویی بر عرصه حیات، امکانی ‏برای نقد حوزه سیاست بگشاید و پشتوانه‌ای برای مشارکت و علاقه جمعی به شمار آید؟

Sunday، November 27، 2005                                                                         

 منطق قدرت محیط وبلاگ‏

امروز با تماسی از سوی دفتر یک بزرگوار، به یک جلسه دعوت شدم. پرسیدم موضوع این جلسه چیست؟ گفته شد ‏جمعی از دوستان وبلاگ نویس به این جلسه دعوت شده‌اند. چند ساعتی از آن تماس می‌گذرد اما من هنوز قادر به ‏قضاوتی در باب این دعوت نشده‌ام و بنابراین قادر به تصمیم گیری در خصوص رفتن یا نرفتن به آن جلسه نیز نیستم. ‏از خود می‌پرسم دعوت جمعی وبلاگ نویس به چه معناست؟ من البته از چند و چون آن جلسه به هیچ روی اطلاعی ‏ندارم بنابراین دوستان به ویژه کسانی که چنان اطلاعاتی دارند مرا نیز در این زمینه روشن کنند. اما پیشاپیش گفته‌ام که ‏جاذبه وبلاگ برای من امکان بلند بلند فکر کردن در آن است.
آنچه در وهله اول برای من عجیب بود، قرار گرفتنم در صف تازه‌ای به نام وبلاگ نویسان بود. من محیط وبلاگ را دقیقاً ‏به این جهت اختیار کرده‌ام تا بیرون از این رده‌بندی‌ها، مساله فردی خود را دنبال کنم. محیط ارتباطی وبلاگ برای من ‏امکانی برای فاصله گرفتنم از عناوین کلی و عام است. من در محیط وبلاگ خود و زاویه دید خود را دنبال می‌کنم، اما ‏یکباره از اینکه می‌دیدم این خود امکان تازه‌ای برای یک عنوان گذاری کلی تازه است، راستش عصبانی کننده بود. گاه از ‏اینکه امر سیاسی تا این حد امکان استقلال فردانی ما را تهدید می‌کند دلگیر می‌شوم. ‏
نمی‌دانم محیط ارتباطی وبلاگ، به عنوان یک محیط خاص با قواعد کم و بیش درون باش موضوعیت دارد، یا وبلاگ ‏صرفاً یک ابزار ارتباطی است که کارکرد آن می‌تواند و می‌باید از بیرون تعریف شود. اگر تعریف اول موضوعیت داشته ‏باشد، پویش‌های درونی وبلاگ نیز باید چند و چون آن را تعیین کند و جلسه کسانی با صفت وبلاگ نویس با هر هدفی ‏به نظرم بی‌معناست. ‏
بحث در این زمینه البته ممکن است کار را به مباحث انتزاعی بکشاند. چرا که گویی برای وبلاگ سرشت و ماهیتی ‏قائلیم و قرار است از سرشت آن سخن بگوئیم. بنابراین بگذارید بحث را به نحوی دیگر طرح کنم: کدام تعریف از ‏محیط وبلاگ سودمندتر است؟
بنده خود فکر می‌کنم وبلاگ محیط خاص ارتباطی است، که سامان‌یابی و سوگیری‌های آن نیز باید به قواعد درونی و ‏تعاملات طبیعی خود آن نسبت داده شود. اگر هیچ کجا به روایت دست پنهان هماهنگ کننده آدام اسمیتی قائل نباشم، ‏در محیط ارتباطی به چنان قاعده‌ای باور دارم. قدرت محیط ارتباطی در چندسویگی طبیعی آن است. این چندسویگی در ‏موقعیت‌های خاص، به یکسویگی موقتی نزدیک می‌شود بی‌آنکه متضمن هیچ ضابطه بیرونی و تنظیم کننده باشد. هر ‏نحو هماهنگی برون وبلاگی به نظر من، از میان برنده منطق قدرت محیط ارتباطی وبلاگ است. تصور می‌کنم هیچ ‏خیری بزرگ‌تر از حفظ منطق قدرت این محیط نیست و هر نحوه خواست بهره‌گیری نیز منوط به حفظ قدرت این ‏محیط ارتباطی است. ‏

Friday، November 25، 2005                                                                         

 زنان‏ ‏و‏ ‏تلطیف‏ ‏فضای‏ ‏عمومی‏

درست‏ ‏است،‏ ‏در‏ ‏پست‏ ‏قبلی‏ ‏خانم‏‌‏ها‏ ‏را‏ ‏در‏ ‏حاشیه‏ ‏تصویر‏ ‏خود‏ ‏از‏ ‏عسلویه‏ ‏ترسیم‏ ‏کرده‏‌‏ام‏.‏‏ ‏این‏ ‏نکته‏ ‏اعتراض‏ ‏برخی‏ ‏خانم‏‌‏ها‏ ‏را‏ ‏برانگیخته‏ ‏است‏.‏‏ ‏‏(‏به‏ ‏طنین‏ ‏اعتراض‏ ‏آمیز‏ ‏‏"‏ندا‏"‏‏ ‏توجه‏ ‏کنید‏.‏‏)‏
اما‏ ‏نمی‏‌‏دانم‏ ‏چرا‏ ‏باید‏ ‏حضور‏ ‏در‏ ‏حاشیه‏ ‏متنی‏ ‏که‏ ‏من‏ ‏ترسیم‏ ‏کرد‏‌‏ه‏‌‏ام‏ ‏اعتراضی‏ ‏را‏ ‏برانگیزد‏.‏‏ ‏دختران‏ ‏در‏ ‏جمع‏ ‏ما‏ ‏در‏ ‏اکثریت‏ ‏بودند‏.‏‏ ‏آنها‏ ‏با‏ ‏در‏ ‏حاشیه‏ ‏قرار‏ ‏گرفتن‏ ‏در‏ ‏آن‏ ‏فضای‏ ‏صنعتی‏ ‏که‏ ‏مردانه‏ ‏بود،‏ ‏فی‏ ‏الواقع‏ ‏ما‏ ‏را‏ ‏نیز‏ ‏به‏ ‏حاشیه‏ ‏متن‏ ‏خود‏ ‏رانده‏ ‏بودند‏.‏‏ ‏
من‏ ‏فضای‏ ‏منتشر‏ ‏در‏ ‏آن‏ ‏تاسیسات‏ ‏صنعتی‏ ‏را‏ ‏بهانه‏ ‏کردم‏ ‏تا‏ ‏ناسازه‏‌‏های‏ ‏ایدئولوژیک‏ ‏در‏ ‏مرد‏ ‏محوری‏ ‏عرصه‏ ‏عمومی‏ ‏در‏ ‏ایران‏ ‏را‏ ‏نشان‏ ‏دهم‏.‏‏ ‏زنان‏ ‏البته‏ ‏در‏ ‏حاشیه‏ ‏این‏ ‏متن‏ ‏قرار‏ ‏دارند‏.‏‏ ‏اما‏ ‏تحولات‏ ‏یک‏ ‏دهه‏ ‏اخیر،‏ ‏سویه‏‌‏ای‏ ‏معکوس‏ ‏را‏ ‏پیش‏ ‏چشم‏ ‏ما‏ ‏قرار‏ ‏داده‏ ‏است‏ ‏و‏ ‏آن‏ ‏قوت‏ ‏گرفتن‏ ‏جهان‏ ‏زنانه‏ ‏در‏ ‏فضای‏ ‏عمومی‏ ‏ماست‏.‏‏ ‏اگر‏ ‏نگوئیم‏ ‏فضای‏ ‏مردانه‏ ‏ما‏ ‏در‏ ‏مخاطره‏ ‏در‏ ‏حاشیه‏ ‏واقع‏ ‏شدگی‏ ‏قرار‏ ‏دارد،‏ ‏دست‏ ‏کم‏ ‏با‏ ‏قوت‏ ‏می‏‌‏توان‏ ‏گفت‏ ‏زنان‏ ‏اینک‏ ‏با‏ ‏حضور‏ ‏خود‏ ‏در‏ ‏عرصه‏ ‏عمومی،‏ ‏از‏ ‏مردانگی‏ ‏فضا‏ ‏می‏‌‏کاهند‏.‏‏ ‏
در‏ ‏سه‏ ‏گانه‏‌‏ای‏ ‏که‏ ‏ترسیم‏ ‏کردم‏ ‏‏–‏‏ ‏غرور‏ ‏ملی،‏ ‏احساس‏ ‏حقارت،‏ ‏و‏ ‏عقلانیت‏ ‏معطوف‏ ‏به‏ ‏عمل‏ ‏‏–‏‏ ‏زنان‏ ‏کمتر‏ ‏آن‏ ‏غرور‏ ‏را‏ ‏جدی‏ ‏می‏‌‏گیرند،‏ ‏بنابراین‏ ‏دلیلی‏ ‏ندارد‏ ‏که‏ ‏حامل‏ ‏سوی‏ ‏دیگر‏ ‏همان‏ ‏سکه‏ ‏یعنی‏ ‏احساس‏ ‏تحقیر‏ ‏نیز‏ ‏باشند‏.‏‏ ‏پررنگ‏ ‏شدن‏ ‏حضور‏ ‏زنان،‏ ‏می‏‌‏تواند‏ ‏بیشترین‏ ‏شانس‏ ‏برای‏ ‏تقویت‏ ‏آن‏ ‏عقلانیت‏ ‏باشند‏.‏‏ ‏اگر‏ ‏چه‏ ‏من‏ ‏براین‏ ‏باورم‏ ‏که‏ ‏عقلانیت‏ ‏دور‏ ‏از‏ ‏غرور‏ ‏و‏ ‏تحقیر‏ ‏آنان،‏ ‏در‏ ‏عین‏ ‏حال‏ ‏با‏ ‏طبیعت‏ ‏همراه‏ ‏تر‏ ‏از‏ ‏نگاه‏ ‏مردانه‏ ‏است‏.‏‏ ‏
شاید‏ ‏من‏ ‏خود‏ ‏بیشتر‏ ‏با‏ ‏همان‏ ‏حاشیه‏‌‏ای‏ ‏که‏ ‏ترسیم‏ ‏کرده‏‌‏ام‏ ‏همراه‏ ‏بودم‏.‏‏ ‏چنانکه‏ ‏از‏ ‏میزان‏ ‏اثر‏ ‏آلوده‏ ‏کننده‏ ‏مجموعه‏ ‏صنعتی‏ ‏عسلویه‏ ‏در‏ ‏خلیج‏ ‏فارس‏ ‏سوال‏ ‏کردم‏.‏‏ ‏اما‏ ‏یکی‏ ‏از‏ ‏دوستانم‏ ‏به‏ ‏جای‏ ‏مهندس‏ ‏آن‏ ‏بخش‏ ‏پاسخم‏ ‏را‏ ‏داد‏.‏‏ ‏و‏ ‏آن‏ ‏عبارت‏ ‏از‏ ‏این‏ ‏بود‏ ‏که‏ ‏اگر‏ ‏نگران‏ ‏آب‏‌‏های‏ ‏خلیج‏ ‏فارس‏ ‏هستی‏ ‏باید‏ ‏به‏ ‏الگوی‏ ‏زندگی‏ ‏مشابه‏ ‏با‏ ‏تارزان‏ ‏روی‏ ‏آوری‏.‏‏ ‏

Thursday، November 24، 2005                                                                         

 مرثیه و حماسه عسلویه

دیروز با جمعی از دانشجویان واساتید دانشکده حقوق و علوم سیاسی علامه طباطبایی سفری کوتاه به عسلویه داشتیم. ‏من به سهم خود تصوری از چنان مجتمع عظیم صنعتی نداشتم. آنچه می‌دیدم از هرآنچه تاکنون در تخیل خود از ‏تصاویر مجتمع‌های عظیم صنعتی در جهان ساخته بودم، عظیم‌تر بود. ‏
شاید در میان گروه، دختران کمتر از همه تحت تاثیر هیبت این منظومه‌های صنعتی قرار گرفته بودند. آنان ضمن سر و ‏صداهای حاکی از نشاط جمعی خود، هر از چندی از مسئول گروه می‌پرسیدند، آیا فرصتی برای رفتن به ساحل خلیج ‏فارس خواهد بود، آیا می‌توانیم سری هم به شهر و بازار آن بزنیم؟
در هر یک از منظومه‌های بزرگ صنعتی عسلویه مکانی را به میهمانان و بازدید کنندگان اختصاص داده بودند. این مکان ‏به نحوی ساخته شده بود که از پنجره سراسری آن، نمایی بالنسبه کامل از عظمت پالایشگاه یا مجتمع پتروشیمی دیده ‏شود. در هر بازدید یکی از مهندسان به توضیح روند پیشرفت کار و بازدهی نهایی آن مجموعه صنعتی خاص ‏می‌پرداخت و فرصتی را هم به پرسش‌ و پاسخ اختصاص می‌داد. ‏
شاید در همان اولین مجتمع صنعتی بود که یکی از اساتید سوال خود را با اظهاری شروع کرد و معنای همه چیز را برای ‏من تغییر داد. او پیش از طرح سوال خود گفت: به راستی از مشاهده عظمت این مجموعه، هر ایرانی احساس غرور ‏می‌کند. قول او در کنار گفتارهای دیگری نیز قرار گرفت: مهندسان و کارشناسان آنجا نیز هر وقت می‌خواستند از نسبت ‏پالایشگاه‌ها و آب‌های خلیج فارس سخن بگویند، بر اطلاق عنوان "خلیج همیشه فارس" تاکید داشتند. در ضمن بارها و ‏بارها سخن از این نکته می‌رفت که با راه اندازی فلان فاز طرح، ما کشور اول جهان در زمینه تولید فلان محصول ‏خواهیم بود. آنها گفته‌های خود را با آمار و ارقامی نیز ثابت می‌کردند. ‏
در منظومه این گفتارها، یکباره برای من پیچیدگی لوله‌های عظیم و سردخانه‌های بزرگ، به نحوی غریب با کاخ‌های ‏باستانی و سرستون‌های تخت جمشید پیوند یافتند و من ناخواسته خود را تحت تاثیر ریتم یک مارش نظامی یافتم که ‏در کاسه سر من طنین انداز شده بود.‏
احساسی که در چشمان یک پسر دانشجو موج می‌زد توجه مرا به خود جلب کرد. از حالش پرسیدم. او از اینکه علوم ‏سیاسی می‌خواند گله داشت. می‌گفت اگر در این مجتمع پیچی را هم بپیچاند بیشتر احساس معنا خواهد کرد. گویا بر ‏این تصور بود که حتی کار در حد یک کارگر ساده در این مجتمع عظیم، او را نیز به بخشی از آن عظمت تبدیل خواهد ‏کرد. احساس کردم آن غرور عظیم شاید روی دیگر سکه این احساس فرودستی است. ‏
وقتی به دکتر سلیمی از احساس دانشجویان سخن گفتم، او در فرصتی، پنج دقیقه برای عموم سخن گفت. سخنانی کوتاه ‏و موثر. بحث او در باره نسبت میان این تاسیسات صنعتی و علم سیاست بود. بحث او در این باب بود که ساخته شدن ‏این مجتمع عظیم میسر نبود الا در سایه سیاست‌های عاقلانه‌ای که در صحنه خارجی اتخاذ کرده بودیم و با الگوی تنش ‏زدایی امکانات سرمایه گذاری خارجی در ایران را توسعه دادیم. او نشان می‌داد که چگونه عقلانیت متعارف و واقع ‏گرای سیاسی، می‌تواند راه برای توسعه در عرصه صنعت بگشاید. ‏

من اما در خود فرورفته بودم. این وضعیت سه گانه، گزارشگر ناسازه‌های روح وعقلانیت ایرانی بود. یک وجه آن، غرور ‏و سحر چشم اندازهای شگرف بود که در گفتارهای بزرگ و کلان ظاهر می‌شد. یک وجه دیگر احساس فرودستی و ‏حقارت که در زندگی خصوصی دست به گریبان آن می‌شویم و سرانجام وجه سوم که تبعیت از منطق متعارف و ناظر ‏به عقلانیت معطوف به هدف است. منطق متعارف و عقلانی همواره به ثمره‌های عینی عمل نظر دارد. اما به رغم این ‏ثمره‌های عینی، قادر نیست در ناسازه‌های زندگی عینی ما، به منطق مسلط زندگی جمعی ما بدل شود. چیزی هست ‏که عمدتاً روح و حیات جمعی ما را به همان ناسازه غرور و تحقیر می‌‌راند. این نکته مرا به یاد نتیجه پایان نامه ‏دانشجویی انداخت که من راهنمای آن بودم. پایان نامه آن دانشجو حول و حوش ساختارهای فرهنگ سیاسی ایرانیان ‏نگاشته شده و سرانجام به این نتیجه رسیده است که فرهنگ سیاسی ما تابع گفتاری مرکب از مرثیه و حماسه است. ‏

Tuesday، November 22، 2005                                                                         

 بازآفرینی خویشاوندی با جهان در جهان جدید

پیشینیان ما در عالم اسطوره خویشاوند جهان بودند. جهانی که بزرگانش خدایان کثیر بودند. جهان به ما ‏و ما به جهان تعلق داشتیم. اگر چه همه جا را رعب و وحشت ناشی از خشم این یا آن خدا فراگرفته ‏بود. ‏
خویشاوندی ما با جهان گاهی با لرزه خواست و شهوتی از هم می‌گسیخت. خواست و شهوتی که با ‏اراده خدایانی ناسازگار می‌افتاد. ‏
ما در چنان گسست‌هایی چشممان بر خودمان گشوده می‌شد و خود را می‌یافتیم، مستقل و متکی بر ‏خویش. ما با یافتن گناه آلود خویش، پنهانی به شوق می‌آمدیم. ‏

فیلسوفان پایان بخش آن آشنایی و خویشاوندی بودند. ما در جهان فلسفه‌ها و سازمان‌های نهادین شده ‏دینی که از همان فلسفه‌ها متاثر بود، با جهان بیگانه شدیم. اینک از جهان گسیخته بودیم و مضمون ‏تاملات فلسفی و سلوک ایمانی‌مان جستجوی دوباره وصل و آن آشنایی ازدست رفته بود. در چنان ‏جهانی گاهی فیلسوفانی دعوی شهود می‌کردند و مومنانی دعوی الهام. ‏

در جهان جدید دوباره خویشاوند جهان شده‌ایم. اما در این فصل تازه خویشاوندی، جهان عاری از آن ‏حضور خدایان کثیر است. اینک ما دائر مدار عالم شده‌ایم. جهان یکسره در گستره خواست‌ها و ‏اراده‌های ماست. تمنیات ما معنابخش جهان آشنای ماست و غایت آن. ‏
در این جهان جدید نیز گاهی رخدادهایی که فراسوی نیک و بد هستند، جهان آشنای ما را از هم ‏می‌گسلد و چشم‌ها را متوجه بی‌کرانگی عالمی که در کیسه کوچک خود فروکرده‌ایم. ‏
در چنان گسست‌هایی، بی کرانگی عالم یادآور تصویر از دست رفته خداوند است. حس اندوهناک ‏دلتنگی در چنان لحظاتی، سراپای وجودمان را فرامی‌گیرد. ‏

Sunday، November 20، 2005                                                                         

 تجربه زیسته وبلاگستانیان ایرانی

اگر چه تصور می‌کنم از حیث سن و سال برادر بزرگ و حتی پدر بسیاری از وبلاگ داران فعال باشم، ‏اما از حیث مدت اشتغال به وبلاگ داری، کوچکتر از آن هستم که سری در میان سرها باشم. اما ‏خداحافظی علی معظمی و نادر فتوره‌چی از نوشتن در وبلاگستان، و نغمه‌های آرام الپر برای ‏خداحافظی از وبلاگستان، مرا نیز متاثر ساخت. شاید سخن من، همراه با دیگران – مانند سیبستان – در ‏عزم آن دوستان اثری بگذارد یا دست کم دیگران را از پیوستن به این مسیر مانع شود. ‏
من نمی‌دانم دلیل اصلی خداحافظی آن دوستان از محیط وبلاگ، چیست. اما گمان می‌کنم اختیار ‏کارکرد سیاسی برای برخی از این وبلاگ‌ها در چنان تصمیمی بی‌ اثر نبوده است. در شرایط خاص ‏چندساله اخیر، وبلاگ‌های سیاسی جانشین فقدان یا کاستی رسانه‌های دیگر شدند. اینک خارج شدن ‏آنها از محیط هم می‌تواند ناشی از احساس رکود در فضای سیاسی باشد، و شاید ناشی از پربها شدن ‏ایفای چنان کارکردی. که البته هر دو قابل درک و رواست. ‏
آنچه تاثر مرا برمی‌انگیزد، نقش تحولات سیاسی در محیط ارتباطی ماست. در حالیکه به نظر می‌رسد ‏جهت معکوس این ارتباط منطقی تر باشد: به این معنا که محیط ارتباطی ما باید فضای سیاسی را تحت ‏تاثیر قرار دهد. این ممکن نیست الا به مدد تقویت هر محیط ارتباطی. محیط وبلاگ یک محیط ارتباطی ‏نوپاست، و شایسته است در تقویت آن هر چه در توان داریم بکوشیم. اگر چه من خود در نیمه تمام ‏رها کردن کارها، ید طولایی دارم، به نظرم آمد حدیث نفسی از اشتیاقم به محیط وبلاگ بتواند در ‏تقویت این محیط منشاء اثر باشد. حضور در وبلاگستان در این مدت کوتاه، برای من امکان بی بدیلی ‏برای حضور در یک محیط عاری از ملاحظات جانبی در روابط اجتماعی بوده است. از جمله آنکه: ‏
• در این محیط امکان آن را یافته‌ام، که از لذت ارتباطی هم عرض بهره ببرم. در الگوی ارتباطات ‏هم‌عرض، هم من و هم مخاطب من، امکان اعمال اثر متغیرهای برون گفتگویی، در متن گفتگو ‏را به حداقل رسانده‌ایم. ‏
• دوستی نام وبلاگ مرا به معنای جستجو برای یک "زاویه دید" تفسیر کرد. به جد ارتباط ‏همطراز با کسانی که چندان چیزی از هویت و کیستی آنها نمی‌دانم تجربه نابی در فرایند چنان ‏جستجویی بوده است. ‏
• فضای نیمه رسمی وبلاگ، محیط منحصر به فردی است برای بلند بلند فکر کردن. تنها در این ‏محیط است که به خود اجازه می‌دهم در باب اموری که اجمالاً به نظرم می‌رسد چیزهایی ‏بنویسم و از طریق واکنش‌ها و میزان استقبال، از چند و چون آن با خبر شوم. ‏
• من در این مدت، منظومه اجمالی و ناپخته دانسته‌ها و تاملات پراکنده‌ام را در یک محیط ‏خاص و محدود، در معرض دید و نظر دیگران نهاده‌ام و اینک که به مجموعه یادداشت‌ها نظر ‏می‌اندازم تصویر کامل‌تر و پخته‌تری در دست دارم. ‏
• من در محیط وبلاگ بیش از هر رسانه دیگری که تا کنون تجربه کرده‌ام خودم هستم. همواره ‏رسانه‌های دیگر به حسب تعلقات فکری و سیاسی‌شان پیشاپیش تو را در قابی جای می‌دهند ‏که تو انتخاب نکرده‌ای. حال مقولاتی مثل تیتر و عکس و صفحه و منظومه مطالبی که در کنار ‏مطلب شما چاپ شده است را به این قاب بیافزائید. من در وبلاگ بیشتر از هر رسانه دیگر ‏خودم هستم. ‏
اینها اجمالاً عواملی هستند که علاقه‌ام را به این محیط هر روز بیشتر کرده‌اند. احتمالاً دوستان وجوه ‏دیگری را نیز می‌توانند به حسب تجربه زیسته خود در این محیط، به این محورها بیافزایند. از مجموعه ‏این تجربه‌های زیسته، چیزی حاصل خواهد شد که می‌تواند کارکرد و معنای وبلاگ در تجربه زیسته ‏ایرانی خوانده شود. ‏

Friday، November 18، 2005                                                                         

 جام نو و می کهن

در حوزه سیاسی، واژگان به اعتبار تداعی‌ها زندگی عمومی دارند. در حالیکه برای اهل فکر، واژگان به ‏اعتبار معانی و عمق خود محل توجه‌اند. صاحبان و حاملان ایده‌های نو، ابتدا تلاش می‌کنند به واسطه ‏آموزش و ترویج دانسته‌های خود، مردم را متوجه عمق کلام و معانی مندرج در واژگان تازه خود کنند. ‏اما معمولاً در اوان کار، همه از فقر فرهنگی مردم می‌نالند. چرا که تجربه نشان خواهد داد که در ‏آموزش و انتقال واژگان مذکور چندان موفق نیستند. ‏
اما روشنفکران در این کار موفق‌ترند. آنها ایده‌های نو را به مدد تداعی‌ها برای مردم آشنا می‌کنند. مردم ‏به واسطه تداعی‌ها با واژگان تازه آشنا می‌شوند. به عبارتی واژگان نو برای مردم جام تازه‌ای است که ‏می کهنه خواست‌های آنها را در آن ریخته‌اند. اینچنین است که اتفاق مهمی خواهد افتاد. مردمی که به ‏عدم تحقق خواست‌های خود خو کرده‌ بودند، اینک در این جام تازه، خواست‌های خود را تحقق یافتنی ‏می‌یابند. جادوی این جام تازه، هوش از سر آنان می‌برد. اینچنین است که روشنفکران دست کم در ‏کشور ما، سرآغاز جنبش و انرژی تازه برای حرکت می‌شوند. ‏
این جام شگفت، تا زمانی تداعی‌گر است که گمان عمومی بران قرار گیرد که دوران این جام تازه ‏فرارسیده است. آنگاه تماشای جام، جای خود را به تقاضاهای عینی می‌دهد. اگر معلوم شود که این جام ‏چنان راهی به خواست‌های مردم نگشود، آنگاه، باید به فکر ایده‌های تازه و جام‌های تازه تداعی‌گر بود. ‏
به نظرم برای دمکراسی با روایت و ساختاری که ما یک دهه است از آن سخن می‌گوئیم چنان اتفاقی ‏افتاده است. البته این نکته به معنای جانشین کردن خواست دیگری به جای دمکراسی نیست، بلکه به ‏معنای رهیافت و الگویی دیگر از طرح مساله دمکراسی است. ‏
برای نسل ما، دمکراسی دومین جامی بود که تداعی‌گری خود را از دست داد. برای نسل ما، جامی که از ‏مقوله دین ساخته بودند، و خواست‌های متعدد و کثیر عمومی را در آن ریخته بودند، به تدریج پس از ‏انقلاب وجه تداعی گر خود را از دست داد. اما باور کنید تفاوت مهمی است میان کاسته شدن از ‏تداعی‌گری جام دمکراسی با جام دین. دمکراسی در بنیاد و هدف خود سراسر یک مقوله سیاسی است. ‏اما دین در بنیاد خود حامل دغدغه‌های وجود شناختی یک نسل بود. در مجموع از زیان و سود این ‏اعتبار‌زدایی چندان آگاه نیستم. اما اعتبار زدایی از منظومه‌ای که پاسخگوی دغدغه‌های وجودشناختی ‏ماست، گاهی اندوهی عمیق و ماندگار را از خود به جای می‌گذارد. شاید اندوهی به دیرپایی چند نسل. ‏

پی نوشت: نام این یادداشت را از کتاب تازه‌ای با این عنوان گرفته‌ام که جمع مقالاتی از متفکران نو ‏سنت‌گراست. این کتاب به کوشش مصطفی دهفان و توسط موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی ‏انتشار یافته است. ‏

Thursday، November 17، 2005                                                                         

 خاطره یا رویای دمکراسی ‏

امروز در جمعی از دوستان اصلاح‌طلب، گفتگو از انجام یک کار تازه فرهنگی بود. کم و بیش این ‏اجماع وجود داشت که مفهوم مرکزی سامان دهنده به این کار، مقوله دمکراسی است. ‏
من احساس می‌کردم دمکراسی در این جمع، مثل خواندن سرودی است که خاطره‌ها را زنده می‌کند و ‏مجالی است برای احیا و باقی ماندن دوستی‌ها. در حالی که اوایل دهه هفتاد، هنگامی که این کلمه را ‏می‌شنیدیم، بیشتر به فردایی آرمانی فکر می‌کردیم. امروز دمکراسی بیشتر خاطره بود و آن روز رویا. ‏
حس می‌کنم دمکراسی به یک دال شناور بی معنا بدل شده است. نمی‌دانم کدام تجربه باید به ما اثبات ‏کند، که آنچه در دوم خرداد عرضه کردیم خریداری ندارد. دمکراسی تداعی‌گر چیزی نیست. بیشتر به ‏سوء تفاهمی بدل شده است، که در گذشته به آن دچار بودیم. امروز اگر هم از دمکراسی سخن بگوئیم، ‏مقصود مشترکی از آن نداریم. و مساله این است که کم و بیش می‌دانیم که مقصود مشترکی در کار ‏نیست. ‏
در ضرورت مقوله دمکراسی هیچ سخنی نیست. من هنوز هم فکر می‌کنم عقلانیت و خرد اجتماعی ما ‏به نظم دمکراتیک وابسته است. اما چه باید کرد که گویی واژه دمکراسی در حصر واژه‌ها باقی مانده ‏است. بیانش که می‌کنی متصاعد می‌شود. تداعی چیزی را نمی‌کند، کسی آن را نمی‌شنود. دلی را ‏نمی‌برد. تنها تکرار مکررات بی معناست. ‏
اگر هم چیزی در باب دمکراسی باید گفته شود، خطر بزرگ شنیده نشدن آن است. اما نمی‌دانم چرا ‏دوستانم به هیچ روی این واقعیت اجتماعی را نمی‌بینند. من در جلسه چیزی نگفتم الا یک کلمه: برای ‏ما در حال حاضر کار جمعی محمل خوبی است برای هنوز هم فکر نکردن. گاهی برای آنکه احساس ‏تنهایی نکنیم، باید بلند بلند حرف بزنیم. حتی اگر شنونده‌ای پیش روی خود نیابیم. ‏

Wednesday، November 16، 2005                                                                         

 امکانی برای تعدیل فضای گفتگو ‏

جناب سعید راعی می‌نویسند، "به زعم من ماهیت دین جدای از کنش عاملان‎ ‎دین(دینداران و نهادهای دینی)معنا نمی‌یابد. گویی که سیاست نیز چنین است. ماهیت‎ ‎سیاست همواره بر اساس کنش سیاسیون(در معنای عام آن) ترسیم میشود. از این منظر ‏منطق‎ ‎دین و سیاست در واقع منطق دینداران و سیاسیون است که بر آن تحمیل میشود. با ‏این‎ ‎وصف است که بر هر روایتی که به دنبال آشتی این دو گفتمان خارج از حوزه کنش ‏گران آن‎ ‎است خوشبین نیستم"‏
بدیهی است که در نسبت میان دین و سیاست از کنشگران این دو عرصه و نسبت میان ‏این دو سخن می‌گوئیم. اما مسئله آن است که کنشگران این دو عرصه، تمنیات خود را به ‏نهادی که به آن تعلق دارند نسبت می‌دهند. چنانکه قدرت خود را نیز از مقتضیات معقول ‏این دو نهاد اخذ کرده‌اند. بنابراین هنگامی که از نسبت میان این دو نهاد سخن می‌گوئیم، ‏برقراری نسبت مطلوب میان کنشگران این دو عرصه را چشم داریم. ‏
اما جناب راعی بنده به هیچ روی در صدد آشتی دو گفتمان دین و سیاست نبودم. ‏
این دو گفتمان بخواهیم یا نخواهیم با هم مرتبط‌اند. اما این ارتباط در وضع فعلی متاسفانه ‏از نوع بلع است. یکی خواهان بلعیدن دیگری است. در جامعه ایرانی نهاد دین مدعی ‏استیلا بر حوزه سیاست است اگر چه شاید یک نگاه بی طرف بنواند نشان دهد که اتفاقاً ‏این نهاد دین است که یکسره توسط مناسبات قدرتی امر سیاست بلعیده می‌شود. ‏
به علاوه بر این باورم که خواست جدایی این دو نیز، حتی اگر پسندیده و مطلوب باشد، ‏در حال حاضر ناممکن است. این نکته هم به واسطه مشخصات خاص جوامع اسلامی ‏است و هم به واسطه آنچه هابرماس تحت عنوان فرایند ظهور پساسکولاریسم حتی در ‏جوامع اروپایی به آن اشاره دارد. ‏
بنابراین بنده از امکان گفتگو میان این دو نهاد سخن می‌گویم که ناظر به تعدیل مناسبات ‏جهت حفظ منطق مستقل هر یک از این دو است. ‏
روایت لاک یکی از روایت‌های ممکن این نحو مناسبات است. اما می‌توان این مناسبات را ‏به روایات دیگر نیز تنظیم کرد. حرکت روشنفکری دینی در ایران پس از انقلاب، منحصر ‏کردن یقین به حوزه ایمانیات دینی و سپردن معارف دینی را به حوزه عقاید بشری است. ‏به نظر بنده این مقدمه مناسبی است تا نحو مناسبات میان نهاد دین و سیاست را از روایت ‏تولی‌گری خارج کنیم. ‏
کاستی روشنفکری دینی در این زمینه ناتوانی در عرضه روایتی ایجابی از دین است تا ‏بتواند اثبات کند بر آنچه ویران کرده است امکان تاسیس تازه‌ای وجود دارد. واقع این ‏است که بنیادهای تحلیلی این روایت و تکیه آن بر عقلانیت حداکثری نیز امکان چنان ‏تاسیسی را به دست نمی‌دهد. اما چرخش منظر فلسفی این سنت قادر است راه‌های تازه‌ای ‏برای تاسیس بگشاید. ‏
رویکرد به روایت‌های دینی که بنیادهای خود را بر نظام‌های دانایی اعم از الهیات و فقه ‏استوار نکرده‌اند، امکانات تازه‌ای فراهم می‌سازد تا با نحو تازه‌ای از فهم مبادی دینی را ‏مبنای گفتگویی سالم با حوزه سیاست سازیم. از کانون برداشتن معارف به عنوان جوهر ‏سازمان دین، نهاد دینی را از دعوی تولی گری ناتوان می‌کند. ‏
اما این راه را از طریقی دیگر نیز می‌توان طی کرد. می‌توان با عرضه روایتی که من آن را ‏روایت نیهیلیستی از امر سیاست می‌نامم، سیاست را صرفاً به حوزه اداره امور عمومی ‏منحصر کرد تا گفتمان دیرپایی را که حوزه سیاست را حوزه رستگاری به شمار می‌آورد ‏تضعیف شود. انگاره‌ای که همه نکبت‌های حوزه خصوصی و عمومی را به حوزه سیاست ‏منتسب می‌کند و در عین حال همه رستگاری‌ها را نیز از مبداء سیاست چشم دارد، جامعه ‏ما را با وضعیتی دشوار مواجه می‌سازد. در چنان شرایطی است که دو نهاد دین و سیاست ‏علاقه مند به پیوند می‌شوند. هم دین نمی‌خواهد در این فضای توام با رستگاری حضور ‏نداشته باشد و هم نهاد سیاست بدون نهاد دین نمی‌تواند دعوی رستگاری خود را به پایان ‏برد. ‏

Monday، November 14، 2005                                                                         

 الگوی جان لاکی برای گفتگوی میان دین و سیاست ‏

سعید راعی در نظری که برای یادداشت بنده تحت عنوان نسبت دین و سیاست نگاشته، به نکته درستی ‏اشاره کرده است. ایشان می‌فرمایند، گفتگوی میان دو حوزه دین و سیاست به شرطی که منطق درونی ‏هر یک در فرایند گفتگو محفوظ بماند، ناممکن است به این جهت که هم حوزه سیاست و هم حوزه ‏دین، سرشتی تمامیت طلب دارند. در چنین شرایطی هر یک از طرفین گفتگو با دیگری صرفاً با هدف ‏هضم و بلع وارد گفتگو می‌شود. من با نقطه نظر ایشان در فضای ایران کاملاً موافقم. اجازه بدهید یک ‏نکته دیگر نیز به نقطه نظر ایشان بیافزایم: به جهت همین سرشت تمامیت طلبانه است که این دو یا از ‏سرناسازگاری در می‌آیند و به تخریب هم می‌پردازند و یا با هم وحدت می‌کنند و آنگاه معجون غریبی از ‏تمامیت طلبی را تحویل می‌دهند. اما در تجربه ملت‌های دیگر، می‌توان شاهد چنان گفتگویی بود. به ‏نظر بنده بسترسازی برای امکان چنان تجربه‌ای را با تمسک به چهار الگوی لیبرال و اجتماع گرایان و ‏پراگماتیست‌ها و سرانجام نوسنت‌گرایان می‌توان بازسازی کرد که جهت رعایت اختصار در وبلاگ، من ‏تنها به روایت لیبرال بسنده می‌کنم. ‏
جان لاک در سنت لیبرالی، دین را به حیات و نهاد دینی تقسیم می‌کند. کلیسا در روایت لاک، فاقد ‏امکان تعیین حدود ایمان و کفر مومنین است. او نمی‌تواند داور و تشخیص دهنده مومن از کافر باشد. ‏به این جهت حیات دینی به کلی به حوزه خصوصی افراد سپرده شده است، اما نهاد دینی داور معتبری ‏است برای تعیین روایت‌های معتبر از دین. به عبارتی نهاد کلیسا یک نهاد تخصصی و کارشناسانه است ‏که اعتبار خود را از قدرت کارشناسانه خود اخذ می‌کند نه از قدسیتی که خود را میراث دار آن می‌داند. ‏
به این ترتیب کلیسا به نحوی واسط میان حیات دینی و عرصه سیاسی است. دینداران بی واسطه قادر ‏به دخالت در سازوکار امر سیاسی نیستند، نهاد سیاست نیز قادر به دخالت بی واسطه در حیات دینی ‏مردم نیست. ‏
شایان ذکر است که وقتی نهاد دین ضابط تعیین کننده حیات دینی است قدسیت می‌یابد و در عین ‏حال هنگامی که حیات دینی بی واسطه قادر به دخالت در امر سیاسی می‌شود – مانند زمانی یک مومن ‏به حسب فهم خود احساس وظیفه می‌کند تا عرصه سیاسی را تحت تاثیر قرار دهد – منطق دین و ‏سیاست در هم می‌آمیزد. در شرایطی نیز که دولتمردان به حسب قدسیتی که از ناحیه نهاد دین کسب ‏کرده‌ و قادر به تعیین حدود ایمان و کفر مردم هستند، منطق این دو حوزه به هم می‌آمیزد. ‏
اما نوع تفکیک جان لاک میان حیات و نهاد دین از یکسو و نهاد سیاست از سوی دیگر کرده است، این ‏امکان را پدید آورده است که کلیسا به جای امر واسط میان بندگان و خداوند، واسط میان مومنین و ‏عرصه سیاست باشد. در چنین شرایطی نه منطق قدرت قادر به دستکاری در منطق حیات دینی است و ‏نه قدسیت حیات ایمانی قادر به تحت تاثیر قرار دادن عرصه سیاسی. ‏
این روایت البته بی نقص و مشکل نیست، اما فهمی است که دست کم تا حدودی نشانگر امکان ترسیم ‏افق گفتگو میان دو عرصه یاد شده هست. ‏

 فرد و مقتضیات امر سیاسی ‏

به یاد می‌آورم آنچه در انقلاب برانگیزاننده بود، تصویر انسان متعالی و بزرگ بود. شاه نفرت ما را ‏برمی‌انگیخت از این حیث که گفته می‌شد در کردار و رفتار انسانی حقیر است. چهره‌های زنده یا ‏مرده انقلابی نیز عشق ما را بر می‌انگیختند از این حیث که در کردار و اهداف خود بزرگ و متعالی ‏بودند. ما نیز با شرکت در انقلاب به بزرگی آنان تمسک می‌کردیم و جویای بزرگی و تعالی بودیم. ‏همه در جستجوی انسان بزرگ بودند و کسب قدرت سیاسی از این حیث مطمح نظر بود که ‏بستری برای پرورش انسان‌های بزرگ فراهم می‌کرد. کانونی شدن دین در عرصه سیاسی از همین ‏تمنا بر می‌خاست. دین را بستر رشد انسان متعالی می‌دانستیم و با حاضر کردن دین در عرصه ‏سیاسی تصور می‌کردیم زمینه ساز ظهور انسان‌های متعالی در عرصه عمومی شده‌ایم. ‏
توجه به مضمون گفتارها از دوم خرداد به اینسو نشانگر چرخش گفتارهاست. ماجرا معکوس شده ‏است. بیشتر به نظام سیاسی و ترتیبات درست سیاسی توجه داریم و کمتر از انسانی که چنان ‏نظامی می‌پرورد سخن می‌گوئیم. سلامت امر سیاسی را خواهانیم حتی اگر مقتضی چنان نظامی ‏ظهور افرادی باشد که تنها به خویش و اهداف فردی خود می‌اندیشند و کمتر سودای دیگران را ‏دارند. سلامت سیاست را در نفی و طرد آرمان‌های بزرگ خواسته‌ایم. گاهی احساس می‌کنم سلامت ‏امر سیاسی را با جستجوی افراد خودخواه و کوته اندیش جستجو می‌کنیم. اینچنین است که هم ‏خواهان نفی ایدئولوژی در عرصه سیاسی و هم خواهان طرد و نفی دین در آن حیطه هستیم. ‏
به هر روی در منطق امر سیاسی تعالی و سلامت همزمان فرد و نظام سیاسی بیشتر به یک شعار ‏شبیه است. مقتضیات تعالی فردی با مقتضیات سلامت سیاسی ناسازگار است. اینچنین است که ‏تصور می‌کنم شاید با ایده گفتگوی دوجانبه میان دین و سیاست – بی آنکه منطق یکدیگر را در ‏گفتگو نقض کنند – بتوان راهی میانه تمهید کرد. ‏

Sunday، November 13، 2005                                                                         

 دین و سیاست ‏

در جامعه‌ای همانند ما که دین نقشی مهم در تعاملات اجتماعی دارد، میان دین و سیاست چه نسبت ‏مطلوبی می‌توان برقرار کرد؟ ‏
• آیا دین در باب کم و کیف امر سیاسی تصمیم گیرنده است؟ این باور کسانی است که ‏سیاست را متکی بر دین می‌خواهند. ‏
• آیا به حسب رویکرد افراطی سکولاریستی، سیاست در باب کم و کیف امر سیاسی تصمیم ‏گیرنده است؟ ضروری است مقوله دین را به انحای مختلف از حیث سیاسی بلاموضوع ‏کنیم تا امر سیاسی به کلی به مقوله‌ای بشری تحویل یابد؟ این باور کسانی است که با ‏اختیار سکولاریسم، سیاست را به امری کاملاً بشری تحویل می‌نمایند. ‏
• باور آگوستینی گزینه متعادل تری از سکولاریسم را پیش چشم نهاده است: دین و سیاست ‏از دو منطق متمایز پیروی می‌کنند. نه نظم که رهاورد سیاست است قادر تصمیم گیری در ‏باب چند و چون فضیلت و سعادت دینی است و نه سعادت ناشی از دینداری وظیفه ‏ساماندهی به نظم سیاسی را به عهده دارد. ‏
شاید بتوان از یک گزینه چهارم سخن به میان آورد: دین و سیاست در اساس متمایز از یکدیگرند و ‏هر یک بر قواعد و منطقی درونی استوار است. اما در عین حال میان این دو گفتگوی مستمری نیز ‏جریان دارد البته به این شرط که دین در گفتگوی با مقوله سیاست استقلال منطق آن را به ‏رسمیت شناسد و سیاست نیز در گفتگوی با دین، منطق مستقل و درونی آن را پاس دارد. ‏
گاهی به این نکات فکر می‌کنم اما راستش چندان در ساماندهی به روایت چهارم توفیقی ندارم. ‏

Saturday، November 12، 2005                                                                         

 عدالت اطعام فرودستان نیست

اندیشه عدالت چون روح سرگشته، بار دیگر به عرصه سیاسی حلول کرده است. عدالت روح انقلابی بود ‏که در سال 1357 خانه‌ها و خیابان‌ها و اروح و جان مردم را فراگرفته بود. این اندیشه با ظهور اندیشه ‏آزادی موقتاً غایب شد.. غافل از آنکه عدالت در غیبت فربه می‌شود. به خلاف آزادی که در ظهور. ‏
عدالت روح اندیشه انقلاب بود. اما نسلی که صلای آزادی و دمکراسی سر داد، یکبار نیز از چند و چون ‏عدالتی که آن را به پستوها می‌راند پرسش نکرد. عدالت جان و جوهر خواست طبقات فرودست است. ‏طبقات فرودست حاملان اصلی قدرت در عرصه سیاسی‌اند. ‏
اندیشه عدالت در انقلاب، به خواست خداوند نسبت داده شد. اینچنین بود که نهضتی که در خیابان‌ها ‏جریان یافت، انعکاس یک تقدیر آسمانی و مقدس انگاشته شد. جوهر قدسی اندیشه عدالت هیچگاه در ‏منطق انقلابیون، مجالی برای سنجش باقی نگذاشت. آنها خود را حاملان رسالتی می‌انگاشتند که ‏سرانجام ان قدرت طبقات فرودست بود. طبقات فرودست از کلام انقلابیون چیزی سر در نمی‌آوردند اما ‏در نگاه انقلابیون، ابژه‌های یک تقدیر مقدس بودند. ‏
نسبت شگفتی برقرار شده بود. فرودستان با چشمانی بی گناه، به قلمبه‌گویی‌های روشنفکران جشم ‏دوخته بودند و از آنهمه همین را فهم می‌کردند که قرار است همه چیز به وفق مراد آنان سامان مجدد ‏یابد. روشنفکران نیز با چشمانی بی گناه به آسمان چشم دوخته بودند، و از عظمت آسمان همین را ‏فهم می‌کردند که مقرر است با آنچه آنان به پیش می‌رانند تاریخ پایان یابد و آنان همه نکبت‌های زمینی ‏را پایان بخشند. ‏
عدالت در اندیشه انقلابیون دهه پنجاه و شصت، از هر نحو عقلانیت خاص امر سیاسی تهی بود. جوهر و ‏سرشت اندیشه دمکراسی نیز فی الواقع باطل السحر آن اندیشه غیر عقلانی بود و فی نفسه چیزی در ‏انبان خود نداشت. ‏
اما در مقابل آن اندیشه آسمانی عدالت، اینک اندیشه عدالتی عمل می‌کند که نه از آن جوهر قدسی ‏بهره مند است، و نه از خرد خاص امر سیاسی. این عدالت تنها به معنای گشودن سفره‌ای از سوی ‏فرادستان است برای اطعام فرودستان. ‏
تا جان و جوهر آن اندیشه آرمان‌خواهانه عدالت در دوران انقلاب موضوع نقد و بررسی قرار نگیرد، نه ‏امکانی برای طرح معنا دار اندیشه آزادی فراهم است و نه بازآفرینی اندیشه عدالت ممکن. ‏

Wednesday، November 09، 2005                                                                         

 ما برگ و آب و آتش نیستیم

دوست عزیز محمد وحیدی یادداشت وبلاگ خود را به نوشته بنده تحت عنوان نسل روباه صفت و نسل ‏خارپشت خصال اختصاص داده است. او در تحلیل نهایی از نسل روبه صفت که خود به آن تعلق دارد ‏دفاع کرده و سرانجام آرزو کرده است کاش هویت ما گشودگی مدام بود تا رو به هر چیز نو گشوده ‏باشیم و بتوانیم با هزار زاویه دید زندگی کنیم. ‏
دوست عزیز، آنکه یکسر بر جهان گشوده است، با برگ و آب و آتش تفاوتی ندارد. آنکه یکسر گشوده ‏است فاقد هرگونه درونگی است. ما به درجاتی هستی مستقل داریم که بر جهان فروبسته‌ایم. البته او نیز ‏که یکسر بر جهان فروبسته باشد، یک درونگی انجماد یافته و فاقد حیات است. ‏
برای انسان، درونگی، وزن انباشته حیات اوست که فردانیت او را قوام می‌بخشد. ‏
زندگی گفتگویی است مداوم، میان تداومی که از طریق درونگی کسب می‌کنیم، با آنچه به واسطه ‏گشودگی بر جهان بر ما پدیدار می‌شود. ‏
برای فرد برقراری تعادل میان آن درونگی و آن گشودگی بیشتر امکان پذیر است. اما آنگاه که سخن ‏از دو نسل است، ماجرا کمی پیچیده‌تر است. نسل ما خارپشت صفت بود چرا که تشنه گرمای هویت ‏بخشی بود تا به او در سرمای ناشی از توسعه و پیشرفت به سوی افق دنیای غرب، احساس معنا و تداوم ‏بخشد. آن فروبستگی البته گرمابخش بود، اما قصه‌های اندوهگین بسیار و غصه‌های جانکاهی نیز به ‏همراه داشت. ‏
ما نمودار نیاز یک جامعه به هویت بودیم اما نسل شما، واکنشی طبیعی است به آن خارپشت صفتی. ‏اینک شما با روبه صفتی خود، نیاز جامعه ما به گشودگی به جهان را برآورده می‌کنید. البته گشودگی ‏شما نیز چندان راه همواری نیست. افسرده‌حالی نسل شما، حس بی معنایی و سرگشتگی آنها، نیز ‏چندان بی پیامد نیست. شما راه را برای ظهور یک نسل خارپشت صفت تازه هموار می‌کنید. ‏
شاید خارپشت صفتی نسل ما و روبه صفتی نسل شما، دو روی سکه بیماری جامعه ما برای حیات و ‏تنفس به نحو طبیعی است. آن نحو فروبستگی ما، این نحو گشودگی بر جهان به بار آورده است. ‏
پایان بخشیدن به این دیالکتیک زوال، شاید توجه جمعی ما به مقتضیات گشودگی بر جهان، با تکیه بر ‏یک درونگی پویاست و البته حل این معادله شاید به حل یک معادله با دو مجهول بیشتر شبیه باشد. ‏شاید تقدیر ما، تنفس سنگین است در گسل میان آن فروبستگی و این گشودگی. ‏

پی نوشت: دوست عزیز جناب آقای دکتر دهکردی بارها به بنده تذکر داده‌اند که ترجمه درست سخن آیزیا برلین، ‏نه خارپشت بلکه جوجه تیغی است. اما بنده صرفاً جهت رعایت پیوند با یادداشت قبلی‌ام ناچار شدم به همان روال ‏پیشین خود تکیه کنم.‏

Monday، November 07، 2005                                                                         

 تنها‏ ‏اندکی‏ ‏پیچیدگی‏ ‏و‏ ‏ابهام‏ ‏

امروز‏ ‏دانشجویی‏ ‏نزد‏ ‏من‏ ‏درد‏ ‏دل‏ ‏می‏‌‏کرد‏.‏‏ ‏برای‏ ‏توصیف‏ ‏حد‏ ‏افسردگی‏ ‏خود‏ ‏می‏‌‏گفت‏:‏‏ ‏مدت‏ ‏زمانی‏ ‏بود‏ ‏که‏ ‏می‏‌‏خواستم‏ ‏خودکشی‏ ‏کنم‏.‏‏ ‏تصمیم‏ ‏خود‏ ‏را‏ ‏عوض‏ ‏کردم،‏ ‏تصمیم‏ ‏گرفتم‏ ‏چنان‏ ‏ایده‏‌‏ای‏ ‏بپرورم‏ ‏که‏ ‏مردم‏ ‏همه‏ ‏دست‏ ‏به‏ ‏خودکشی‏ ‏جمعی‏ ‏بزنند‏.‏‏ ‏بی‏ ‏اختیار‏ ‏خنده‏‌‏ام‏ ‏گرفت‏.‏‏ ‏به‏ ‏او‏ ‏گفتم‏ ‏این‏ ‏حد‏ ‏نهایی‏ ‏اشتیاق‏ ‏تو‏ ‏به‏ ‏زندگی‏ ‏است‏.‏‏ ‏چرا‏ ‏که‏ ‏زندگی‏ ‏معنایی‏ ‏جز‏ ‏آن‏ ‏ندارد‏ ‏که‏ ‏طرح‏‌‏های‏ ‏خود‏ ‏را‏ ‏بر‏ ‏جهان‏ ‏بیافکنیم‏.‏‏ ‏
در‏ ‏دل‏ ‏به‏ ‏خود‏ ‏گفتم‏ ‏که‏ ‏طرحی‏ ‏که‏ ‏این‏ ‏افسرده‏ ‏حال‏ ‏در‏ ‏ذهن‏ ‏پرورده،‏ ‏برای‏ ‏ما‏ ‏چندان‏ ‏نا‏ ‏آشنا‏ ‏نیست‏.‏‏ ‏با‏ ‏این‏ ‏تفاوت‏ ‏که‏ ‏او‏ ‏هم‏ ‏با‏ ‏خود‏ ‏و‏ ‏هم‏ ‏با‏ ‏من‏ ‏صداقت‏ ‏می‏‌‏ورزد‏.‏‏ ‏او‏ ‏تنها‏ ‏به‏ ‏اندکی‏ ‏پیچیدگی‏ ‏و‏ ‏ابهام‏ ‏در‏ ‏فکر‏ ‏و‏ ‏کلام‏ ‏نیازمند‏ ‏است‏ ‏تا‏ ‏این‏ ‏طرح‏ ‏فردی‏ ‏خود‏ ‏را‏ ‏در‏ ‏گستره‏ ‏جمعی‏ ‏بپرورد‏.‏‏ ‏بسیاری‏ ‏از‏ ‏آرمان‏‌‏های‏ ‏بزرگ،‏ ‏طرح‏‌‏های‏ ‏افسرده‏ ‏‏‌‏حالانی‏ ‏بوده‏ ‏است‏ ‏که‏ ‏اشتیاق‏ ‏به‏ ‏زندگی‏ ‏فردی‏ ‏خود‏ ‏را‏ ‏در‏ ‏خلق‏ ‏آن‏‌‏ها‏ ‏جسته‏‌‏اند‏.‏‏ ‏بستر‏ ‏افسردگی‏ ‏ناشی‏ ‏از‏ ‏ناکامی‏ ‏در‏ ‏تحقق‏ ‏آن‏ ‏آرمان‏‌‏ها‏ ‏نیز‏ ‏البته،‏ ‏استعدادهای‏ ‏دیگر‏ ‏پروریده‏ ‏است‏ ‏که‏ ‏مستعد‏ ‏دور‏ ‏تازه‏‌‏ای‏ ‏از‏ ‏ماجراست‏.‏‏ ‏

Sunday، November 06، 2005                                                                         

 نسل خارپشت خصال و نسل روبه صفت

آرخیلوخوس شاعر یونانی می‌گوید: روباه خیلی چیزها می‌داند، اما خارپشت یک چیز بزرگ می‌داند. ‏آیزیابرلن در کتابی که تحت عنوان خارپشت و روباه انتشار داده، به همین سیاق آدمیان را به دو گروه ‏روباه صفت و خارپشت صفت تفکیک می‌کند. روبه صفتان کسانی هستند که دارای اندیشه‌های ‏پراکنده‌اند، در راه و رسم زندگی خود اهداف متعدد و متمایزی را دنبال می‌کنند، تجارب کثیری دارند و ‏در زندگی خود کانون وحدت بخشنده‌ای را هدف نگرفته‌اند. ‏
در مقابل خارپشت صفتان کسانی هستند که تلاش دارند همه فهم و احساس و اهداف خود را به یک ‏تصور مرکزی معطوف کنند، گویی ضروری است یک اصل محوری همه ساحات زندگی آنان را به هم ‏مرتبط کند. آنها در پرتو چنان معانی کانونی برای زندگی خود معنایی جستجو می‌کنند. ‏
تجربه من از انقلاب حاکی از آن است که آن ایدئولوژی پروراننده بازیگرانی خارپشت صفت بود. برخی از ‏وابستگان به نسل انقلاب، هنوز هم در زندگی شخصی و یا در زندگی جمعی جویای یک اصل کانونی ‏وحدت بخش اند. ‏
مقاومت در مقابل ایدئولوژی انقلاب، فضایی مستعد برای پرورش نسل متفاوتی ایجاد کرده است: نسلی که بیشتر با ‏الگوی روبه صفتی مطمح نظر آیزیابرلن سازگارند. آنها ساحات متعدد شخصیتی و روحی دارند و ‏کمتر جویای اصل کانونی وحدت بخشند. ‏
در نسل اول بیشتر این انتظار وجود دارد که یا دین در جایگاه آن اصل محوری وحدت بخش بنشیند و ‏موجه کننده همه عرصه‌های زندگی باشد و یا در مقابل، دین یکباره از عرصه معنابخشی کنار نهاده شود ‏و معانی دیگر جانشین اصل وحدت بخشی دین شوند. ‏
اما برای نسل روبه صفت، دین عرصه‌ای است در کنار عرصه‌های دیگر زندگی. نه هیچ گاه چنان در ‏کانون جای گرفته است و نه شاید هیچگاه آنچنان مورد کینه و غضب قرار گیرد. ‏

پی نوشت: از مفهوم روبه صفت معنای منفی آن را که در فرهنگ ما متعارف است، در نظر نداشته‌ام. ‏

Thursday، November 03، 2005                                                                         

 روشنفکری با خاطرات دینی
بحث نگارنده محترم سیبستان افق تازه‌ای به روی بحث بنده گشود. ایشان درست می‌گویند، بنده نیز ‏انتظار ندارم روشنفکران دینی مثل یک فرقه تازه مناسک جدیدی در حوزه دین برای خود تولید کنند. ‏اما از مقوله مناسک دینی بگذریم، در حوزه هنر و ادبیات نیز اثری از روشنفکری دینی مشاهده ‏نمی‌کنیم. بنابراین پرسش اصلی شاید عبارت از آن باشد که منحصر شدن همه چیز به مقوله عقلانیت و ‏گزاره‌های آزمون پذیر، ناشی از چیست و چنین پدیده‌ای به رغم برکاتی که تاکنون در انبان داشته، آیا ‏هنوز هم قادر است یک نیروی اجتماعی باشد و دلی را ببرد؟ ‏
شاید بتوان بحث را به نحوی دیگر نیز ساخت: روشنفکران اتفاقاً دارای مناسکی برای خود هستند و آن ‏همین جلسات مکرر سخنرانی و بحث و فحص و نقد و بررسی است. مناسک تبلور عینی و جمعی ‏خواست‌ها و انتظارات ماست. اگر مناسک روشنفکران دینی اینچنین از آب درآمده، شاید به این جهت ‏است که مقوله پیچیده دین به امری عقلانی فروکاسته شده است. به قول افلاطون آنچه به خط ریز بر ‏بدن‌های ما نوشته شده است به خط درشت در تجمعات ما پیش چشم می‌آید. اگر این مناسک، ‏کلیشه‌ای، گسسته و تصنعی است، شاید به آن جهت است که آن عقلانیت به نحوی کلیشه‌ای و گسسته ‏و در تحقق عینی و اجتماعی خود به غایت تصنعی است.‏
مناسک دینی در جامعه ایرانی منحصر به انحاء سنتی نیست. می‌توان به وضوح شاهد انواعی از مراسم و ‏مناسک دینی نزد اقشار تحصیل کرده شهری بود که الگوها و رفتارهای جدیدی را جایگزین نوع سنتی ‏کرده‌اند. انجام مونوگرافی‌های حرفه‌ای در این زمینه بسیار راهگشا خواهد بود. بنده در حد مشاهدات ‏اندکم شاهد بوده‌ام که
شاخصه اصلی چنان مراسمی اتفاقاً فاصله گرفتن از الگوهای متعارف سنتی بوده است. این قبیل مراسم ‏به نحو مختلط برگزار می‌شود. کلام معمولاً طنین عارفانه دارد. از در و دیوار و نسبت‌ها و روابط، ‏جایگزین شدن معیارهای زیبایی‌شناختی به جای معیارهای شریعت مدارانه پدیدار است. معمولاً ‏موسیقی و آواز یکی از ارکان چنان مجالسی است. اگر چه معمولاً پیر یا جوان عارف مسلکی در کانون ‏قرار دارد اما نسبت‌ها بیشتر عرضی است و کمتر شاهد نسبت‌های طولی هستیم. به کرات شاهد آن ‏هستی که خانمی با احساسی خاص نسبت به سخنگوی عارف جمع اظهار ارادت می‌کند. کمتر ممکن ‏است اثری از مناسک منتهی به گریه جمعی در چنان مراسمی مشاهده شود. یکی از شاخصه‌های اصلی ‏چنان مراسمی، فقدان مظاهر سیاسی است. اگر چه گاه کنایاتی که ناظر به فاصله گزینی از سیاست ‏رسمی است در این قبیل مراسم مشاهده می‌شود و ...‏
تا جایی که بنده برخی از این مراسم را شاهد بودم، تراکم مشارکت کنندگان در چنان مراسمی قابل ‏توجه است. بنده در هیچ یک از این چنین مراسمی، شاهد حضور روشنفکران دینی نبوده‌ام و اگر چنان ‏روشنفکرانی نیز حضور داشته‌اند به هیچ روی نقشی محوری اختیار نکرده بودند.‏
این چنین مراسمی نشانگر آن است که فقدان مناسک دینی نزد روشنفکران به هیچ روی به تصلب صور ‏مناسکی مرتبط نیست. نهاد دین‌داری در ایران نهاد متنوعی است و قادر است با تضعیف یکی از صور، ‏صور تازه‌ای را جانشین کند.‏
البته بدیهی است که عقلانیت عیب روشنفکران نیست بلکه زینت و دارایی آنان است. اما این عقلانیت ‏شاید عقلانیتی فقیر است به نحوی که بیشتر به کار نقد و شکستن شالوده‌ می‌آید تا تاسیس و گشودن ‏افقی تازه. آن گسستگی و تصنع که عرض کردم، گاهی در نسبت میان امور گوناگون در زندگی ‏خصوصی و نسبت‌های این قبیل روشنفکران با اطرافیان و خانواده‌شان نیز پدیدار می‌شود. می‌بینی که ‏در گفتار بسیار عقلانی‌اند اما سخت دلتنگ محافل و گفتارهای عارفانه و توام با عواطف. حتی در گفتار ‏معارض شریعتند و در کردار سخت شریعتمدار و .....‏
شاید بتوان گفت که اینک زمان نقش آفرینی اجتماعی آن عقلانیت شالوده شکن به پایان می‌رسد. ‏اینک زمان آن فرا رسیده است که روشنفکران دینی به این پرسش پاسخ دهند که از عقلانیت شالوده ‏شکنی که به میدان آوردند چه چیز برای دین ورزی و حیات مومنانه باقی گذاشته‌اند. اگر نقش‌های ‏سیاسی دین را به جد به پرسش گرفتند، چه شان و مقامی برای نقش‌های وجودی دین گشودند؟ اگر ‏پاسخ به اینهمه هیچ است و همه چیز به فردا موکول می‌شود، به صراحت اعلام کنند، که پروژه ‏روشنفکری دینی به پایان خود رسیده است. ‏
روزی یکی از دوستان می‌گفت دیگر به جای روشنفکری دینی باید از روشنفکری با دغدغه دینی سخن ‏بگوئیم، من عرض کردم پس منتظر باشیم که چندی پس از آن نیز از روشنفکری با خاطرات دینی!!! ‏
راه برون رفت از منزل اجباری روشنفکری با خاطرات دینی، نقد عقلانیت متصلب حداکثری است که ‏همه چیز را به عقلانیتی عقیم سپرده است. ‏

Tuesday، November 01، 2005                                                                         

 چند پرسش از ما روشنفکران ‏

توجه دوستان به یادداشت مربوط به مناسک روشنفکران دینی، مرا نیز به سر ذوق آورد تا بیشتر در این ‏باب گفتگو کنیم. ‏
هم دوست دانشمندم دکتر فاضلی و هم نگارنده محترم سیبستان و هم دوستان دیگر، بنده را از این ‏حیث که خواهان مناسک دینی روشنفکرانه شده‌ام مورد نقد قرار داده‌اند. بنده در آن یادداشت صرفاً از ‏این نکته سخن گفته‌ام که روشنفکران دینی خود را نیازمند برگزاری مناسک دینی یافته‌اند و در این ‏کار موفق نبوده‌اند. اما خود در موضع توصیه‌ای در این زمینه نبوده‌ام. شاید از بحث بنده بتوان این ‏نتیجه را هم گرفت که تلقی روشنفکرانه از دین، با انجام مناسک دینی سازگار نمی‌افتد، بنابراین سودای ‏مناسکی کردن آن را از سر به در کنند. ‏
اما واقع این است که روشنفکران دینی نمی‌توانند سودای مناسکی کردن روایت خود از دین را از سر به ‏در کنند. چرا که اجتماعی شدن هر روایتی از دین منوط به حدی از مناسکی شدن آن است و الا به ‏یک نیروی اجتماعی بدل نخواهند شد. چنانکه روشنفکرانه منتهی به انقلاب با واسطه‌هایی در صحنه ‏عمل اجتماعی ظاهر شدند که قرائت‌های روشنفکرانه را با روایت‌های سنتی بهره‌مند از مناسک پیوند ‏می‌زدند. ‏
اما چرا روشنفکران دینی در بحث و فحص در ابعاد منطقی معرفت دینی موفقند، اما در مقام تحقق، ‏بحث و فحص‌های آنان ثمره‌های معیوب به بار می‌آورد؟ ‏
چنانکه این روشنفکران اینهمه در بحث و فحص نسبت به مقوله دمکراسی موفق بودند، اما حاصل بحث ‏و فحص آنان در عمل چه ثمره‌ای به بار آورد؟ ‏
این نکته به هیچ روی به روشنفکران دینی محدود نیست. مگر روشنفکران غیر دینی در ایران وضعی ‏متفاوت با این دارند؟ ‏
بحث بنده ناظر به آن است که ما روشنفکران یا در یک کلام بپذیریم که صرفاً متولی بحث و فحص ‏علمی‌ هستیم و تلاش کنیم کارنامه خود را دست کم در زمینه عرضه‌ آثار و نظریات درجه اول علمی ‏عرضه کنیم و یا اگر مدعی آن هستیم که بحث‌های ما مقرر است به نتایج مطلوبی در عمل بیانجامد، به ‏این پرسش باید پاسخ دهیم که چرا در عمل نقطه نظرات ما راه دیگری را می‌پیماید و نیازمند به همان ‏زمینه‌ای هستیم که در مقام نقد آن ظاهر شده‌ایم؟ ‏
به نظر من نباید همه چیز را صرفاً به پیچیدگی‌های مقام عمل ربط دهیم. که البته تا حدودی چنین نیز ‏هست. بلکه باید نحو تفکر روشنفکرانه را نیز در این زمینه مطمح نظر قرار دهیم. چگونه است که ‏روشنفکران دینی در انزوا سخن می‌گویند و خروج از انزوای آنان نیز تنها به مدد پیوند با قرائت‌های ‏سنتی امکان پذیر می‌شود و تنها به مدد مناسک سنتی آنهم به روال سنتی، امکان بدل شدن به یک ‏طرح عینی را به دست می‌آورد؟ ‏

آیا نباید به جای بحث از این نحله و آن نحله روشنفکری، یکبار نیز از نحو تفکر روشنفکرانه نیز سخن ‏بگوئیم و بنیاد نگرفتن سخن روشنفکری را از این نقطه نظر محل بحث قرار دهیم؟

 صفحه اصلی

تماس


مطالب این وبلاگ را با فید بخوانید


 پیوندها

یونس شکرخواه
عبدالکریم سروش
سید محمد خاتمی
حسين قاضيان
نعمت الله فاضلی
شیرین احمدنیا
احسان شریعتی
سارا شریعتی
سوسن شریعتی
تاصر فکوهی
اندیشه سیاسی و اقتصادی
سیبستان
آوای موج
کریم ارغنده پور
الپر
اسماعیل یزدانپور
مرتضی کریمی
حنایی کاشانی
هفتان
معنویت - عقلانیت
آرش نراقی
عباس کاظمی
مسعود برجیان
محمد وحیدی
ملکوت
پویان
سفر به فراسو
شریعت عقلانی
نشانه
درباره نشانه
میرزاپیکوفسکی
راوش
سیاه مشق های دانشجویی
موسسه مهر طه
ذوزنقه
ابزارهای پژوهش
زمزمه
آب در آب


استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است

 


مطالب پیشین

August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008

    This page is powered by Blogger. Isn't yours?