|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Thursday، May 25، 2006
اسطوره، رمان، انقلاب اسلامي
برای اولین بار این روایت را از اسماعیل یزدانپور شنیدم که جهان سنت، روایتی اساطیری دارد و جهان مدرن به سبكِ رمان. در یکی فرزندکشي و در دیگری پدرکشی روایت می شود. با خود اندیشیدم که به راستی چه نسبت شگفتی دیروز نزدیک و امروز دورمان با این تعبیر دارد. داستان های شاهنامه روایتهای پی در پی است، از کشته شدن فرزندان به دست پدران. در این سپهر امر موجود امروز بر فرض ممکن در آينده غلبه دارد. رستم هست از این روی قدسی است، حرمت دارد، با او کیان ایران پابرجاست، در رفتار او هیچ خطایی نیست و چنانکه بارها بدان تأکید کردهاند حتی زفاف او با تهمینه نیز مشروع و داخل قواعد اخلاقی است، پنهان کاری او در افشای هویت خود نزد سهراب، بازی تقدیر است و البته چه باک از سرنوشت سهراب ناکام، او ممکن بود که روزی رستم شود. اما ممکن بود نشود. شاید در خدمت تورانیان باقی می ماند و اساساً گناه اصلی بر گردن آنانی است که او را به جنگ رستم کشاندهاند. حتی تقدیر در وجه ناگوار آن در خدمت بقای پدر و مرگ فرزند است. در این وجه از روایت مبتنی بر دوران تفاوتی میان جغرافیا و تاریخ جهان نیست. روایت شکسپیر نیز مرگ فرزند به دست پدر است و به گمانم در اسطورههای آلمان نیز رد پای آن را می توان یافت. اما آنچه این وجه را بیش از هر چیز مهم می سازد، قدرت بازسازی آن در روابط اجتماعی است. اسطوره پدر، جامعه ای پدرسالار را نهادینه می سازد و این نه تنها در زندگی روزمره آدمیان بلکه در نمادسازی، سازماندهیها و تاریخ سازیها نقش ایفا کرده است. بی جهت نیست اسامی افراد قبل از انقلاب كه كشته شدهاند در ذهن تبلور شخصیت هایی اسطورهای را دارد و چهره هماناني که اگر سرگذشت آنان را در گذشته قرائت می کردیم اسطوره بودند اگر امروز زندهاند افرادی عادی، پرعیب و نقص – شایسته نقد و گاه توهین. سپهر اندیشه تغییر کرده است. ما دیگر در عصر اساطیر زندگی نمیکنیم. پیرامون ما واقعیتهای خُرد امروز و چشم اندازهای مبهم فردا در جریان است. زندگی روزانه هر یک از ما قابلیت تبدیل شد به رمانی خواندنی را دارد و از این حیث دارای قالب های متنوع، مضامین متعدد، ساختارهایی یکسان و روایاتی گوناگون است. درست نقطه مقابل اسطوره كه آن جهاني، سترك، يگانه و بدون زمان است. تولستوي در جنگ و صلح از كتوزوف تصويري اسطورهاي ميدهد، ژنرالي با يك چشم معيوب كه ناپلئون را به زانو در ميآورد، روسيه را نجات ميدهد و با تكيه به تقديري ازلي، جاودانه ميشود. او پدري است كه ميليونها فرزند را ميكشد تا بماند. نبرد او نبردي است بس عظيم كه خير و شر، زشتي و زيبائي و مرگ و زندگي در صورتي ماورايي رقم ميخورد. اما راسكلنيكف داستايوسكي در همان روسية تزاري روايت رُمان انسان مدرني است كه در نبرد با پيرزن ربا خوار ناتوان از وضع قاعدهاي اخلاقي حتي براي خود پدر را ميكشد. دچار ترديد ميشود، تعادل جسمي و روحي خود را از دست ميدهد، اما اين روايت زميني، با اين تفاوت بنيادين همراه است كه او در مورد سرنوشت بظاهر محتوم خود پرسش ميكند، قواعد مستحكم حاكم بر جامعه را به چالش ميكشد و حاضر به قرباني شدن نيست، ميكُشد و به زندان ميرود و اين يعني گريز از تقدير، انتخاب مسير و نفي سرنوشت غيرقابل تغيير. در روايت داستايوسكي همه شخصيتها كوچكند و اگر اهميتي براي آنان وجود دارد. روايت شخصي آنان است، روايت عصيان آنان بر عليه پدر كه به قتلي مفاجا منتهي ميشود. و انقلاب 57 نقطه پايان اسطوره در ايران وآغاز رمان بود، ديگر جز نامي از اسطورههايي كه مردهاند باقي نيست. ديگر تئوري بقاي پيشتاز كه مرگ اعضاي خرد سازمان را براي بقاي پدر (تشكيلات) تئوريزه ميكرد، خريداري ندارد. در مقاومت تا سرحد مرگ اسطورههاي گذشته قابليت بازتوليد نيست حتي اگر آن فرد اكبر گنجي باشد. جنگ آخرين مرحلة دوران سنت بود كه گويي قهرمانان از بستر احتضار برخاستند و سپس مردند و از اين روي اسطورههاي آن دوره همچون همت، خرازي، باكري، ... پيش از آنكه پدراني باشند كه فرزندان را بكشند فرزنداني بودند كه كشته شدند و با مرگ آنان ديگر فرزندي باقي نماند كه گردن به زير تيغ پدر بسپارد. حماسهها به پايان رسيد و روايت زندگي مدرن با كشتن پدران و نفي گذشته حاكم گرديد. بيدليل نيست كه ما در دوران سيطرة فرزندان بر نهاد خانواده زندگي ميكنيم. پدران خانواده اگر به گاه جواني به دست پدر خود كشته نشده باشند، امروز محكوم به قتل توسط فرزندان هستند، چه در چهرة آنان نشان صلابت پدران، ايمان به گفتار و رفتارخود، سختي زمين زير پا و بلنداي آسمان بالاي سر نيست. آنان با ترديد در مقدر بودن مرگ خود بدست پدر، تقدير مقتول شدن توسط فرزند را رقم زدهاند. با مرگ اسطوره، دوران سنت سپري و زندگي رمان آغاز گرديده و شايد اين يكي از شگفتترين تناقضهاي انقلاب 57 باشد كه با مدعا و عزم حاكميت سنت و مقابله با مدرنيسم، تير خلاص بر آن وارد نمود. اسطوره مُرد، رُمان حيات يافت. پي نوشت: اين روزها، نمي دانم مشغله هاي فراوان آخر ترم است يا بي حوصلگي هاي متعارف كه از كار نوشتن وبلاگ بازم داشته است. چندي پيش دكتر ابوالحسن رياضي را ديدم. بيش از يك دهه است كه او را مي شناسم. معمولاً با طنيني سرد سخن متعارف مي گويد. بايد بزنگاه هاي عاطفي اش را بشناسي تا لايه هاي ديگري از شخصيت او در كلام تجلي كند. الهامي را كه از يزدانپور گرفته بود، به تفصيل بيان كرد. نمي توانستم گزارشي از آنچه گفت تهيه كنم. از خودش خواستم جوهر كلامش را براي وبلاگ من بنويسد. شايد بسياري از آنچه در باب نسبت ميان نسل ها، نتوانسته بودم به قول سيبستان با قلم نتكانده ام، بيان كنم، او با زبان جذاب خود بيان كرده است.
Saturday، May 20، 2006
فضیلت سیاسی و مفهوم سنت
ایران امروز، میدان مردان عمل است. کسانی آمدهاند تا کارهای بزرگ کنند و مشروعیت خود را از اقدامات بزرگ خود کسب کنند. محوری شدن مردان عمل در حوزه سیاست حاکی از رخداد مهمی است که در سرشت امر سیاسی چهره نشان داده است. البته کسانی امروز این بستر تازه را گشودهاند اما کسی به درستی نمیداند چه کسانی از این بستر گشوده شده بهره خواهند برد. محوری شدن عمل، به معنای پایان یافتن دورهای است که سیاست در خدمت ارزشهای ایدئولوژیک عمل میکرد. عمل تماشاگر طلب میکند و هیجان ناشی از عمل. اما ارزشهای ایدئولوژیک همراه طلب میکند و پیوند و گسستهای بسیار بر مبنای نحوه پیشرفت و تحقق ارزشهای ایدئولوژیک. این هر دو البته مولد نظمهای اقتداریاند. نظم اقتدارگونه در پرتو نظم ایدئولوژیک، اینک راه بر نظم اقتدارگونه دیگری میگشاید که مهارت و توفیق مردان عمل جانمایه آن به شمار میروند. ماجرای تولید ادواری نظمهای اقتدارگونه، تولید مستمر نظمهای سیاسی است که نسبت به فرد بیرونیاند. این نکته ناشی از ناهنجاری جامعه ایرانی برای سامان بخشی به یک نظم سیاسی فضیلتمندانه است. نظم سیاسی فضیلتمندانه نظمی است که در خدمت بازتولید آزادی باشد. اما مشکل اینجاست که نظم در خدمت آزادی فرد ضروری است نسبتی با متن سنت در هر فضای اجتماعی برقرار کند. چرا که سنت قادر است چند و چون یک نظم را به یک امر درونی شده و مقبول بدل کند. نظم در خدمت آزادی، نظم صرفاٌ حقوقی و قراردادی نیست. نظمی آشناست که فرد در سازوکار آن احساس آشنایی میکند. بنابراین نظم سیاسی فضیلت مندانه خواهی نخواهی نسبتی با سنت اجتماعی برقرار میکند. در جامعه پیش مدرن، نسبت میان نظم و آزادی در یک متن سنت رخ نشان میداد و به این تعبیر آزادی منطقی درون سنتی داشت. اما در دوره مدرن، آزادی منطقی فرا سنتی و در نسبت میان سنتهای گوناگون مییابد. مشکل جامعه ما عبارت از آن است که در مناسبات مدرن، سنت خود به یک امر چند پاره بدل شده است، اما جامعه ایرانی قادر نیست، در نسبت میان سنتهای گوناگون بازتولید نظم کند. به این ترتیب، مناسبات سیاسی در جامعه ایرانی، گاه ناگزیر است با این یا آن صورت از سنت مرزبندی کند و نسبت به آن به امری بیرونی بدل شود. به این ترتیب در چشم انداز آن پاره سنت موجودیتی نامشروع بیابد و علاوه بر آن پاره سنت یاد شده را در حاشیه به یک الگوی ناساز بنیادگرا بدل کند. چنین است که گاه اندیشه ایرانشهری، گاه اندیشه مدرن و گاه اندیشه اسلامی در میدان سیاست یکباره ظهور میکنند و با جلوه و ساختاری بنیادگرا در میدان عمل ظاهر میشوند. هر یک دعوی ناب گرایی و بیرون بردن دیگری از صحنه را سر میدهند، اگر چه هیچگاه ناب نیستند و همواره در ترکیبی ناموزون از چند منظومه معناییاند. بهرهمندی بهینه سیاست از فضائلی که در متن پاره سنتهای کثیر تولید و بازتولید میشود، با دو الگو میسر است: نخست الگوی انگلیسی که نسبت به مضامین سنتهای گوناگون بی طرف است و تلاش میکند قاعدهای برای همزیستی سنتهای گوناگون بیافریند. اما الگوی آلمانی تلاش دارد میدان گشودهای برای گفتگو و هم سخنی میان افق سنتهای گوناگون بگشاید. به عبارتی سنت انگلیسی، فضیلت امر سیاست را از قاعده عادلانه و بی طرفانه نسبت میان سنتها اخذ میکند. اما سنت آلمانی، از حاصل گفتگو و تعامل میان افق سنتهای متکثر. بازگردانیدن فضیلت به امر سیاسی در جهان جدید به هیچ روی در افق تک پایه و یگانه یک ساختار سنتی حاصل نخواهد شد. چرا که هیچ ساختار تک پایهای برای سنت باقی نمانده است. سنتها هم در درون با از کثرت مواجهند و هم در بیرون در میدان رقابت فشردهای با افقهای کثیر سنت به سر میبرند. در چنین شرایطی دعوی برقراری نظم بر مبنای یک سنت تک پایه هم یک دروغ آشکار است و هم نیازمند قوه قهرآمیزی که الگوهای متفاوت سنت را از میدان به در ببرد. پی نوشت: نوشته فوق، چکیدهای از سخنرانی اینجانب در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی تحت عنوان فضیلت سیاسی و مفهوم سنت بود. البته بحث جوانب دیگری نیز داشت که ذکر همه آنها بیش از این از قواعد نوشتن در محیط وبلاگ فاصله خواهد گرفت.
Sunday، May 14، 2006
ضرورت گذر از ایده انسان به خود وانهاده شده
پیش از این از انسان به خود وانهاده شده به عنوان پدیده جامعه امروز ایرانی سخن گفته بودم. اما حمید رضاعابدیان نویسنده خوب وبلاگ سفر به فراسو درست گفته است، اطلاق این پدیده به جامعه ایران غیر واقعی است. اشکال ایشان سبب شد مقصودم را دقیقتر کنم: ایده - و نه پدیده - انسان به خود وانهاده شده، مساله امروز جامعه ما و جوهر فلسفی مباحث روشنفکرانه در ایران پس از انقلاب است. واکنشهای فکری به یک نظم ایدئولوژیک، نحوی توافق ضمنی در خصوص وجاهت و اولویت فرد به خود وانهاده شده یا خارج شده از هر مرجعیت بیرونی ایجاد کرده است. اینکه این ایده تا چه حد یک واقعیت بیرونی نیز هست مساله دیگری است. فرد به خود وانهاده شده، فرد عاری شده از هر مرجعیت بیرونی است. روایت فایده گرایانه این ایده، همه امور فرد را به خواست و خرسندی فردی تقلیل میدهد و فرد را از هر گونه ضرورت اخلاقی عاری میشناسد. روایت کانتی از این ایده البته قادر است میان فرد به خود وانهاده شده و تبعیت از اصول مطلق اخلاقی پیوندی برقرار کند. آنچه در مقابل روایت ایدئولوژیک عمومیت پیدا کرده است، روایت فایده گرایانه از فرد به خود وانهاده شده است. عمومیت یابی روایت فایده گرایانه از فرد به خود وانهاده شده، راه را بر هر ایدهای خواهد بست که سیاست را نحوی فضیلت میشناسد و مشارکت در عرصه سیاسی را مطلوب جلوه میدهد. این نکته در وضعیتی مانند ایران به معنای مسدود شدن راه سیاست ورزی در عرصه عمومی و گشودن راه دمکراسی است. در عین حال، عمومیت روایت فایده گرایانه از فرد به خود وانهاده شده، جوهر اساسی انسداد فکری در میان روشنفکران دینی است. نمیتوان سخنی از نقش رهایی بخشی دین و مطلوبیت آن گفت در حالی که حقیقت به کلی منزلگاه خود را از دست داده است. گذر کردن از ایده فرد به خود وانهاده شده به ایده حقیقت و امر مطلق، در سنت لیبرالی با گذر کردن از روایت فایده گرایانه از ایده مذکور به روایت غیر فایده گرایانه کانتی امکان پذیر شده است. این نکتهای است که با اشاره به جان رالز از آن سخن گفتم. اما راه دیگر گذر کردن، فرا روی از روایت لیبرال فرد به خود وانهاده شده و خودمرجع، به روایتهای پدیدار شناختی است که امکانی برای طرح مساله حقیقت، در پرتو نسبت وجود شناختی انسان با تاریخ و سنت و عقل جمعی پدید ساختهاند. روایتهای پدیدارشناختی مذکور، راههای بدیع و راه گشایی در حوزه دین و اخلاق و سیاست گشودهاند و بسیاری از مباحث مهجور افتاده را دوباره مجال ظهور دادهاند. البته بدیهی است احیای روایت روشنفکری دینی در پرتو این چرخش فلسفی، به هیچ روی راه بر روایتهای ایدئولوژیک پیشین نخواهد گشود. به عبارت دیگر، مطابق با این روایتهای پدیدار شناختی نیز، دین به مثابه یک مرجعیت بیرونی اجبار آفرین دوباره احیا نخواهد شد. اما دین مجال طرح به مثابه یک سخن جدی را خواهد داشت. روایات پدیدارشناختی با اختیار نقطه عزیمت بحث خود از دغدغههای وجود شناختی، دین را دوباره به بازی فراخواهند خواند. چرا که بدون تردید هنگامی که باب سخن در باب این سطح از دغدغههای انسانی گشوده است، سنتهای دینی بیش از هر سنت فکری و فرهنگی دیگر کیسههای پربار سخن در آستین دارند. این موضوعی بود که در آخرین جلسه بحث پیرامون ارزشها و اعتقادات دینی از آن سخن گفتم. حاصل بحث گفتگو در باب بنیاد انسداد فکری روشنفکری دینی بود. تصور من بر آن بود که راه برون رفت از این انسداد کسب تفطن نسبت به جوهر فلسفی این انسداد و فراروی از آن است. پی نوشت اول: از دوستان انجمن اسلامی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران به جهت فراهم کردن امکان طرح این بحث تشکر میکنم. پی نوشت دوم: متاسفانه من در وضع مناسبی از حیث روحی و ذهنی نبودم. طرح بحث به نحوی منسجم و برنامه ریزی شده عرضه نشد. چنین بود که کمی خود دل چرکین جلسات را به پایان بردم. با اینهمه از دوستانی که محبت کردند و در این کلاسها شرکت کردند و بنده را از نقطه نظرات خود مطلع ساختند صمیمانه تشکر میکنم.
Wednesday، May 10، 2006
اکبر در نمایی دیگر
در این وبلاگ تا کنون از اکبر گنجی سخن نگفتهام. راستش به این دلیل که با بسیاری از باورها و اقدامات او موافقت نداشتهام. از همان شروع ماجرای دوم خرداد، براین باور بودم که به درستی اصلاحات اصلاحات است و هم در هدف و هم در روش، با انقلاب تفاوت دارد. بر این باور بودم که بسیاری از تندرویها، فرصتهای تاریخی را از دست ما خواهند ربود. بر این باور بودم که در روش اصلاحی حمله به نیروهایی که در میانه وجود دارند – مانند حمله به هاشمی رفسنجانی – معنی دار نیست. تکیه بر احساسات برانگیخته شده را خردورزانه نمیدانستم. بر این باور بودم که سوی دیگر سیاست خردورزانه سازش و گفتگوست. تصورم بر این نبود که سیاست تنها به معنای جستجوی حقیقت به معنای فارغ شدن از هر گونه مصلحت اندیشی است. سیاست اخلاقیات خود را طلب میکند. بر این باور بودم که نباید برای تحریک احساسات عمومی به هر نوع ساده سازی نظری دست یازید. ذهنهای ساده، ساده نیز عمل میکنند و در عمل میتوانند مخاطره آمیز باشند. از موضع او در خصوص انتخابات ریاست جمهوری و تحریم انتخابات هنوز هم به شدت عصبانی هستم. با بسیاری از مواضع نظری و فکری اکبر گنجی پیرامون نسبت دین و سیاست و نسبت دمکراسی و دین و امثالهم نیز موافق نبوده و نیستم. همین روزها که از زندان آزاد شد نیز چندان موافق اسطوره سازی از چهره او نبودم. تصور میکردم که این اسطوره سازیهاست که مجال سخن عقلانی از عرصه سیاست را میربایند. به ویژه که او نیز همه چیز را به همین نکته فرو میکاهد که کسانی مانند او در عرصه سیاسی حاضر به هزینه نیستند. دیروز اما در یکی از سالنهای نمایشگاه کتاب، کسی یکباره بازوی مرا چسبید و با طنین خاصی گفت چطوری جواد فوکو! اصطلاحی است که اکبر همیشه مرا با آن میخواند. او با یکی از دوستان تنها در فضای نمایشگاه قدم میزد. کسانی او را میشناختند و از او استقبال میکردند. اما بسیار متفاوت از گذشته بود. موارد کثیری را به یاد دارم که حضور اکبر گنجی جمعی را به هم میریخت و همه چیز را تحت تاثیر خود قرار میداد. اما او به راحتی در سالنهای نمایشگاه قدم میزد و به ندرت کسانی را حول و حوش خود جمع میکرد. تا حدی که احساس کردم اکبر غریبانه در محل نمایشگاه قدم میزند. پس از چندین سال اینک اولین بار بود که به دور از هیاهوهای پوپولیستی که مقاومت مرا بر میانگیزد او را مشاهده میکردم. من در چنین فضایی موفق شده بودم اکبر را بیرون از هیاهوها، بزرگ ببینم. شاید پدیدار شناسها این مساله را بهتر توضیح دهند. من اینک در نمایی اکبر را مشاهده میکردم که کاملاً خصوصی و مرتبط با زمان و مکان خاص من از یکسو و نحو گشودگی اکبر از سوی دیگر بود. ماحصل آن بود که مرا دوباره به فوکوی فراموش شده فراخواند. برای من فوکو بختکی بود که چند سالی با او زیسته بودم و اینک چند سالی است که به خود تبریک میگویم از این جهت که او را پشت سر گذاشتهام. نمیدانم چرا هنگامی که از اکبر خداحافظی کردم در لاک خود رفتم و دوباره فوکوی مرده در روانم جان گرفت و دوباره جواد فوکو شدم. حاصل آن را در بقیه این نوشته بخوانید. اکبر جسور بود. ما در بحثهای دوستانهمان بارها از اینکه در صحنه سیاسی ما جسارت بیش از عقل راه گشاست شکایت کرده بودیم. اما اینک در این نمای تازه من، جسارت اکبر، بی ارتباط با پیامدهای سیاسی مساله مطمح نظر من قرار گرفته بود. اکبر چنان جسور است و جسور بوده است که آدمی در کنار او خود را در حفره و تالابی از اجبارها مییابد. جسارت اکبر مرا به یاد کودکی متفاوتم میاندازد. من در فضای اجباری که پدر برای من پدیدار میساخت، دست بسته بودم. اکبر مرا به یاد دست بستگیام در مقابل معلم مدرسه میاندازد. نحو یورش اکبر به آنچه به نظر میرسد نشدنی است، مرا به یاد هرآنچه میاندازد که ساختارمند و همیشگی یافتهام. او امور طبیعی انگاشته شده را در سایه جسارت خود به امر تصنعی بدل میسازد. اما من همواره در پرتو اجبارهای خانوادگی و اجبارهای نظام آموزشی و اجبارهایی که در نظام اخلاقی بر ما عرضه میشد، جهان را در پرتو نظامی از اجبارهای تردید ناپذیر یافتهام. اجبارها برقرارند تا زمانیکه در درون ما و در نسبت ما با دیگران و جهان، نظامی از ترس درونی شده برقرار میسازند. اجبارها با ترس همراهند، و ترس درونی شده گاه چندان درونی میشود که احساس امنیت تولید میکند. شما ترسانید و به جای یورش بردن، به منطق اجبارها تن میسپارید و اینچنین منطق اجبارها برای شما، فضای امن تولید میکنند. او دوباره انقلاب را به یادم میآورد. در فضای حسی من، انقلاب، نه تنها از هم گشودن آنچه طبیعی و ساختاری است نبود، بلکه به عکس، برقرار ساختن امور حقیقی و ساختاری بود که به جد گرفته نشدهاند. من از انقلاب، تبعیت فهم میکردم اگر چه از صبح تا شام در خیابان اعتراض میکردیم و به آنچه بود معترض بودیم. انقلاب تبعیت از اجبارهایی بود که به سخره گرفته شدهاند. در گرد و خاک شگفت انقلاب، ضرورت و اجبار حکومت میکرد. انقلاب، در تجربه زنده من، امنیت ناشی از عمل به اجبارها بود. ترس از تخطی از اجبارها، ما را به شورش فرامیخواند. پیروزی انقلاب اما منجر به بیرونی شدن منطق ترس و اجبار بود. اینک ترس درونی شده، صورتی بیرونی یافت. همه رجز میخواندند و دیگری را از اجبار تاریخ و اراده خلقها و خواست خداوند و غیره میترساندند. همه در لابلای مباحث فلسفی و ایدئولوژیک دیگری را به مرگ محکوم میکردند. در چنان فضایی موازنه میان ترسها به هم ریخته بود. سرانجام نیز نظم به همین بها به دست آمد. طرفی توانست موازنه میان اجبارها را به نحوی حاکم کند. هر کس در محدوده گروه و جریان خود بر منطقی از اجبارها تن در داد و در عرصه کلان نیز سرانجام همه به موازنهای تن در دادند. بگذریم از اینکه برای برخی این منطق درونی شده بود و برای برخی بیرونی. از خودم میگفتم. از خودم و بسیاری چو من. منطقی که در خانواده جریان داشت، منطقی که در نظام مدرسه استیلا داشت، منطق عمل در دین ورزی و سیاست ورزی، منطق منشر در فضای اعتراض، همه و همه منطق اجبارها بود. ترس درونی شده بود. چنین بود که این ترس درونی شده گاه در پرستش حقیقت، گاه در مرزهای میان کفر و ایمان، گاه در هواداری از کسی و حمله به کس دیگر پدیدار میشد. تا اینجای کار اشکالی نداشت. کمی فانتزی بود. البته فانتزی گران و گزاف. اما یکباره به خود آمدیم و دیدیم منطق اجبارها اینک با منطق زندگی روزمره پیوند خورده است. فضای اجبارهای عمومی و گاه بیرونی شده، سویه دیگری از خود نشان داد. سویه دیگر آن، ظهور جماعت حقیری بود که در شبکه این اجبارهای فراگیر، موقعیتی برای تداوم حیات برای خود دست و پا کردند. درست مثل موشهای حقیر و کور، در سوراخهای این شبکه اجبار، خانهای برای خود دست و پا کردند. خود عاملان همان چیزی شدیم که در انقلاب به ان یورش میبردیم. یکباره هر کس به خود آمد و توانست همتای خود را در نظمی که به آن تاخته بود، بیابد. آن روزهای انقلاب، سخن شعارگونهای به زبان میآوردیم و میگفتیم هر کس در وجود خود شاهی دارد که باید با آن ستیز کند. آن سخن بهرهای از حقیقت داشت. تصویر بازنموده شاه در فضای انقلاب، یک سرکوبگر بود. ما نیز در فضای حیات موش وار خود، در حفرههای حقیری که برای تداوم خود دست و پا کرده بودیم، به درستی سرکوبگر شدیم. دیگران را سرکوب شده میخواستیم. دیگران را به سخره میگرفتیم تا پاسخی به حقارتمان نزد بالاتران باشد. در فضای عمومی سرکوب و حقارت، همه چیز طبیعی قلمداد شد. گاه احساس میکنم، بخشی از منطق سیاسیای که من از آن دفاع میکنم نیز عقلانیتی است که در این فضای عمومی سرکوب و تحقیر ساخته و پرداخته میشود. ترس و اجبارها، کسانی را ارباب ساخت و کسانی را بنده، اما هر یک از دیگری حقیرتر و میان مایهتر. ترس و اجبارهای بیرونی شده، کسانی را متملک ساخت و کسانی را فقیر، اما متملکها فقیرتر از فقیران بودند. در فضای ترس و اجبارهای بیرونی شده، همه چیز از درون تهی است. دین، سیاست، حقیقت و آزادی، همه کلیشههای بی معنا اما متعارفاند. همه چیز بی رنگ و بی معنا و میان تهی شد. چنین بود که در چنین فضایی اکبر در نمایی دیگر بر من پدیدار شد. حتی اگر در تشخیص مصالح عمومی از او درست تر بیاندیشم. تصور نمی کنم، همه چیز را باید از همین نقطه نظر موضوع داوری قرار داد. بگذارید کمی آنارشیست شوم، چه کسی گفته است که مصالح عموم میانمایگان بهرهای از حقیقت دارد و ضروری است که محور حقیقت باشد. اکبر سخنهای بسیاری میگوید که من با او همراه نیستم. بگذارید اعتراف کنم، موارد بسیاری هم هست که داوریهای او را با آنچه در منابع و کتب هست مقایسه میکنم و از سادگی سخن او گله مند میشوم. من از کلمه و دانایی سخن میگویم، اما این طور هستی و بودن اوست که گاه کلمات را تمسخر میکند. جسارت گاه قطع نظر از سمت و سوی آن، منطق متعارف اجبارها را به پرسش میگیرد و به نحوی فرادست از زندگی اشاره میکند. چنین است که کلمات از طور هستی متفاوت و دیگر تاثر میپذیرند به جای انکه طور زندگی را از منطق درونی کلمات استنتاج کنیم. بگذارید اعتراف کنم، موارد بسیاری بوده است که دانشجویان شیفته او را در دل سرزنش کردهام. اما احساس میکنم بزرگی اکبر تنها به خاطر انتخاب سیاسی او نیست. او در چشم کسانی که در تالاب اجبارهای تنگاتنگ خانوادگی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی به تنگ آمدهاند و خود منطقی برای برون رفت ندارند، یک قهرمان است. او قهرمان است به این واسطه که میانمایگان قدرت ترجمه او را به منطق زندگی خود ندارند و تنها از تماشای او لذت میبرند. پیشاپیش میدانم که قهرمان در عرصه سیاسی، خود منطق تازهای است برای بازتولید دوباره همان اجبارها. اما بگذارید به خلاف فوکو، به نقشی که قهرمان برای فراروی ایفا میکند اشاره کنم. هنوز هم حاضر نیستم در عرصه سیاسی یک گام با اکبر همراه شوم. اما نمیتوانم خود را سرزنش نکنم که در هیچ عرصه دیگری نیز مشابه اکبر نیستم. گنجی را میتوان از آنچه میگوید متمایز کرد. اکبر متمایز از انچه میگوید طوری از مواجه شدن با امور است. من به این طور متفاوت اشاره میکنم. طور مواجه شدن او با امور، منطق متفاوتی از زندگی را پیش چشم میگشاید که سالهاست به فراموشی سپردهایم.
Sunday، May 07، 2006
اجتماع افراد به خود وانهاده شده
یکی از مساله های امروز جامعه ایران، ظهور فرد به خود وانهاده شده است. فرد به خود وانهاده شده، محصول وضعیتی است که ارزشها و هنجارهای متعارف، در عرصه عمومی تضعیف شده اند. در چنین شرایطی گویی روح و ذهن جمعی تضعیف شده است و افراد به حوزه های خصوصی خود پرتاب شده اند. افراد مقرر است معنا بخشی و سرنوشت خود را مستقلاً اختیار کنند. فرد به خود وانهاده شده پیامد از هم گسیختگی جامعه گله وار است. فرد اینک ضرورت دارد حیات مستقل از گله را تجربه کند. حیات مستقل از گله، نیازمند شجاعت زیستن، شجاعت انتخاب کردن و شجاعت پذیرش مسئولیت زندگی و انتخاب خود است. به این معنا، فرد به خود وانهاده شده، سرمایه یک جامعه رو به عقلانیت است. اما مشروط به آنکه فرد به خود وانهاده شده، امکان تداوم داشته باشد. فرد بتواند در وضع فردی به خود وانهاده شده، حیات خود را معنا بخشد. در عین حال، فرد به خود وانهاده شده، همه چیز را بر محور منافع فردی خود تعریف می کند. کمتر از فرد زیسته در گرمای گله، پروای دیگران دارد. فرد از گله گریخته گاهی یک گرگ خطرناک است. به علاوه جامعه ای که از اجتماع افراد به خود وانهاده شده ساخته شده است، سرد است. امنیت اجتماعی در آن فروکاهیده می شود، اعتماد اجتماعی تقلیل می یابد. افراد احساس بحران معنا و هویت دارند. افراد به قولی از آزادی خود می گریزند و در جستجوی مامنی تازه برای موجه سازی خود هستند. گاه هراس زیستن در اجتماع افراد به خود وانهاده شده، افراد را به بازسازی جامعه گله وار فرامی خواند. گاه حیات گله وار، در عرصه ملی ظهور می کند که فاشیسم ثمره آن است و گاه در حلقات کوچک تر قومی و گروهی متجلی می شود که خشونت حاصل آن است. چنین است که فرد به خود وانهاده شده، نه یک سرمایه که یک مخاطره بزرگ است. در جامعه غربی، فرد به خود وانهاده شده، در دوره رمی و در دوره مابعد قرون وسطایی، به ظهور فلسفه هایی انجامید که سعادت فردی را در پرهیز از عرصه عمومی می جستند. کلبیون براین باور بودند که هر چه از جامعه گسیخته تر، امکان سعادت فردی مهیاتر، و نوافلاطونیان براین باور بودند که سیاست تنها یک گام اولیه و نخست است. فرد گامهای اساسی به سوی سعادت خود را در تعالی فردی خود جستجو می کند. در چنین روایاتی، پیوند میان فرد به خود وانهاده شده و نظم سیاسی، تنها به مدد قرارداد منفعت طلبانه امکان پذیر است. در سومین جلسه گفتگو در باب وضعیت ارزشهای دینی در جامعه ایرانی، راه حل های گوناگون معنابخشی به فرد به خود وانهاده شده در فلسفه های غربی موضوع بحث قرار گرفت. نخستین روایتی که مطمح نظر قرار گرفت، سنت های لیبرالی و انگلیسی بود. در چنین روایتهایی اصولاً فرد به خود وانهاده شده، به خود وانهاده می شود. عرصه عمومی به کلی از معنابخشی تازه به فرد شانه خالی می کند. فرد به خود وانهاده می شود تا مساله خود را در تلاش خصوصی خود حل کند. بدیهی است در چنین روایتی حوزه های معنابخش نظیر دین به کلی از مقوله عرصه عمومی بیرون اند. خیر عمومی در چنین روایتی بلاموضوع است. حداکثر می توان از نفع عمومی سخن گفت. نهایت امکان تولید مفهوم خیر عمومی در چنین سنتی در زبان جان رالز پدیدار شد. مطابق این سنت، همه تنوعات و گونه گونی های اجتماعی به رسمیت شناخته می شود و تنها از فرد خواسته می شود در سطح بنیادی ترین و در عین حال انتزاعی ترین ساختارهای اجتماعی، به قواعد اقلی تن در دهد و به ایجاد یک جامعه منصفانه امکان ظهور دهد. شاید عدم ظهور روایت های مشابه در حوزه های فرهنگی دیگر نظیر فرانسه و آلمان و حتی آمریکا، ناشی از آن باشد که راه حل منفعت طلبانه انگلیسی کم و بیش با حوزه فرهنگی ائگلیسی نیز سازگار است. اما در سایر حوزه های فرهنگی که زمینه ظهور فاشیسم وجود دارد و یا ناسیونالیسم احساس نیرومندی است، چندان راه گشا نباشد. در ادامه این بحث سنت های اروپایی به ویژه سنت پدیدارشناختی را نیز مطمح نظر قرار خواهیم داد. سرانجام از این نکته بحث خواهیم کرد که در اجتماع افراد به خود وانهاده شده، دین و ارزشهای دینی چه کارکرد و جایگاهی خواهند داشت.
Wednesday، May 03، 2006
آب بازی در یک قطره آب
امروز دفتر کامبیز نوروزی بودم. شعر ناتمامش را از روی میز کش رفتم تا فضای سرد وبلاگ را کمی گرما ببخشم: حسرت آن روزهای کودکی مرگ بر امروزهای زورکی کاش می شد لحظه ای یکجا نشست شاخ بی تابی ساعت را شکست کاش می شد لحظه ها را پاک کرد هر چه حسرت، آرزو را خاک کرد باتن عریان و جان ناب ناب آب بازی کرد در یک قطره آب زیر نور آفتاب تیرماه در هوا چرخید مثل برگ کاه
Monday، May 01، 2006
مرکب قدرت است که می تازد
به نظرم نظم گفتارهای سیاسی در ایران به سمت اولویت و محوریت امر قدرت پیش می رود. دولت با طرح مسائلی چون قدرت هسته ای و ایستادگی در مقابل فشارهای خارجی، هدف پیروزی در یک منازعه قدرت بین المللی را پیش می برد و هدف غایی او تحصیل توفیق در یک منازعه قدرت جهانی است. جهت گیری اصلی در سیاست های داخلی نظیر حوزه اقتصاد و فرهنگ، به منظور آمادگی عمومی جهت آن توفیق ساماندهی شده است. فرض بر این است که توفیق در یک منازعه قدرت، مشروعیتی پایدار به همراه خواهد آورد. در عرصه جهانی ضروری است به مثابه یک قدرت بزرگ ظاهر شویم و در عرصه داخلی نیز به مثابه یک دولت نیرومند و قوی. سامان گفتاری دولت نیز خواسته یا ناخواسته به سمت تخفیف ارزش های دینی پیش می رود. قطع نظر از آنکه ارزشهای دینی در گفتار سیاسی به نحو ابزاری یا غیر ابزاری به کار گرفته می شوند، نفس وجود آنها، با نظام گفتاری که به منظور منازعه صرف قدرت جهت گیری شده است، سازگاری ندارد. حال گروه های دیگر نیز که در این شرایط، از فشارهای خارجی استقبال می کنند، و در سوی دیگر این زمین منازعه نشسته و تشویق می کنند، بر همین منوال است. آنها نیز بر این باورند که پس از یک ناکامی در عرصه منازعه داخلی، اینک رقیبی که از او باخته اند، در یک میدان منازعه سخت به زودی شکست خواهد خورد و آنها از این شکست حاصل خود را خواهند چید. در منظومه گفتاری اینان نیز اگردقیق شویم، خبری از ارزشهای موجه کننده اخلاقی موجود نیست. پیش از این گاهی دمکراسی به واسطه ارزشهای موجه کننده اخلاقی اش مطمح نظر بود، اما اینک تنها صحنه منازعه قدرت است که موضوعیت دارد. شکست رقیب، میدان را برای آنان نیز خواهد گشود. یکسو از سر احساس فاعلیت بر مرکب قدرت می تازد و سوی دیگر از سر احساس انفعال. کاستی گرفتن ارزشهای اخلاقی در عرصه گفتارهای سیاسی، بدون شک یک پیامد گریز ناپذیر دارد: این گفتارها فاقد قدرت بسیج در عرصه عمومی اند. چرا که برانگیزانندگی گفتار در عرصه عمومی تنها با پشتوانه وجاهت اخلاقی ممکن است. این نکته قطع نظر از آن است که شما به روال فوکویی ارزشهای بسیج کننده را عامل بازتولید قدرت و سرکوب به شمار آورید و یا مطابق دیدگاه کلاسیک و مردم گرایانه، آنها را ناشی از سرشت اخلاقی عرصه عمومی. اما به هر روی خالی شدن گفتار سیاسی از ارزشهای اخلاقی، به معنای محدود شدن منازعه سیاسی در حوزه محدودی از بازیگران گوناگون سیاسی است. در چنین شرایطی باید در انتظار سه پیامد ناگوار باشیم: • گفتار خالی شده از ارزشهای اخلاقی، به معنای گشوده شدن بند سیاست است. در چنین شرایطی، کثیری از مردم، به حیطه خصوصی علائقشان رانده می شوند و نحوی انفعال سیاسی میوه آن خواهد بود. • رخداد دیگر، ظهور گفتارهای سیاسی جایگزینی خواهد بود که ارزشهای اخلاقی را دستمایه بسیج در عرصه های محدودتر قومی و مذهبی می کنند. جنبشهای قومی یا جنبشهای بنیادگرایانه محلی، خاصل چنین تحولی خواهد بود. • مهم تر از همه، خالی شدن گفتار سیاسی از ارزشهای اخلاقی، می تواند به معنای نزدیک شدن به فصلی از خشونت های سیاسی فراگیر باشد. اگر چه ارزشهای اخلاقی خود گاهی توجیه کننده خشونت در عرصه سیاسی اند، اما در عین حال محدودیت هایی نیز برای میزان خشونت می آفرینند. اخلاق مانع خشونت نیست، اما گاهی عقلانیتی برای الگوی خشونت ها تولید می کنند، فقدان اخلاق در نظم گفتاری، مولد خشونت های افسار گسیخته است. البته نباید صرفاً به پیامدهای منفی فوق کفایت کرد. ممکن است مطابق با تئوری های کلاسیک لیبرال، بر این باور باشیم که خالی شدن تدریجی میدان منازعه از ارزشهای اخلاقی، راهگشای الگویی از وفاق سیاسی بر مبنای قرارداد فایده باورانه خواهد بود. اما تصور می کنم، چنان برداشتی از شرایط امروز ایران بیشتر به یک فانتزی شباهت داشته باشد |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|