|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Tuesday، February 28، 2006 ماجرای اختراع ضبط صوت
عجله داشتم. دستم را مقابل یک تاکسی خالی گرفتم و فریاد زدم دربست. تاکسی ایستاد. یک تاکسی قراضه. سوار شدم. اما تا به راننده نگاه کردم، بی اختیار گفتم همین یکی دو ماه پیش یکبار دیگر هم من سوار ماشین شما نشدم؟
راننده یک مرد شصت و چندساله بود. مطمئنم دلیل آنکه به یادم مانده بود، چهره بسیار جذاب و چشمان سبز روشناش بود. راننده لبخندی زد و شروع کرد به سخن گفتن. بحثهای عجیب و غریبی میکرد. میگفت، در کتابی از فروید خوانده است که ما چند بار به دنیا میآئیم و گاهی این آشناییها به این دلیل است که در دورههای قبلی عمرمان آشناییهایی با هم داشتهایم و حال گاه در یک حادثه باز با هم روبرو شدهایم و فکر میکنیم قبلاً یکدیگر را دیدهایم. البته تاکید داشت که این حرفها همه در قرآن هست و خارجیها از ما گرفتهاند. خوب تعریف میکرد و همین شیوه جذاب تعریف کردنش مرا مجذوب خود ساخته بود. میگفت صدا در جهان باقی میماند و بعد شروع کرد به تعریف ماجرای اختراع ضبط صوت. میگفت که ضبط صوت را در واقع کوزهگران خلق کردهاند. آنها همراه با گردش گل کوزه، انگشتان دست خود را برآن مینهند و به آن شکل میدهند. کوزهگران معمولاً عادت دارند همراه با این گردش آواز بخوانند. بعدها معلوم شده است که صدای آواز آنان بر بدن پخته کوزهها باقی میماند. او میگفت کار ضبط صوت نیز اینچنین است. خود او نتیجه میگرفت که همه چیز در این عالم باقی است. همین نتیجه گیری نهایی او بود که سخنان او را برای من شنیدنی میکرد. او داستانهای عجیب و غریبی سر هم میکرد تا نشان دهد هر آنچه را تصور میکنیم در حال گذر و دگرگونی است، فی الواقع تصور و خیال ماست. جهان صورتبندیهای ساده و با ثبات است. جهان مملو از تکرارهاست. تکرار و تداوم و بقای همه چیز، احساس خوشایندی به او میبخشید. از زندگیاش راضی بود. اگر چه به نظر نمیآمد آهی در بساط داشته باشد. پارمنیدس را تداعی میکرد، در جهان او، تداوم و ثبات جوهری باقی به عالم میبخشید. برای او عالم گوهری جاودانی داشت و او خود گویی قطعهای از آن گوهر جاودانی در دل داشت. اما ما در جهان دمکریت زندگی میکنیم. هم او که میگفت در یک رودخانه دوبار نمیتوان شنا کرد، چرا که نه رودخانه همان رودخانه خواهد بود، نه شناگر. در جهان ما معنا در نو شوندگی و تازه شوندگی است، هر چه باقی مانده است، تقلای بیهودهای برای رهایی از زوال میکند، و هر چه تازه است نشان از اصالت دارد. جهان برای او مثل کوهستان استوار و باقی بود، برای من جهان مثل ویترین مغازهها بود. هنگامی که سخن میگفت یاد پویان افتادم، و روایتی که از سرشت توریستی نسل خود میگفت. نبود تا ببیند که او از زائر نیز فراتر بود، در این جهان مثل عابدی دنیا گریخته سکنی گزیده بود.
Monday، February 27، 2006 افسانه تجربه دینی
ما به جهان و دیگران چسبیدهایم. بودن یا نبودن ما مشروط به بودن و نبودن آب و هواست. شادی و اندوه و نحو زندگی ما نیز به دیگران و ابسته است. آدمی در وضع چسبیده به جهان، با رگ و گوشت و پوست خود با رگ و گوشت و پوست جهان و دیگران پیوسته شده است. چند و چون جهان در همان زمان چند و چون او نیز هست. شاخکهای احساس به شدت اثر پذیرندهاند. صدای نفسهای باد و آب و برگ و گل و دیگران پیوسته در سلولهای هستی او شنیده میشوند.
چسبیدگی مانع تصور ما از خویشتن است. باید دست کم در ذهن از وضعیت چسبیده به جهان فاصله گرفت. من و آنی باید در کار افتد تا بتوانیم تصوری از هستی مستقل خود داشته باشیم. آگاهی اولین گام است. به مدد آگاهی صورتی از جهان میسازیم و صورتی از خود، و اینچنین امکانی گشوده میشود تا میان خود و جهان، تمایزی ظاهر شود. ایدهای به میان آمده است و میان ما و جهان فاصلهای در انداخته است. نام آنرا ایده میانجی بگذارید. اینکه میگوئیم، جهان ماده محض است یا ایده محض، یا اگر گفته میشود که جهان رو به سوی فلان هدف دارد، اینهمه ایدههای گوناگون میانجیاند که به انحاء گوناگون میان ما و جهان میانجیگری میکنند. فرهنگهای گوناگون بر مبنای همین ایدههای میانجی، صور گوناگونی از ارتباط با واسطه با جهان را سامان میبخشند. ایدههای میانجی در حیات و تمدن بشری وجه نمادین مییابند. بناهای تاریخی، ملودیها، اسطورهها و افسانههای عامیانه، ساماندهی شهرها، صورت بندی اخلاق و سیاست، صور گوناگون تبلور دهنده به معانی میانجی در فرهنگهای گوناگون هستند. اینچنین است که حیات انسان پیش مدرن، مملو از نمادهای گوناگون بیانگر است. جهان به مدد نمادها با انسان سخن میگوید و آدمی در کنار نمادهای بیانگر، در ارتباطی گرم و معنابخش با جهان خود زیست میکند. اما گام دیگری در پیش است. جهان جدید با شکاکیت آدمی آغاز میشود. تردید نسبت به شناخت جهان، آتشی است به خرمن همه آن نمادها و ایدههای میانجی. گفته میشود که جهان آنچنان که هست در سبد مفاهیم و ایدههای بشری انعکاس نمییابند. جهان کمرنگ و تار میشود تا امکان بیشترین احساس استقلال و آزادی برای آدمی فراهم شود. شاخکهای احساس آدمی در این فضا، به تدریج فاقد احساس موثراند. انسان چسبیده به عالم، اینک در فضای مفاهیم و معانی خودساخته، محبوس شده است. آدمی در جهان جدید تنها مجال رها کردن تیر در تاریکی دارد. انسان از جهان گسیخته در برزخ احساس استقلال مطلق از یکسو، و رعب از تنهایی در این عالم از سوی دیگر است. عشق و نفرت، هر دو از وجود آدمی رخت برمیبندند. آدمیان نسبت به جهان و دیگران با درجه و شدت پائین برقراری نسبت میکنند. گاهی تساهل به همین معنا گرفته میشود و انسان متساهل، انسان کم احساسی دانسته میشود که کمتر عصبانی یا شیفته میشود. آنچه در این بحث حائز اهمیت است عبارت از آن است که حس چسبیدگی به جهان، امر واقعی است که تنها گاهی رها شدن در خلسه آن امکان پذیر است. آنچه شاکله زندگی دال بر معناست، برقراری نسبت با جهان به مدد ایدههای میانجی است. هر سنت و حافظه جمعی بهرهمند از سبدی غنی از این ایدههای میانجی است. نظامهای دینی در این زمینه نقشی محوری به عهده دارند. روشنفکری دینی به ویژه در ایران پس از انقلاب، با ایده عقلانیت انتقادی خود، گاهی موثر در جهت معنازدایی از این قبیل ایدههای میانجی در سنت فرهنگی ما برداشته است. از ترس عوارض دین در عرصه عمومی، آدمی به حصار مفاهیم و معانی شخصی خود فراخوانده شده است. روشنفکری دینی تا جاییکه متولی بازتولید احساس دینی است، نیازمند آری گفتن به منظومه نمادها و ایدههای میانجی است. گاه این ایدهها در ظرف سنت وجود دارند، و ضرورت طرح مجدد آنها در دستور کار قرار میگیرد. گاه ضرورت خلق ایدههای تازه باید مطمح نظر قرار گیرد. گاهی ایدههایی اینچنین در نتیجه پیوند با سنتهای دیگر اخذ میشود و مورد بهره برداری قرار میگیرد. اما هر چه هست، پیوند با عالم و جهان، به مدد آنچه تجربه شخصی و فردی خوانده میشود و تحت عنوان تجربه کاملاً خصوصی دینی از آن یاد میشود بیشتر به یک افسانه شبیه است. پی نوشت: دوست داشتم در باره تحولات روز به روز قالب وبلاگم سخنی بگویم. در این باب به دوستان زیادی زحمت دادم. از فرط خجلت نام دوستان متعددی را که وقتشان را به انحاء مختلف تلف کردم، نمیبرم. اما به هرحال فکر میکنم وبلاگ به نحوی قابل قبول سامان یافت. اجازه بدهید در موقع مقتضی از نسبت قالب عوض کردن مستمر وبلاگ و روحیه خود سخن خواهم گفت.
Thursday، February 23، 2006 دوران تنزیل و دوران تأویل
تنزیل بر نزول وحی دلالت دارد و تأویل به معنای بازگرداندن امور به اول است.
هر نظامی از باورهای دینی بر نظامی از برقراری نسبت میان دوران تاویل و دوران تنزیل استوار است. دوران تنزیل دوران حیات نبی و نزول وحی است دوران تاویل دوران پس از آن است. در این دوره، پاسخ به پرسشهای مومن با بازگرداندن و ارجاع امور به اول – دوران تاویل – امکان پذیر میشود. مومن در دوران تاویل، بر اساس نسبتی که میان خود و دوران تنزیل برقرار میکند، به تعریف هویت مومنانه خود دست مییازد. بر همین اساس ما در دوران تاویل زیست میکنیم. الگوهای چندی برای برقراری ارتباط با دوران تنزیل متصور است: 1. مومن تصور میکند که میراث دوران تنزیل عیناً برای دوران تأویل کفایت میکند. به عبارتی هرچه میباید گفته شده است و مومن وظیفهای جز آنچه در دوران تاویل برای او تدارک شده است، ندارد. در این روایت ایمانورزی چیزی جز تبعیت از مانیفست عرضه شده در دوران تنزیل نیست. در این روایت یک پیش فرض اساسی وجود دارد: میراث دوران تنزیل به هیچ روی آغشته به موقعیت تاریخی و شرایط عینی نیست، بنابراین میتوان مواریث اندیشگی دوران تنزیل را برای ابد به کاربست، بر همین مبنا، موقعیت متفاوت تاریخی و اجتماعی مومن نیز موضوعیت ندارد. 2. این باور وجود دارد که اصول و مبانی به قدر کفایت در دوران تأویل عرضه شده است. مومن در دوران تأویل مکلف است پاسخ به پرسشهای خود را با ارجاع به مبانی عرضه شده در دوران تأویل پاسخ دهد. روایت جاری شیعه و مقوله اجتهاد از این دست است. در این روایت موقعیت متفاوت مومن به رسمیت شناخته شده است و به قدر همین تفاوت، به کاربستن عقل موضوعیت مییابد. در این روایت نیز، میراث دوران تنزیل، جوهر اندیشگی ناب است که به واسطه اندک مددی از عقل و منطق، امکان حیات جاوید مییابد. 3. الگوی دیگر، بر مبنای باور به موقعیت تاریخی متفاوت مومن تاسیس میشود. به عبارتی به جد براین باور باشیم که موقعیت تأویل، تفاوت اساسی و بنیادینی با موقعیت تنزیل دارد. دراین روایت، مقوله عقل و رای مومن موضوعیت جدیتری مییابد. مومن در چنین شرایطی ضروری است از مواریث اندیشگی دوران تنزیل بهرهگیرد، اما این مواریث به مدد تاملات عقلانی بسط تاریخی مییابد. در این روایت تاریخی نیز پیش شرط جوهر اندیشگی ناب دوران تنزیل وجود دارد. 4. اما میتوان آن پیش فرض را مورد تشکیک قرار داد و براین باور بود که اساساً میراث دوران تنزیل یک جوهر اندیشگی ناب نیست، بلکه آغشته به شرایط و محدودیتهای تاریخی و اجتماعی خاصی است. در مقابل مومن نیز فررفته و در هم بافته شده در یک موقعیت متفاوت تاریخی است. در چنین شرایطی دو نسبت میان دوران تاویل و تنزیل متصور است: اول تمسک به پاسخی است که ما را به کلی از پروژه دینی به بیرون پرتاب میکند و آن عبارت از این است که میراث دوران تنزیل به دوران خاص تنزیل مرتبط است و دوران تاویل نیازمند سازمان اندیشگی متفاوتی است. در این روایت میتوان مومنان را متهم کرد که میراث دوران تنزیل را به نحوی ابزاری مورد بهره برداری قرار میدهند، به عبارتی همواره وانمود میکنند که سوالهای خود را در نسبت با دوران تأویل پاسخ دادهاند. اما میتوان با همین مبانی پاسخی مومنانه فراهم کرد: مومن در افق تاریخی خود، نسبتی هرمنوتیک با دوران تنزیل برقرار میکند. به عبارتی مومن همواره دست به خوانش دوران تنزیل میزند، و خوانش تنها یک کنش انفعالی نیست بلکه نحوی خلق تازه نیز هست. در گزینه مومنانه الگوی چهارم، تاریخ و سنت دینی، صرفاً دوران تبعیت از دوران تنزیل نیست، بلکه دوران تأویل به نحوی استمرار دوران تنزیل البته با مشخصاتی تازه است. در روایت مذکور، به جای عقل از مفهوم خوانش بهره گرفتیم که ناظر به جوانب متعدد وجودشناختی مومن است.
Sunday، February 19، 2006 جذامی اگر هست عمومیت دارد، بیاسوته دلان با هم بنالیم
از یادداشت پویان دو سه هفتهای میگذرد.
فضای سیاسی به تدریج به افق جدید خود نزدیک میشود، و توان پیشین برای بحث و گفتگو را از من گرفته است. شایسته بود که زودتر از این به ایشان و یادداشت خواندنیشان پاسخ میدادم. پویان مرا متهم کرده است که در فضای این وبلاگ خواهان معنابخشی به او و هم نسلان او هستم. به طعنه مرا در موضع پزشک نشانده است و هم نسلیهای خودشان را در موقعیت بیمار. آنگاه از بنده خواستهاند که به جای ابلاغ معنا تلاش کنم یاور نسل جدید باشم تا معنای خود را بازیابند. او در عین حال مرا نیز دعوت کرده است که از خاکستری که چندان گرمی از آن برنمیآید دست بردارم و معنا را در تفاوت بجویم و به نظم اخلاقی جدیدی تن در دهم که در خلاء شکل میگیرد و گرما را در دستانی که در سرمای جهان به هم دادهایم. پویان عزیز، اجازه بدهید از یک مقدمه شروع کنم. ما کسی را که در جستجوی چیزی است و در عین حال اعتماد دارد که نیست، عاقل نمیخوانیم. اما در این باب مولوی را که در جستجوی امر یافت نشدنی است شماتت نمیکنیم. گاهی جستجوی امر یافت نشدنی را فضیلت بزرگی میخوانیم: دی شیخ با چراغ همی گشت دور شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتیم یافت مینشود جستهایم ما گفت آنچ یافت مینشود آنم آرزوست جستجوی امر یافت نشدنی، دل سپردگی در تاریکی است. این دل سپردگی روایتی در سنت ما دارد و روایتی نیز در باورهای تازه. در روایت سنت ما، انسان مرغ در قفس این جهان ماندهای است که به قوت به این نتیجه رسیده است که آدمی در عالم خاکی نمیآید بدست و جهانی دیگر را میجوید. چنان است که عارفان سیستم گریزی چون مولوی – و نه عارفان سیستم پردازی چون ابن عربی - دانش فیلسوفان و فقیهان را از همین نقطه نظر به پرسش میگیرند. فیلسوفان و فقیهان هر دو در این نقطه مشترکاند که گویی رمز و راز این عالم را به درستی کشف کردهاند و به دقت از چند و چون مقاصد شریعت یا چند و چون این جهان مطلعاند. نقشه زندگی و جهان را کشف کردهاند و راه را از چاه به درستی تشخیص میدهند. ما را به اموری رهنمون میشوند. اما نزد عارفان سیستم گریز، نقشه این عالم در دست ما نیست. ما قادر به کسب معرفت دقیق از چند و چون این عالم نیستیم و به این اعتبار در تاریکی زیست میکنیم. چنان است عقل را یکسره به عشق فروختهاند و مخاطب خود در تاریکی این جهان به عشقی ناب فرامیخوانند. عارفی چون او، ادعایی بیش از گشودن چند حلقه راز در این جهان ندارد. چنان است که ترجیج میدهد در جهان در جستجوی امر نایافتنی باشد، تا آنکه دل در دیو و دد این عالم بسپارد. فقیهان ادای تکلیف، فیلسوفان معرفت و عارفان عشق و رندی را راه وصول به زندگی اصیل یافتهاند. در نزد همه اینان، آدمی قادر است در برقراری نسبت با امری اصیل و حقیقی در جهان، اصالت یابد. آتش گرمی که بیرون از جهان انسانی ما هست، در هر یک از این روایتها به نحوی خوانده شده است. اما روایت عارفان گاه به نحوی به جستجوی در تاریکی شباهت مییابد. اما نزد فیلسوفان جدید، این جستجوی معنا بیرون از عالم انسانی امکان پذیر نیست. به همین سبب است که پویان زائر بودن را ممتنع اعلام کرده است. اما اگر به قوت قادر نیستیم دست بر آتش گرمابخشی ببریم، آیا جستجوی امر یافت نشدنی نیز موضوعیت خود را از دست داده است؟ پویان تنها گزینه پیش روی را هستی توریست وار میخواند که متکی بر نحو خاصی از هستی اخلاقی است:"اخلاق همیشه روی بند راه رفتن، اخلاقِ خطر کردن، اخلاقِ تعادل بیثبات" در این فضای بی تعادل، تنها پناهگاه ما دیگرانند. ما موجودات رها شده در جهانی سرد و بی معنا که به قول پویان، "آتش گرمابخش معنادهی وجود ندارد، فرصتی هست تا ما، در فضای خالی – فضایی که پیشتر، نبوده – دستهایمان را به هم بدهیم و گرم شویم. ما، بینیازیم از آتش؛ خودمان، خودمان را گرم میکنیم". در فضای گفتاری که پویان گشوده است، مجال این پرسش هست که آیا هنوز هم میتوان از اصالت سخن به میان آورد؟ یا نه. پاسخ من آری است. آری میتوان از اصالت سخن گفت و به این اعتبار با دیگران بودن را در دو نحو اصیل و غیر اصیل مد نظر قرار داد. اما به شرطی که اصیل را در شمار همان مفاهیمی معنا کنیم که میجوئیم بی آنکه باشند و به این اعتبار جستجو گران اصالت باشیم، بی آنکه هیچ گاه خود را اصیل بیابیم. اگر بخواهیم به زبان لویناس سخن بگوئیم، دیگران در متن زندگی روزمره، ابزارهای دم دستی ما برای وصول به اهدافند. این چنین دیگرانی نه تنها مولد هیچ گرمایی نیستند بلکه مصادیق جهان سردند. در چنین فضایی دیگران چه تفاوتی با درخت و جنگل و سنگ دارند؟ در جهان زیست توریست، دیگران نیز مثل سنگ و خاک و گیاه تماشاییاند و منزلهای دم راه. مگر در دیگران چیست که آنها را از همه مصادیق تماشایی توریست متمایز کنند؟ اما به قول لویناس، دیگران میتوانند از منزلهای دم راه فراتر روند و به این معنا بودن با دیگران مفهومی اصیل و بنیادین یابد. به قول لویناس، دیگری به معنای اصیل و انسانیاش هنگامی نقطه عزیمت هستی اصیل ماست که امکان فراروی از محدوده من را فراهم آورد. دیگری هنگامی که به مثابه یک جهان دیگر بر من ظاهر میشود، جهان را از چهارچوب تنگ مفهوم پردازی من فراتر میبرد. به این ترتیب کرانمندی جهان که در چارچوب تنگ فردی من ساخته و پرداخته شده است، از طریق یک دیگری به یک ناکرانمندی راه میسپرد. به قول لویناس، چهره دیگری از هر مفهومی که من میسازد فراتر میرود. به این ترتیب دیگری راه وصول پیوند من با هستی اصیل است. خداوند در روایت لویناس عمیقترین مفهوم ظهور دیگری است که غیر قابل دسترس در مفاهیم بشری است. بنابراین با نگاه پویان همراه میشوم و موکداً با او موافقم که آتشی که جهان ما را گرم نگاه میداشت سرد شده است و اینک راه بازگشتی نیست. اما میتوان به رغم باور به سردی جهان و به رغم باور به اولویت دیگری و اعتقاد به امکان کسب معنا از دیگری، از اصالت پرسش کرد و براین باور بود که هنوز میتوان نسبت با دیگری را بر مبنای وجه ابزاری از نسبت با دیگری به نحو اصیل متمایز دانست. اصالتی که دیگر به خلاف گذشته نام و نشان آن را به هیچ روی نمیدانم و تنها نشانی از آن در رویدادگی دیگری جستجو میکنم. با همین تعبیر گفته بودم که توریستیم اما در هوای زیارتیم.
Saturday، February 18، 2006 کاریکاتورها با چه میستیزند؟
وگلین فیلسوف آلمانی، انسان را در موقعیت برزخی میان وضع کرانمند این جهان، و امر بی کرانه مییابد
به باور وگلین آدمی در همین موقعیت برزخی است که اصیل است. تجربه آدمی از امر بی کرانه، جانمایه غنای زندگی او در موقعیت کرانمند این جهان است. به باور وگلین فراموشی نسبت آدمی با امر بی کرانه، موجبات فقر انسان امروزی است. وگلین خشونت مدرن را بر مبنای غفلت از امر بی کرانه توضیح میدهد. اما آیا برقراری نسبت با امر بی کرانه، امری صرفاً فردی است؟ آیا صرفاً تجربیات قدسی فرد در زندگی خصوصی، نسبت با امر بی کرانه را میسر میسازد؟ بسیاری از فیلسوفان بر این باورند که سنت، انبان اصلی تجربه جمعی بشر از امر مقدس و برقراری نسبت با امر بیکرانه است. سنتی که حیات روزمره و عادی ما را سامان میبخشد، حاوی منابع غنی و پرباری نیز هست که دستمایه اصالت در جهان و متن روزمره زندگی است. پیامبران، قهرمانان، اسطورهها و حماسهها مجموعه ذخائر سنت برای فراروی از متن روزمره زندگی و برقراری نسبت با امر بی کرانهاند. البته جوهرهای قدسی هر سنت قابلیت آن را دارند که به تابوها بدل شوند. جوهرهای تابو شده، ابزارهای بازتولید اقتدار اجتماعی و فرهنگی و استیلای سیاسیاند. جوهرهای قدسی سنتها حیات میآفرینند و تابوها خاموشی و تبعیت. جوهرهای قدسی اصالت میآفرینند، اما جوهرهای تابو شده، انتشار در متن روزمرهگی. جوهرها در بلوغ عقل و خرد آدمی ظهور مییابند و تابوها در جهل و غفلت و ... محمد، بی تردید اصیلترین جوهر قدسی سنت ماست که با تمسک و یادآوری فردی و جمعی او، امکان ناب فراروی از امر کرانمند را تا کنون به دست آوردهایم. او پیامبر رحمت و زیبایی است. در مقابل عظمتاش البته جز سکوت نمیتوانیم، اما سکوتی که ناشی از فرط زیبایی و عظمت اوست. حتی یادی از نام او نیز تارهای نهفته جان آدمی را مینوازد. کاریکاتورهایی که این روزها در روزنامههای غربی از او تصویر میکنند، واینچنین بر لطیفترین و شریفترین جزء یک فرهنگ شلاق خشونت میکوبند، مرا به یاد کوچههای مکه و خاکی که کودکان جاهل مکه بر سر و روی شریف او میریختند میاندازد. اما کاریکاتورها با چه میستیزند؟ کایکاتورها با محمد به عنوان جوهر قدسی یک سنت بزرگ نمیستیزند. چرا که چنان ستیزی ناممکن است. کاریکاتورها شاید امکان تازهای باشند تا دوباره محمد را به یاد آوریم. او به ویژه در سنت شیعی ما، فراموش شده است. در سنت فهم شیعی ما، محمد پیام آور بزرگ، بیش از همه فراموش شده است. روز تولد، بعثت و وفات او را با سایر مراسم دینی ما مقایسه کنید. این قدسی ترین جوهر سنت ما به نحوی در وجوه تابو شده باورهای شیعی ما مهجور افتاده است. شاید این دشنامهای ناجوانمردانه بستری برای به یاد آوری آن وجود قدسی باشد. آنگاه شاید کاریکاتورها بر وجه تابو شده یک جوهر قدسی تاخته باشند. واکنش عوام در مقابل تابو، خشونت و خشم است. و چنین است که به قول دکتر سروش سکولاریسم بنیادگرا، آب به آسیاب بنیادگرایی دینی ریخته باشد. اما همانطور که پیامبر در مقابل خاکی که به سر و روی او میریختند، سویه رحمت خود را پدیدار ساخت، اینک شایسته است که ما نیز یکبار دیگر پیامبر مهجور را به یاد آوریم. پی نوشت: این سالها هر امر ریز و درشتی به دلایل گوناگون مقدس انگاشته شده است. بطوریکه پیشبرد هر امری در عرصه عمومی نیازمند ستیز با امور مقدس انگاشته شده است. شاید برای نخستین بار، کاریکاتورها خاطر نشان کردند که به راستی اموری مقدساند و به سخره گرفته شدن آنها، روح و روان آدمی را میآزارد.
Thursday، February 16، 2006 آشنایی و بیگانگی در فضای سیاسی
این روزها، همه از یکدیگر در باب چند و چون امر سیاست و از سیر رخدادها پرسش میکنند.
هیچ کس خبر دندان گیری ندارد. تحلیلی نیز هم در کیسههای کسی نیست. انگار همه در تاریکی گفتگو میکنند شاید گفتگو میکنند تا از فرط تاریکی از تنهایی نترسند. اینترنت و کثرت اخبار رسانهها نیز کمکی نمیکند. کثرت گزینههایی که این اخبار و تحلیلها پیش چشم مینهند، با تکیه بر قدرت تخیل در فضای بی خبری نیز کم و بیش امکان پذیر است. همه چیز پیچیده و غامض به نظر میرسد اگر چه شاید اینهمه به واسطه سادگی مفرط باشد. سیاست جریان دارد، اما نه در فضای حضور همه در فضایی که کم و بیش با حضور همگان سیاست جریان دارد، همه چیز روشن به نظر میرسد و همه چیز به سادگی قابل فهم و پیش بینی است. اگر چه شاید این پنداری بیش نباشد و حقیقت امور پیچیدهتر از انگاره همگانی باشد. سیاست سیاست است. پیچیدگی و سادگی در فضای سیاسی، بیش از آنکه به سرشت امر سیاسی مرتبط باشد، به نسبت کنشگر سیاسی با آن بستگی دارد. مردم هنگامی که در عرصه سیاسی حضور دارند، مفاهیم و رخدادها، نسبتی وثیق با ارادههای آنان دارد. در فضای حضور همگانی، مفاهیم با ارادهها پیوند خوردهاند و مفاهیم مثل برادر و خواهر هم خون آنهاست. آن وضوح فی الواقع وضوح نیست، آشنایی است. مردم البته در آن فضای آشنایی، اشتباه نیز میکنند و سرشان بارها به سنگ واقعیت میخورد، اما رخداد بیرونی به سرعت و در همان زمان درونی نیز هست. اینچنین است که تجربیات شکست همگانی به اندازه تجربیات پیروزی غنی و تامل برانگیز است. اما هنگامی که سیاست بی حضور همگان جریان مییابد و مردم از صحنه سیاسی به تماشای صحنه سیاسی فراخوانده میشوند، مفاهیم، رخدادها، اقدامات، آرمانها و هر چه گفته و شنیده میشود با ارادههای آنان بیگانه است. پیچیدگی فی الواقع پیچیدگی نیست، بیگانگی است. در فضای بیگانگی کسانی ممکن است افتخاراتی بیافرینند یا اشتباهات بزرگ کنند. در هر صورت، آنچه بیرون است همواره بیرون است و وجهی درونی نمییابد. اگر ظفری حاصل شود، برای ظفرمندان کف و سوت میزنند و به خانهها میروند و اگر شکستی باشد، بازار تحقیر و ناسزاست که گشوده میشود. البته گاه نیز مخاطره دگرگون شدن جایگاهها در پیش روست. ممکن است کسانی که در صحنهاند، به تماشا فراخوانده شوند، و تماشاگران به ایفای نقش بپردازند. هیچکس در فضای بیگانگی به موقعیت و جایگاه خود اطمینان ندارد. این روزها، حساس شدن فضای سیاسی، مرا از نوشتن به روال گذشته باز داشته است. البته برای ما، این نخستین بار نیست که سیاست به بیرون از خانه امن فردی میخواند، اما به بیرون از خانه خوانده شدن در فضای بیگانگی، اندوهبار است. البته چه کس میداند، شاید بیگانگی و آشنایی نیز در فضای سیاسی، از مقولات گروهی و طبقاتی باشد، همزمان با ورود کسانی به فضای آشنای سیاست، کسانی به فضای خاکستری بیگانگی رانده میشوند.
Tuesday، February 07، 2006 لذتی که در لفافه اندوه پنهان است
بسیاری بر این باورند که جستجوی لذت جوهر آدمی است
اما خاطرات جمعی رنجهای عمیق انسانی را بیشتر از شادی، در انبان خود نگاه داشته است. سخن آن فیلسوفان میتواند درست انگاشته شود اگر تصور کنیم که روایت رنج، لذتی عمیق را در لفافه اندوه پنهان کرده است. مرگ حماسی، تلاقیگاه لذت با عمیقترین اندوه در یک روایت جمعی است مرگ در روایتهای حماسی، تلاقیگاه دو انگاره متعارض است: میرایی و جاودانگی. در روایت حماسی، مرگ با بقاء پیوندی عمیق مییابد و فرد در همذات پنداری خود با قهرمان حماسه، بقاء را در مرگ مییابد. آری مرگ که گواهی جدی بر محدودیت آدمی است. به عبارتی دیگر، مرگ حماسی، یک ناسازه عمیق است: نامیرایی و مرگ. بقایی که خود را در مرگ پدیدار ساخته، یا مرگی که مصداق نامیرایی است. آدمی در حماسههاست که در مرز محدویت خود، با جاودانگی همسایگی میکند. حماسه با یک انتخاب غیر متعارف آغاز میشود. انتخابی که انسان متعارف، یا وضعیت متعارف با آن ناسازگار میافتد. چنین است که حماسه، قادر است روایت وضعیت انسانی در مرزهای هستی او باشد. حماسه با انتخاب بدیع قهرمان آغاز میشود. هیچ چیز به جز یگانگی قهرمان، یک وضع متعارف را به یک وضع حماسی بدل نمیکند. قهرمان اما یگانگی خود را در انتخاب بدیع خود در یک وضعیت متعارف خلق کرده است. اما جوهرهای حماسی در خاکستر شعائر مرسوم، از نسلی به نسلی دیگر انتقال مییابد. جوهر حماسی پنهان شده در خاکستر سنت، فرد مخاطب خود را در یک وضعیت سه گانه قرار میدهد: • گاهی فرد را مقهور سنت میگرداند. قهرمان حماسه بر فرد حکومت میکند و او بنده خاضع قهرمان حماسی میشود. به این معنا، سنت جوهر خود را پنهان، و یگانگی فرد را سرکوب میکند. سنت با طرح قهرمان حماسه، مخاطب خود را رام و او را به راه میکشاند و سر به راه نظم و امور متعارف میکند. سنت به این معنا تبعیت طلب میکند و تسلیم. • گاهی اما حماسه مقهور فرد میشود. سنت تنها سرکوب نمیکند بلکه گشاینده امکانی برای پیشبرد خواستها و منافع فردی نیز هست. چنین است که نقل حماسهها و شعائر خاص ، نان و کار و بار زندگی متعارف کسانی را نیز سامان میبخشد. کسانی از مسیر واگویه حماسه، گلیم خود را از آب میکشند. اعتمادی جلب میکنند، فرصتهای تازه زندگی خلق میکنند و ..... • موقعیتهایی هم هست که فرد در نسبت با قهرمان حماسه قرار میگیرد و با جوهر پنهان شده در سنت پیوند مییابد، و به واسطه این همسایگی ویژه خود با امر بیکرانه، خود را در موقعیت انتخابهای بدیع در زندگی مییابد. به همان میزان که فرد تلاش میکند در موقعیت محدود خود، انتخابی غیر متعارف برای یک حقیقت بنیادین کند، با جوهر حماسه پیوند یافته است. چنین است که سنت حامل الگویی برای بازتولید موقعیتهای خاص فردانی است. حماسه بر دوش سنت حمل میشود، اما در عین حال فردانگی، یگانگی و موقعیتهای یگانه را در زندگی متعارف آدمیان سرریز میکند. همواره با همین احساس سهگانه، مراسم سوگواری مردم را مشاهده میکنم. گاهی از توسلات مردم برای حل مشکلات روزمرهشان، گردنهای کج آنان، و گریههایی که معلوم نیست به حال چه کس میکنند و کدام عقده را میگشایند، احساس اولی به من دست میدهد. اما برخی گردانندگان و مداحان نیز مرا به یاد آن سویه دوم میاندازند. نسبتی که مقوله عزاداری با بازتولید امر سیاسی یافته نیز به نحوی عمیقتر این سویه را پدیدار میسازد. کسانی که موقعیتهای رسمی و بوروکراتیکشان با این سویه پیوند خورده است. اما میتوان در عین حال، کمی از دورتر به صحنه نگریست. طنین موسیقی و انبوه مردمی که صف اندر صف به عزا مشغولند، مثل یک سمفونی شکوهمند، در خیابانهای شهر طنین انداز است. میتوان از فراگیری و عظمتی که پیش چشم گشوده میشود، به این نکته قانع شد که مساله به همان دو سویه نخست منحصر نیست. به عبارتی دیگر این همه به واسطه همان دوسویه نخست تداوم نیافته است و تداوم خود را وامدار جوهری نیز هست. تداوم این سنت، حسی از حقیقت را نیز بازتولید میکند. حقیقتی که مستقل از هستی و چیستی مخاطب در مناسک پنهان نیست بلکه حقیقتی است که در برقراری یک نسبت حقیقتی پدیدار میشود. پیش از این از برقراری نسبت سیاست با سنت سخن گفتیم و اشاره کردیم که چگونه سیاست در بازتولید خود، جوهر سنت را در لفافه دو سویه اول و دوم میپوشاند. اما عرصه سیاسی گاه به نحو حقیقی با این جوهر حماسی پیوند پیدا میکند. به عبارتی گاه این جوهر حقیقی در سیاست پدیدار میشود. پدیدار شدن آن در عرصه سیاسی به این معناست که چگونه فرد به مدد چهره حماسی، قادر میشود از وضع مقرر موجود فراتر رود و به قول ارنست بلوخ به سطح "هنوز نه" امور وقوف یابد. هنوز نه یا not yet، ناظر به افقهای نادیده در واقعیت است که میتواند به واسطه عمل و کنش سیاسی پدیدار شود. به این ترتیب است که به قول بلوخ، ادیان سرمنشاء جنبشهای سیاسی رهایی بخشند. به اعتبار آن سه سویه، مخاطبان را به سه گروه طبقه بندی نکردهام. هر یک از مخاطبان، کم و بیش بهرههایی از این سه سویه دارند. کمتر میتوان کارگزاری یافت که صرفاً به جهات تامین امور دنیویاش با این قبیل مناسک همراه میشود، یا کمتر کسی صرفاً از جهات نسبتهای اصیل و جوهرین. سنت موقعیت پیچیدهای است و نسبتهای پیچیده که وامدار پیچیدگی انسانی و شرایط پیچیده اوست. *************************************** پی نوشت: یادداشت فوق، پاسخی است که با توجه به موقعیت این روزها، به یادداشت "این فصل دیگری است" دادهام. فهم من از سنت، با تعریف مک اینتایر سازگار است. به باور مک اینتایر، سنت امری وابسته به گذشته نیست که رویاروی امر مدرن به مثابه امری وابسته به آینده و فردا قرار گیرد. سنت همواره امری است متعارف در متن زندگی. سنت روایت است، روایتی است که تلاقی یک ساختار و انتخاب فردی است. البته در یک روایت دین دارانه، برای سنت جوهر مقدسی قائلیم که هستی مستقلی از سوژه و مخاطب خود ندارد بلکه در نسبت سوژه و ساختار سنت ساخته میشود. به این اعتبار، نسبت با سنت دینی میتواند فاقد اصالت، و نافی فردانگی و آزادی فرد باشد، این در حالی است سنت، تنها شرط آزادی و یگانگی فردی نیز هست.
Monday، February 06، 2006 اين فصل ديگري است
بر شيشه آشوب شبنم است
ره بر نگاه نيست تا با درون درآيي و در خويش بنگري اين فصل ديگري است كه سرمايش از درون درك صريح زيبايي را پيچيده ميكند دوست عزيز آقای کاشی، تعريفي كه از سنت ارائه مي كنيد، تعريف سنت نيست تعريف زندگي روزمره است. شما روش مردم را در زندگي و سامان دادن به واقعيت زندگي روزمره معادل سنت گرفته ايد و سپس خصائل اين شيوه را به سنت نسبت داده ايد. گمانم مي خواهيد بين شيوه عوام در زندگي و شيوه خواص در زندگي تمايز بگذاريد و خواص را به اين سبب كه در جستحوي عقلاني كردن تمام ساحات زندگي هستند، مورد نقد قرار مي دهيد. در اين راه از روش مردم تقدير مي كنيد كه بيش از عقل شان از احساسشان و از نيازشان در زندگي روزمره تبعيت مي كنند و دغدغه ندارند كه نظام سازگاري از مفاهيم و ايده ها را راهنماي زندگي خود قرار دهند. اين كاري است كه آنها در زندگي روزمره مي كنند. آنها در زندگي روزمره از آنچه از گذشته دارند، انتخاب مي كنند با آنچه كه امروز كسب كرده اند، تركيب مي كنند و زندگي خود را سامان عملي مي دهند. آيا مقصود شما از سنت اين است؟ اگر سنت را چنين تعريف مي كنيد، ديگر چه جايي براي امر مدرن مي ماند؟ شما مدرن را چه تعريف مي كنيد؟ خط زمان در تعريف شما از سنت چه مي شود؟ اگرسنت نحو متعارف زندگي روزمره مردم است، پس نسبت اين سنت با تاريخ و گذشته اهميت ندارد؟ اين نحو متعارف آميخته به ديروز و امروز است. شما ميگوييد كه به سنت بازگرديم، سنتي كه متكثر است، مجموعهاي ناهمسو و ناسازگار است. دوست عزيزم، مشكل ما در همين جاست. نيچه ميگويد انسان مدرن محتاج تاريخ است، زيرا تاريخ همان گنجهاي است كه در آن همة جامهها نگهداري ميشود. او در مييابد كه هيچ يك از جامهها به راستي اندازه او نيست، نه جامة بدوي، نه جامه كلاسيك نه قرون وسطايي و نه شرقي. اما ما لباسهاي تاريخ – و بخوانيد سنت- را عيناً بر تن نميكنيم. قامت ما با اين جامهها تناسب ندارد و بايد آن را تغيير دهيم تا جامة خودخواسته ما شود. هر چه هست از قامت ناساز بياندام ماست. اين لباسي كه تغيير مي دهيم تا اندازه شود، ديگر لباس گنجه تاريخ نيست لباس خودساخته ماست. و جز عقل چه معياري است كه بدانيم اين لباس مناسب است يا نه؟ دوست گرانقدر. مساله اين است كه براي روشنفكران نه تنها معناها رنگ باخته اند بلكه شيوه معنابخشي نيز رنگ باخته است. در پس اين معنابخشيها چيزي نيست، سايهها محو شدهاند، جهان افسونزدايي شده است. و آن روشها كه افسون ميساخت و افسون ميكرد، مثل راز شعبده است كه برملا شده است. شما ديگر محو هيچ شعبدهبازي نخواهيد شد براي اين كه به جاي دل دادن به شعبده و غرقه گشتن در آن، مدام در تلاشيد تا راز آن را دريابيد. ميدانيد كه رازي در ميان است و اين شعبده همه دروغ است. اين فصل ديگري است معناي استواري وجود ندارد. اين سويه تاريك است. اما گريزي از درانداختن معاني تازه نيست چرا كه زندگي بيآن ممكن نيست. معنابخشي لازمه زندگي است اما نبايد از ياد برد كه هيچ معناي استواري را جستحو نكنيم. آن را بسازيم، ويران كنيم و ديگر بار بسازيم. و اين تقدير خود را سيزيفوار گردن نهيم. جامي است كه عقل آفرين ميزندش صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش اين كوزهگر دهر چنين جام لطيف ميسازد و باز بر زمين ميزندش ما بايد با اين وضعيت متناقض سركنيم و آن را به نحو زيباييشناسانه درك كنيم، زندگي كنيم. زندگي اصل است. مي بينيد شما هم ناگزيريد براي دينداري خود منطق دست و پا كنيد، آن را موجه كنيد و مشروعيت عقلاني به آن بخشيد. اين مفتعلن مفتعلن كشت مرا. رها كن اين عقل قافيه انديش سيطره جوي انحصار طلب را كه مي خواهد همه ساحت ها را از آن خود كند. زندگي در دام هيچ مفهومي قرار نميگيرد. هر مفهومي زندگي را در بند ميكند، آن را محدود ميكند، سترونش ميسازد و ميخواهد آن را در قالبي جزم قرار دهد. زندگي بر مفاهيم ميشورند. مفاهيم در تعارض با زندگي، بايد ديگرگون شوند. زندگي بي وقفه تغيير مي كند، دگرگون ميشود و نميتوان آن را در قالب مفاهيم ثابت كرد تا با آن همنوا شود. اين تعارض را شادمانه گردن نهيم. با ناهمسويي، با ناسازگاري و با تعارض زندگي كنيم. ما ابژه هاي تاريخ و جامعه نيستيم. ما سوژه زنده ايم كه رگ و پي و گوشت دارد. ميتوانيم واكنش نشان دهيم، قضاوت كنيم، معنا بيافرينيم. گرچه براي ما كه تجربه انقلاب داشتهاند و در سياست بودهاند، اين ميزان خوشبيني، از احتياط به دور است. اما دست كم در دايره زندگي فردي ميتوانيم بسازيم. اما به جستجوي مجموعهاي سازگار نباشيم. به اين منطق گشوده باشيم كه ساحت غيرعقلاني اي وجود دارد كه جز حس زيبايي شناختي و غريزه، راهنمايي ديگر ندارد. من با اين نگاه مي خواهم توصيه شما را در عزاداري هاي محرم عمل كنم و با جمعيت همراه شوم، دل ببازم، گريه كنم، سينه بزنم و هيچ راهي را براي عقل نقاد كه مي خواهد وجه غيرعقلاني را ياداور شود، نگشايم. اين كار منطق نمي خواهد، اراده مي خواهد. اين خواست من است كه مرا مي كشد نه عقل و منطق. پس از سفرهاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز برآنم كه در كنار تو لنگر افكنم بادبان برچينم پارو وانهم سكان رها كنم به خلوت لنگرگاهت درآيم و در كنارت پهلو گيرم آغوشت را بازيابم استواري امن زمين را زير پاي خويش *************************** پی نوشت: انتظار به حقی وجود دارد که این روزها، به مسائل حساس کشور بپردازیم. اما با توجه به آنکه فهم امور سیاسی این روزها، از عهده امثال ما که مثلاً علوم سیاسی خواندهایم، به کلی خارج است، و کار را از عقلا گرفته به دست شجاعان سپردهاند، اجازه دهید که ما به همان مباحث هورقلیایی خودمان بپردازیم. متن فوق، توسط دوست بزرگواری نوشته شده است، که پیشتر دو متن دیگر ایشان را در وبلاگ بنده خواندهاید و یادداشت سنت: فهم افلاطونی یا ارسطویی، پاسخ من بر دومین یادداشت ایشان بود. مقوله سنت این روزها، بیش از همه ذهن مرا به خود مشغول کرده است، سومین یادداشت عالمانه ایشان را نیز که نقدی است بر فهم من از مقوله سنت خواندید. ورود به این بحث، توسط دوستان دیگری که به هر دلیل به این بحث علاقهمندند، به من برای واصل شدن به دریافتی قابل دفاع کمک خواهد کرد.
Friday، February 03، 2006 توریستی که دلتنگ زیارت است
آدمی در این جهان درگیر است. باور به آنکه موجودات درگیر در این جهان هستیم، به این معناست که بیرون از خود مسکن داریم. این را زمانی به خوبی در مییابم که عوامل بیرونی چند و چون حال مرا معین میکند.
گاهی یک ملاقات اتفاقی، تمام ساختمان روانشناختیام را به هم میریزد. از خود به در میشوم. احساس سرگشتگی میکنم. گاهی تمجید کسی، مرا در خانهای ساکن میکند و احساس آرامش به من عطا میکند. گاهی یک وعده، گاهی یک تهدید، گاهی یک قول سرخوشانه، ... از خانهای به در میبردم و خود را ساکن خانهای دیگر مییابم. ترسها، امیدها، کاستیها، داشتنها و نداشتنها، عوامل تعیین کننده و تغییر دهنده مسکن ما به شمار میروند. بیرون از خود مسکن داریم، و این خود به آن معناست که سرگشتهایم و در جهان مسکن داریم. مرکز ما، در ما و قلب و عقل و نقشهها و هدفهای ما نیست، مرکز ما بیرون از ماست. من تا جاییکه من هستم، خود را اسیر دست سرنوشت و بیمها و امیدها و داشته و نداشتهها مییابم. گاهی شادم و گاهی اندوهگین. گاهی سرورم و گاهی بنده. حافظ میگفت باید خود از میان برخاست. اما نمیدانم این چگونه ممکن است. ***** برای فیلسوفی چون دلوز، اینسو و آنسو شدن، فقدان ریشه و خاطره، خود معناست. شاید دلوز، نقطه انتهایی جریان فلسفی است که از افلاطون شروع شده است. افلاطون حقیقت را در فرادستها میجست. ماجرای حقیقت در تاریخ فلسفه غرب، مستمراٌ از فرادست به دم دست تغییر منزل داد. سرانجام از پوست آدمی گذشت به رگ و پی بدن او متصل شد. از لازمان به زمان گام گذاشت و بعد زمان کوتاه و کوتاه تر شد تا جایی که حتی خاطرهها و خواستها رخت از میان بربست، و سرانجام معنا به نسبتهای ریزوم وار و سرگشته و توریستی احاله شد. به عنوان یک شرقی، من فوکو و دلوز را نمیفهمم. چندی است عادت کردهام، حرفهای بسیار مهم و پیچیده فیلسوفان غرب را مثل قیمه و قرمه سبزی بخورم. یک شبانه روز صبر کنم و مطمئن شوم که با مزاج و هاضمه من سازگاری دارد. من بی خاطره مردهام. با خواستهای درازمدت زندگی معنا میشوم. من در خود ریشهای نمییابم اما نسبتم با ریشههایی که ندارم، مثل نسبت مجروحی است که پای او را بریدهاند، اما هنوز سلسله اعصاب او حکایت از وجود پا میکند و او بر این باور است که باید کف پایش را بخاراند. دلوز مرا به یاد فضای چت میاندازد. دلم از حیات در فضای چت میگیرد. من در عمل توریستم، اما دلم برای زیارت تنگ شده است. من یک بنیاد جوی بی بنیادم. پویان مرا زائر میخواند. نمیدانم نام درستاش چیست. تا زمانیکه مساله وجود شناختی خود را پاسخ گو نباشم، قادر به دوست داشتن دیگران نیستم. من در سودای جستجوی بنیادهاست که دیگران را دوست دارم. در جستجوی بنیادهاست که از خود به در میشوم به دیگران نظر میکنم. قصد کردهام برای مدتی این عقلانیت نقاد را به حاشیه برانم. با چشم موافق به زندگی دیگران بنگرم. سنت از همین روی توجه مرا به خود جلب میکند. بر مبنای درک اخلاق نیکوماخوسی، توریست اخلاقیتر از زائر است. اما دلم از بی بنیادی این سفر توریستی گرفته است. در هوای زیارتم حتی اگر به ریشم بخندید و بگوئید که سرانجام یک توریست هستید. دلوز وضع عینی و واقعی مرا توضیح میدهد، اما این وضعی نیست که هیچگاه آن را دوست بدارم. من در لباس شرقیام همواره خود را توریست و کرانمند و حقیری مییابم که دلتنگ زیارت، امر بی کرانه است. از کنار دلوز در جهان شرقی من، هر از چندی افلاطونی گذر میکند و با چشم حقارت بار خود، همه هستی و موضوعیت مرا به پرسش میگیرد. ***** انچه خواندید پاسخی ذوقی بود به یادداشت عالمانه پویان. از او عذر خواهی میکنم در موقعیت پاسخگویی دقیقتری نبودم. پاسخ گفتن به یادداشت او، دقایق بسیاری طلب میکرد.
Thursday، February 02، 2006 سنت: فهم افلاطونی یا ارسطویی؟
من از سنت سخن گفتم، اما چه مقصودی از سنت دارم
برخی از سنت آنچه را رویاروی مدرن است مراد میکنند. به این عبارت سنت میراثی است در مقابل جهان جدید و مواریث آن. در ادبیات متعارف ما سنت به این معناست و وقتی از سنت سخن میگویند، با جهان جدید میستیزند. من چنین مقصودی از سنت ندارم. برخی سنت را حقیقتی قلمداد میکنند که در پس پشت مناسبات متعارف زندگی روزمره جریان دارد. به عبارتی سنت را یک حقیقت فراموش شده قلمداد میکنند. این تعبیر از سنت به روایت دکتر شریعتی از بازگشت به خویش نزدیک است. اما من چنین مقصودی هم از سنت ندارم. مقصود من از سنت، نحو متعارف امور در زندگی روزمره مردم است. همین مردم زنده که در کوچه و بازار شهر در رفت و آمدند. سنت با این معنا، که با زیست جهان هابرماس نیز پیوند دارد، به خلاف هر دو روایت پیشگفته: • یک مجموعه ناسازگار و متکثر است. • هر ساحت خاص آن نیز چند معنایی است • به حسب مسالههای وجودشناختی مردم انعطاف میپذیرد. • همواره سازگار با مقتضیات عینی زندگی مردم است. • بنیاد و شرط پیشینی ساحات دیگر زندگی است، به عنوان نمونه، عقل و منطق اگر چه میتواند این ساحت را موضوع شناسایی و نقد قرار دهد، اما پیشاپیش محصول این زمینه است بنابراین چندان از آن قادر به فراروی نیست حتی اگر دعوی آن را داشته باشد. تنها با چنان دعوی خود را فقیر ساخته است. این فهم از سنت در حوزههای گوناگون حیات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی موضوعیت دارد. اما من صرفاً در حوزه حیات دینی به اهمیت آن نظر دارم. مقصودم از سوژه بی جهان، ایمانی بود که میخواهد به نحوی بیرون از این متن بالفعل و زنده حیات اجتماعی سامان یابد. شریعتی و سروش هر دو به نحوی تلاش در عقلانی سازی این سنت متعارف داشتند. شریعتی حقیقت دین را گوهری پشت این سنت متعارف میداند و سروش در نوعی فردباوری و روایت لیبرال از دین. اما این روایت از سنت که از آن سخن میگویم چه وجاهت و اهمیتی دارد؟ نحو متعارف دین ورزی مردم، مانند نحو متعارف در هر ساحت دیگر زندگی، عینیترین و غنیترین صورت زندگی است. البته با الگوی هابرماس این نحو متعارف، ضروری است با عقل و منطق موضوع نقد و ارزیابی نیز قرار گیرد، اما عقل و منطقی که پیشاپیش پذیرفته باشد، فرزند این متن روزمره زندگی است نه سرور و حاکم بر آن. روشنفکر دینی ضروری است در توصیه نحو دین ورزی مردم، صور متعارف آن را شالوده شکنی نکند. پیش از نقد خود به صورت متعارف دین ورزی همدلی کند. بسیاری از آنچه را در الگوهای ایدئولوژیک و روشنفکرانه عرضه میکند، پیشاپیش در منطق متعارف زندگی و سنتی مردم جریان دارد. مردم در منطق متعارف زندگی خود، مواریث پیشینی را به حسب حال و موقعیتهای کثیر خود، با شرایط و مقتضیات زندگی جدید در میآمیزند. در جهان جدید زندگی میکنند و ساحات معنا بخش دنیای جدید را به قالب ساحات معنایی پیشین میآورند و یا ساحات معنایی پیشین را با لباس تازه، دوباره به تن میکنند. مردم در حین زندگی مومنانه جمعی، فردانیت خود را نیز حیات و تداوم میبخشند چنین است که اگر دقیق باشید، دین داری هیچ کس با هیچ دیگر مشابه نیست. هر کس به نحوی که مقتضی متن زندگی او و موقعیت ویژه اوست، تصرفاتی در سنت دینی کرده است و با نحوی که خود برساخته، زندگی مومنانه خود را کم یا بیش سامان میبخشد. شک نیست آنچه در نحو متعارف جریان دارد، بی نقص و عیب نیست. شک نیست که این نحو متعارف، با ناسازهها و دشواریهایی نیز همراه است اما نقد و ارزیابی آن، به شرط پذیرش ساختار کلی آن ممکن و مطلوب است. به عبارتی، روشنفکران دینی ما افلاطون مزاجاند و تلاش دارند، حقیقت را فراسوی این متن متعارف جستجو کنند. اما آنچه من از آن سخن میگویم، سازگار با نحوی ارسطو مزاجی است. به این معنا که حقیقت را در ضمن زندگی متعارف جستجو میکرد ( فای نومنا) و وظیفه فیلسوف را استخراج بذرهای حقیقت از دل همین صورت متعارف و ساماندهی و وضوح بخشی به آن میدانست. افلاطون مزاجی، نحوی فقیر کردن مردم است از جهانی که در آن زیست میکنند و ارسطو مزاجی، ملاحظه مردم در غنیترین صورت حیات که در نحو جمعی و عینی تقرر دارد. در روزهای آینده به همین سنتهای متعارف عزاداری مردم با دقت توجه کنید. من نیز در تلاش خواهم کرد در یادداشتهای خود به آن بپردازم. سنت متعارف عزاداری، یکی از صور پربار و غنی سنت کثیر و چند معنا و چند وجهی است که تدقیق در زوایای آن، روشنگر بسیاری از ابهامات در زمینه سنت است
Wednesday، February 01، 2006 باري مگر آتش قطبي را برافروزي
نه! اين برف را سر باز ايستادن نيست
برفي كه به روي و بر ابروي ما مي نشيند تا بر آستانه آيينه چنان در خويشتن نظر كني كه به وحشت از بلند فريادوار گوداري به اعماق مغاك نظر بردوزي باري مگر آتش قطبي را برافروزي دوست عزیزم پيش از آن كه سخن خود را بياغازم، نيكوتر آن است كه دغدغه هاي خود را بگويم تا زبان مشتركي بيابيم و سپس گام به وادي مباحثه بگذاريم. نخست آن كه از اين دنياي سرد تهي از معنا مي گريزم و چون شما دهشت و اضطراب زيستن در چنين جهاني دارم. و مي دانم كه چنين معنايي را بيشتر بايد در نظام آموزه هاي ديني جستجو كرد. شايد اين نيز از دلبستگي ما به دين است و شايد هم از جذابيتي و تواني است كه در دين سراغ داريم. داوري هر چه باشد، مهم نيست پيشاپيش اختيار كرده ايم كه در اين وادي جستجو كنيم. دو ديگر آن كه راه را در بازگشت نمي دانم. يا صريح تر بگويم بازگشت را ناممكن مي دانم. بر اين باورم كه بازگشت تنها در هيات بنيادگرايي ميسر است و بيافزايم كه بنيادگرايي را بازگشت نمي دانم بلكه آن را بازتوليد مدرني از معناهاي سنتي مي انگارم كه نگاه ابزاري به سنت و تاريخ دارند. ما اين شيوه را – گيرم كه نرم تر و راهوارتر- پيش از اين آزموده ايم. ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش/ بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش. و سوم آن اگر با شما بحث مي كنم و شما را مخاطب قرار مي دهم نه از آن روست كه شما را بسان مجله هاي پرخوان و عامه پسند بر مسند راهنماياني مي نشانم كه براي هر مشكل و هر مورد كليدي در دست دارند و مشكل گشاي خوانندگان مبتلا هستند و نه از آن رو كه عامل مشكل بخوانمتان و چون در آن سوي بحث قرار گرفته ايد، نقد (يا شايد هم انتقام) خود را شما بگيرم. هيچ يك نيست بلكه چون دغدغه معنا داريد و چون بيشتر از من در دنياي روشنفكري بوده ايد و بهره علمي بيشتر داريد، مي خواهم كه با آوردن متاع ناچيز خود در اين معامله سودي برم كه همانا روشن شدن صورت مساله است. و نكته فرجامين آن كه من نيتم بحث با شما بود ولي محبت شما باعث شد بحثي كه به خيالم دو نفره و خصوصي است در محضر عام و در پيشگاه ديگران (هر چند اندك شمار) صورت پذيرد. اين هم مزيتي است كه بابي مي گشايد تا ديگران نيز كه علاقمندند به اين عرصه گام نهند. اين از مقدمه طولاني كه موضع مرا روشن مي كند. و اما در باره خود موضوع. دوست دانشمندم بحث شما را اگر درست فهميده باشم صورتي فلسفي از بحثي بود كه در يادداشت قبلي درانداخته بودم. سخنم اين بود كه از جهاني سرشار از آرمان به جهاني تهي از آرمان و سرشار از خودپرستي و خودگرايي آمده ايم. آرمان هايي جمعي برگرفته از تاريخ و سنت و دين جهان ما را معنا مي داد: ما براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم تا كه هيچستان نه نوي فراخِ اين غبار آلودِ بي غم با چكاچاكِ مهيبِ تيغ هامان، تيز غرشِ زهره درانِ كوس هامان، سهم پرشِ خاراشكافِ تيزهامان، تند نيك بگشاييم.... ما فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن و آن سان كه در نوشته پيشين گفتم از جهاني سر برآورديم كه آرمان هاي جمعي جاي خويش را به فرديت خودپرستانه داده است. در سري كه بر درهاي سفت جهان كوبيديم دريافتيم كه ما دلتنگان محال انديشي بوديم كه پريشانگويي مي كرديم. گروهي از ما انتقام سال هاي رفته و آرمان هاي بازنيافته را در گشودن مهار غريزه و جستجوي ثروت گرفتند. گروهي سردر گريبان گذاشتند و سردرگم معناي جهان ماندند. بخشي از نيز گرچه در حصن اخلاق ماندند و دامن نيالودند اما سر در راه زندگي فردي نهادند. آه، ديگر ما فاتحان گوژپشت و پير را مانيم... تيغ هامان زنگخورد و كهنه و خسته، كوس هامان جاودان خاموش تيرهامان بال بشكسته ما فاتحان شهرهاي رفته برباديم و شما همين گذر را عبور از سوژه بي جهان به جهان بي سوژه نام نهاده ايد. اين تعبير زيبا و فاضلانه تري است و با شما هم رايم. اما در اينجا شما نكته اي مي افزاييد كه من در درك آن دچار مشكل هستم. شما دعوت مي كنيد كه به سنت و تاريخ بازگرديم و معنايي ديگر را بسازيم اما فروتنانه. توسن عقل و خيال را زمام زنيم تا طرحي نه بلندپروازانه در اندازيم. خيال حوصله بحر مي پزد هيهات/ چهاست در در سراين قطره محال انديش دوست عزيز! شايد من ظرافت هاي نكته شما را در نيافته باشم اما اگر چنين است كه نوشته ام دعوتي است هنجاري. حاشيه بروم شايد مقصودم را بهتر بيان كنم. گمانم ورود ما به دنياي مدرن و تجربه راه و رسم مدرن با انقلاب صورت تحقق يافت. در اين انقلاب بود كه خواست تغيير ما چنان دامن گسترد كه همه شئون زندگي ما را از نظام باور و اخلاق تا نظام اجتماعي و سياسي را دگرگون ساخت. ما پايه هاي جهان پيشين خود را كاملا ويران كرديم و خيالِ بنا نهادن دنيايي ديگر را در سر مي پختيم. دست كم در ويران ساختن پايه هاي محكم پيشين وموفق بوديم. تغييراتي كه در تمام تحولات پيش از انقلاب رخ داده بود، به همه ساحت ها راه نيافته بود. ما توانسته بوديم نظام باورهاي خود را و جهان سنت را از دستبرد اين تحولات كم و بيش دور نگه داريم. اما در انقلاب، سخاوتمندانه همه دارايي خود را در طبق نهاده و به كارزار آورديم. اكنون آن جهان سنت را نمي توان عيناٌ بازتوليد كرد چرا كه ما پذيراي روايت عقلاني از سنت خود هستيم. شما كه مي گوييد بازگرديم به سنت و تاريخ بايد بگوييد چگونه. اين راه را ويران كرده ايم و تنها دعوت كافي نيست. دوست عزيز، شما نيك تر از من مي دانيد (و گويا در يكي از يادداشت هاي خود در ايام ليالي قدر هم نوشته ايد) كه ما امكان بازگشت به سنت و مناسك آن را به صور پيشين نداريم (و زهي تاسف از آن جهان امن و لذت بخشي كه از كف داديم). روايت عقلاني هم سرد و يخ است. يك سخن ديگر هم دارم كه بماند براي بعد و آن نسبت بين زيست جمعي و معناي جمعي است. شايد راه هايي براي معنا بخشي فردي ميسر باشد، ولي من داشتم از موضع نسلي سخن مي گفتم كه معاني جمعي را فروگذاشته و ديگر نمي تواند معناي جمعي و گرم توليد كند. گره بحث اينجاست. معاني فردي، كم رمق و كم فروغ است. اين جهان سرد را باري مگر آتش قطبي برافروزي و سخنم اين بود كه دريغا آتش قطبي. با پوزش از زياده گويي ***** یادداشت فوق پاسخ دوست عزیزی است که یادداشت سوژه بی جهان و جهان بی سوژه در پاسخ به ایشان نوشته شد. این دوست عزیز پاسخ بنده را به نحو مشروح داده اند که دوستان خواندند. کامنت های دوستان و مشارکتشان در این بحث مطمئناً سودمند خواهد بود البته دوست عزیز پویان نیز بحث زائر و توریست را پی گرفته است و بنده را به بحث بیشتر دعوت کرده است. ایشان اقدام شجاعانه ای در دفاع اخلاقی از موضع توریست کرده اند که شایسته توجه است |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|