زاویه دید

(محمد جواد غلامرضاکاشی)

Friday، June 30، 2006                                                                         

 جامعه شناسی و سیاست
به قلم: دکتر حسین سراج زاده
استاد جامعه شناسی در دانشگاه تربیت معلم

دوست عزیزم محسن گودرزی تحلیلی بر نادرستی تحلیل های جامعه شناسانه رویدادهای سیاسی مرتبط با انتخابات ریاست جمهوری هفتم به بعد در وبلاگ زاویه دید نوشته است که، همانند همۀ نوشته های این وبلاگ، خواندنی است. اما نمی دانم چرا نام این تحلیل ها را علی الاطلاق جامعه شناسانه گذاشته است. من به چند دلیل این اطلاق در نام گذاری را روا نمی دانم.
دلیل اول اینکه تحلیل های مورد نظر ایشان، که هماهنگی نهاد سیاست با تحولات اقتصادی اجتماعی و فرهنگی برخاسته از مدرنیته را ضروری می دانند، در یک دوره میان مدت یا بلند مدت قابل آزمون هستند. در نتیجه براساس رویدادهای سیاسی در کوتاه مدت نمی توان بر نامعتبر بودن آنها حکم کرد. از قضا به نظر می رسد امعان در روندهای طولانی مدت از گذشته تا به امروز بیشتر موید درستی این تحلیل است که نهاد سیاسی به ناچار ویژگی های جدیدی که با آن تحولات سازگار باشد را به خود می گیرد و یا دچار بحران و ناکارآمدی می شود.
به علاوه، نظریه تاخر فرهنگی، که در نوشته گودرزی به ناهمزمانی سطح اجتماعی و سیاسی و سطح فردی و جمعی ترجمه شده است، خود از جمله نظریه ها و تحلیل های جامعه شناسانه است که وی آن را برای تکمیل یک تحلیل احیانا ناقص، یعنی تحلیلی که این ناهمزمانی را نادیده گرفته و درنتیجه در پیش بینی روندها ناکارآمد جلوه کرده، مورد استفاده قرار داده است.
آخر اینکه، خود جناب گودرزی اطلاع دارد که برخی از اهل جامعه شناسی در تحلیل ها وپیش بینی های خود از رویدادهای سیاسی منتهی به انتخابات نهم، توانایی های و ناتوانی های بازیگران سیاسی را که می توانست به حاکمیت یک دست یک جناح در کوتاه مدت بیانجامد مورد توجه قرارمی دادند. آنها حتی ناتوانی اصلاح طلبان را در ایجاد پیوند بین آرمان های دموکراتیک و نیازهای مبرم اقتصادی مردم گوشزد می کردند.
بنابه دلائل فوق، به نظر من، به جای اینکه به طور کلی از ناکارآمدی تحلیل های جامعه شناسانه سخن گفته شود، بهتر است گفته شود که آن دسته از تحلیل های جامعه شناسانه که در تحلیل و پیش بینی کوتاه مدت رویدادهای سیاسی به موضوع تاخر فرهنگی یا ناهمزمانی تغییرات اجتماعی و سیاسی و نیز توانایی و یا ناتوانی بازیگران سیاسی در رقم زدن رویدادهای سیاسی توجه نکردند ناکارآمد بودند و درآینده هم ناکارآمد خواهند بود اما این ناکارآمدی را علی اطلاق به تحلیل های جامعه شناسانه نسبت دادن نه مفید است و نه روا.

Wednesday، June 28، 2006                                                                         

 ترديد در تحليل‌هاي جامعه‌شناسانه

به قلم: محسن گودرزی
mgoodarzi@gmail.com
در چند دوره اخير كه رقابت در انتخابات جدي‌تر شده، اين رويداد براي تحليل وضعيت جامعه و تحولات اجتماعي مورد توجه جدي قرار گرفته است. تقريباً تمام سلايق و گروه‌هاي سياسي، رفتار انتخاباتي مردم را براي شناخت و تحليل جامعه به كار گرفته‌اند. بعد از دوم خرداد 1376 مدل‌هاي جامعه‌شناسانه براي تحليل رفتارهاي انتخاباتي و تفسير معناي سياسي و اجتماعي نهفته در اين راي رايج شد. از آن پس اين مدل‌ها هم در محافل سياسي و هم در اجتماع علمي مورد استقبال قرار گرفتند. انتخابات دوره نهم رياست جمهوري و نتيجه غيرمنتظره آن ترديد‌هايي را در باره كارآمدي تحليل‌هاي جامعه‌شناختي پدپده‌هاي سياسي برانگيخته است.
تحلیل‌های سیاسی مبتني بر مدل‌هاي جامعه‌شناسانه غالباً مبتني بر اين فرض‌اند كه تحولات اجتماعي، تغييراتي را در سطح سياسي اجتناب‌ناپذير ساخته است و ساختارهاي سياسي در برابر اين موج تغييرات اجتماعي، قدرت مقاومت چنداني ندارند. از اين رو همواره از فرایندی برگشت‌ناپذير در عرصه سياست سخن گفته مي‌شد چرا که از ديد اين مدل‌ها، تغییرات اجتماعی سرانجام مهر خود را بر عرصه سياسي خواهند نهاد.
در سطح نهادي عواملي از قبيل روند فزاينده شهرنشيني و رشد جمعيت شهرنشين، افزايش ميزان جمعيت باسواد و رشد تعداد تحصيل‌كردگان آموزش عالي، فرايند جهاني شدن، رشد نظام ارتباطات و دسترسي هر چه بيشتر به اطلاعات، رشد طبقه متوسط، موجب گسترش فردگرايي و تنوع و تكثر سبك‌هاي زندگي شده و چنين تحولاتي در عرصه سياست، به خواست‌هاي سياسي از قبيل گرايش به دموكراسي، آزادي‌هاي اجتماعي و مدني و حقوق بشر ترجمه شده است. به سهولت مي‌توان مشابهت‌هايي بين اين نوع تحليل‌ها و نظريه‌هاي مختلف مدرنيزاسيون يافت.
اين تحليل‌ها نه فقط براي پيش‌بيني‌هاي بلند يا ميان مدت بلكه براي پيش‌بيني‌هاي كوتاه مدت و سياست روزمره نيز بكار گرفته مي‌شدند. بسياري از تحلیل‌گران مستمراً از بنیادهای جامعه‌شناختی تحولات ايران سخن می‌گفتند و بر اين نكته پاي مي‌فشردند كه فرایندی برگشت‌ ناپذیر شكل گرفته است.
به کارگیری این الگوی تحلیلی در سال‌های اخیر فهم بسیاری از تحولات در عرصه سیاسی را دشوار کرده است. چرا که رخدادها گاهی برخلاف فرایندی که پیش بینی مي‌شد، ظاهر شده‌اند. از جمله انتخابات 27 خرداد 1384 پرسش‌هايي را پيش روي نوع اين نوع تحليل‌ها قرار داد. اگر چه برخي ترجيح مي‌دهند نتيجه اين انتخابات را با عوامل سياسي و دخالت‌ها و مواردي از اين دست توضيح دهند و مدل‌ها را از زير بار پرسش‌ها برهانند، اما چنين تدابيري پاسخي قانع‌كننده براي ناكارآمدي مدل‌ها نيست زيرا پرسش از اين است كه چرا فرايند‌ها و رويدادهاي اجتماعي مورد اشاره در برابر دخالت‌ها و ابتكارات و يا عوامل ديگر غيرساختاري قدرت عمل خود را از دست داده‌ بودند. چرا اين مدل‌ها كارايي لازم را در پيش‌بيني و سپس در تحليل اتفاق روي داده از خود بروز نداده‌اند. مساله کجاست؟
تحليل‌هاي جامعه‌شناسانه را مي‌توان از چندين منظر مورد نقد قرار داد. يكي نقد عناصر شناختي و توصيف تحولات اجتماعي و ديگري نقد معطوف به هنجارها و ارزش‌هاي سياسي و سرانجام نقد معطوف به مفروضات اصلي مي‌باشد. مقصود من در اين نوشته كوتاه، نقد مفروضات اصلي اين نوع مدل‌هاست.
این شيوه تحلیل دست کم با سه مشکل زیر مواجه است:
1. ناهمزمانی تحليل درسطح نهادي و سطح فردي: چنين مدل‌هايي تحولات در سطح نهادي را با تحول در سطح آگاهي مترادف و همزمان انگاشته‌اند. ناهمزماني بين تغييرات دو سطح نهادی و فردی را مي‌توان در اتفاقات زندگي روزمره نیز مشاهده كرد، در زندگی روزمره به كرات مشاهده می‌کنیم که رفتار فرد با موقعیت طبقاتی‌‌اش سازگار نیست. مثلاً به رغم آنکه در شمار طبقات فرادست اقتصادی است اما مراودات و شيوه رفتار فردی‌اش به طبقات فرودست ماننده‌تر است. معمولاً اينگونه موارد را استثناء و شگفت‌انگیز و خارج از قاعده قلمداد می‌کنیم، حال آن كه نظريه تأخر فرهنگی ناظر به اين دست ناهمزمانی‌ها ميان سطح عيني و ذهني واقعيت اجتماعي است. فرهنگ نیز به دليل توان توضیح همین ناهمزمانی‌ها در جامعه شناسی جدید اهمیت پیدا کرده است. ما در زبان و آگاهي روزمره خود تجربه اين ناهمزماني را با تعابيري چون فقدان فرهنگ شهرنشيني يا فرهنگ ترافيك و مانند آن ابراز مي‌كنيم. مقصود همه اين‌ها آن است که به رغم تحولاتی در سطح اجتماعی و نهادی، تحولات متناظر آن در سطح آگاهی‌ها و رفتارهای فردی رخ ننموده است. همین ناهمزمانی را مي‌توان میان تحولات اجتماعی از یکسو و رفتارها و انتخاب‌های فردی از سوی دیگر مشاهده کرد.
2. ناهمزماني ميان سطح اجتماعي و سطح سياسی: همین ناهمزمانی میان دو سطح اجتماعي و سياسي برقرار است. پدپده‌هاي اجتماعي بلاواسطه به متغيري سياسي تبديل نمي‌شوند و لذا صرف وجود پدپده‌اي اجتماعي را نبايد معادل حضور آن در عرصه سياست انگاشت. سياست موجوديتي تابع شرايط اجتماعي نيست كه همچون آينه صرفاً بازتاب دهنده اتفاقات اجتماعي باشد. اين تنها جامعه نيست كه سياست را شكل‌ مي‌دهد بلكه سياست نيز پديده‌هاي اجتماعي را شكل مي‌دهد. اين مدل‌ها استقلال نسبي سياست را ناديده انگاشته بودند.
3. غفلت از ابتکار عمل بازيگران سياسی: در پيش‌بيني‌هاي كوتاه مدت متغيرهايي چون آرايش صحنه سياست، ابتكار عمل كنشگران، تبليغات و مانند بيش از متغيرهاي ساختاري مورد اشاره اين مدل‌ها قابليت پيش‌بيني دارند. مدل‌هاي جامعه‌شناختي بیشتر به کار تبيين تحولات ميان و بلند مدت می‌آیند. در اين مورد بايد به انعطاف‌پذيري ساختارها در جامعه ايران توجه داشت كه براي كنشگران ميداني فراخ مهيا ساخته و نقش ابتكارات و اقدامات فردي را افزايش داده است. اين نكته خود نيازمند مجالي ديگر براي تفصيل است.
.علاوه بر نقدهاي كلي نسبت به مفروضات اصلي، اين تحليل‌ها نسبت به سياسي شدن كنش‌هاي زندگي روزمره حساسيت كافي نشان نداده‌اند. غايب بودن مفهوم زندگي روزمره و تأكيد بر سطح نهادي موجب ناديده گرفتن آثار تغييرات نهادي بر زندگي روزمره و سياسي شدن آن شده است. تغييرات در سطح نهادي منجر به شكل‌گيري سبك‌هاي مختلف زندگي و تكثر هويت‌هاي اجتماعي شده است. تكثر هويت‌هاي اجتماعي مساله‌اي است كه افراد در كنش‌هاي روزمره و انتخاب‌هاي هر روزه با آن درگيرند. آنها در كنش‌هاي روزمره از قبيل انتخاب نوع پوشش، آرايش، مصرف كالاهاي فرهنگي، الگوهاي گفتار با پرسش‌هاي هويتي مواجه مي‌شوند. هرگاه چنين اموري با قدرت سياسي مربوط شوند، استعداد شكل‌گيري مقاومت فرهنگي را بروز خواهند داد. تغييرات اجتماعي، رشد خواست‌هاي معطوف به اين عرصه‌ها را دامن زده و در ايده‌هايي چون آزادي‌هاي اجتماعي و يا مدني صورت‌بندي شده است. در حالي كه رابطه خواست‌هاي سياسي از قبيل دموكراسي با زندگي روزمره تعريف نشده و درنتيجه از قدرت كافي براي برانگيختن افكار عمومي برخوردار نبوده است.
و نكته آخر اين كه مدل‌هاي اشاره شده در توصيف روندهاي اجتماعي معمولاً تصويري يكنواخت و همگون از جامعه ارائه مي‌دهند. لايه‌هاي مختلف اجتماعي و وجوه انواع شيوه‌هاي زندگي اجتماعي و نگرش‌هاي متفاوت، امكان‌هاي متعدد براي عمل سياسي فراهم مي‌كنند. اين تحليل‌ها به دليل نگرش خطي به اين نكته عنايت كافي نداشته‌اند. يكي از اين امكان‌ها، فعال كردن گروه‌هاي حاشيه‌ اجتماعي و اقتصادي حول عدالت‌خواهي است كه در اين تحليل‌ها تقريباً متنفي انگاشته شده بود. بخشي از دليل اين امر را احتمالاً بايد در همگون ديدن جامعه يافت كه بي‌اعتنا به تفاوت‌ها و تكثرهاست.
بيان اين نكات را نبايد به عدم همدلي با هنجارها و آرمان‌هاي سياسي اين مدل‌ها تعبير كرد و يا آن را به معناي نادرستي توصيف اين مدل‌ها از تحولات اجتماعي قلمداد كرد بلكه مقصود اصلي اين نوشته ميزان روا بودن گذر تحليلي از سطح اجتماعي به سطح سياسي است. ترديد اصلي ناظر به شيوه‌هاي تحليلي است و نه عناصر تشكيل‌دهنده مدل. اتفاقاً اين مدل‌ها در توصيف تحولات اجتماعي متكي به مطالعات تجربي و شواهد آماري هستند و در اغلب موارد نيز در اين توصيف موفق و دقيق‌اند.

محسن گودرزي دكتراي جامعه‌شناسي از دانشگاه تهران است. وي مهم‌ترين تحقيق سال‌هاي اخير را با عنوان پيمايش ارزش‌ها و نگرش‌هاي ايرانيان انجام داده است. وي بيش از هفت سال سردبيري كتاب ماه علوم‌ اجتماعي را بر عهده داشت.

Saturday، June 24، 2006                                                                         

 سبـكي و سنگينـي
.
ما همواره درگير چالش دروني در انتخاب وجهي از هستي, سبك يا سنگين هستيم. وجه سبك هستي از تعلقات, مالكيت يا حس آن, چنبره‏هاي تقدير و انبوه پرسش‏هاي بنيادين گريزان است. وجه سبك نيمة مادي دنيا يا دنياي مادي است بي‏آنكه به نيمة ديگر اعتقاد داشته باشند. زندگي در لحظه است. درك تمام عيار زمان و مكاني كه در آن قرار داريم. از اين رو گريز از درد و رنج و جذب در جنبه‏هاي لذت از جمله ويژگيهاي اين وجه از هستي تلقي مي‏شود. حيات لحظة ميان تولد و مرگ است و تمامي رازها در اين لحظه وجود دارد. ازل و ابد در دايرة موضوعات زندگي قرار نمي‏گيرد و روز و شب مواقف شاديهاي متفاوتند. شايد از اين منظر بتوان حذف مرگ را در انديشة انسان غربي بهتر فهم كرد. عضوي از اعضاء خانواده يا دوستي از ميان دوستان مي‏ميرد و سپس با تشريفات كامل بدون هياهو و جنجال, بي‏هيچ اندوه ديرپا به خاك سپرده شده و زندگي به سرعت به مدار قبلي باز مي‏گردد. زمان و مكان مرگ فاقد معنايي تقديري است, حادثه يا تدريج در توقف حيات مطلقاً بي‏معناست و خاطرات متوفي بخشي از نيروي حياتي وي براي تداوم لذت است. اين چرخه را تنها برخي از روابط عاطفي شديد كه بايد روانپزشك آن را درمان كند دچار اختلال مي‏كند. انسان ساكن بخش سبك هستي, جهان را گورستاني بزرگ مي‏شناسند كه ميليارد انسان بدون چهره در آن مدفونند و وظيفة خود را براي تداوم اكوسيستم‏هاي مختلف طبيعي انجام مي‏دهند. بنظر بسيار غيرانساني است, اما پرسش ارزشي در اين مقوله پرسشي خطا است. چه معيارهاي ارزشي همواره از جنس نسبي بوده‏اند كه يا با زمان يا مكان يا افراد, نسبت خاص خود را برقرار كرده‏اند.
وجه سنگین زندگی، اما از مرز اکنون می‌گذرد و آدمی را درگیر پرسش‌های بنیادین می‌کند. پرسشهایی ناظر به معنا و جوهر زندگی. اینچنین است که سرشت زندگي در وجه سنگين هستي, سرشتي سوگناك است. انسان جداشده از معنا و جوهر هستي, همواره در جستجوي گمشده‏اي است كه از او نشاني بسيار مبهم و دست‏نيافتني دارد. شاديها گذرنده و اندوه‏ها ديرپاست, گويا هيچ‏چيز ارزش آن را ندارد كه مبناي شادي باشد, چون اندوه اصالت دارد. در پندار انسان سنگين هر شادي كوچك دريچه‏اي است به سوكي بزرگ, نگراني اين انسان از شاديها ريشه در اين باور بنيادين دارد كه جهان مكان انبساط نيست, او ذات هستي مادي را قبض مي‏بيند, انقباض در همه سطوح, او موجودي تقديرگراست و در اين وادي مسافري سرگشته را مي‏ماند كه در جستجوي رازهاي غيرقابل كشف تقديري مقتدرتر از خود است. تلاش بي‏حاصل او در رمزگشايي اين رازها به سرخوردگي و تلخكامي دائمي منتهي مي‏شود. انسان سنگين هميشه درگير كليت موضوع است, جزئيات در نگاه او بي‏اهميت يا كم‏اهميتند. جزئيات گريزگاههاي او براي فراموشي دشواري فهمِ كليت رازآميز است. برخي از رازهاي اين كليت در كسوت پرسش‏هايي همچون:
چرايي تولد و مرگ, معناي زندگي, مفهوم جاودانگي, جايگاه خداوند, درك ازليت و ابديت و روابط پيچيده و متداخل مقولات فوق متعين مي‏گردد.
بنظر مي‏رسد انبوه ادبيات خلق شده در حوزه‏هاي فلسفه, دين, هنر, شعر, داستان, ... با نگاه به اين پرسش‏هاي دشوار شكل گرفته‏اند. در اين نوع نگاه تفاوتي ميان حافظ و شاملو وجود ندارد. چه حافظ معتقد است بار امانت بر دوش انسان قرار داده شده و شاملو انسان را تجسد وظيفه مي‏‏داند. در روي ديگر سكه انسان سبك قرار دارد. او در نظام متفاوت معنايي جزيئات را محور رازهاي زندگي خود قرار داده, او را با كليات كاري نيست, او متولد شده, اجباري كه انديشه‏ورزي در آن راه به جايي نمي‏برد. پس هست و بايد به وقوف امروزين خود بپردازد. او مي‏‏ميرد و از اين اجبار نيز گريزي نيست, پس نه با آن گلاويز مي‏شود و نه از آن استقبال مي‏كند او در دو سوي عدم يعني قبل از تولد و پس از مرگ خود را معنا مي‏كند. پس سالهاي حياتش را نه تقديري ازلي و ابدي كه در اختيارات محدود و معطوف به توانايي خود سامان مي‏دهد. از ديد او زندگي سرشتي شاد دارد و اين شادي در انبوه جزئيات روزمره بايد جستجو و يافت شود. او از هيچ تجربه‏اي براي گسترش دايره شاديهايش صرفنظر نمي‏كند, او ذات تجربه‏ورزي و تجربه‏اندوزي است. برخلاف انسان سنگين كه با عواطفي غيرمعمول چون عشق, دانايي, حكمت, درك و شهود سر و كار دارد, او با حواس پنجگانه‏اش مسائل را دروني مي‏كند, لذت چشيدن, لمس كردن, بوئيدن و نگاه كردن, او طبيعت را مقهور خود مي‏كند تا هرچه بيشتر از آن كامجويي كند. كمتر بلرزد, بيشتر ببيند, افزون‏تر زيست كند. او هرآنچه كامرانيش را خدشه‏دار سازد از سر راه برمي‏دارد. اما انسان سنگين با تمامي اين موانع همراهي مي‏كند, با آن خو مي‏گيرد و آن را جزيي از تقدير محتوم خود مي‏داند. انسان سنگين مي‏لرزد تا بر ضعف خود وقوف يابد و انسان سبك نمي‏لرزد تا بر توانايي خود باور آورد. سبكي و سنگيني دو وجه متفاوت از هستي انسان ساكن خاك بوده هست و خواهد بود.
اما پرسش اين است كه آيا در اين استقرار, اختياري وجود دارد يا نه؟ آيا مي‏توان از وجهي به وجهي ديگر نقل مكان كرد يا در اين وادي نيز دستي قدرتمند سرنوشت آدميان را رقم زده است؟
بنظر مي‏رسد در نگاهي عام و غيردقيق گونه‏اي تقدير وجود دارد. يعني ما در انتخاب زمان و مكان تولد خود اختياري نداريم, من اگر در آمريكا متولد شده بودم انساني ديگر, انسان متفاوت از امروز مي‏شدم, همچنانكه اگر در ايران چهارصد سال قبل تولد مي‏يافتم, لذا من در اين وجه از وجوه پرسش, فاقد اختيار هستم, اما در نگاهي دقيق و فراتر از بي‏چهرگي و عام‏نگري, من داراي اختياري هرچند كوچك هستم, من مي‏دانم كه مي‏توانم همچنانكه در تاريخ, در جغرافيا نيز حركت كنم, يعني مي‏توانم به لحاظ انديشه دویست سال عقب يا بیست سال جلو بروم يا نقطه زيست خود را تغيير دهم پس موجودي بي‏اراده و ناتوان نيستم, اما مي‏پذيريم كه شايد به لحاظ رواني ظرفيت اندكي براي استفاده از اختيار و اراده‏ام داشته باشم و يا در توقف و برهم زدن چرخه عاداتم موجودي شايسته تشويق نباشم. پذيرفتني است كه عادت‏هاي چهل ساله را نمي‏توان يكروزه دگرگون ساخت. عادتهايي نظير زندگی در شهرم, خانه‏ام, عادت به پدر يا مادرم, زبانم, خاطراتم و تعلقات بي‏شمارم. در اين عادات ذهن من در ساماني شكل گرفته كه به راحتي تحول نمي‏پذيرد, من از راست به چپ مي‏نويسم و طي چهل سال نيمكره راست را فعال كرده‏ام و حالا بايد از چپ به راست و نيمكره چپ را به فعاليت وادارم, دشوار است اما غيرممكن نيست.
بگذاريد از زاويه‏اي ديگر به مطلب كور سوي شمع انديشه را بتابانم و اين پرسش را مطرح سازم كه آيا مي‏توان در ميان اين دو وجه از هستي رحل اقامت افكند, آيا اين دو اقليم آنچنان از يكديگر دورند كه نمي‏توان در يك جا آن را گرد آورد؟ به تجربه دريافته‏ام كه انسان سنگين, بي‏سبكي له مي‏شود و انسان سبك بي سنگيني متلاشي. در انسان هر دو وجه حضور دارند, چرا كه بي‏حضور اين دو وجه مي‏بايد مفهوم مشترك از انسان نامفهوم مي‏شد در حالي كه چنين نيست, انسان غربي و شرقي هر دوانسانند. مولانا راز تداوم حيات مادي را سبكي آن مي‏داند و با غفلت از اين سبكي ياد مي‏كند, او غفلت را ستون و عمود نگاهدارنده جهان ماده مي‏داند, چنانكه كه كانت بر وجود جهان ماوراء باور دارد و آن را واقعيتي بزرگتر از ماده مي‏داند. اما در امر انتخاب يكي, سنگيني و ديگري سبكي را برگزيده است.
ما نه مي‏خواهيم و نه مي‏توانيم شانه از بار مسئوليت‏هاي خود خالي كنيم,چرا كه برخي از معاني روزمره يا دائمي ما را سامان مي‏دهد, عشق به فرزند و همسر, سنگيني پذيرش مسئوليت را به همراه دارد در عين آنكه سبكي لذت, شادي خاص خود را نيز داراست, پس هم از جنس سبكي است و هم از نوع سنگيني, مسئوليت و لذت.
ما در هر اقليمي از اين اقاليم دوگانه با عادت‏هايمان زندگي مي‏كنيم, پس نفس عادت در ذات انسان به وديعت گذاشته شد. بي‏اين عادات نظم و زندگي اجتماعي مخدوش مي‏شود. بنابر اين چالش و نفي عادات كاري بيهوده است. شايد راه حل ميانه انتخاب عاداتي متناسب با هردووجه هستي باشد. عادت به غفلت بدون احساس گناه, شادزيستن بي‏‏اضطراب و پذيرش اندوه به عنوان بخشي از زندگي.
بنظر مي‏رسد دشوارترين قسمت حيات ما در گونه سنگين هستي, رويارويي و به چالش طلبيدن تقديريهاي دردناك باشد. راز ناك ديدن حوادث و تلاش جانگاه براي رمزگشايي از اين اسرار, پرسش از واقعيتي بي‏پاسخ است. احاله به تقدير و ازلي بودن حادثه به گونه‏اي كه از پيش وقوع آن مقدر بوده, پرسش جديد را مطرح مي‏سازد كه چرا چنين امر زجرآوري مي‏بايد محقق مي‏شده و پرسش جديد بايد تنها در دايره فهم محدود ما پاسخ يابد و بزرگي تقدير مانع از رمزگشايي انساني از اين راز است. بر فرض, پاسخي به اين پرسش داده شود, علاوه بر ترديد در صحت پاسخ با اين مشكل نيز مواجهيم كه پاسخ قانع كننده نباشد و يا خود موجد پرسش جديدي شود و اين دايره بي‏انتها علاوه بر رنج دائمي كردن حادثه به دليل چالش پيوسته ذهن با پرسش با رنج پرسش‏هاي بي‏انتها و پاسخ‏هاي غيريقيني همراه خواهد بود.
بگذاريد به مسئله صورتي دقيق‏تر دهيم و از منظر موضوعي بنيادين به اين وجوهِ از هستي نظر كنيم بي‏تريد مرگ از بنيادي‏ترين موضوعات بشري است كه به هستي معنايي بي‏بديل مي‏دهد. به ديگر سخن مي‏توان با پديدار شناسي مفهوم مرگ, زندگي را تفسير كرد. چنين بنظر مي‏رسد كه مرگ يگانه حادثه زندگي است كه وجهي به شدت رازآلود دارد, ترس از به پايان رسيدن و يا وحشت از دنيايي ناشناخته همواره جان آدمي را به درد آورده, مرگ پايان لذت در وجه سبك و آغاز سنگيني عظيم‏تر در وجه سنگين هستي است. شايد از اين روست كه در هر دو وجه هستي از صفحه زندگي محو مي‏شود, اما به دو شيوه متفاوت, چنانكه اشاره رفت در وجه سبك مجموعه‏اي از نظم‏هاي رفتاري به سرعت مصداق عيني مرگ خود, يعني مرگ ديگري را از صفحه زندگي روزمره خارج مي‏كند و در سكوتي معنادار, لحظه‏اي به موضوع انديشيده شده و به شتاب فراموش مي‏شود. اما در وجه سنگين هستي ساختارهاي حذف مرگ به شدت پيچيده و با آئين‏‏‏هاي پي در پي همراه است. زاري, سياه‏پوشي طولاني, ختم, سوم, هفتم, چهلم, و سالگرد مفصل, همراه با نظم گفتاري ويژه, همان رفتار وجه سبك را دنبال مي‏كند. در اين‏وجه با باور به آرامش رسيدن, سعادتمندشدن در جهان ديگر, منزه كردن زندگي مادي به منظور توجيه وضعيت آرماني متوفي در زندگي غيرمادي عملاً به جاي پرداختن به موضوع مرگ از زاويه‏اي منحصر شده به فرد درگذشته, به حواشي مرگ شخص ديگر پرداخته شده و به مرگ خود نمي‏پردازيم. هرگز به اين مفهوم توجه نمي‏شود كه در جايگاه مرگ تمامي ارزشهاي بيروني يكسان است نه خيري وجود دارد و نه شري, عشق و نفرت بي‏معناست و افق تماشاي هستي بيرون از زمان و مكان است, عظمتي است بي‏انتها چرا كه استحاله‏اي در ازل و ابد است و امتزاجي است در اقيانوس هستي, قطره‏‏اي به دريا پيوسته و به پهناوري دريا شده است.
چنين نگاهي به موضوع نيازمند تجربه‏اي هرچند كوچك و گذرا از مرگ است كه با تمركزي دائمي شايد توان دستيابي به آن باشد. شايد چنين رياضتي حتي در وجه سنگين نيز كاري صعب باشد, اما اگر با پرسش از تقدير چرايي يك حادثه, مثلاً مرگ عزيزي مقايسه شود, ارزش بيشتري براي چالش دارد, باور مرگ خود يگانه گريزگاهي است كه معناي مرگ ديگري را رمزگشايي مي‏كند. چنين باوري است كه درك لحظات شاد زندگي را ممكن مي‏سازد, با اين درك است كه تمامي لذتهاي كوچك و بزرگ قابل دريافت خواهد شد. چرا كه رنج و درد مفهومي در مرگ ندارد زيرا عدالتي بي‏بديل در تمام هستي جاري مي‏سازد.
در اين افق تمامي تمايزات مادي بي‏معناست و همه در يكساني محض به شعاع تمامي تاريخ به حوادث عظيم بشري نظر مي‏افكنند و شاعرانه ضرباهنگ دائمي تولد, زندگي و مرگ را به عنوان سمفوني فاخر هستي مي‏شنوند. آنكه رفت نتي است كه قبل از آنكه ماند نواخته شده و فرزند تو نت مابعد توست. زيبايي جابجايي نتها بر ظرافت‏ هارموني عظيمي تأكيد دارد كه تنها در صورت گوش فرادادن دقيق قابل درك است. دركي وابسته به باور مرگ خود

پی نوشت: یادداشت فوق از دوست گرامیم دکتر ابوالحسن ریاضی است. پس از یادداشت قبلی من سر ذوق آمد. تاملات عمیق ایشان را بسیار می پسندم .

Tuesday، June 20، 2006                                                                         

 به یاد پدرم

پدرم در سال هزار و سیصد شصت و هشت در چنین روزهایی فوت کرد. مرگ او برای من یک سرآغاز تازه بود.

پدرم زحمت بسیار می‌کشید. درآمد خوبی داشت. اما بیشتر پول درآوردن را دوست داشت. ولخرج بود. اندوخته‌ای نداشت. بیشتر به لذت‌های کوچک اما آنی خود فکر می‌کرد. ما کمتر به چشم او می‌آمدیم. کودک که بودم در نظرم پدر مقتدری می‌آمد اما کمی که بزرگ شدم، یکباره همه اقتدار او شکست. تا زنده بود، رابطه عمیقی با او نداشتم.

روزهایی که پدرم دربیمارستان بود، من در فضای رمانتیک نامزدی به سر می‌بردم. کنار او بودم، اما اولین فرصتی که پیدا می‌کردم، او را در تخت بیمارستان تنها رها می‌کردم، تا جایی تلفنی پیدا کنم و به ‌‌‌نامزدم تلفن بزنم. حضور پدرم در بیمارستان اختلال درفضای رمانتیک آن دوره شیرین بود.

من تنها زمانی متوجه پدرم شدم که مشاهده کردم، غذایی را که شب پیش در دهان او گذاشته‌ام، پس از بیست و چهار ساعت هنوز در دهانش باقی مانده است. او نیمه جان بود. یکباره به این جهان پرتاب شدم. چشمان کم سوی او توجهم را جلب کرد. چشمانش باز بود، اما انگار هیچ چیز نمی‌دید. خوب به یاد دارم که حال و وضعم یکباره دگرگون شد. نمی‌دانستم چه باید کرد. به حیات بیمارستان دویدم و شاخه گلی کندم و به دستش دادم. این تنها چیزی بود که احساس کردم توجهش را برای یک چندم ثانیه به خود جلب کرد.
خبر مرگ پدرم را ساعاتی بعد به من دادند. مثل هر فرزندی عزادار شدم. مثل همه، دوران عزاداری را پشت سرگذاشتم. اما درست مثل هر فرزندی. سوگ پدر پس از دوران متعارف سوگواری از خاطرم رفت. تنها چیزی که شاید این سوگواری را متفاوت می‌کرد، احساس عجیب از دست رفتن تکیه‌گاهی ناشناخته در این جهان بود. من با مرگ پدر احساس کردم گویی بخشی از بدن من به زیر خاک رفته است. و این در حالی بود که هیچ گاه من در خودآگاه خود احساس رابطه عمیق با او نکرده بودم.
یکسال پس از مرگ پدر و در شرایطی که او به کلی از خاطرم رفته بود، به خوابم آمد. پس از آن بود که پدر از دنیا رفته در زندگی من حضور یافت. در خواب دیدم که در ‌‌خیابانی شلوغ قدم می‌زنم. یکباره پدرم را دیدم که با لباسی مندرس، درست مثل خیابان خواب‌ها لابلای جمعیت به طرف من می‌آمد. چشمم به چشم او افتاد. او با چشمانی مشابه با همان چشمان بستر مرگ، به عالم و من می‌نگریست. به طرف او با هیجان دویدم. او نیز همچنان خونسرد و آرام به طرف من حرکت می‌کرد. آنچه در این خواب شگفت انگیز بود، آن بود که هر چه من تندتر می‌دویدم، از او بیشتر فاصله می‌گرفتم. من به طرف او می‌دویدم او نیز به طرف من می‌آمد اما حاصل فاصله بیشتر و بیشتر بود. تا جایی که دیگر در انبوه جمعیت گم شد.

بعد از آن خواب شگفت بسیار گریستم. امروز که بزرگ‌تر شده‌ام خوب درمی‌یابم که او بیگانه با دیگران و بیگانه با خود زیست. جسمش درمیان دیگران بود اما روح و روانش کم از خیابان خواب‌های غریب نداشت. اما ماحصل بزرگ آن خواب، بدل شدن خاطره چشمان کم سوی پدرم به یک سرمایه بزرگ بود. او از مال و منال این جهان، همان چشمان کم سوی خود را به من بخشید و در خواب آن شب، ارزش آن را به من گوشزد کرد.
زندگی را تا آن روز، از بعد آرزوها می‌نگریستم. کم و کیف خواست‌ها و آرزوها، تعیین کننده معنا و هویت زندگی بود. اما چشمان کم سوی بستر مرگ، اهمیت نگریستن به زندگی از انتها را به من آموخت. گاه توجه به زندگی از انتها، روی دیگر سکه همان نگاه به زندگی از بعد آرزوهاست.
هنگامی که به دیگران سفارش می‌کنیم که چنان زندگی کنند که سرانجام کار پشیمان نشوند، و زندگی پرثمری داشته باشند، چنان زندگی کنند که دست خالی از جهان نروند، چنان زندگی کنند که دعای مردم را پشت سر داشته باشند، چنان زندگی کنند که عمر خود را تلف نکرده باشند، از همه امکان‌ها و فرصت‌های خود بهره کافی برده باشند و .... فی الواقع به دیگران سفارش می‌کنیم که آرزوهای خود را خوب سامان دهند. هنوز زندگی را از پیش و در پرتو آرزوها می‌خوانیم.

اما زندگی درپرتو چشمان کم سوی پدرم به عالم، نگاه از موضع حسرت بر آرزوهای برباد رفته نبود. نگاه از موضع معنای از هم گسیخته جهان بود. معنایی که آرزوها می‌سازند، هر چه باشند، در پرتو نگاه کم سوی فرجامین، بی معناست. بربار نشستن یا ناکام شدن در تحقق آرزوها، در چشمانی که جهان را ترک می‌کنند چندان تفاوتی ندارند.

هیچ به درستی نمی‌دانم که آن چشمان کم سوی، اندوهگین بودند یا سرد و بی رنگ بودند. اما باور به آنکه بخواهیم یا نخواهیم محکوم به آن چشمان سرد، اندوهگین و کم سوی هستیم، رنگ و معنای زندگی را برای کسی که خود در بستر مرگ نیست دگرگون می‌کند. همین است که به نظرم یک سرمایه است، بسیار ارزشمندتر از سرمایه‌های مالی و خانه و پول.

با آن چشم‌های کم سوی، گویی به یک پیری زودرس مبتلا شدم. دعویاتم در باب شناخت جهان یکباره از رمق افتاد. جهان و زندگی به کلی به یک معمای شگفت بدل شد. هر چه خواندم و نوشتم و گفتم و شنیدم، هیچگاه چیزی از این وجه معمایی کاسته نشد. درست مثل پیرمردهایی که افاضات فیلسوفان را می‌شنوند و سکوت می‌کنند. من از آن پس دیگر هیچ روایتی از جهان را جدی نیانگاشتم. جهان از منظر آن چشم‌ها درهیچ روایتی نمی‌گنجد. زندگی بیشتر یک معماست.
مثل هر کس دیگری هم خواهان قدرت بوده‌ام، هم خواهان شهرت و هم خواهان ثروت. اما با بهره اندکی از هر یک، سیر شده‌ام.

با آن نگاه فرجامین، جهان نمادها و فضاهای دینی جاذبه تازه‌ای برایم یافت. اما نه به هیچ روی مشابه آنچه درفضای سنتی دینی موج می‌زند. فضاهای سنتی دینی به همان میزان به الگوی منتهی به آرزوها شبیه است که زندگی یک تاجر دلبسته به سود سرشار تجارتش. یک الگوی عقلانیت است که به دو نحو وارد بازی شده‌اند.

اما با سرمایه آن چشم‌های کم سوی فرجامین، جهان منظومه رازآمیزی است که ادیان در ایده خداوند تجسد بخشیده‌اند. هیچ رازی به اندازه ایده خداوند، نمی‌تواند جهان را در پرتو آن چشم‌های کم سوی فرجامین منعکس کند. خداوند جهان را برای زندگی مملو از آرزو، پر از امید می‌کند، اما برای چشمان کم سوی فرجامین، پر از عظمت و راز ناگشوده. خداوند در چشمان آرزو، منشاء قدرت است، و در چشمان کم سوی فرجامین، یک ملودی اضطراب انگیز. در چشمان آرزو، خداوند قاعده و قانون و حساب و کتاب است، و در چشمان کم سوی فرجامین، یک فراخوان به نا کجاآباد.

آن نگاه فرجامین، مرزهای دقیق امور را چنان که به مدد عقل و مفهوم صورت بندی می‌کنیم، از میان برمی‌دارد. جهان یکباره در یک کلیت تام و تمام بر ذائقه و حس آدمی خانه می‌کند. مردم می‌گویند در سکرات مرگ همه رخدادهای زندگی در یک آن بر چشمان آدمی ظاهر می‌شود. شاید آنها به همین تجربه ناب اشاره دارند.
نگاه فرجامین، شادی را از آدمی می‌رباید. از هزل و بذله گویی و کیف همسخنی می‌کاهد، اما در عین حال با نشاطی آرام همراه است. زندگی در پرتو آن نگاه فرجامین روایت نیست، داستان نیست، حساب و کتاب سود و زیان نیست، بیشتر یک حماسه است. حماسه‌ای که تو قهرمانش نیستی، توخود را ناخواسته جزئی از یک حماسه بی بدیل می‌یابی.

Thursday، June 15، 2006                                                                         

 در رفت و آمد خيال و سرخوردگي

ايام مسابقات فوتبال كه مي‌شود علاوه بر تب فوتبال و تحليل و پيش‌بيني نتايج، تب ديگري هم جامعه به ويژه محافل فكري و روشنفكري را فرا مي‌گيرد، تبي كه فوتبال را دست‌مايه‌اي براي تحليل نظام اجتماعي و سياسي مي‌سازد و آن به منزله نشانه‌اي از زندگي و روحيات جامعه واكاوي مي‌كند و در فرجام كار اين بازي را آينه‌اي بازتابندة خصوصيات اصلي روانشناختي و جامعه‌شناختي ايرانيان مي‌انگارد. در اين كه چنين كاري تا چه حد رواست، و اين تحليل‌ها تا چه معرفت پيشيني ما را با تمثيل فوتبال مجدداً تكرار مي‌كند، مجالي ديگر بايد جست و تا آن زمان مي‌خواهم با اين مد رايج همراه ‌شوم و از همين منظر به وضعيتي كه در مورد فوتبال ايران پيش آمده نگاه ‌كنم.
باخت تيم ايران در مقابل تيم مكزيك در روحيه مردم اثري منفي داشته و موجب سرخوردگي‌ بسيار شده است. اين را مي‌توان از واكنش‌هايي كه به صورت جوك و ايميل و پيام تلفني كوتاه (يا همان اس ام اس) ابراز مي‌شود، دريافت. در اين ميان مثلتي از برانكو، ميرزاپور و علي دايي آماج حملات قرار گرفته‌اند ولي علي دايي بيش از ديگران مورد حمله قرار گرفته است و به عنوان عامل شكست تيم ايران معرفي شده است. بيشتر اين انتقادات بيش از آن كه لحن ظنز داشته باشند، از دشنام و توهين بهره برده‌اند.
تأكيد كنم كه من متخصص فوتبال نيستم حتي وقايع فوتبال را هم دنبال نمي‌كنم و از ماجراهاي دروني آن نيز خبري ندارم. لذا در موقعيتي نيستم كه بتوانم در باره نقش اين يا آن سخن بگويم و يا در باره زندگي شخصي و موقعيت افراد و نفوذ آنها و يا سازوكار هدايت تيم قضاوت كنم. پس آنجه گفته مي‌شود نه دفاع و نه حمله‌اي به فردي خاص در تيم ايران نبايد قلمداد كرد.
روزگاري كه خيلي هم دور نيست، دايي اميد تيم ايران بود، در وصفش سخن‌ها مي‌گفتند، نامش و حضورش در تيم تقويت روحيه بود و اگر او بود مي‌گفتند تيم ايران تمام توان خود را دارد. اما امروز دايي به دشمن تيم ايران بدل شده است. او را دشنام مي‌دهند و همه مشكلات تيم را به او نسبت مي‌دهند. موقعيت علي دايي در تيم ايران شبيه موقعيتي است كه نهاد دولت در جهان در حال توسعه از جمله ايران با آن مواجه است.
در جوامعي مانند جامعه ما تضورات خيال‌پردازانه از توسعه به جاي راه‌هاي واقعي نشسته است و در بحث توسعه تنها به دستاوردها و نه مقتضيات آن نظر دارند. آرزو و بلندپروازي راهبر سياست‌ها مي‌شود. دولت به عنوان مسئول تحقق روياهاي ماست. او بايد توان خود را بكار گيرد تا اين آرزوهاي بلند واقعيت يابند. وقتي نهاد دولت در چنين قامتي ظاهر مي‌شود، همه اعضاي جامعه اعم از مردم عادي، سياسيون، روشنفكران آن را مسئول مسائل جامعه مي‌دانند و از او انتظار دارند كه مشكلات را حل كند. از نهاد دولت انتظار مي‌رود مشكلات معيشت روزمره، مسائل كلان جامعه، توليد فرهنگ، فكر و اخلاق و مانند آن را حل كند. اين توانايي ذاتي كه براي دولت قائلند، منشاء بلندپروازي مي‌شود تا اين نهاد را فارغ از هر مانعي عامل كاميابي بدانند. نظريه‌هاي مدرنيزاسيون در دهه 60 و 70 ميلادي بر مباحث توسعه حاكم بود، اين تصور را به روشن‌ترين وجه در صورتي نظري بيان مي‌كرد.
در كشور ما اين تصور با درآمد نفت آميخته شده است و دولت را به وسيله‌اي ارزشمند و رويايي براي تحقق بلندپروازي‌هاي سياسي و اقتصادي بدل ساخته است. از دولت انتظار معجزه مي‌رود و چنان كه خواهم گفت در اين خيال‌پردازي خود دولتيان هم سهيم‌اند.
يادم هست زماني در سال 74 مدير يك مركز نظرسنجي‌ بودم و به صورت منظم در باره مسائل روز نظرسنجي مي‌كرديم. يكي از نكات جالبي كه در اين نظرسنجي‌ها خود را نشان مي‌داد، توقع مردم از دولت براي حل مسائل عادي خود بود. هيچ مشكلي نبود كه در حيطه اختيار دولت نباشد و قادر به حل آن نباشد. از ديد مردم حل مسائل مختلف از مساله ازدواج گرفته تا مساله شهري مثل نظافت يك محله و البته مسائل كلان اقتصادي مثل گراني و بيكاري و مسائل سياسي همه و همه بر عهده دولت بود (و هست)
البته اين تصور تنها متعلق به مردم نبوده و نيست. به تبليغات ايام انتخابات نگاه كنيد تا مشاهده نماييد كه اولاً در بين فعالان سياسي نيز همين ديد به دولت وجود دارد و ثانياً حجم عظيمي از انتظارات و آرزوها در جريان تبليغات به جامعه تزريق مي‌شود. حتي اخيراً در تبليغات انتخابات شورا ياري محلمان هم ديدم كه نامزدها مي‌خواستند تمام مشكلات كلان‌شهري مثل تهران را از طريق اين شوراها حل كنند. بعيد است بتوان در تبليغات انتخاباتي موضوعاتي را يافت كه از اين گفتارها غايب باشند. در هر انتخابات همه نامزدها يك انقلاب تمام عيار در نظم اجتماعي و خانه تكاني اساسي در جامعه تبليغ مي‌كنند. در اين ميان آن چيزي كه پذيرفته مي‌شود اين است كه لابد دولت و سطوح مختلف اجرايي مي‌توانند و بايد تمام مشكلات جامعه را حل كنند و اگر اين كار حل نمي‌شود، به سبب ناتواني يا عدم خواست است. در اينجاست كه از ديد افكار عمومي و نخبگان، نهاد دولت جايگاهي شبيه به علي دايي در ابتداي دوره شكوفايي خود مي‌يابد و همه بود و نبود تيم از او ناشي مي‌شود.
اما كارگزاراني كه آرزوهاي بي‌مهار را به جامعه تزريق كرده‌اند، خود را در ميانه حجم انبوهي از آرمان‌‌ها و خواسته‌ها مي‌يابند. آنها به سوداي آن كه در تيم بازيكنان قرار گيرند، قول بسيار براي زدن گل داده‌اند (مثل تبليغات در انتخابات) و البته هياهو و تشويق تماشاگران را هم ديده بودند و بر تعداد گل‌هايي كه مي‌توانند بزنند، افزودند. حالا، شمار انبوه تماشاگران چشم‌ انتظار گل‌هاي بسيارند.
در ميدان عمل نهاد دولت در وضعيتي دوگانه به سر مي‌برد كه براي افزايش همدلي و محبوبيت ناگزير از طرح آرزوها و خواسته‌هاي متعدد است و از ديگر سو، توان او براي فائق آمدن بر اين خواسته‌هاي بي‌مهار كافي نيست. البته يك بازيكن اگر از فراست كافي برخوردار باشد، در‌مي‌يابد كه زمانه اوج او كي سپري مي‌شود و در اوج كناره مي‌گيرد و تا براي هميشه جايگاهي رويايي در اذهان داشته باشد.(مثل پله)
اما نهاد دولت با دامن زدن به اين اوج مي‌آيد و قهراً آنقدر مي‌ماند كه ديگر رمق دويدن و گل زدن ندارد. در اينجا جامعه‌اي كه روياهاي خود را گشاده دستانه افزوده است، دست به كار مي‌شود تا انتقام خود را از دولت بگيرد. ابتدا با جوك و پيام تلفني كوتاه و ايميل آغاز مي‌كند و سرانجام روزي كه نوبت‌شان برسد، از انتخاب آنها كه قولشان رغبتي برنمي‌انگيزد و يا آزموده شده‌اند، سر باز مي‌زند و زمام رويا و خيالش را به ديگري مي‌سپارد. مخالفان هم دست به كار مي‌شوند و در باره ناتواني دولت و عدم خواست براي حل مشكلات مردم مي‌گويند و باز سفره روياها را مي‌گشايند.
جاي نااميدي اينجاست كه بازي تكرار مي‌شود و مجدداً نهاد دولت به عنوان منبع مهم آرزوهاي جمعي تعريف مي‌شود. رقبا بر طبل خواسته‌ها مي‌كوبند، بازار شعار گرم مي‌شود. و باز هم از كسي سخن گفته مي‌شود كه اگر زمام دولت را در دست گيرد، مي‌تواند مشكلات روزمره و تاريخي را حل كند. اقتصاد را سامان دهد، توسعه سياسي را تحقق بخشد، دموكراسي را گسترش دهد، بر بي‌عدالتي چيره شود، جوانان را كار دهد، كنكور را بردارد، نان بدهد، اخلاق جامعه را بازگرداند، زنان را از رنج نابرابري برهاند، اقوام را فرصت يكسان دهد، توليد فرهنگي كند، تمدن بسازد و چه و چه و چه. گروه‌هاي سياسي براي فتح نهاد دولت چنين برنامه‌هايي دارند و البته براي بعد از در اختيار گرفتن دولت فاقد تصورند. آنها تصور مي‌كنند با صرف قرار گرفتن در موقعيت دولت و در دست گرفتن منابع عظيم مالي قادرند بسياري از چنين مسائلي را يك دوره انتخاباتي حل كنند.
وقتي به اين بازي وارد مي‌شوند، طبيعي است اگر گلي بزنند، تشويق مي‌شوند، در جاي قهرمان مي‌نشيند و افتخارات را كسب مي‌كنند اما اگر روزگاري نتوانند (كه چنين تعريفي از دولت ناتواني را در خود دارد) گل بزنند و بر حريفاني قدري مثل توسعه اقتصادي، بيكاري، گراني و مسائلي چون آزادي، توسعه سياسي و بين‌المللي و مانند آن غلبه نكنند، بايد منتظر اس ام اس باشند. جامعه نيز سرخورده مي‌شود.
ما دوره‌هاي آرزو و خيال‌پردازي و سرخوردگي را طي مي‌كنيم. به آرزوها دل مي‌بنديم، بعد سرخورده مي‌شويم، باز سخني ديگر دل ما را مي‌ربايد و باز سرخورده مي‌شويم و گويي اين بازي بي‌انتها ادامه مي‌يابد.
امروز با علي دايي همدلي كنيم. چون او هم قرباني جاه‌طلبي خود شد كه دل آن نداشت اين هياهوي تشويق را رها كند و هم قرباني تصورات و بلندپروازي ما شد كه خيال مي‌كرديم نحات تيم در گرو بودن اوست و بودن او را فرياد مي‌زديم. و امروز هم تيغ انتقام ما او را نشانه گرفته است كه مي‌پنداريم مشكل اوست و اگر در زمين نباشد، تيم ايران قادر است با جايگزيني ديگر بر تيم‌هاي قدر غلبه كند. و فردا كه او در تيم نباشد و بازي را ببازيم، باز قرباني ديگري بايد بيابيم كه تاوان خيال‌پردازي و سرخوردگي ما را بدهد.


پی نوشت: مطلبی که خواندید، از دوست نازنینم، دکتر محسن گودرزی بود که پیش از این مدیریت علمی پیمایش ملی ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان را عهده‌دار بود. یونس شکرخواه شاهد است که ماجرای این وبلاگ در واقع با خواست او آغاز شد. قرار بود همراه هم وبلاگی را سامان دهیم. صبر من برای جزم شدن عزم او برای این تصمیم یکسال طول کشید. سرانجام به تنهایی عهده دار این کار شدم. خوشبختانه پس از ده ماه سرانجام او به تدریج به سر عهد خود آمده است. شاید به این جهت که دیگر وقت به اندازه کافی برای این قبیل امور دارد. شاید هم به این جهت که کفگیر سخن مرا ته دیگ می‌یابد. به هر حال امیدوارم از یادداشت‌های بعدی او استفاده کنم.

Friday، June 09، 2006                                                                         

 بازگشت به شریعتی وارونه


تا کنون در محیط این وبلاگ، بارها جسته و گریخته از دکتر شریعتی سخن گفته‌ام. در این یادداشت‌های پراکنده، هر چه در باب او نوشته‌ام طنینی نقادانه داشته است. در این باب، دوستانی همواره موید من و دوستانی همواره منتقد من بوده‌اند. به نظرم آمد ضروری باشد یک یادداشت را به طور کامل به او اختصاص دهم و نقطه نظرم پیرامون دکتر شریعتی را عیان کنم. به ویژه آنکه به تاریخ وفات او نزدیک می‌شویم.

برای من که به مقوله روشنفکری دینی علاقمندم، دکتر شریعتی، تنها نماد و قامت استوار اندیشه دینی است که قرائتی کامل از تفکر روشنفکرانه در حوزه دینی را به نمایش می‌گذارد. ضرورت داشته است که این قامت استوار شکسته شود چرا که قامتی که او عرضه کرد فاقد بلوغ دنیای جدید بود. اما نکته اینجاست که برای برقراری مجدد اندیشه روشنفکرانه دینی، گریزی جز بازگشت به شریعتی نیست، اما البته شریعتی وارونه.

اجازه بدهید در این مورد توضیح بیشتری بدهم.

به نظرم می‌توان تفکر را از حیث سخنی که در آن جدی است، به دو گروه طبقه بندی کرد: تفکر ایجابی و تفکر سلبی. البته هر تفکری مستلزم وجود وجوه ایجابی و سلبی است. اما در هر نظام فکری – یا دست کم در هر تاویل از هر نظام فکری – یکی از این دو وجوه است که جدی است. تفکر ایجابی، گشاینده امکانی برای زندگی است. تفکر ایجابی، طوری از بودن در این عالم را به روی انتخاب آدمی می‌گشاید. برای آنکه تفکری ایجابی باشد، ضروری است دست کم به دو دسته پرسش‌های آدمی به نحوی سازگار با یکدیگر پاسخ دهد:
1. به پرسش‌های وجود شناختی آدمی نظیر معنای زندگی، مرگ و تنهایی و زندگی اصیل پاسخ دهد. این قبیل پرسش‌ها ناظر به هستی آدمی در جهان است.
2. به پرسش‌های ناظر به حیات جمعی نظیر اخلاق و سیاست و آنچه به عرصه عمومی اوست پاسخ دهد. این قبیل پرسش‌ها ناظر به هستی آدمی با دیگران است.
اما تفکری که وجه سلبی سخن جدی اوست، به شالوده شکنی این دو ساختار اندیشه ایجابی اختصاص دارد، قطع نظر از آنکه خود جانشینی برای آن عرضه می‌کند یا خیر.

روشنفکری دینی، علی الاصول یک پروژه فکری ایجابی است که مقرر است نحوی بودن دراین عالم را برای مخاطب خود میسر سازد. مخاطب او در این جهان، طبقات تحصیل کرده شهری‌اند که امکان بازتولید حیات معنوی در جهان سنت را نیافته‌اند. در تاریخ روشنفکری دینی، تنها دکتر شریعتی است که در یک نظام بالنسبه منسجم، این هر دو خواست را تامین کرده است و با این تعبیر تنها قامت تمام و استوار اندیشه روشنفکرانه دینی است.

اما عدم بلوغ اندام فکری شریعتی، در نسبتی است که میان دو بنیاد پیشگفته وجود دارد. شریعتی در روایت خود همواره وجه نخست را در پرتو وجه دوم تعریف کرده است. شریعتی با اولویت بخشیدن به باورها، اسطوره‌ها، روایت‌ها و نمادهای فرهنگی، در پرتو رویکردی تاریخ محورانه، و با جدی انگاشتن مفاهیمی مثل طبقه و اردوگاه‌های حق و باطل تاریخی، هستی اجتماعی و حتی تاریخی انسان را اولویت بخشیده است. او به پرسش‌های وجود شناختی آدمی پاسخ‌های موافق با هستی اجتماعی خاصی که او مطلوب می‌انگارد عرضه می‌کند.

از برخی یادداشت‌های او در کویریات بگذرید، من به شریعتی چنان که در فاهمه عمومی ما زنده است و اثر گذار اشاره می‌کنم.

اینچنین است که در فضای فکری شریعتی می‌توان به نحوی پرشور مومن بود، اما نمی‌توان در آن فضای فکری، با دغدغه‌های فردانی با امور مواجه شد. فرد از فضای تنفس اندکی در آن فضای گرم و پرشور بهره مند است. بیشتر عشق همگانی است.

اگر با روایتی که از شریعتی عرضه می‌کنم موافق نباشید، اما نمی‌توان از این واقعیت گذر کرد که پیوند شریعتی با جریان انقلاب، این روایت از شریعتی را تقویت کرد.

دکتر سروش در ایران پس از انقلاب، این بنای فراخ و استوار را ویران می‌کند. او گویی به یک نیاز عمومی برای تنفس در هوای آزاد پاسخی فراهم کرده است. گویی نحوی که شریعتی برای بودن در این عالم تدارک کرده بود، اعتبار خود را به حق یا ناحق از دست داده بود.

در تفکر سلبی ما بعد او، گریز از آن خانه تنگ ممکن شده بود، اما خانه‌ای فراخ‌تر برای اقامت عرضه نشده بود. فرد آزاد اما خانه خراب، همان نقطه عزیمت مطلوب برای وارونه کردن هرم شریعتی است. اینک به جای شروع از وجه جمعی و حیات جمعی انسان، می‌توان از مساله خاص فردی و دغدغه‌های وجود شناختی فردی آغاز کرد و از آن نقطه عزیمت مطلوبی برای بودن او با دیگران ساخت.

اینچنین بود که دکتر سروش، زمینه ساز تفکر جناب ملکیان است. او اینک فرد آزاد اما خانه خراب را نقطه عزیمت خود کرده است تا مساله‌های اساسی و وجودشناختی او را پاسخ دهد. نحوه اصیل زیستن، دغدغه مرگ، عشق و امثالهم مسائلی است که او به آنها می‌پردازد.

اما هم این و هم آن، برای آنکه یک تفکر تام باشند و بتوانند طوری از بودن دراین عالم را پیش روی مخاطب خود بگشایند، نیازمند احیای همان نظام شریعتی‌اند. اما بازگشتی که پرسش‌های وجودشناختی فردی نقطه عزیمت پاسخ به پرسش‌های ناظر به حیات جمعی است و با این تعبیر، نحوی وارونه سازی نظام شریعتی است. به این ترتیب است که می‌توان شریعتی را تنها نماد کامل تفکر ایجابی روشنفکری دینی خواند، اما البته نمونه‌ای اولیه که نیازمند بلوغ است و بلوغ آن با دگرگون کردن نقطه عزیمت سخن میسر است. چیزی که شاید در بستر آن حرکت می‌کنیم و می‌توان به جد تحت عنوان بازگشت به شریعتی وارونه از آن یاد کرد.

دوستانی نگویند که در نظام هندسی شریعتی انسان نمونه و آرمانی مقدم بر جامعه آرمانی است. همچنانکه عرض کردم، سخن جدی در انگاره او، همان جامعه آرمانی است و لباس انسان آرمانی پیشاپیش برای جامعه آرمانی دوخته و ساخته شده است. این نکته را از دلالات ضمنی و صریح انسان آرمانی بخوانید.

وارونه سازی نظام فکری شریعتی، درست به خلاف رویکردهایی است که تصور می‌کنند شریعتی را پشت سرگذاشته‌ایم. وارونه سازی یک نظام فکری به همان میزان که فاصله گرفتن از یک نظام فکری را توضیح می‌دهد، توضیح دهنده وابستگی و نیاز تام و تمام ما به آن منظومه فکری نیز هست.

البته بازسازی یک نظام تفکر که بتواند طوری از بودن در این عالم را پیش چشم بگشاید، با نقطه عزیمت شریعتی ساده است. اما استوار کردن این نظام فکری با روایت وارونه، کار را بسیار دشوار می‌کند. می‌توان از نقطه عزیمت یک مسئله اجتماعی به سادگی به الگوی مطلوب از فرد واصل شد. اما پاسخ گفتن به مسائل حوزه عمومی و اخلاق و هستی اجتماعی، از نقطه عزیمت مساله وجود شناختی فرد، کار بس دشواری است که حدیث پر فراز و نشیب آن را باید در تاریخ فلسفه مدرن از دکارت به بعد دنبال کرد.

اینچنین است که باید به شریعتی بازگشت اما این بازگشت به سادگی ویران سازی آن نیست. کوره راه‌های پرمخاطره‌ای در مسیر این بازگشت وجود دارد.

Monday، June 05، 2006                                                                         

 هویت و خاطره

انقلاب مشروطه، نهضت ملی نفت، و نهضت پانزدهم خرداد، در ساختار ذهنی روشنفکران و مبارزان دهه‌های چهل و پنجاه ایران همزمان حضور دارد. مطالعه اعلامیه‌ها و خطابه‌های سیاسی دوران مذکور حکایت از این نکته دارد. مخالفت با چیزی یا همراه شدن با چیزی همواره بر مبنای تحلیلی از همه نهضت‌های یاد شده انجام می‌پذیرد. متون دهه‌های چهل و پنجاه را بخوانید.

نهضت‌های مذکور هر یک پاره‌ای جدانشدنی از کل خاطرات جمعی ما در میدان عمل سیاسی بود.

اما با پیروزی انقلاب، خاطره هر یک از این نهضت‌ها، به گوشه‌ای پرتاب شد. هر یک را گروهی از آن خود کرد و دیگران را از میدان خاطرات خود بدر برد.

آن خاطرات ناهمگون به واسطه معارضه جویی با یک هدف مشترک سیاسی به هم متصل شده بودند. گسیختن آن خاطره یکپارچه، به چند پاره خاطره نیز برای تسویه حساب سیاسی با دیگران رخ نمود. اما به هر روی، انباشت خاطره‌ها به هر دلیل، بازیگران سیاسی را از معنا و هویت مملو می‌کرد. امروز گسیختن خاطرات جمعی از یکدیگر به تضعیف همه آن پاره خاطره‌ها و هویت بخشی هر یک آنها انجامیده است. اینک آنچه از پیوست آنها با هم ساخته بود، از هیچ یک از آنها به تنهایی ساخته نیست.

ذهن نسل جدید امروز از همه آن خاطره‌ها خالی است. ذهن خالی شده از خاطره‌ها، بی معنا و بی هویت است. گذشته از هم گسیخته، آینده بی معنایی نیز پیش چشم گشوده است.

کسانی برای اثبات خود گذشته را در یخبندان تبلیغات نگاه داشته‌اند و به شدت از گرمای گشودگی به گذشته تاریخی هراسانند. غافل از اینکه خاطره در یخ نگاه داشته شده به سرعت از هم می‌گسلد و فاقد امکان هویت بخشی است. از هم گسیختن خاطرات و در سرمای تبلیغات یکجانبه قرار دادن فرازهای تاریخی – کاری که همه به آن مشغولیم اعم از نظام سیاسی و مخالفان او – نسلی را پیش روی قرار داده است که هویت را در نوبودن جستجو می‌کند. اما غافل از آن است که برای نو بودن، بیش از آنکه نیاز داشته باشیم نقاط تفاوت خود با گذشته را اثبات کنیم، نیازمند اثبات تداوم خود هستیم. چرا که اثبات تداوم اثبات کننده هستی ماست و پس از آن می‌توان از نقاط تمایز سخن گفت.

Saturday، June 03، 2006                                                                         

 آه ای هندوانه فروش مغموم

چند بار پیش آمده است که هندوانه بیش از حد بزرگ خریده‌ام
سرنوشت هندوانه‌های بزرگ در خانه ما، گندیدگی است. چرا که همواره تصور می‌شود اشتهای ما برای هندوانه خوردن بسیار کمتر از این هندوانه بزرگ است. هندوانه بزرگ بهتر است نبریده بماند و اینچنین بیشتر می‌توان کیفیت آن را حفظ کرد.

اگر مهمانی در کار نباشد، این حکم همواره صادق است و اینچنین است که سرنوشت هندوانه بزرگ گندیدگی است.

امروز پس از چندی دوست دیرینه‌ای را ملاقات کردم. افسرده حال بود. می‌گفت افسرده حالی سیستم قلبی‌اش را نیز مختل کرده است. باب درد دلش گشوده شد. از فضا می‌نالید. از قاعده تلخ تاریخ در کشور ما سخن می‌گفت. تصور می‌کرد سویه تاریخ در جامعه ما به سوی بیراهه و کج راهه است. سخن فردید و دکتر شایگان را تکرار می‌کرد. می‌گفت ما در تعطیلات تاریخیم. تصور می‌کرد ما همه به پایان رسیده‌ایم و هر که هر چه می‌گوید، اباطیل بی معناست. هیچ کس هیچ عمقی ندارد و هیچ کس قادر نیست فهم عمیقی از مساله ما بیابد.

او همچنان ادامه می‌داد. و اینهمه به راستی او را افسرده می‌کرد اما من با هر یک از تعابیر بزرگ او احساس می‌کردم هندوانه بزرگی را روی میز می‌گذارند. میز پر از هندوانه‌های بزرگ شده بود: سنت، تاریخ، سویه تاریخ، تعطیلات، سخن عمیق و ..... او مرتب به شمار این هندوانه‌ها می‌افزود و به تدریج پشت انبوه هندوانه‌ها پنهان می‌شد. او به تدریج شبیه یک هندوانه فروش می‌شد و من قدرت شنیدن و همراهی با او را از دست می‌دادم.

من اما یکباره به یاد آوردم خود نیز هندوانه فروش قهاری بوده‌ام. هنوز هم از این حیث کم ندارم.

این روزها نیز گفتم که مشغول خواندن متون دهه چهل و پنجاه ایران هستم. ما از بازار هندوانه فروش‌های بزرگ می‌آئیم. آن روزها عرصه عمومی بازار هندوانه فروش‌های کثیر بود. همه پر بودند از واژه‌ها و مفاهیم کلان و بزرگ. همه انگار در نقطه‌ای نشسته بودند و عرض و طول جامعه و تاریخ را می‌نگریستند. همه براین باور بودند که قادرند فارغ از مساله خود به اینهمه افق‌های بزرگ و دور نگاه کنند و هندوانه‌های بزرگ کلامی تولید کنند. بازار پر از هندوانه بود: تاریخ، مستضعفین، اراده مردم، ماتریالیسم تاریخی، جبر تاریخ، قواعد اجتناب ناپذیر، آرمان‌های بزرگ و ....

آن روزها البته آن هندوانه‌های بزرگ همه امید بخش بودند و شادی آفرین، اما امروز گویی فصل هندوانه‌های گندیده است. در بازار هندوانه فروشان تنها غصه است و ماتم. اما چندان در قاعده بازی تفاوتی نیست، همه هندوانه‌های بزرگ تولید می‌کنند. هندوانه‌هایی که معلوم نیست کی با الگوی مصرف محدود و عینی ما در یک وعده خاص خوراک مطابقت می‌کند؟

تلویزیون را روشن کردم، هندوانه فروشی با صدای بلند فریاد می‌زد و هندوانه می‌فروخت. همان هندوانه‌های سی چهل سال پیش را. او همچنان از تازگی هندوانه‌ها شادمان بود و من اما از احساس گندیدگی آنها تاب تحمل از دست دادم.

Thursday، June 01، 2006                                                                         

 کوچه باغ‌های شریعتی


این روزها، به دلایلی دوباره پس از چندین سال (شاید بیش از پانزده سال)، کتاب‌های مهندس بازرگان و دکتر شریعتی را می‌خوانم.

خواندن این کتاب‌ها مثل قدم زدن در کوچه‌های دوران کودکی است. هنگامی که در کوچه‌های دوران کودکی‌ام قدم می‌زنم، ناخواسته از زمین کنده می‌شوم. گویی میان ابرها حرکت می‌کنم. معلق می‌شوم و در یک تعلیق سحر آمیز میان اکنون و گذشته غوطه می‌زنم. جسمم میان اکنون و گذشته رفت و برگشت می‌کند. گویی سعی میان صفا و مروه است. یکی مملو از عشق است و عاطفه و دیگری مملو از سنجش و ارزیابی. یکی دل می‌برد و دیگری عقل را راضی می‌کند.

شاکله حسی‌ام به ویژه هنگامی که شریعتی را می‌خوانم اینچنین است. این شاکله حسی کمتر به چند و چون شریعتی و متون این دوره ندارد. بلکه نحوه پدیدار شدن شریعتی در افق نسلی ماست. بنابراین بیشتر از ما گزارش می‌دهد نه از چند و چون شریعتی. در این سال‌ها عمدتاً در نقد او سخن گفته یا نوشته‌ام، اما هیچگاه نتوانسته‌ام از شنیدن صدای او چند روزی در خود فرو نروم.

اما گذشته از احساس، خواندن متون مهندس بازرگان و شریعتی، مرا به تحلیلی نزدیک می‌کند که فکر کردم طرح آن در وبلاگ شاید دوستان دیگری را به همسخنی با من برانگیزاند.

روشنفکری دینی قبل و بعد از انقلاب در دو زمینه با یکدیگر متفاوتند:

• تفاوت بنیادی نخست میان روشنفکری دینی قبل و بعد از انقلاب، دستگاه تولد مرجعیت است. در میان این روشنفکران علم ( اعم از علم تجربی یا انسانی) دستگاه اصلی تولید مرجعیت است. به این معنا که روایتی از دین عرضه می‌شود که با افق‌های علمی موافق بنماید. روایت دینی موجه شده به واسطه دستاوردهای علمی، یک دستگاه ایدئولوژیک برای عمل در عرصه سیاسی فراهم می‌آورد. با این تعبیر، روشنفکری دینی قبل از انقلاب به نحوی با واسطه، امر سیاسی را واسطه قرائت دین می‌ساخت. اما روشنفکری دینی پس از انقلاب، دستگاه مرجعیت ساز خود را در وهله نخست از عرصه سیاسی جستجو می‌کند. دمکراسی و لیبرالیسم خواستی است که روشنفکری دینی به مثابه دستگاه مرجعیت‌ساز اختیار کرده است و دین را موافق با آن روایت می‌کند.
• نقطه متمایز کننده دیگر، رویکرد این دو نسل روشنفکری است. روشنفکری دینی قبل از انقلاب، در وهله نخست دل نگران بازسازی روایتی ایجابی از دین است بطوری‌ که امکان زندگی در مناسبات جدید را ضمن بهره‌مندی از احساس ایمانی بیافریند. می‌خواست مومن بودن را با مدرن بودن بیامیزد. این روایت ایجابی البته مستلزم نقد و از جاکندن بسیاری از انگاره‌های سنت بود. اما به هر روی نقد همواره رویه پنهان و ناگفته بود. چنان که گاه آن رویه نقادانه به دیده نمی‌آمد و روشنفکران دینی در میان سنتی‌ترین حلقات دین‌داران جای داشتند. اما روشنفکری دینی پس از انقلاب، علی الاصول روایی سلبی را اختیار کرده است و اهتمام اصلی‌اش تراشیدن از پیکر تنومند سنت دینی برای میدان گشودن برای زندگی موافق مناسبات مدرن است. سویه اصلی کار او نقد است اگر چه جوانب ایجابی نیز به نحو ضمنی و پنهان در لایه‌های کلام او نهفته است.

 صفحه اصلی

تماس


مطالب این وبلاگ را با فید بخوانید


 پیوندها

یونس شکرخواه
عبدالکریم سروش
سید محمد خاتمی
حسين قاضيان
نعمت الله فاضلی
شیرین احمدنیا
احسان شریعتی
سارا شریعتی
سوسن شریعتی
تاصر فکوهی
اندیشه سیاسی و اقتصادی
سیبستان
آوای موج
کریم ارغنده پور
الپر
اسماعیل یزدانپور
مرتضی کریمی
حنایی کاشانی
هفتان
معنویت - عقلانیت
آرش نراقی
عباس کاظمی
مسعود برجیان
محمد وحیدی
ملکوت
پویان
سفر به فراسو
شریعت عقلانی
نشانه
درباره نشانه
میرزاپیکوفسکی
راوش
سیاه مشق های دانشجویی
موسسه مهر طه
ذوزنقه
ابزارهای پژوهش
زمزمه
آب در آب


استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است

 


مطالب پیشین

August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008

    This page is powered by Blogger. Isn't yours?