|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Thursday، September 28، 2006
حاصل جمع ضربهای پیچیده
جامعه ایرانی پراز تعارضات جناحی و سیاسی است این تعارضات، بعد فکری، فلسفی، روحی و عاطفی نیز دارند. بخواهیم یا نخواهیم در میدان این تعارضات، ما نیز در گوشهای ایستادهایم و به نحوی طبقه بندی میشویم. با نگاهی از دور، کمتر کسی هست که بتواند از نظام این طبقه بندی خلاص شود. سرانجام یا مدرن دانسته میشود یا سنتی. یا خواهان جامعهای ارزشی است یا جامعهای لیبرال را طلب میکند. یا حرکت به سمت ارزشهای غربی را مطلوب میانگارد، یا به اهمیت ارزشهای سنتی باور دارد و ... با نگاهی اما از نزدیک، این طبقهبندیها تا حدودی معنای خود را از دست میدهند. هرآنچه در میدان فراخ اجتماعی جریان دارد، در روح و روان هر یک از بازیگران اجتماعی نیز جریان دارد. گویی ستیزی که در پهنه اجتماعی انتشار یافته، متنی با خط درشت است که همان متن را با خطوط ریز میتوانی بر روح و روان بازیگران اجتماعی نیز جستجو کنی. تعلق این به آن جناح و دیگری به جناح دیگر، به هیچ روی نمودار آن نیست که نزاع روانی و روحی فرد سرانجام به سود کدام جهت چربیده است. عوامل بسیاری دست در کارند تا من سرانجام دراین صف یا آن صف بنشینم. اینکه ارتباطاتم تصادفاً مرا به کجا پرتاب کرده است، نانم در کدام تنور پخته میشود، کجا به من بیشتر موقعیت عمل میدهند، در کجا جدی گرفته میشوم و هزاران عوامل خرد و ریز دیگر در جریاناند تا من در این سو یا آن سو قرار بگیرم. بنابراین موارد کثیری را میتوانی بیابی که فرد با نقشی که اختیار کرده، سرسازگاری ندارد. چنین است که زندگی برای بسیاری از ما، به کاربستن تکنیکهای گوناگون جهت همساز کردن نزاع درونی است با موقعیت بیرونی. یا برعکس، همساز کردن نزاع بیرونی است با موقعیت درونی. ماجرا را صرفاً به حاصل ضرب دو در دو فرونکاهید: دو ناسازه درونی، با دو ناسازه بیرونی. با ناسازههای کثیر درونی و ناسازههای کثیر بیرونی مواجهیم که اگر اینهمه را به کثرت عرصههای حیاتی خود ضرب کنیم – خانواده، اقتصاد، سیاست، فرهنگ و ...- معادله پیچیدهای خواهید داشت. البته این ماجرا به فضای اجتماعی ما اختصاص ندارد، اما بدون شک، جوامع گوناگون، درجات گوناگونی از فشردگی این عرصههای نزاع را به نمایش میگذارند و جامعه ایرانی به نظرم در زمره پیچیدهترین آنهاست. البته حاصل جمع این ضربهای پیچیده، به هیچ روی هرج و مرج نیست. حاصل جمع آن، تعادلهای ناپایدار و مستمراً دگرگون شوندهای است که پایههای هر تحلیل ساده سازانه را در آب فرومیکند. دمکراسی در ایران، معنایی جز آن ندارد که سیاست را به دست این تعادل مستمراً ناپایدار بسپاریم. تا حدی نیز که سیاست در ایران به موازین دمکراتیک نزدیک شده است، از همین تعادل ناپایدار حکایت دارد. اگر در نزدیکی هر انتخابات، همه دلها به تپش میافتد، و کسی به دقت قادر نیست افق پیش روی را پیش بینی کند، از همین واقعیت جامعه ایرانی حکایت دارد. انتخابات در ایران، پر است از تجربه امیدهای برباد رفته و پنجرههای یکباره گشوده شده. کنش سیاسی شاید بیش از هر کجا، به بداعت و خودانگیختگی آرنتی نزدیک است. همین جاذبه شگرف عرصه سیاسی است که میشل فوکو را علاقه مند به تحولات جامعه ایرانی کرده بود. سیاست اما خود از عوامل اصلی این عدم تعادل در سطح عمومی و خصوصی است. عرصه سیاسی اگر گرم شود و موفق به بسیج گسترده گردد، به این معناست که در طبقه بندی سفت و سخت خود به سیاه و سفید توفیق حاصل کرده است. اما این توفیق به معنای ایجاد اختلاف پتانسیل زیاد میان نقشها و تنازعات درونی است. مردم دراین شرایط، تلاش میکنند خود را با تنازعات بیرونی سازگار کنند و همرنگ نقشی شوند که تنازعات سیاسی ایجاب میکند. اما اگر این اختلاف پتانسیل به طول بیانجامد یا از حدی گذر کند، فرایند معکوس آغاز میشود: همه تلاش میکنند تنازعات بیرونی را تحویل کنند و به مدد تکنیکهای گوناگون نظیر طنز و مسخرگی و هزل و اقدام به توجیهات و تاویلهای گوناگون، کارشکنی و مخالف خوانیهای کثیر و غیره، نقش خود را متناسب با تنازعات درونی خود بازآفرینی کنند. اینچنین است که از حرارت تنور سیاست کاسته میشود و به عبارتی دیگر، دالهای عرصه سیاسی یکباره به دالهای شناور بی مدلول بدل شوند. من با نزدیک شدن به یک انتخابات دیگر، کم و بیش جامعه ایرانی را در یک موقعیت تازه مییابم، اما بیش از آنکه به نتایج این تنازعات علاقه مند باشم، به پیامدهای گسترده اجتماعی و فرهنگی این تنازعات علاقه مندم. چیزی هست که در این سنگ آسیای همواره گردنده، از دست میرود. اگر چه شاید خیرات کثیری نیز در آن باشد.
Monday، September 25، 2006
هر به دست آوردنی مستلزم از کف نهادنی است
در ادبیات انقلابی چیزی بود که سرشت ناساز جامعه مدرن را بازتولید میکرد. در ادبیات انقلابی مستمراً از شدن، فاصله گرفتن، تحول یافتن و تکامل سخن میگفتیم. همیشه باور داشتیم که آنی که درآنیم، ماندگی است و گندیدگی. باید رفت و همواره از هر آنی فاصله گرفت. این نکته به دقت بازتولید مناسبات ناساز جهان جدید بود که فرد را در تحول و نوخواستن و حرکت جستجو میکرد. شاید هم از این روی است که ورزشکاران از بهترین نمادهای جامعه جدیدند. در مقابل جامعه کهن که سمبل تنبلی، نشستن، کاهلی ورزیدن و گندیدن است، مناسبات جدید حرکت، جنبش، سرزندگی و قدرت را تبلیغ میکند. مناسبات جدید گویی خمیره کاهل دنیای قدیم را به سوی جلو میکشاند. چندان که مستمراً از حجم به خط تبدیل میشود و در هجوم تبلیغ حرکت و جنبش، این خط مستمراً نازک و نازکتر میشود. طرح زندگی را در بستری تک خطی ترسیم میکند تا جایی که هیچ حجمی بر آن متصور نباشد. چه میگویم، خط نه بردار. چرا که خط دست کم امکانی برای رفتن و بازگشتن باقی میگذارد، اما این بردار است که به یکسو متوجه است و امکانی برای واپس نگریستن فراهم نمیکند. مدرنیستها از حرکت و جنبش و شدن مدام سخن میگویند، گویی آدمی در هر حرکتی به سوی جلو چاقتر و فربهتر میشود، در حالیکه تجربه زندگی در مناسبات مدرن، تخلیه مستمر است از رویا، خیال، آرزو و آرمان. انسان هجوم برنده به سوی سنگرهای جدید و افقهای تازه، به برگی در دست باد میماند. یک آن تحمل خود و تنهایی خود را نیز ندارد. برون ریز است. مستمراً از خود میگریزد. رقابت، تعجیل، شتاب و اضطراب از عقب ماندگی، امانی برای یک لحظه تامل برای او باقی نخواهد گذاشت. این سرشت ناساز مناسبات مدرن بود که اندیشه ایدئولوژیک با آنهمه دعوی ستیز با جهان سرمایهداری، با آن دمساز بود. به نقاشیها و طرحهای گرافیکی دوره انقلاب بنگرید، پر از بردارند. بردارهای خطی که هر یک به سویی متوجهاند. چنین بود که فروغ در توصیف اسطوره خود، حجمی در خط زمان را جستجو میکند. اما واقعاً هر به دست آوردنی مستلزم از کف نهادن چیزی است. چنین است که باز فروغ در کوچه پس کوچههای دوران کودکی گم شده خود را جستجو میکرد. تردیدی در ضرورت حرکت و پیشرفت نیست، اما مشروط بر آنکه بدانیم واصل شدن به هر افق تازه به از کف دادن افقی میانجامد. دلی را باید به آینده سپرد اما دلی را نیز به منزلی که در آن پرتاب شدهایم. حقیقت تنها در ارادهای نیست که در عالم تجسد میبخشیم، بخشی از حقیقت نیز در تماشای عالم است، تماشای عالم درست از همان پنجرهای که تقدیر پیش روی ما گشوده است. یگانگی ما و نقطه تمایزمان از دیگران تنها در خواست متفاوت ما نیست، بلکه در منظرگاه متفاوت ما نیز هست. مقام رفتن و شتاب کردن و هدفی را پیش رو جستجو کردن، با مقام تماشاگری متفاوت است. تماشاگری، نیازمند اقامت است، نیازمند خو گرفتن است. نیازمند دوست داشتن در و دیوار اطاقی است که در آن پرتاب شدهایم. تماشاگری نیازمند ریشه گرفتن است در وضع موجود. رفتن همه چیز را به آنچه به کار رفتن میآید و آنچه به درد نخور است تقسیم میکند. اما تماشاگری، مستلزم دیدن وضع طبیعی چیزها و تماشای نسبتی است که با هم پیدا کردهاند. مسافر، جهان را انبار خرت و پرت مییابد که باید چیز به درد خوری در میان آن بیابد، اما تماشاگر، جهان را در قابی از کلیت بازآفرینی میکند، مرزهای متمایزکننده را تیره و تار میکند تا تمامیت آنها بر جزئیت آنها غلبه کند. هر چه به دست میآوریم، از این حیث که به خانهای نو میرویم دوست داشتنی است، اما از این حیث که دست کم برای مدتی منظرگاه منحصر به فرد تماشای عالم را از دست میدهیم غم انگیز است. به دست آوردن هر امر تازه، به تعویق انداختن امکان تماشاگری است. اگر امکانی برای رفتن داریم، برویم، اما اگر نداریم، به جای حس ماندگی و گندیدگی، از امکان تماشای عالم از منظر متمایز و منحصر به فرد خود لذت ببریم.
Saturday، September 23، 2006
این کودک پرحرف
در دوران بچگی پرحرف بودم تا جایی که به یاد دارم کسانی از من میگریختند و کسانی به صراحت از من تمنا میکردند که بس کنم. شاید این وبلاگ یک تجلی از آن روحیه دوران کودکی باشد. البته چیزی از آن روحیه باقی نمانده است. من کمتر با دیگران حرف میزنم، اما در عین حال هنوز هم پرحرف ماندهام، اگر چه نه با دیگران. گویی خرد غریزی دوران کودکی راهی پیش پایم گشود: اگر دیگران شنونده اینهمه حرف نیستند، با خود حرف بزنم. چنین بود که گویی آن کودک پرحرف در درون کالبدم پنهان شد و اینک تنها مخاطبش، خود منم. از همان صبح که از خواب برمیخیزم، حرف زدن را شروع میکند. برای تامین نظر اوست که پیاده روی به تنها سرگرمی و ورزش مطلوب من بدل شده است. راههای طولانی را ساعتها طی میکنم و طی این مدت او یکسره حرف میزند. بعید میدانم در این چندسالی که از خداوند عمر گرفتهام، شبی باشد که چشمهایم از حرفهای او گرم نشده باشد. گاهی از او خسته میشوم، اما اعتراف میکنم که به هیچ کس در این عالم، بیش از او خو نکردهام. مثل وجود لطیفی است در کوهستان سرد هستی من. خودم میدانم که حرف زدن مستمر با وجودی که یک وجود خیالی است، مرا از بسیاری مهارتها و تواناییها محروم کرده است. در عالم این همه حرف، لحظاتی هم البته هست که سکوت میکند. گاه سکوت او مثل ساحلی است که در دم دمای غروب، به سیاهی میزند. خاموش و سیاه. گاه احساس میکنم سکوت او، درست نقطه عطف ظهور حس شاعرانه است. حسی که در جهان خالی از هنر من هدر میرود. این نحوه سکوت او را بسیار میستایم، فیالواقع سکوت نیست، دنیای حرفی است که با آهنگی دلنشین عرضه میشود. اما گاه سکوت او، ناشی از غصه فراموشی است. مثل ترنمی که با همه هستیات به آن خو کرده باشی و اینک هر چه تلاش کنی، به یاد نیاوری. در این وضعیتها، مثل کسی میمانم که آدرس خانه خود را گم کرده باشد. پنجرهای هست که به سوی این افق گشوده میشود. کمتر اجازه میدم پای این پنجره بایستد. پنجره را بستهام و با پردهای پوشاندهام. سهمی از عمر، در جستجوی افقی بودم که میگفتند پیش روست. هر روز گرفتار کسی بودیم که از این افق تصویری جذابتر میگشود. اما در کوران هر روزه این و آن افق، چیزی را در گذشته فرونهادهام. چنین است که گویی قرار است سهم دیگر را در اندوه چیزی باشم که در این جستجوی مستمر هر روزه، از خاطر بردهام و در کوچههای گذشته فروگذاشتهام. سهمی از عمر را به پیش رو مینگریستم، سهمی دیگر را گویا قرار است به پشت سر خیره بمانم. سکوت او، گاهی ناشی از ایستادن بر پای این پنجره است.
Tuesday، September 19، 2006
چند تجربه ديني
به قلم: حسين سليمي چندي است كه جداي از فضاي سخن در حوزه روشنفكري به عنوان يك دغدغه فردي ، و مساله اي كه پاسخ آن معناي زندگي انسان را دگرگون مي سازد در جريان تجربه ديني قرار گرفته و تلاش كردم تا گونه هاي مختلفي از آن را بيازمايم . اين آزمودن با نوعي هم دلي و هم راهي نيز آميخته بود زيرا تجربه ديني را يك زمان در لابلاي مباحث روشنفكري مي جوييم كه البته بسيار عالي و راهگشاست اما زماني آن را مساله زندگي خود حس ميكني ، ميخواهي در اين مسير راه و جاي خود را در عالم هستي بيابي كه يا به آرامشي برسي كه آرزوي هر بني بشري است و يا موقعيت خود را در اضطراب بي پايان زيست انساني دريابي. تلاش كوچك فردي من از نوع دوم بود كه در مسيرآن چندان به سرانجام و عكس العمل هايش در فضاي فكري زمان نمي انديشيدم كه بيشتر مي خواستم تا احساس و انديشه خود را در اين تجربيات در درون وجود خويش نظاره كنم . اين تجربيات و احساس و ادراكي كه در ما پديد مي آورد به سادگي در قالب سخن در نمي آيد و وضعيت انسان در اين حال قابل بازگويي نيست . اما مي توان نمونه هاي ساده اي از آن را بيان كرد تا شايد سرنخي براي اين تجربيات به دست مخاطب آيد. بر اين اساس 4 تجربه را در 4 وضعيت گوناگون بيان مي كنم كه البته بيشتر بيان آن وضعيت است تا احساس انسان در مسير اين تجربه . تجربه نخست به حدود 6 سال پيش در درون مراسم دعاي ويژه كاتوليك ها در روز يكشنبه در كليساي سنت پيتروي واتيكان بازمي گردد. براي بعضي مراسم نماز و دعاي مسيحيان حاضر در اين روز به ويژه در واتيكان بيشتر نماد شكوه و جلال دين داري به سبك كاتوليسيسم است. اما در وراي آن وقتي در چهره و احوال برخي شركت كنندگان خيره مي شوي دنيايي از معنا و احساسي عميق از پيوند با دنيايي ناديدني را مي يابي. يك بار موفق شدم در يكي از اين مراسم حضور يافته و به اين خيرگي نائل شوم . قبل از آغاز مراسم اصلي دخترك زيبايي را در يكي از اتاق هاي اعتراف ديدم كه صورتش آكنده از اخلاص و صميميت بود و اشك هاي فراوان و جاري اش تنها آثار ناپاكي را از چهره او مي شست. نمي دانستم چه مي گويد اما معلوم بود كه به شدت از گناهي كه كرده پشيمان و آزرده است ، او تنها با كشيش سخن نمي گفت روي سخنش با خدا بود خدايي كه تنها كسي بود كه مي توانست حداقل با شنيدن سخن او از بار سنگيني كه شانه هاي كوچك اورامي فشرد ، سبك كند. خدايي كه اگر نبود و اگر امكان سخن گفتن با خود را نمي داد ، معلوم نبود كه او چگونه مي توانست از چنگال دهشتناك آن عذاب ويا هر آنچه او نادرست و ناشايست مي دانست ، رهايي يابد . پس از اعتراف به سوي نمازگاه شتافت و چنان با اشتياق و هيجان رازو نياز كرد كه اگر لباس و پوشش او را ناديده ميگرفتي ميپنداشتي كه يكي از راهبههاي فرقه سنت فرانسيس را به اواخر قرن بيستم آورده اند. در نيمكت ديگري در يكي از تالارهاي نماز پيرمردي كهن سال اما بسيار خوش روحيه نشسته بود و دعايي از ته دل جانش را سيراب كرده بود . پس از مراسم كه اندكي با او صحبت كرديم دريافتيم كه او راز شادابي خود را ارتباط دائمي با خداوند مي داند. بسياري از آنان كه در صحن كليسا گرد آمده بودند از همين دست بودند و گم گشته اي داشتند كه در اين سرسرا آن را مي جستند. از اين رو گرد آمدن آنها در مراسم اصلي نيايش به همراه اسقف ها و كشيش ها شاه بيت اين غزل بود. در تالار اصلي كليساي سنت پيترو موسيقي باشكوهي نواختن گرفت و آواي تكان دهنده دعاي دست جمعي حضار طنين انداز شد ، به جز عده اي كه تنها تشريفات و كنجكاوي ، آنها را به اين مكان كشانده بود ، آنجا مملو از انسان هايي بود كه خود را در محضر حق احساس مي كردند و اوج لذت و رضايت در سيماي آنان ديدني بود. با خود مي انديشيدم كه در سفرهاي متعددم به اروپا كمتر انسانهايي را در اين مرحله از رضايت و خرسندي يافته بودم. تجربه دوم به جام جهاني فوتبال در سال 2002 بازمي گردد. جامي كه برزيلي هاي دوست داشتني كه فوتبال را از صاحبان و مخترعان اصلي آن ربوده و آن را به نمايشگاه هنر انسان هاي تحت سلطه و فرهنگي پرشور بدل كرده اند ، قهرمان آن شدند . فرهنگي كه آنها به محبوب ترين سياه پوستان و جذاب ترين تلاش گران عرصه ورزش بدل كرد. آنها در بازي فينال آلماني هايي كه با يك فوتبال ماشيني و با چاشني شانس به اين مرحله آمده بودند را با شايستگي شكست دادند و بر سكوي اول بزرگترين جشنواره ورزشي جهان ايستادند. اما در مراسم شادي آنها صحنه اي شگفت انگيز خلق شد و من بسياري از تماشاگران آن صحنه را مسحور ساخت. آنها همه پيراهن هايي به تن كردند كه نام حضرت مسيح بر آن نوشته شده بود و پرچمي به دست گرفتند كه در آن خود را عاشق مسيح معرفي كرده بودند . درحالي كه خيلي ها ازجمله مسئولان نگران تلويزين ايران منتظر رقص سامباي آنها بودند ، پس از دور پيروزي در ميان زمين گرد هم حلقه زدند و دست در دست يكديگر به نيايش مشغول شدند. نيايشي شورانگيز كه سيلاب اشك را در چشمان بسياري از آنان جاري ساخته بود. حلاوت آن نيايش براي برخي از آنان به حدي بود كه حتي پس از پايان دعاي دسته جمعي از آن دست نكشيدند و با دستاني در هم فشرده رو به آسمان با خداوند سخن مي گفتند آنان در اوج افتخار و غرور و محبوبيت بودند اما گويي چيزي فراتر و بلندتر آنان را مجذوب خود ساخته بود . 2 سال بعد كه در جام كنفدراسيون ها اين قهرماني تكرار شد ، دوباره اين صحنه عجيب اما جذاب و تكان دهنده شكل گرفت . حس و حال اين جشن قهرماني با نيايش كليساي سنت پيترو قرابت شگفت انگيزي داشت و حس و حال بازيكنان جوان برزيل تنها با اشتياق آن دخترك نيايشگر در واتيكان قابل مقايسه بود. اما تجربه سوم به حس جاري در يك كتاب باز مي گردد. اين كتاب" ترس و لرز" اثر شگفت انگيز و مشهور كي ير كه گار انديشمند معروف دانماركي در قرن نوزدهم است كه به اعتقاد برخي از صاحب نظران نقطه آغاز جريان اگزيستانسياليسم است. در اين سخن ما چندان به اين اثر به عنوان يك اثر فلسفي كه مسيري نوين را در عرصه تفكر بشري گشوده است نمي نگريم ، هر چند كه بي گمان چنين است. بلكه به مثابه يك تجربه ديني از سوي يك فرد كه مي تواند ديگران را نيز در آن شريك كند درنظر مي گيريم . مسئله اصلي كي ير كه گار در اين نوشته اين است كه تك تك افراد انسان در طول زندگي خود در معرض يك انتخاب بزرگ و سرنوشت ساز هستند كه تمام معني و نحوه زندگي آنها به آن بستگي دارد. انسان براي او در معرض اضطراب و هراسي دائمي ناشي از دغدغه هاي اين انتخاب بزرگ است. نكته جالب كي ير كه گار تفكيك ميان 3 نوع انتخاب است. كام جويي در زندگي فردي ، زندگي اخلاقي و اجتماعي ، و انتخاب خدايي و معنوي. از نظر او هيچيك از اين انتخاب ها في نفسه بد و ناپسند نيستند و سطحي از نيازهاي انسان را تامين مي كنند. ولي نكته اينجاست كه آنها با هم غير قابل جمعند و انسان ناگزير از انتخاب ميان يكي از آنها است. او براي درك اين ناسازگاري و ماهيت رمزآلود اين انتخاب ، با تجربه و انتخاب شخصيتي كه او قهرمان و اسطوره خداپرستي مي داند همراه مي شود ، يعني ابراهيم . از نظر او تجربه ابراهيم در اوج خداپرستي و نمونه كامل و گويايي از انتخاب بزرگ انسان است. از ديد كي ير كه گار منفعت جويي محصول انتخاب اول ، اخلاق محصول انتخاب دوم ، و پاك باختگي و عبوديت محصول انتخاب سوم است. به بيان او در اوج تجربه معنوي و ديني ، عبوديت و اخلاق در مقابل هم قرار مي گيرند. و اين است كه انتخاب ميان آنها بسيار سخت و دشوار مي سازد. اخلاق همان چيزي كه خوبي ها و بدي هاي متعارف را در جامعه جاري مي سازد و مثلا يك پدر را به حافظ جان و پاسدار زندگي فرزندانش بدل مي كند . اما در تجربه ديني به سبك ابراهيم چنين قواعد اخلاقي در هم شكسته مي شود. اصلا شرط پذيرفته شدن عبوديت آنها در هم شكستن و زير پا گذاشتن روشن ترين و بي گفتگوترين قواعد اخلاقي مانند حفاظت از فرزند است. او بايد دست به انتخاب بزند و ميان اخلاق متعارف اجتماعي ، علايق شخصي و خدا تنها يكي را انتخاب كند. و براي هر انتخاب بايد دو تاي ديگر را قرباني كند . عقل متعارف بشري نمي تواند با ابراهيم در زمان انتخاب او همراه شود ، اگر ما امروز او را تحسين مي كنيم چون از سرانجام كارش اطلاع داريم ، اما اگر با او همراه شويم در موقعيتي قرار خواهيم گرفت كه انتخاب ديگري جز كشتن عزيزترين موجود عالم و فرزندي كه تجلي تمامي آرزوها و زيبايي هاي زندگي است ، نداريم معلوم نيست كه به سادگي بتوانيم در شرايط او قرار گيريم. در ميان مردمان عادي فرزندكشي غير اخلاقي ترين و هولناك ترين كارممكن است كه حتي در نظر بعضي ، انسان را به يك هيولاي خطرناك بدل مي كند . ولي در عرصه خداخواهي و خداپرستي همين عمل به شاخص و ميزان تعالي انسان بدل مي شود. مهم اين است كه اين را در قلب خود بپذيري و فرزند را به قربان گاه خداوند ببري. اين كاري است كه اسطوره خداپرستي انجام مي دهد و بدون آنكه سرانجام كار را بداند فرزند را به راستي براي كشتن مي برد و در مقابل خدا بديهي ترين قواعد اخلاق را به هيچ مي انگارد . اين يك نوع آرماني از تجربه ديني است كه انسان را در مقابل ترس و اضطراب بزرگ ناشي از ناسازگاري ميان علايق و خواسته هاي خود قرار مي دهد. زماني كه اين متاله دانماركي از ابراهيم و انتخاب شگفت انگيز او مي نويسد شور و حرارتي در گفتار او يافت مي شود كه انگار در تجربه ديني ابراهيم شريك شده و حلاوت انتخاب دشوار او را چشيده است . اما به نظر مي رسد كه از اين نظر او هنوز يك پا در قرون وسطي دارد كه دين و دنيا در آن غير قابل جمع اند و انسان ناگزير از انتخاب در ميان آنها است. هر چند كه وي برخلاف اصحاب قرون وسطي انتخاب هاي نوع اول و دوم را نفي نمي كند و آن ها را در جاي خود در خور ستايش نيز مي داند اما در ناسازگار دانستن آنها با يكديگر با پيشينيان مسيحي خود هم داستان است . از اين بابت با او كه همراه مي شوي در مي يابي كه تجربه ديني او گرچه هيجان انگيز ، يكتا ، پرشورو در اوج است ، اما تا حدود زيادي دست نيافتني و به ويژه براي انسان هاي عادي غير قابل دسترسي است. در همگامي با كي ير كه گار در درون خود مي يابيم كه براي دست يازيدن به تجربه ديني اسطوره اي او بايد از كالبد انساني خويش خارج شويم تا بتوانيم همراه با ابراهيم دست به انتخاب حقيقت اعلا بزنيم. تجربه او در مقايسه با 2 تجربه قبلي بسيار عظيم و به همين اندازه هولناك است. اما تنها براي افراد خاصي امكان تحقق دارد. اما تجربه چهارم در ميان مسلمانان بسيار آشنا و محبوب است و اتفاقا ريشه و بنياد آن همان اسطوره ديني كي يركه گار يعني اسطوره ابراهيم است. چندي پيش كه امكان آن را يافتم كه دوباره به سفر حج عمره بروم ،مجالي يافتم تا از اين منظر نگاهي به اين تجربه بي مانند ديني بياندازم. بي همتا به اين دليل كه در اين تجربه هم سادگي و معنويت دست يافتني در 2 تجربه نوع نخست ديده مي شد و هم عظمت و حيرت ناشي از تجربه نوع سوم . در واقع هم امكان همراهي با ابراهيم رامي يابي و دقيقا جا پاي جاي او مي گذاري و هم ساده ترين و بي آلايش ترين احساسات مردمان عادي را كه به سادگي خود را شريك مهم ترين تجربه معنوي خود مي سازند در كنار خود حس مي كني. البته طبق معمول زمان ما نمايشگاهي از زنگارها و نابهنجاري هاي زندگي روزمره ، كه حال فقط صورتي مذهبي پيدا كرده در اين سفر قابل مشاهده است به گونه اي كه ديگر نمي توان نام تجربه ديني برآن گذارد. دراين سفر از چهره هايي كه در اوج معنويت به دنبال پناهگاهي براي روح بزرگ و رنج ديده خود مي گردند تا كساني كه اصلا نمي دانند براي چه و به كجا آمده اند ، يافت مي شود و جالب آن است كه مناسك به گونه اي طراحي شده كه براي هر دوي آنها به يك اندازه جا هست. در مكه و مدينه گونه ها و نمونه هاي متنوع برداشت و انديشه ها و تجربيات ديني يافت مي شوند. هم كساني را مي بينيد كه عليرغم بيان اهميت اين سفر نمي دانند براي چه آمده اند و از اين رو ميپندارند همچون هيات هاي مذهبي شيعي تا نگريند و شديد نگريند "زيارت" آنها قبول نشده و چون در جريان عادي سفر چيزي نمي يابند به همان روضه هاي سنتي هيات ها پناه مي برند تا با يادآوري چند حادثه سوزناك و با بيان آهنگين آنها در" دستگاه شور" چند قطره اي اشك جاري شود. در يكي از طواف هاي خانه كعبه چند نفري را ديدم كه روضه اي مي خواندند در مصائب اهل بيت كه چندان با موقعيت طواف همخوان نبود اما تنها زمينه اشك ريختن و يا به تعبير خود خواننده ، "حال كردن" آنها را فراهم مي كرد و به سرعت گروهي ديگر از ايرانيان را نيز به دور خود جمع كرد. آنها پس از پايان طواف به سوي محل شكافتن خانه كعبه كه محل تولد امام علي است و سپس حجر الاسود هجوم بردند تا دست و صورتي به آن بسايند و مانند آنچه قبلا در حرم امام رضا تجربه كرده بودند ، "زيارت آنها قبول شود". با پايان اين مسير تنها نماز پشت مقام ابراهيم باقي مانده بود كه به رغم ازدحام شديد و ممناعت ماموران حرم و درگيري با آنها ، حتما بايد درست پشت حرم بپا مي شد . نمازي كه با دهها ضربه و درگيري با افراد مختلف براي آنها حلاوت ديگري مي يافت. با پايان مناسك طواف و روضه و نماز تجربه ديني آنان نيز پايان يافت و بازارهاي نزديك حرم محلي بود تا بتوانند يادبودي از اين توفيق الهي براي نزديكان خود تهيه كنند و احيانا در طواف بعدي آن را به پرده خانه كعبه بمالند تا متبرك شود. دختر 18 ساله من نيز در اين تجربه آخري با آنها همداستان بود زيرا تعدادي مداد خريده بود تا آنها را تبرك كند و براي كنكور سال آينده به دوستان خود تحفه دهد. درست است كه اين نوع تجربه آغشته به برخي از روزمرگي هاي زندگي عادي است ، اما سادگي و صميميت نهفته در آن به بي آلايشي زندگي انسان هاي معمولي است و ايمان آنها را نيز از اين جنس ساخته است. اما در كنار تجربه ساده و البته جذاب حج انسان هاي عادي ، نمونه هايي از تجربه انسان هاي متفاوتي نيز ديده مي شود كه در پي آنند كه خدا را بدان معني كه ابراهيم يافته بود جستجو كنند و به اندازه ظرف وجودي خود ، كامي از آن برگيرند . از استاد ادبياتي كه مواجهه با كعبه براي او لحظه حيرت و ديدار تلقي مي شد و اشعار زيبايي در وصف اين ملاقات شورانگيز مي سرود ، تا استاد شيمي كه پس از سالها تحقيق و تعليم در گوشه و كنار جهان آرامش روح خود را در اين تجربه و امكان راز و نياز با خدايي يافته بود كه نمي توانست او را وصف كند ولي مي دانست كه سخن گفتن با او جانش را جلا مي دهد و دنيايي متفاوت و پنجره اي وسيع پيش چشمانش مي گشايد. فرد فاضل و دانشمندي را ديدم كه در مكه و مدينه به كالبد عوام درامده بود و مناسكش به مانند آنها بود اما آرامش و اطمينان غريبي كه به بيان خودش سالها بود از آن فاصله گرفته بود در روح و سيماي وي حس مي شد. در طواف اشعاري از مولانا مي خواند و به پهناي صورت مي گريست : يار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا يار تويي غار تويي خواجه نگه دار مرا .... براي او حج فرصتي بود كه به درون خود بازگردد و خدا را آن گونه كه هميشه مي خواسته و آرزويش را داشته به كالبد خويش دراورد. او مجذوب اين جمله شگفت انگيز حلاج بود كه" انِّي انا الحق ". او در اين انديشه بود كه در اين فرصت طلايي حقيقت گفتار حلاج را دريافته و خدا را در قلب خود حس و در كالبد خود حس مي كند. با برخي اعضاء كاروان قرار ختم قرآني گذاشته بودند ،يكي از همسفران كه به تند خواني خويش مباهات مي كرد به سوي او شتافته بود تا اعلام كند كه چقدر زود سهم خود را خوانده است. اما با او مواجه شده بود كه از شدت گريه بي حال شده بود . بعدها دريافتيم كه به اين آيه رسيده بود كه "نحن اقرب اليكم من حبل الوريد". آنچه جالب و در عين حال حيرت انگيز بود همزيستي و تعامل مثبت ميان اين دو گونه متفاوت از تجربه ديني بود كه ظاهرا آنقدر هم نامانوس و ناهم خوان نبودند . گرچه دو دنياي متفاوت بودند اما يكديگر را درك مي كردند. البته اين درك متقابل در برخي موارد به چالش نيز كشيده مي شد. در آخرين دقايق سفر در مكه كسي به يك جانباز اهل دل كه در زمره دانشگاهيان نيز هست با عتاب گفت كه چرا براي آخرين زيارت نيامدي ، خداوند منتظرت بود ؟ او با آرامشي غريب گفت كه " اينما تولُو فثمَّ وجه الله "به هرسو روي گرداني همانجا سيما و روي خداست . براي من كه تلاش مي كردم با تمامي اين تجربيات همراه شوم اين فصل الخطاب اين سفر شد. خدا در همه جا بود و در هر كجا خود را آن گونه كه مي خواندنش متجلي مي ساخت. برخلاف سخن نيچه در زمان اوج گيري دوباره مدرنيسم خدا در عرصه زندگي مردمان قرن بيست ويكم نمرده است. در كليساي سنت پيترو ، در نيايش فاتحان جام جهاني ، درخوانش دوباره انتخاب شورانگيز كي ير كه گار و در گونه هاي مختلف حج چنان خود را مي نماياند كه خواه ناخواه ، دانسته يا نادانسته ، عقلايي يا غير عقلايي در شعاع وجودي اش قرار مي گيريم. و اين جوهر مشترك گونه هاي مختلف تجربه ديني است.
Saturday، September 16، 2006
از آرمانها تا زندگي خصوصي
تفسيري از فيلم به نام پدر نوشته محسن گودرزي mgoodarzi@gmail.com خلاصه داستان شفيعي بعد از پايان جنگ براي اتمام تحصيلات به دانشگاه ميرود و مهندسي معدن را تمام ميكند. بعد از پايان جنگ نيروهاي نظامي از او دعوت ميكنند كه براي جمعكردن مينها همكاري كند اما امتناع ميكند. او در روياي ثبت يك معدن به نام خود است ولي به دليل نداشتن پول و امكانات كافي از موسسهاي خيريه براي اين كار كمك ميگيرد. به دليل شفاهي بودن توافقات، موسسه به عهد خود عمل نميكند و او نيز براي ثبت معادن کشف شده به نام خود اقدام ميكند. موسسه به مراجع قانونی شكايت ميكند و او را مورد تعقيب قرار ميدهد. در گير و دار تعقيب و گريز، به او خبر ميدهند كه دخترش همراه با گروهي دانشگاهي در هنگام تحقيقات باستانشناسي بر روي يك تپه تاريخي، روي مين رفته و پايش به شدت صدمه دیده است. شفيعي در مييابد دخترش بر روي ميني رفته كه او خود در زمان جنگ براي مقابله با عراقيها بر روي تپه گذاشته بود. دخترش از او ميخواهد كه در جريان جراحي همراهش باشد ولي توسط ماموران دستگير ميشود و شب را در بازداشتگاه به سر ميبرد. همان شب دخترش به اتاق عمل ميرود و پايش را قطع ميكنند و همسرش نيز دچار حمله قلبي ميشود. او براي آن كه كنار خانوادهاش باشد، از حق خود ميگذرد و مدارك را به وكيل موسسه تحويل ميدهد و رضايت آنها را جلب ميكند و به كنار همسر و دخترش بازميگردد. به شكرانه آن كه همسر و دخترش زنده ماندهاند به نيروهاي نظامي ميپيوندد و در جمعآوري مينها همكاري ميكند. از منظري لوكاچي درونمايه اصلي قصههاي جديد، گسست ميان ارزشهاي قهرمان و وضعيت موجود دنياي اجتماعي است و همين گسست است كه آنان را به جست و جوي ارزشها واميدارد. قهرمان يا در صدد تغيير جهان بيروني برميآيد و يا با كنارهگيري از اين جهان خود را منزه نگه ميدارد. ارزشها و شيوه زندگي قهرمان، او را روياروي مسائلي قرار ميدهد كه ناگزيز از مقابله يا پذيرش آن است. حل شدن اين گسست به هر شكل(خواه تسليم قهرمان، منزوي شدن او، عمل قهرمانانه و مرگ او) پايان قصه است. از اين منظر به نام پدر را ميتوان پايان قصهاي – و شايد هم اجتماعي - قهرمان حاتميكيا دانست. قهرمان او در از كرخه تا راين هنوز در جهاني پكپارچه به سر ميبرد و گسست چنداني ميان ارزشها و دنياي او وجود نداشت. او نماينده ارزشهايي بود كه جامعه و خانوادهاش از آن دفاع ميكردند و تنها با تعدادي بسيار اندك از رزمندههايي مواجه بود كه در باره ارزشهاي جنگ ترديد كرده بودند اما اين گرايش نه جدي بود و نه فراگير. قهرمان او با اجتماع همبسته و يكي بود. او سخنگوي جامعه است و هنوز تجربهاي از واقعيات بعد از جنگ ندارد. جهان اجتماعي بيرون هنوز خانه اوست و او در كنار ديگرانِ همدل و همسو آن را از آنِ خويش ميداند. در آژانس شيشهاي قهرمان او با واقعيات بعد از جنگ روبرو ميشود. اجتماع نسبتاً همگون از هم ميپاشد و حتي ياران پيشين در دو سوي ميدان در مقابل هم قرار ميگيرند. در فيلمهاي حاتميكيا از دو گسست ياد ميشود. يكي نابرابري موقعيت اجتماعي و سياسي رزمندگان بعد از جنگ است برخي از آنها به زندگي عادي بازگشتهاند و همچنان از ارزشهاي جنگ دفاع ميكنند و برخي نيز با جذب در جامعه بعد از جنگ با وضع موجود كنار آمدهاند و واقعيت آن را پذيرفتهاند. در آژانس شيشهاي قهرمان فيلم نسبت به غفلت و دوري جامعه از رزمندگان اعتراض ميكند. كساني از يارانش كه از منطقِ عمل او دفاع ميكنند، از اقشار حاشيهاي جامعهاند و كساني ديگر از يارانش كه به منطق او انتقاد دارند، از تغيير زمانه سخن ميگويند، تلويحاً با زبان رايج اقتصادي و سياسي به ناگزير بودن تغييرات و غير عملي بودن آرمانها اشاره ميكنند. جامعهاي كه از دل دوران جنگ بيرون آمده است با ارزشهاي قهرمان سازگار نيست و او خود را در چنين جهاني بيگانه مييابد. او ديگر سخنگوي اين جامعه نيست و با آن بيگانه است چرا كه ساكنان اين جهان دركي از رنج و مرارتي كه او و يارانش براي دفاع از اين جامعه تحمل كردهاند، ندارند. در موج مرده حاتميكيا از گسست دوم ياد ميكند كه رزمندگان در زندگي خانوادگي خود با آن مواجهاند. شكاف ميان نسل پدران و نسل فرزندان. فرزنداني كه در صدد بنا كردن جهاني بر پايه ارزشهای خود هستند و ارزشهاي پدران را برنميتابند، در برابر پدران قد برافراشتهاند و آرمانها و ارزشهاي آنها را به پرسش گرفتهاند و از آنها در باره دليل جنگ و ادامه آن سوال ميكنند و ارزشهايي آرمانخواهانه را كه به چنين جنگي ميدان داد، به پرسش ميگيرند. به نظر ميآيد قهرمان حاتميكيا در به نام پدر در برابر اين ناهمسازي با جهان بيرون به دنياي درون گرايش يافته است. قهرمان او اين بار نگران بيگانگي جامعه با ارزشهايي كه او براي آن جنگيده است، نيست. او با فرزندش تعارض دارد اما به او حق ميدهد و با او از پايان جنگ سخن ميگويد و مرادش از تكرار اين مضمون تغيير زمانه و تغيير ارزشهاست. قهرمان حاتميكيا فروتن و متواضع شده است و بيشتر دلمشغول سامان بخشيدن به زندگي خصوصي خود است. اين بار در برابر او كساني قرار گرفتهاند كه از تغيير زمانه و اوضاع سخن نميگويند بلكه از ارزشهاي جمعي مانند حق محرومان و پول يتيمان و با زباني ديني سخن ميگويند. او اكنون در برابر اين استدلال چيز زيادي براي دفاع از خود ندارد زيرا كسي در برابرش قرار گرفته كه تجسم نهادي اعتقادات اوست. فرديت او كه صورتي ديگر از همان ارزشهاي جمعي است در برابر آرمانگرايي كساني قرار گرفته است كه صورتي ديگر از فرديت آنهاست. با همه تلاش در كنارهگيري، مهندس شفيعي هنوز پيامدهاي جنگ را در زندگي خصوصي خود تجربه ميكند. دختر او بر روي ميني پا ميگذارد كه او خود زماني براي مقابله با سربازان دشمن در دل يك تپه كار گذاشته بود. در به نام پدر قهرماني كه تا كنون با اين تعارضها به سر ميبرد، ميخواهد جهان كوچكي بر اساس ارزشهاي فردي خود بنا نهد اما جهاني كه تجسم عيني آرمانهاي اوست در برابرش ميايستد و او را واميدارد كه كنار برود و در برابر نيروي عظيم وضع موجود گردن خم كند. اين تعارض در نمايي از فيلم به روشني تصوير ميشود: مهندس شفيعي در جاده بر روي يك موتور در حال حركت است و كاميوني پشت سر او ميآيد و بارها با چراغ به او علامت ميدهد كه از سر راه كنار رود و سرانجام نيز كنار ميرود. مهندس شفيعي معتقد است جنگ پايان يافته و او مسئوليت خود را انجام داده است. از اين رو هنگامي كه ميخواهند براي جمعآوري مين كمك كند، پاسخ ميدهد كه ما كاشتيم و حالا نوبت نسل جديد است كه درو كند. در پايانِ قصه، قهرمان حاتميكيا با گذشتن از حق خود در صدد حفظ خانوادهاش برميآيد. اين پايان كار اوست. از اينجا به بعد تعارضي بين دنياي درون قهرمان با جهان بيرون نيست و او با آن كنار آمده است. ماجراي طولاني قهرمان حاتميكيا تنها ماجراي رزمندگان نيست بلكه تقدير همه نسل ماست كه با آرمانهايي به ميدان آمد تا جهان را يكسره دگرگون كند و هر روز هر چه بيشتر دامن آرزوهايش را كوتاه ميكند حتي تا مرزهاي زندگي خصوصي ولي باز هم سر سختي واقعيت عيني نميگذارد. نيروي عظيم و سهمگين تاريخي و اجتماعي با موجي سنگينگذر ميآيد و با خود هر چه هست، ميبرد. دلالت سياسي آثار حاتميكيا محل تأمل است حتي اگر او خود نيتي در اين باره نداشته باشد. روزگاري برخي گفتارهاي سياسي، زندگي و خواستهاي ارزشي حاج كاظمِ آژانس شيشهاي را در كانون خود قرار دادند و آنها را حول خود گردآوردند و با آن وضعيت موجود جامعه را نقد كردند و خواستار بازگشت ارزشهاي فراموششده انقلاب و جنگ شدند. اگر چنين تعبيري از فيلم حاتميكيا روا باشد، آيا مهندس شفيعي را بايد صورت تسليم شده حاج كاظم دانست كه سختي و استواري واقعيت اجتماعي او را رام ميكند و به حوزه تنگ زندگي خصوصي ميراند؟ آيا واقعاً كاميون تاريخ و جامعه سرانجام موتور مهندس شفيعي را كنار خواهد زد و راه خود را خواهد گشود؟ آيا پايان قصهاي او را بايد به پايان اجتماعي اين گروه تعبير كرد؟ براي نسل ما كه همه در زمانهاي گوناگون مراحل مختلف تغييرات قهرمانان او بودهايم، و سوداي تغيير زمانه را در سر ميپرورانديم، اين پاياني تلخ و يأسآور است.
Thursday، September 14، 2006
جمع کردن تکه های کاغذ در طوفان
دیشب دکتر گیویان گویی راهی پیش چشمم گشود. دوستی در خلال بحثی در باب چند و چون اوضاع، یکباره از بلاتکیفی امور و بلاتکیفی خودش نالید. دکتر فوراً گفت عزیزم این که سخن تازهای نیست، خوب اگر ببینی خواهی دانست که در بلاتکلیفی و عدم تعین تنیده شدهایم. تار و پود زندگی ما را این عدم تعین پرداخته است. دکتر یکباره به وجه ساختاری عدم تعین در متن زندگی روزمره اشاره میکرد. نشان داد که آنچه را استثناء میانگاشتم، یک قاعده است. او چشمم را به روی سویه عمیق زندگی روزمره گشود. تنیده شدن عدم تعین و بلاتکیفی نکتهای است که گیدنز آن را سرشت مناسبات مدرن میخواند. اما عمق این عدم تعین در جهان ما به مراتب بیشتر از مراکز پیشرفته دنیای سرمایه داری است. در جهان پیشرفته، سازوکارهای انسانی بخشی از این عدم تعین را التیام بخشیده است. قانون و ثبات سیاسی بخشی از این سازوکارهای نسبی اطمینان بخشند. اما ما در جهان پیرامونی به نحوی عمیقتر در اضطراب و عدم تعین مستمر به سر میبریم. از چنان انواعی از قانون و ثبات نیز بی بهرهایم و چنین است که همه چیز همواره در هاله ابهام است. از انقلاب به اینسو، هیچ زمانی را به یاد نمیآورم که واژه لحظه حساس تاریخی قابل اطلاق بر آن نباشد. زندگی در لحظات همیشه حساس تاریخی به معنای زندگی در متن حادثه است. معلوم نیست کی میتوان از متن به حاشیه حوادث مسکن گزید. زندگی در متن حادثه درست مثل حفظ مجموعهای از قطعات نامتوازن کاغذ در طوفان سهمگین است. تخته سنگی نیست تا در پناه آن ایستاده باشی. خیلی تفاوتی میان بالا و پائین وجود ندارد. مهم نیست رئیس جمهور و وزیر و مدیر ارشدی، یا یک کاسب خرده پا. گویی این طوفان متن و حاشیهای باقی نمیگذارد. همه چیز دستخوش یک عدم تعین فراگیر است. عدم تعین و باور به آنکه هیچ چیز سخت و استوار نیست، و هیچ چیز قرار نیست در جایی که ایستاده بایستد، متن زندگی روزمره ما را شدیداً تحت تاثیر قرار داده است. ارتباطات اجتماعی ما مناسباتی تماشایی دارد. اگر هیچ چیز قرار نیست، همچنان باقی بماند و اگر هیچ کس قرار نیست در جایی که نشسته برقرار بماند، زندگی مملو است از: حسادت، تاثر نسبت به از دست دادن فرصتهای گذشته، تمسخر مستمر مناسبات، جدی نیانگاشتن امور، تلاش عمومی برای کشیدن رخت خویش از طوفان بلا، خشونت، عدم امنیت، آویزان ماندن فرصت طلبانه کسانی به کسانی، سنگین شدن هوای ارتباطات اجتماعی، خیانت و ... زندگی در متن طوفان، بیماریهای بسیار دارد. کسانی را میبینی که در خواستن حدود معقول را نمیشناسند. از دو گامی که دوستی به پیش برداشته، برای خود طرح طی الارض را میکشند و یکشبه راه صد ساله را میجویند. کسانی نیز در مقابل به اندک مایهای که تحصیل کردهاند میچسبند و جرات یک لحظه سر بلند کردن را به خود نمیدهند. ماجرای زمستان اخوان را به یاد آورید. نکته دکتر گیویان نکته مهمی است. قصد دارم ابعاد مختلف و پیامدهای زندگی در چنین فضایی را بیشتر بکاوم. البته اگر دکتر چنان که وعده فرمود در این زمینه به من کمک کند.
Wednesday، September 06، 2006
مرزهای نظام جمهوری اسلامی کجاست؟
نامه اخیر همسر الهام به دستاویز دوستان اصلاح طلب برای قاب زرین ساختن برای سید محمد خاتمی بدل شده است. این رفتار به نظرم یک کلیشه نامطلوب در گفتار سیاسی ماست. فردی یک شخصیت سیاسی را موضوع اتهامات عدیده قرار میدهد. آنگاه طرفداران، از جو اتهام فرصتی تازه برای تقدس بخشی به شخصیت مذکور میسازند. تنها عاملی که نامه همسر الهام را حائز اهمیت ساخت، واکنشهای متعدد به آن نامه و پاسخهایی بود که دریافت کرد. والا مضمون و نویسنده نامه در حدی نبود که اینهمه واکنش برانگیزد. اما از نقطه نظری دیگر ضرورت دارد نامه همسر الهام مطمح نظر قرار گیرد. تنها همسر الهام نبود که در واکنش به این سفر دهان به ناسزا گشود و عصبانیت خود را پنهان نکرد. جناحهای متفاوت دیگر نیز دست به موضع گیری مشابه زدند. از محافل سیاسی درون آمریکا گرفته، تا اپوزیسیون خارج از کشور. چه میشود که یکباره یک حرکت سیاسی توسط یک شخصیت ایرانی اینهمه عصبانیت بر میانگیزد؟ به نظرم مساله اصلی اختلالی است که سفر خاتمی در تحلیل تعاملات سیاسی ایران پدید میآورد. اولین بار نیست که جمهوری اسلامی چنان رفتارهایی را از خود بروز میدهد. در مقاطع گوناگون یکباره حرکتهای پیچیده و چندجانبهای ظاهر میشود که هر تحلیل نظام یافته از سرشت و الگوی رفتاری جمهوری اسلامی را دچار بحران میکند و تحلیلگرانش را با سرگشتگی مواجه میسازد. جمهوری اسلامی بعد از انتخابات نهم، قرار است با مدل دولت احمدی نژاد فهم و تفسیر شود. این دولت رفتارها و قواعدی برای عمل اختیار کرده است. حامیان و طرفداران به این الگوهای رفتاری و قواعد افتخار میکنند و او را پدیده هزاره سوم میخوانند. مخالفین نیز تلاش میکنند چنین کنند یعنی جمهوری اسلامی را درست مطابق با رفتارهای دولت مستقر فهم و تفسیر کنند و رفتارها و گفتارهای دولت را شواهد صدق تحلیل خود از سرشت نامطلوب نظام نشان دهند. اما دراین گیر و دار، سفر سید محمد خاتمی به آمریکا، و انجام سخنرانی در این کشور، مساله را به نحو غیر قابل تحملی از چارچوبهای متعارف تحلیلی بیرون میبرد. اگر جمهوری اسلامی با دولت احمدی نژاد تفسیر میشود، این سید محمد خاتمی کیست که به آمریکا سفر میکند و مورد استقبال واقع میشود؟ از موضع حامیان دولت، این اقدام، تلاشی است برای گشودن بابی در کنار باب رسمی دولت. گشودن بابی که به هیچ روی قابل تحمل نیست. عصبانیت نهفته در متن نامه همسر الهام، بیانگر همین نکته است. آنها تلاش دارند با سرعت هر چه تمامتر اثبات کنند این اقدام به کلی بیرونی است و به هیچ روی در مناسبات درون سیستمی قابل تفسیر و ارزیابی نیست. اما مخالفین نیز دقیقاً به همین جهت عصبانی میشوند. زیرا با حضور سید محمد خاتمی در آمریکا، تصویر تک بعدی که با تمسک به دولت احمدی نژاد از نظام جمهوری اسلامی ساخته و پرداخته شده بود، واژگون میشود. اما آنها به خلاف طرفداران دولت مستقر، تلاش میکنند ثابت کنند که این اقدام به هیچ روی بیرونی نیست و کاملاً درونی و ذیل سیاستهای دولت قابل تفسیر است: او آمده است تا امکانهای تازهای برای پیشبرد سیاستهای دولت فراهم کند. منازعه اصلی بر سر آن است که اقدام دولت خاتمی در تحلیل نهایی در درون سیستم مستقر جمهوری اسلامی قابل تفسیر است یا بیرون آن. در این میان تنها یک گروه از ابهام ناشی از درونی یا بیرونی بودن این اقدام منتفع میشوند و آن گروههای اصلاح طلباند. آنها به دلیل موقعیت خاصشان در موازنه قدرت سیاسی، گاه از درونی خواندن این اقدام منتفع میشوند و گاهی از بیرونی خواندن آن. اما به راستی اقدام سید محمد خاتمی، اقدامی است که در درون مناسبات جمهوری اسلامی قابل تفسیر است یا در بیرون آن؟ پیچیدگی پاسخ به این سوال، ناشی از پیچیدگی مناسبات و ترتیبات سیاسی در ایران است. جمهوری اسلامی یک نظام پیچیده چند وجهی است که همه از جمله بازیگران اصلی آن قادر به فهم پیچیدگیهای آن نیستند و همه دست به گریبان معضلی مشابهاند: امری پیچیده مستمراً با الگوهای ساده سازی شده تفسیر میشود. پیچیدگی تمایزگذاری میان آنچه در دورن این سیستم است و آنچه بیرون آن، بیش از آنکه ناشی از خود واقعیت و پیچیدگیهای آن باشد، ناشی از الگوی تفسیر واقعیت است. جمهوری اسلامی تبلور نظامی از باورهای ایدئولوژیک است که گوهر خود را از نحوی نابگرایی اخذ کرده است. همواره تلاش شده تا به مخاطب اثبات شود که مجموعه ارزشهای سازگاری وجود دارند که نظام جمهوری اسلامی در خدمت تبلور بخشی به آنهاست. اما هرچه از عمر این نظام سپری میشود، جریانها و جناحهای خرد و کلان بسیاری در درون آن متولد میشوند که به رغم اختلافات دامنه دار، در یک نکته با هم مشابهت دارند: همه خود را خادم منظومه ارزشهای واحد انسجام یافتهای و مطلوبی میبینند و خود را در مقابل حریف و رقیبی نمودار میکنند که او نیز متهم به تبعیت از ارزشهای واحد و البته نامطلوب شده است. مخالفین کل این نظام نیز از این قاعده مستثنی نیستند: آنها نیز در تفسیر موقعیت خود و چند و چون جمهوری اسلامی به همین ناب گرایی دچارند. هیچ کس نظام جمهوری اسلامی را در تمامیت متکثر و پیچیده آن مد نظر قرار نمیدهد. به همین جهت همواره در صدد است در تایید یا تکذیب آن، الگوی ساده سازی شده آن را مطمح نظر قرار میدهد و در باب تمامیت آن یکباره نظرورزی کند. فاصله میان این الگوهای تفسیری و واقعیت پراکنده و چند سویه نظام سیاسی، خود بخشی از موتور محرکه منازعات سیاسی در ایران است. هر از چندی جناحی پدیدار میشود که اختلاف و فاصله گرفتن از ارزشهای یگانه و منسجمی را عامل مشکلات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی میانگارد و دفتری تازه از منازعه میگشاید. اما معضل اساسی آنجاست که همواره در هر منازعه، تمامیت ساده سازی شده آن مد نظر قرار میگیرد، و این به بهای از پرده تحلیل بیرون بردن وجوه بسیاری از ترتیبات نظام سیاسی است. رخدادهای خرد و کلان بسیاری اما این قبیل تحلیلها را نیازمند بازآفرینی میکنند و آنها را به مثابه کلیشههای تحلیلی از سکه میاندازند. سفر سید محمد خاتمی یکی از این قبیل رخدادهاست. نامه همسر الهام یا واکنش تند دیگران، واکنش به فراروی صحنه از الگوهای ساده سازی شده تحلیلی آنهاست. جمهوری اسلامی ایران، به این اعتبار که متکثر است، و سیاست با الگوی موازنه میان نیروهای متکثر و بالفعل سیاسی در آن جریان مییابد، یک نظام سیاسی مدرن است. اما جالب این است که بازیگران فعال در درون و بازیگران فعال بیرون آن آگاهی و تفطن به وجه مدرن آن ندارند. شاید مساله را نباید به ناآگاهی عاملان نسبت داد. شاید بتوان گفت که هیچ چیز به اندازه این آگاهی صورت بندی اداره نظام را از یکسو، و ترتیبات مخالفت با آن از سوی دیگر را دستخوش بحران نمیکند. اگر بازیگران فعال بپذیرند که در مدیریت یک نظام مدرن شده نشستهاند، بسیاری از باید و نبایدهای ایدئولوژیک خود را باید به کناری بگذارند، و این خود موجبات بحران بازتولید مشروعیت را فراهم خواهد ساخت و برای مخالفین نیز، به همین سیاق، پذیرش مدرن بودن ساختار این نظام، برخی از الگوهای مخالفت با نظام را بی وجه خواهد ساخت. مساله این است که چه در مقام دفاع و حمایت از جمهوری اسلامی، و چه در مقام مخالفت با آن نیازمند تحولی در نحوه درک از مناسبات و ترتیبات جاری در آن هستیم. الگوهای تک خطی اگر چه ممکن است بازتولید مشروعیت یا مخالفت با آن را ساده کنند، اما همواره بازیگران را در پی یک دوره اعتماد و اطمینان، دستخوش سرگشتگیهای دورهای میکنند.
Monday، September 04، 2006
کسی را دل ماندن نیست
در خیل میانمایگانی که به قول شریعتی مثل محصولات یک دستگاه تولیدی یکسان و شبیه به هم عرضه میشوند، گاه با خلقتهای شگرف و شگفتانگیز مواجهیم. کسانی که با عناوین مختلف در تاریخ بشر موضوع ستایش قرار گرفتهاند. این پدیدههای شگرف، گاهی در چهره پیامبران، خلق را مقهور قدرتهای خارق العاده خود کردهاند. گاه در چهرههای حماسی، با شجاعتهای شگفت انگیز از حد و اندازههای متعارف مردم فراتر رفتهاند. گاه در چهره فیلسوفان بزرگ، طور دیدن و طور زیستن مردم را تحت تاثیر قرار دادهاند. گاه در طنین صدا و کلام هنرمندانه خود، مردم را مقهور و مبهوت کردهاند و .... در جامعه پیش مدرن، مردم کم و بیش بر برتری این خلقتهای شگرف سر تسلیم فرود آوردهاند. آنان را ستودهاند. در مقابل عظمت آنان سر تسلیم فرود آوردهاند. آنان را بر بال افسانههای زیبا، سینه به سینه انتقال دادهاند و .... اما از نقطه نظر ارسطو، میانمایگان، استوانه ثبات و سلامت جامعه دمکراسیاند و آنانکه بیش از حد از ثروت، شجاعت و خرد بهرهمندند باید از جامعه دمکراتیک بیرون رانده شوند. چرا که اینان تعادل یک جامعه دمکراتیک متکی بر میانمایگان را بر هم خواهند ریخت. قرار بر این بود که شعار برابری در جامعه مدرن، اراده عام همین تودههای متعارف را جانشین ظهور قهرمانان بزرگ کند. اما به خلاف انتظار، قهرمانان همچنان صحنه گردانان بسیاری از تعاملات جامعه مدرن محسوب میشوند. اما با دو تفاوت مهم: 1. پیشاپیش ضرورت دارد اصالت قهرمان را احراز کنیم. البته اگر چنین امری امکان پذیر باشد. چرا که به دلیل رسانهای شدن ارتباطات و ساختار آگاهی و ذهن انسان مدرن، قهرمانان بدلی به نحو مستمر تولید میشوند، در باور تودههای مردم مینشینند، و پس از چندی فراموش میشوند. 2. ساختار زندگی انسان مدرن، کمتر رویاروی مسائل عمیق وجود شناختی قرار میگیرد. انسان مدرن در کنار اشتغال ماشینی شده روزمره، مصرف کننده صنعت سرگرمی است و قهرمانان در چنین فضایی از خواست مردم ظاهر میشوند. قهرمان و چهرههای برتر، به جای اثبات خود در صحنههای شگرف حماسی، در مسابقه هیجان انگیز فوتبال و وزنه برداری ظاهر میشوند. در دنیای مدرن نیز انسانها نابرابر زاده میشوند و کسانی در میان خیل کسانی که کم و بیش در قد و قوارههای متعارف زاده شدهاند، در جایگاه فرادست ایستادهاند. اما دشواری تفکیک اصیل از بدلی، و تفاوتی که در بازار مصرف قهرمانی حادث شده است، قهرمان بودن را به یک کالای قابل رقابت بدل کرده است به طوری که به جای ستایش دیگران، حسادت دیگران را بر میانگیزند. همواره شاهد گروهی از طالبان سمت قهرمان و حماسهساز هستیم. همیشه شاهد خیل میانمایگانی هستیم که با یکدیگر بر سر آنکه کدامیک قادرند افقهای عصر را دگرگون کنند و خالق دنیا و دوران نو باشند، رقابت میکنند. به کرات شاهد آنی که کسانی مطمئن شدهاند همان قهرمان حماسی دورانسازند، بهرهمند از خرد شکافنده افقهای تازه هستند، هنرشان در فراسوی فهم و تصور عصر و زمانه آنهاست. اما غم معیشت، تنهایی و درک نشدگی آنها را مستمراً میآزارد. چنین است که بزرگان آرامش و تعادل میانمایگان را در جامعه دمکراتیک مدرن به هم میزنند. البته خرد جمعی بشر در دراز مدت اشتباه نمیکند. آنان که در فرادستاند سرانجام باقی خواهند ماند، اما شاید ضایعات ناشی از خواست یگانه و قهرمان دانسته شدن از سوی میانمایگان، از برکت وجود آن چهرههای برتر بیشتر باشد. رقابتی شدن موقعیت قهرمان سبب شده است که زندگی در صورت متعارف آن، ارزش و اعتبار خود را از دست بدهد. زندگی در روایت متعارف آن، پر از کسالت و تکرار است. تودههای مردم در حسرت گونی پولیاند که از آسمان بر سر آنها نازل شود، و گروههای خواص نیز در حسرت آنکه جهان را بی قهرمانی سپری نکنند. جهان از سر و صدا، پر شده است. کسی برای ماندن نیامده است. سرشت رقابتی جامعه جدید، ساختار روانشناختی ما را مقهور خود کرده است. مارکس برای پرولتاریا دل میسوزاند، اما به نظر میآید بورژوایی را نیز که او هدف تیر انتقام خود میگرفت، قربانی این ساختار رقابتی است. کسی را به جد دل ماندن در این عالم نیست. عالم برای همه ما تباه و تیره پدیدار میشود
Friday، September 01، 2006
ای برادر تو همه اندیشهای؟!!
امروز صبح زود، قرار کوه داشتیم. فرصتی بود تا با دوستانی برای اولین بار گفتگو کنم. یکی از همراهان که تقریباً بیشترین گپ و گفت را با او داشتم، کم و بیش هم سن و سال من بود. از تحصیلاتش نپرسیدم. اما حداکثر لیسانس داشت. وضعاش خوب بود. قبلاً بازرگانی یک بخش تولیدی را مدیریت کرده بود و اینک چند سالی بود که مسئول بازاریابی شرکتی بود که تولید کننده فیلمهای مستند تبلیغاتی بودند، نرم افزار مینوشتند، و صفحات وب طراحی میکردند. در طول مسیر مستمراً از او در باب چند و چون بازار و روابط پیچیدهای که در جهان آنها جریان داشت، پرسش میکردم. اگر فرد سومی ناظر این پرسش و پاسخها بود، تصور میکرد که هدف من از اینهمه پرسش آشنایی با بازار است. یا قصد ورود به آن را دارم یا حداکثر میخواهم از جهانی که در آن ورودی ندارم، چیزهایی برای اطلاعات شخصی خود به دست آورم. اما من تنها قصد داشتم جهان آنها را با جهان خود مقایسه کنم. یکی دو سالی است که این نکته به شدت ذهن مرا به خود مشغول کرده است. ما در جهانی متفاوت زندگی میکنیم و زندگی در خرده فرهنگ روشنفکری، مقتضیات و مشخصاتی دارد که گاه پنجرهای ویژه در مطالعه واقعیت پیش روی ما گشوده است. مردم در متن زندگی روزمره خود، مثل ما میاندیشند، اما حرفه آنها اندیشیدن نیست. در فرهنگ متعارف، فردی که حرفهاش اندیشیدن است، بر مردم عادی ترجیح دارد. به قاعده این شعر مولانا که ای برادر تو همه اندیشهای، به الگوی انسان کامل نزدیکتر است. به عبارتی انسان اندیشنده، ترجیح اخلاقی دارد بر فردی که به نحو متعارف زندگی میکند. اما من چند سالی است که به خلاف مولانا تصور میکنم ای برادر تو پیش از هر چیز موجود زندگی کنندهای و تقدم بخشیدن به اندیشه نسبت به زندگی بیماریها و عوارض مختص خود را بر ساختار زندگی و نگاه آدمی ایجاد میکند. به شوخی به آن دوست گفتم که ما روشنفکران سرگرم بحث و فحصهای مفهومی خودمان هستیم. شما در متن واقعی زندگی به سر میبرید. گاهی سروکارمان به هم میافتد. مردم در این گمان میافتند که در کیسه مفاهیم ما خبری هست و بازار و کسب و کار ما گرم میشود. اما به سرعت میدان خالی میشود و ما همچنان سرگرم بازی با مفاهیم باقی میمانیم. تا چه شود دوباره سروکارمان به هم افتد. گاهی مثل افسر راهنمایی و رانندگی میمانیم که در میدانی گرم کار و هدایت است که اصولاً ماشینی در آن رفت و آمد نمیکند. اگر هم به او نشان دهی که ماشینی در کار نیست، به تو اطمینان میدهد که این وضع موقتی است. به زودی همه چیز عوض میشود. حرفهای اندیشیدن، جهان را در پرده مفاهیم میاندازد. اندیشنده حرفهای به اقتضای ساختار اندیشه، به جهان انسجام میبخشد. در روایت یک انسان اندیشنده، جهان انسجام یافته و پیچیده در مفاهیم، بر خود زندگی و متن ملموس آن تقدم دارد. ایدهآلیسم که تقدم ایده بر واقعیت است، متن زندگی روشنفکران است. مهم نیست که به ایدهآلیسم باور دارند، یا به ماتریالیسم. مهم این است که ایدهای از ساختار زندگی و جهان، بر خود جهان در سرشت ملموس زندگی آنها تقدم یافته است. ایدهآلیستیک زندگی میکنند حتی اگر ماتریالیست باشند. جهان مفاهیم جهان پرطمطراقی است. جهانی است که عموماً حسرت مردم را بر میانگیزد. اما از این نقطه نظر، اتفاقاً جهان فقیری است. چرا که از متن روزمره و غنی و پیچیده زندگی روزمره بی بهره است. این سخن ابعاد گسترده و فراخی دارد. من با توجه به علاقه خاصام که حوزه دین است، به این مساله میاندیشم. ما به اعتبار نیازی که به کارکرد دین در عرصه سیاسی داشتیم، دین را ایدئولوژیک کردیم. به این معنا که دین را از عرصه کارکردهای پیچیده و متنوع آن، به در آوردیم و آن را در جهان انسجام یافته مفاهیم، انسجام بخشیدیم. تا زمانیکه برای مردم، چشم انداز بدیع و تازهای میآفرید، همه را مجذوب خود کرد، اما به سرعت در میدان عمل به این نتیجه رسیدند که چیزی در کیسه ما نیست و سر به کار زندگی متعارف خود فروبردند. کافی است خود نیز کلاهمان را قاضی کنیم، چه در کیسه داریم تا به عنوان دین عرضه کنیم. بحث از جریان فعلی روشنفکری دینی نیست، اگر کاربرد سیاسی پیام را نادیده بگیریم، اصولاً در کیسه روشنفکری دینی چه چیزی از دین به مثابه یک آئین زندگی برای عرضه وجود دارد؟ از آن دوست، پرسشهایی نیز در حاشیه در باب دین و نقش معانی دینی کردم. دستگاه معرفتی دقیق و منسجمی وجود نداشت. اما میتوانستی از دین به مثابه یک جهان خصوصی در او اثری بیابی که نه تلاشی در تبلیغ آن داشت، نه جهدی در اثبات حقانیت آن میکرد. ابزار کار او در متن زندگی بود: در زندگی پرمخاطره امروزی مستمسکی برای امید به او میبخشید و پناهگاهی بود تا در زمانه عسرت در آن خانه کند. برساحل جهان پردغدغه روزمره، خانهای از دین برای خود بنا کرده بود تا دمی در آن بیاساید. البته استواری آن خانه ایجاب میکرد تا در انتخابهای خود کمی اخلاقیتر عمل کند و به دیگران با چشمی مهربانتر نظر دوزد. در قالبی که ما تحت عنوان انسان طراز مکتب اسلام ساخته بودیم به هیچ روی نمیگنجید، اما به مراتب دوست داشتنی تر از کسانی بود که روزی رگهای گردنشان در دفاع از انسان طراز مکتب بیرون میزد و اینک با به پرسش کشیدن آن قوالب به این نتیجه رسیدهاند که هیچ چیز وجود ندارد و همه چیز با همه چیز برابر است. در جهان انسجام یافته مفاهیمشان، همه چیز را به امور برساخته انسانی تقلیل دادهاند و در جهان پرطمطراق مفاهیمشان، به این نتیجه رسیدهاند که هیچ طرازی وجود ندارد و یکباره به جهان سرد، بی معنا، پوشیده شده از منطق، و خاکستری پرتاب شدهاند. روزی چنان مینمودند که در کیسه مفاهیمشان خبری هست، اما در عمل دیدیم و نبود، اما امروز عملاً از خالی بودن کیسهشان به نحو نظرورزانه دفاع میکنند. نقش پیشتازی که هیچ، امکان فهم خود و منطق زندگی خود را نیز از دست دادهاند. البته باید به خدا پناه برد از کسانی که از جهان مفاهیم خود یکباره به در میآیند و تصمیم میگیرند که به طور واقعی زندگی کنند. باید از شر آنان به خدا پناه برد چرا که جایی بیرون از متن زندگی روزمره به این نتیجه رسیدهاند که طرازی نیست. چنین کسانی که روزی در پرده مفاهیم ایدئولوژیک منطق روزمره زندگی را مخدوش میکردند اینک به نحوی دیگر منطق متعارف زندگی را بر هم میزنند و به موجودات خطرناکی بدل میشوند که به جد باید از آنها به خداوند پناه برد. برای ما البته راه چارهای جز زندگی در مفاهیم باقی نمانده است. راستش به این دلیل که معیشت ما درگیر زندگی در پرده مفاهیم است. اما به نظرم میآید که تنها متن زندگی روزمره نیست که باید به مدد عقلانیت نقاد ما سامان عقلانی یابد، بلکه این ضرورت نیز وجود دارد که در جهان خشک عقلانیمان جویبار متن زندگی روزمره را جاری کنیم. جهدی که برای عقلانی سازی زندگی میکنیم باید با جهد دیگری همراه شود و آن به جنس زندگی آوردن عقل است. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|