|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Tuesday، October 31، 2006
خدا در محاق
به قلم: عباس شریفی وب نوشت "خداوند و خواستهای متعارف زندگی"، وسوسهای شد برایم تا سخن از تجربهای شخصی بیاورم. تا این خود بهانهای باشد برای اینکه در این باب بیشتر از زبان ایشان بخوانم. اعتراف میکنم برای من نیز روزگاری نه چندان دور، خدایی نبود جز همان خدای کارچاق کن. دعایی اگر بود برای گرم کردن اجاق همین مناسبات خرد و کلان اقتصادی و معیشتی بود. روزگار خوش بودن با او را در میانه تحقق آرزوهایم جشن میگرفتم و اگر شاکر بودم او را، من باب این بود که همه چیز جفت و جور بود برایم. این ایام اما برقرار نماند. دو تجربه این همه را به هم ریخت. بحرانی عمیق سراپای وجودم را فراگرفت. تجربه اول: گذشت روزگار بیشتر زیستن را بر من تحمیل کرد و وقتی که فرصت مییابی تا بیشتر در کوچههای زندگی پرسه بزنی، آن وقت میفهمی که دنیا عجب ذات بدسگال و کج تابی دارد. میبینی و میشنوی و یا حتی خودت تجربه میکنی، درخواستها و دعاهایی را که استجابت نمیشود. به یکباره فرومیریزد آن جهان بینی کلاسیک دینی که میگفت: ادعونی استجب لکم... از خود میپرسی که اگر خدایی قادر هست پس این همه نقصان، رنج، کاستی و شر چیست؟ شاید فریاد برآری که خدایا کجایی؟ میشنوی مرا؟ صدایی اما نمیآید. او ساکت است و خاموش. من نیز از این رسم بدعهدی ایام، بی نصیب نماندهام. اکنون بیش از یکسال است که از فریادهایم، از اشکهایم و از آن خواستهام گذشته است. اما گویی خدا چیز زیادی از من نشنید. عزیزی، نابهنگام از میان ما رفت. هر چه بیشتر خواستیم کمتر یافتیم. او رفت و با رفتنش بر غلظت این سوال افزود که: خدا در کجای زندگی ما آدمیان ایستاده است؟ درکدام لایه از زندگی باید جستجو کردش؟ تجربه دوم، بیش از اولی عمیق و در عین حال تلخ بود. ورود به آکادمی اگر نخواهی مقاومت بیهوده و لجاجت بی فایده کنی، نگاهت را به پیرامون تغییر خواهد داد. ارمغان دانشگاه برای من، آگاهی مدرن بود. این آگاهی میآموزدمان که اگر چه انسان پیش مدرن، بر مبنای فرامین و خواست الهی یا خرافات اسطورهای استوار بود، اما انسان مدرن به عقل اقتدا میکند و بر اساس منطق و ضرورت سازوکار اقتصاد بازار عمل میکند. این اندیشه مدرن، میتواند دسترسی به عنصر مافوق تجربه را ممتنع سازد و فضای خلوتهای مومنانه را تنگتر کند. کافی است اندکی در مکاتب و نحلههای فلسفی و فکری غور کنی، آنگاه است که دیگرآن نسبت آنتولوژیک دنیای سنتی فرومیپاشد. تجربه گرایی پایههای شهودگرایی را برایت متزلزل میکند و شک گرایی دژ مستحکم ایمان را فتح خواهد کرد. چرا که فلسفه باسرپیچی، شک و پرسیدن آمیخته است. به قول مولانا، نکتهها چون تیغ پولاد است تیز، گرنداری تو سپر واپس گریز پیش این الماس بی اسپرمیا کز دریدن تیغ را نبود حیا اینچنین است که از قداست جهان برایم کاسته میشود و همه چیز برایم عرفی میشود. خدا هر روز که میگذرد میرود در محاق. کسوف میکند دیگر در فراهم آوردن اسباب عیش و رفع دلایل ملال جز همین داشتههای عینی و مادی بر چیز دیگری امیدی نیست. برایم روزگار معجزه سپری شده است. با خالق خود دیگر در گذران این زندگی دنیایی شرکت نمیکنم. نیچه میگوید: ...بی گمان تا که همچون کودکان خردسال نشوید، پادشاهی آسمان و زمین را نخواهید یافت. ...اما ما به هیچ روی خواهان راه یافتن به پادشاهی آسمان نیستیم. زیرا ما مرد شدهایم. پس ما پادشاهی زمین را خواهانیم. ... آری برای پادشاهی زمین دیگر نباید منتظر سپاهیان فرشتگان بود. مرد باید شد. پس از این البته دو راه پیش رو دارم. یکی آنکه کلاً منکر ساحتی فراتر از این دنیا شوم. خدای خود را برای همیشه بمیرانم. دیگر راه آن است که خدای جدیدی جستجو کنم. خدایی مقتدر با حداقلی از مداخله در روزمره زندگیام. روزگار امروزم میان این دو وضعیت است. ماندهام میان مغاک دو وضعیت. شدهام انسان برزخی، حیرت زده، از هر طرفی که گوش کردم آواز سوال حیرت آمد توان انکار ماوراء الطبیعه را ندارم. هر چند آن نگاه سابق را نیز در من رمقی نیست. لذا گمان میکنم برای رهایی از این حیرت باید با خدای ایستاده در درگاه ورودی زندگی و خواستهای آن وداع کرد. در جایی دیگر جستجویش باید کرد. جایی "خیلی دور، خیلی نزدیک". معنابخشی به روایت زندگی و واقعه مرگ تنها چیزهایی است که هنوز برای من حضور خالق را در زندگی استمرار میبخشد. نوربرت الیاس در پایان کتاب تنهایی دم مرگ، میگوید: وظیفه ما شاید این باشد که بی پردهتر و سرراست تر در باره مرگ سخن بگوئیم. درست تر اینکه دیگر آن را همچون یک راز معرفی نکنیم. مرگ هیچ رمز و رازی ندارد. مرگ دری به ساحتی نمیگشاید. مرگ پایان کار آدمی است. من اما میخواهم مرگ هنوز برایم پر رمز و راز بماند. به ساحتی دیگر نیاز دارم. چون جاودانه بودن را دوست میدارم و این دنیا مجالی برای این منظور برایم فراهم نمیآورد. به قول حافظ: مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم جرس فریاد برمیدارد که بربندید محملها پی نوشت: یادداشت فوق، به یکی از بهترین دانشجویان من در مقطع کارشناسی ارشد تعلق دارد. مساله مهم و در عین حال بالنسبه فراگیری را درانداخته است. خوب که فکر میکنم، میبینم کم و بیش من نیز اگر میخواستم از تجربه خود بگویم، چنین نوشتهای از آب در میآمد. امیدوارم بتوانم به حسب تجربه شخصی و نه چندان معتبر خود بگویم چگونه میتوان باب دیگری بر مقوله خداوند گشود.
Sunday، October 29، 2006
ایدئولوگها چه گفتهاند
ذیل یادداشت پیشین من، دوستی که خود را سارا معرفی کرده است، کامنتی به زبان انگلیسی نگاشته، که فوقالعاده نکته آموز و درخور تامل است. دوست داشتم در آن باب نکاتی اضافه کنم، اما آن را به آینده نزدیک موکول کردم، چرا که نقد حمید رضا عابدیان که برای چندمین بار نوشته میشود، ضروری تر به نظرم آمد. نقد او را در کامنت های یادداشت قبلی من بخوانید عشق زاید الوصف حمید رضا عابدیان، نویسنده وبلاگ خواندنی سفر به فراسو را ستایش میکنم. چرا که نسل ما که در سپهر گفتاری دکتر شریعتی زاده شده است، و شریعتی نماد هویت نسلی اوست، نسبتی پیچیده با شریعتی دارد. ممکن است به حق یا ناحق، بخشی از ناکامیهای خود را در آئینه آراء شریعتی جستجو کند، اما در عین حال هیچگاه به کلی از علاقه به او دست نمیکشد. شریعتی بخشی از اوست و اگر در مقام عقل، همه گزارههای معرفتی او را هم نقد و نفی کند، قادر به بیرون راندن او از دلش نیست. تداوم شریعتی در نسل جدید، به ما نیز حس تداوم میبخشد. هر بار که از شریعتی سخنی میگویم، عابدیان فوراً نقل قولهایی از او را ردیف میکند تا نشان دهد که شریعتی چیز دیگری میگوید و اینگونه به تلویح از خوب خوانده نشدن شریعتی گلایه میکند. پاسخ گویی به این نکته مجالی مفصل طلب میکند، اما اجازه دهید قواعد وبلاگ نویسی را بار دیگر نقض کنم و نقطه نظرم را در این باب عرض کنم. اینکه واقعاً یک متفکر چه میگوید، چه راهی جز آن وجود دارد که به سخن او گوش دهیم یا نوشته و آثار او را بخوانیم؟ اما گاهی ممکن است پاسخ به همین سادگی نباشد. زمانیکه یک متفکر در مقام ایدئولوگ نشسته است، و آراء و اندیشههای او به انرژی اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی بدل شده باشد، پاسخ به این سوال که او چه میگوید به همین سادگی نیست. اول به این جهت که اگر نگوئیم ایدئولوگها همه چیز گفتهاند، سخنهای بسیار و در عین حال ناسازگار گفتهاند. ایدئولوگ موفق، انعکاس دهنده ناسازگاریها و پیچیدگیهای عینی است. به همین سبب، مواد و خوراک برای تفاسیر متعدد و ناسازگار را فراهم میکنند. شما جریانات کثیری که از مارکس برآمدهاند را بخوانید. همه به مارکس استناد جستهاند، ضمن آنکه در همه چیز با هم ناسازگارند. عابدیان نقل قولهایی عرضه کرده است که نشان میدهد شریعتی مقوله دین و دنیا را در هم آمیخته است. این بحث البته با بحث جوانب افقی و عمودی که من عرض کردم، کمی متفاوت است، اما با همه اینها، بنده نیز تصور میکنم حتی بدون رجوع به منابع شریعتی، قادرم استناداتی مقابل آن عرضه کنم. اما مساله به همین سادگی حل نمیشود. شاید در شریعتی هر دو این منظرها موجود باشد. گاهی برای پاسخگویی به این سوال که یک متفکر چه گفته است، به آنچه در یک نظام کلامی جدی است، استناد کردهاند. در کلام شریعتی چه چیزی جدی است؟ واقعاً از میان همه آنچه ایدئولوگ گفته، نمیدانیم کدام جدیتر است تا به مثابه استوانه اصلی، دائر مدار فهم آراء دیگر او باشد. نه تنها از این حیث که مقاصد متفکر مذکور بیخبریم، بلکه از آن مهمتر به این جهت که، اصولاً آنچه در آراء یک متفکر جدی است، تنها به او ربط ندارد. بلکه مخاطب او گاه نقش مهمتری بازی میکند. گاه متفکر خود از آنچه مخاطب دریافته، میگریزد و فاصله میگیرد، اما چندان مهم نیست، نقش عینی متفکر خیلی به مقاصد او ربطی ندارد، بلکه بیشتر به درک مخاطب عام از مقاصد اوست که مربوط است. این معیار، تا حدودی حلال مشکل است. چرا که فهم مادیت پیدا کرده در یک ساختار ایدئولوژیک و اثرگذار در متن اجتماعی و فرهنگی و سیاسی، تصلب بیشتری دارد و با توجه به روح بیانیهها و شعارهای متعارف مادیت یافته است. به عبارتی با قطعیت بیشتری میتوان گفت که شریعتی در آئینه مخاطبان فعال در صحنه فلان منازعه سیاسی خاص، چه معنایی دارد. در موارد بسیار، آنچه را به شریعتی نسبت میدهم ناظر به همین جنبه است. تصور میکنم همراهی سارا با من نیز کم و بیش ناظر به همین نکته باشد. او خود را در گروه نسلی من جای داده است. با توجه به این نکته، ما خواننده شریعتی نبودهایم، بلکه زیست کننده در جهان او بودهایم، و مخاطبانی بودهایم که به حق یا ناحق، مهر خود را بر آراء او زدهایم، درکی از شریعتی داریم که ناشی از فضای حیاتی ناشی از آراء اوست. به یقین قادریم مستندات کافی در آراء او عرضه کنیم که اثبات کننده صدق تفسیر ما باشد، اما واقعاً اصل ماجرا صدق و کذب تفسیر ما بر مبنای مقاصد و مصرحات شریعتی نیست. ما از شریعتی زنده در متن حیات فرهنگی و سیاسی سخن میگوئیم و درست همین شریعتی است که بقا و اهمیت تاریخی دارد. این نکته اصولاً نافی عزم شایسته و مفید عابدیان نیست که با اشاره به متون شریعتی گوشزد کند که از شریعتی فهم نادرست و نامتناسب با متن عرضه شده است. شریعتی به مثابه یک سرمایه بزرگ فکری و فرهنگی، نیازمند تاویل و تفسیر مستمر است و این تاویل و تفسیرهای مستمر نیز به همین طریق میسر میشود. اما در عین حال نباید مقام بحث را به جدال بر سر فهم از گزارههای متن شریعتی فروکاست. مساله نقد و ارزیابی و برقراری نسبت به شریعتی منتشر شده و مادیت یافته در یک فضای عمومی است.
Thursday، October 26، 2006
جدال دارفانی و باقی
دین در جامعه غربی، خاستگاه ظهور ایدئولوژیهای دنیوی و مدرن بود. دنیا در روایت مسیحی دارفنا بود. الهیون مسیحی، در این دار فانی، چشمها و اذهان را متوجه آسمان میکردند، که اشارتگر داربقا و جاویدان بود. نگاه افقی ناظر به امر فانی و نگاه عمودی ناظر به امر باقی بود. ایدئولوژیهای مدرن، از طریق ادغام دار باقی در دار فانی، این دو نگاه افقی و عمودی را در هم تلفیق کردند. جهان همواره فانی، در فرایند تاریخیاش، اشارت گر به جهانی باقی شد. جهان در هر صورت موجودش، مستحق فانی شدن بود، تا جایی که به کلی به سرمنزل مقصود خوشبختی و رفاه، عدالت و آزادی و بهشت زمینی واصل شود. مارکسیسم به همین شیوه، از فانی شدن نظم سرمایه داری و امید وصول به جامعه باقی سوسیالیستی سخن میگفت. اما در جامعه ما، تلاشهای صورت گرفته برای این تلفیق بی نتیجه ماندهاند. به همین جهت، دین با حفظ موجودیت و استقلال خود، در عرصه سیاسی حضور یافته است. در ساختار روایی ایدئولوژیهایی که موفق به بسیج عمومی شدهاند، ساختار عمودی دین، در مقابل ساختار افقی جهان معاصر قرار گرفته و از ناسازه دو روایت افقی و عمودی، میل به اعتراض به وضع موجود فعلیت یافته است. مهندس مهدی بازرگان چندان توفیقی در بسیج عموم نداشت، چرا که میخواست با انطباق راه بشر با راه انبیاء، به همان تلفیق امر عمودی در امر افقی دست بزند. اما دکتر علی شریعتی با رویارو قرار دادن معنویت عمودی اسلامی در مقابل گرایشهای افقی مادی گرایانه دنیای جدید، در ساماندهی به اعتراض جمعی علیه وضع موجود موفق بود. اما با نسبتی که میان دین و نظم سیاسی برقرار شد، قدرت دین برای عرضه روایتی عمودی در مقابل روایت افقی جامعه جدید به حداقل رسید. دیگر در عرصه عمومی، دین پناهگاهی برای نقد و گریز عمومی از عسرتهای زندگی روزمره در جامعه مصرفی سرمایه داری نیست. عرصه عمومی عرصه تک تازی روایتهای افقی دنیای جدید شده است. به یک عسرت مضاعف مبتلی شدهایم. نه مانند گرایشات غربی، امید به بهشت زمینی ما را از عسرت جامعه جدید میرهاند، و نه مانند گذشته، صعود عمودی امکانی برای گریز از وضع موجود میگسترد. دو راه بیشتر پیش پای ما گسترده نیست: یکی آنکه از عرصه عمومی به عرصه خصوصی پناه بریم و با گرایشات صوفی منشانه و عرفان مسلکی، عسرتهای زندگی روزمره را جبران کنیم، و به این ترتیب، ناسازه امر باقی و فانی را با تمایز میان عرصه عمومی و عرصه خصوصی زندگی حل کنیم و یا به کلی از نقش نقد اخلاقی دست بشوئیم و تسلیم منطق زندگی روزمره شویم و تلاش کنیم به جای امر اخلاقی، کشیدن گلیم خود از آب را مطمح نظر قرار دهیم. سیاست در ایران به بازی منحط انتظار برای به زمین افتادن تشت دیگری بدل شده است. همه انتظار میبرند که با افتادن تشت یکی، مردم به سوی دیگری متمایل شوند. اما کسی باور نمیکند که سیاست بیش از هر چیز از بی قدرتی عمومی رنج میبرد و به این ترتیب از محتوای اخلاقی خود به کلی تهی شده است. جامعهای که دستاویزهای نقد اخلاقی خود را از دست داده است بیش از هر زمان، به انحطاط کشیده شده است. جامعه منحط، مستعد سیاست ورزی منحط است. انحطاط عرصه عمومی، موجبات زندگی عسرت بار در عرصه خصوصی است. آسمان و زمین سنگی است. آسمان به جای آنکه بر فراز زمین، نوید بخش امری در فرادست باشد، از جنس خود زمین است. یک بی معنایی تام و فراگیر، همه افقها را پوشیده است. پی نوشت: این نوشته احساس عمومیام از یادداشت خانم عاطفه اسماعیلی بود که مجالی بیش از یک پی نوشت را طلب میکرد.
Tuesday، October 24، 2006
سیصد میخ آهنین
به حذف رنگها از تصوير اطراف عادت كردهام. به جاري شدن تمام خون راكد ته نشين شده در پاهايم. و به يك زخم عميق روي گردنم نيا زدارم. از شكاف در سوز ميآيد تو ... آدم ياد اين كلبههاي محقري ميافتد كه شكافهاشان را با پارچه پر ميكنند و بعد به جاي آنكه از سرما يخ بزنند، گوشهاي مينشينند تا آرام آرام گرسنگي بكشدشان! "سيصد ميخ آهنين زنند..." سيصد ميخ آهنين را در گيجگاه، دهان و چشمها، سر انگشتان و چند تايي هم در انواع و اقسام بطن و دهليز و دريچههاي قلبم فرو كردهاند... دلم ميخواهد جدي باشم... درخور! تنبلي ميكنم و جديت به باد ميرود. و با هر تكاني يكي از اين ميخها بيشتر در گوشت فرو ميرود. حتي تپش قلب هم آزاردهنده شده است. آدم به حال هذيان كه ميافتد بهتر است كسي دور و برش نباشد. انگار در جنگ ايزدان و ديوان گير افتادهام! و تذكر ميدهند كه آسمان سنگي است. روزي دريچهاي در آسمان باز خواهد شد كه ايزدان بيايند و ديوان بروند يا نروند. به بيكرانهاي تبآلود... در تاريكيهاي بزرگ گم شوند. وقتي آن بيرون تاريكي بيكراناست، آخر يك سوراخ توي آسمان سنگي چه دردي را دوا ميكند؟!؟!؟ (به طرف ميگويند: "اينجا چي كار ميكني؟" ميگويد: "پس كجا چيكار كنم؟؟!؟!") راهنمايي كه بودم تو مدرسهمان يك ديوار بود كه در ارتفاع 2 متري چيزي شبيه يك تاقچه داشت. لبهي آجري ديوار در ارتفاع 3 متري بود. يك متر بالاتر هم نردهها... ميرفتم مينشستم روي تاقچه... به سرم كه ميزد ميرفتم بالاتر و بعد خوش خوشك روي ديوارها قدم ميزدم. 10 دقيقه بعد داشتند تهديدم ميكردند كه اين بار ديگر اخراج خواهم شد... حالا زمين دور و بر خيلي مسطح است، و تا خود افق خالي! ميترسم سكوتش را بشكنم. با اين يك برگ كاغذي كه در دستم مانده است يك موشك درست ميكنم و در باد پرتش ميكنم. شايد ا زافق بگذرد و كسي بيايد بگويد زير آسمان سنگي و روي زمين سنگي چه كار ميشود كرد... پايينتر همين جور سنگ است و خيلي لطف كند كمي نرم ميشود تا در گرماش ذوب بشوي. بالاتر هم همان ماجراي تاريكي... من چه طوري از اينجا سر در آوردم؟؟؟ پی نوشت: مردم زیاد حرف میزنند، اما ما که علوم انسانی خواندهایم اساساً کاری جز حرف زدن نداریم. گاه از میان تلنبار خسته کننده حرفهایی که مثل گرد و غبار چشمها و گلو را میخارد، و اعصاب آدمی را میساید، جملاتی خلق میشوند و در شورهزار کلام میرویند، که همیشه پشت پنجره هستی آدمی جلوه میفروشند. نوشته بالا، به عاطفه اسماعیلی، دختر دوست عزیزم حبیبالله اسماعیلی تعلق دارد. دانشآموز ممتازی است در آستانه ورود به دانشگاه. گاهی این توفیق را دارم که آثار او را بخوانم. از آنهاست که محکوم به بزرگی زودرس شده است. زندگی برای این گروه، موهبتی است برای دیگران. نگاه و قلمشان، اگر نگویم همه چیز را بیان میکند، دست کم دستاویزی است برای معنا کردن حسی و روحی که در آن زندگی میکنی اما قادر به بیان کردنش نیستی. بدل شدن حس عمودی به یک حس افقی خالی و سنگی، احساس شگرفی است که به نحو نفسگیری جوهر زمانه ما را بیان میکند. از جمله حسهایی است که عمیقترین و خصوصیترین ساختارهای روحی، روانی و عاطفی را به عمومیترین انگیزشهای جمعی در عرصههای گوناگون فرهنگی و اجتماعی و سیاسی پیوند میزند. گاه از این پیوند شگفت، فاجعههای بزرگ خلق میشود، گاه نیز زایشهای بزرگ تاریخی. سخن در این باب بیش از آن است که در یک پی نوشت بگنجد.
Thursday، October 19، 2006
تفکر مهارت است
یادداشت جناب جامی در باب تفکر ترجمهای سر شوقم آورد. او راست میگوید اگر از خیر نقش اجتماعی و فرهنگی و سیاسی روشنفکران نیز بگذریم، ترجمهای اندیشیدن زندگی خصوصی ما را نیز تباه کرده است. بنابراین برای زندگی بهتر جماعت روشنفکران نیز که شده، ضروری است سخن ایشان را مورد ملاحظه قرار دهیم و در الگوی روشنفکرانگیمان بازاندیشی کنیم. میگویند لنین از حیث فکری سه دوره را پشت سرگذاشته است: در اوان ورود در میدان منازعه، از نقطه عزیمت متون و نصوص مارکسیستی به اوضاع روسیه مینگریست و به دنبال شواهد تایید کننده گزارههای مندرج در متون مارکسیستی بود. در این دوره علائق مارکسیستی لنین بر علائق روسی او غلبه داشت. کمی که در جریان مبارزات پیش رفت، و بیشتر و بیشتر با بدنه و متن مردم تماس گرفت، دستخوش نوسانات فکری شد به طوری که در آثار او رگههایی از بینش و منش روسی پدیدار شد. اما پس از پیروزی انقلاب و تکیه زدن بر کرسی قدرت، ماجرا به کلی معکوس شد. او در این دوره بیشتر با تکیه بر علائق و مسائل خاص روسیه به مارکسیسم مینگریست. رویکرد بازیگرانه و گزینشی لنین در این دوره چندان بود که ارتدکسها او را به تجدید نظر طلبی اساسی در اصول مارکسیسم متهم کردند. تجربه لنین، تجربه پندآموزی برای روشنفکر جهان پیرامون است. اما با این تفاوت که روشنفکر جهان پیرامون، از فرصتی که لنین برای طی این سه منزل، از آن بهرهمند بود، بهره مند نیست. روشنفکران بیشتر در همان مقام اول دست و پا میزنند. هر کس به حسب تصادف و اینکه چه چیز در بازار کتاب و ترجمه رواج یافته، و با توجه به آنکه تصادفاً کدام استاد و شارح سخنوری، از راه آمده و کدام نظریه را رواج بخشیده است، به گوشهای از میدان پر از متاع الگوهای رنگارنگ فکری پرتاب میشود. آنگاه ماجرایی تازه آغاز میشود. مثل ارشمیدس یکباره عریان از حمام بیرون میجهد که یافتم یافتم. آنگاه از نقطه نظر درک شکسته و لنگی که از آن تئوری و روایت نظری حاصل کرده است، چیزی را مصیبت میخواند، الگویی از زندگی مطلوب را ترسیم میکند و به مثابه یک منجی آزادی بخش، دکانی برای تولید و ترویج اندیشههای خود بازمیکند. با توجه به آنکه منازل دوم و سوم لنینی حاصل نمیشود، شاهد انبوهی از روشنفکران سرخورده در هر مقطع تاریخی ما هستی که به رغم تجربیات ناکام به هیچ روی در صدق اندیشه خود تردیدی به خود راه نداده است و مستمراً از روزگار و رفتار این و آن مینالند که نگذاشتند و الا اگر مطابق الگوی من پیش میرفت، چه میشد و چه نمیشد. گاهی مشاهده میکنی که مساله تنها ناسازگاری میان عرصه اندیشهها و وضعیت کلان اجتماعی و فرهنگی نیست، حتی اندیشههای اخذ شده از منابع ترجمهای با ساختار و طبع زندگی خصوصی افراد نیز ناسازگار میافتد، چنین است که مشاهده میکنی که به قول جامی، روشنفکری موجب بدل کردن زندگی به یک عسرت عجیب و غریب است. شاید به همین جهت است که ادبیات روشنفکری همواره با اندوه و غم و حسرت عجین شده است. از این نکته برخی به سوی دیگر بام افتادهاند و از ضرورت فکر بومی سخن به میان میآورند. به جای هابرماس و فوکو و پوپر و امثالهم، مطالعه منابع بومی را توصیه میکنند. تردیدی در غنا و ضرورت و اهمیت منابع بومی نیست، اما همانقدر که تفکر ترجمهای و ناشی از خواندن و از بر کردن آراء این و آن منفصل از شرایط عینی ماست، منابع بومی و تاریخی ما نیز چنین است. و در مواقعی انفصال منابع بومی به مراتب بیش از منابع ترجمهای است چرا که منابع ترجمهای دست کم در مناسبات مدرن و جدید تولید شدهاند و تا جایی که ما نیز در وضعیت مدرن به سرمیبریم، برقراری ارتباط میان آن منابع و شرایط عینی ما قابل قبولتر مینماید. پس چاره کار چیست و مساله را در کجا باید جستجو کرد. اگر از زاویه سومین منزل لنینی به مساله نگاه کنیم، مشکل اصلی، عدم درک رابطه درست میان نظر و عمل است. روشنفکر به مثابه بازیگر عرصه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی، قبل از هر چیز، یک روشنفکر خاص، دارای روحیات و سلایق و اولویتهای خاص خصوصی است. به علاوه روشنفکر در یک موقعیت خاص زمانی و مکانی و در میدانی خاص از منازعات عینی به سر میبرد. در چنین شرایطی قبل از آنکه به حافظه علمی و مفاهیم پیچیده تمسک کنیم تا موقعیت خود و محیط خود را فهم کنیم، نیازمند یک عقل عملی و متکی بر مصلحت بینیهای متعارفیم، تا محیط خود و سمت و سوهای خود را شناسایی کنیم. چنانکه هم مقتضی موقعیت ماست و هم موقعیت پیرامونی ما. آنگاه از آن پس، روایتها و مفاهیم و تئوریهای منتشر در محیط، اعم از آنکه بومیاند یا وارداتی و ترجمه شده، دست افزارهای ما برای عمل و تولید فکر و اندیشهاند. حکمت عملی به ما میآموزد که بیش از آنکه ما در خدمت ساختارهای اندیشگی باشیم، ساختارهای اندیشگی در خدمت ماست. بنابراین به جد با جامی همراهم که تکیه بر اندیشه ترجمهای موجبات آشفتگی فکری ما را فراهم کرده است. اما با همین قوت نیز بر این باورم که بومیگرایی نیز حاصلی جز افزایش این آشفتگیها به بار نیاورده است. مساله اصلی آن است که اصولاً اندیشه نیست که اندیشه میزاید. بنابراین مهم نیست که شما نقطه عزیمت خود را اندیشههای بومی قرار دادهاید یا اندیشههای ترجمهای و وارداتی. آنچه زاینده اندیشههای زاینده و خلاق است، میدان عمل است. مقصودم از میدان عمل آن درک سنتی و متعارف فعالان سیاسی نیست. مقصودم این نیست که به جای کتاب خواندن راهی بازار منازعات سیاسی شویم و بحث و مناقشه فکری را به اوقات فراغت وانهیم. مقصودم این است که اندیشه را بیشتر یک عمل تلقی کنیم و در ارزیابی چند و چون و صدق و کذب آن ملاحظات ناظر به موقعیتهای عینی و عملی را فراموش نکنیم. به عبارتی روشنتر، متفکر بودن بیش از آنکه نیازمند حافظه خوب و وقت کافی برای مطالعه و جمعکردن فیش و دانستن آراء این و آن باشد، نوعی بلد بودن است. تفکر مهارت است و مهارت متکی بر خردی که سرشت موقعیتهای خاص وجزئی و عینی را به خوبی ادراک میکند. این نکته نیازمند بحث و تدقیق بیشتری است و مجالی بیرون از وبلاگ را طلب میکند به هر روی، مقتضیات عمل به لنین سوم آموخته بود که اندیشه به مثابه یک مهارت را بیاموزد.
Tuesday، October 17، 2006
روایت از هم گسیخته
امشب حوصله هیچ کاری را نداشتم. جلو تلویزیون ولو شدم، و سریال همه شبکهها را نگاه کردم. پرت و پلاهایی به نظرم رسید، فکر کردم شاید در حد یک یادداشت وبلاگی باشد. تلویزیون اوایل انقلاب، متاثر از ادبیات بلشویکی آن سالها، میان ثروت، ستم، وابستگی، فساد، بیدینی و استبداد سیاسی توازی معنیداری ایجاد کرده بود. فیلمها و سریالها همراه با ادبیات عوام پسند آن سالها و نقاشیهای دیواری از چنان نسبت وثیقی سخن میگفتند. یکسو، محلههای فقیر نشین بود و سادگی و سادهدلی و الفت انسانی، و معنویتی که با حضور یک روحانی و فضای مناسک دینی انعکاس مییافت و سوی دیگر، کاخهای پرشکوه و سینههای باد کرده از تبختر، و گناه و فساد و مظاهر بی دینی. ارتباط با شخصیتهای سیاسی نیز نماد نسبتی بود که دستگاه فاسد سیاسی با این همه داشت. داستان همواره تعامل میان این دو سو بود و اینکه چطور ارزشهای معنوی طبقه فرودست، در مقابل ارزشهای غیر انسانی طبقات فرادست تحکیم میشود. ماجرا با زورگویی بی منطق فرادستان آغاز میشد، اما مقاومت، استواری و صداقت طبقات فرودست، موازنه را به سوی دیگری میبرد. در این قبیل روایتها، یک چهره روحانی نیز بود که مردم را در ستیز با قدرت مسلط یاری میکرد. در ساختار آن ادبیات، ثروتمندان واجد سرشتی دگرگون ناپذیر بودند و به صرف بهرهمندی از ثروت گناهکار و آلوده به حساب میآمدند. قاعده رابطه میان ثروتمندان و طبقات فرودست، ستیز بود. اعم ازآنکه پایان این ستیر به مرثیهای بیانجامد و فرادستان غلبه کنند یا به حماسه پیروزی فرودستان بیانجامد. زندگی در لفافهای از اندوه و غم و جدیت و تلاش پدیدار میشد. خبری از عشق و شادی نبود. همه چیز در نزاعی سخت خلاصه میشد. روایتها کلان بود. داستان مملو بود از دلالاتی که بر حسب آنها میتوانستی میدان منازعه خاصی را که در یک فیلم تصویر میشود، از حد یک خانه و محله فراتر ببری. آن را در سطح عام سیاسی تعمیم دهی و از آن نتیجهای در سطح منازعات کلان بگیری. حتی آن را بخشی از سیر کلان منازعه تاریخی ببینی. مبارزه تاریخی میان ستمگران و مظلومان در طول تاریخ. مهم نیست که این آثار چقدر ارزش هنری داشتند. اما به هر روی مضمونی که عرضه میکردند با توجه به زمینههای فرهنگ شیعی ساختاری سازگار داشت. این الگوی تبلیغی تا اواخر دهه شصت ادامه داشت. از اوایل دهه هفتاد، این توازی شکست. کمتر از فقر و طبقات فرودست سخن به میان میآمد. ماجراها از سطح کلان به آپارتمانهای کوچک اما شیک محصور شد. مساله از پی گیری عدل و ظلم و نزاعهای ریشه دار تاریخی، به بحث در باب اخلاقیات همسایههای مهربان تغییر منظر داد. همه چیز، از آرایش بازیگران گرفته تا دکور آپارتمان و نحوه گویشها و غیره، نشان از طبقات متوسط شهری داشت. روایت کلانی در کار نبود. از نزاعهای کلان اجتماعی سخنی به میان نمیآمد. هر چه در آن روایات، سخن از مقاومت بود و تقدس نزاع، در این روایات سخن از مهربانی بود و سازگاری با یکدیگر. نه اثری از فقر و فاقه بود و نه از کاخها و ثروتهای کلان و نه از قدرت سیاسی. زندگی در این قبیل آثار، پر از ملاحت و خوشی و شادمانی بود. کمتر کسی در حال کار و تلاش تصویر میشد، همه در کنار همسران خود تصویر میشدند. گویی خانواده خوب و سازگار، همسایگان مهربان و دل به یکدیگر سپرده دغدغه اصلی بود و مساله اصلی ترویج ثبات خانوادگی و فرهنگ آپارتمان نشینی. در این قبیل آثار، نه اثری از چهرههای روحانی بود، و نه چندان اثری از ازرشهای دینی و نه تحریک گرایشات سیاسی. فیلمها و سریالهای امسال ماه مبارک رمضان، منادی بازگشت به قبل از دهه هفتاد بود. اما با این تفاوت که سازمان قدرت جابجایی برخی از نمادها را اجتناب ناپذیر ساخته بود و شالوده سازگار آن را شکسته بود. دوباره بحث از روایتهای کلان است و نزاع میان فرادستان و تهی دستان و توازی میان عناصری که پیش از این گفتیم. اما با این تفاوت که ثروتمندان نمیتوانند واجد سرشتی تربیت ناپذیر معرفی شوند. ثروتمندان ضروری است تربیت پذیر باشند و با مشاهده ساختار زندگی فرودستان و ارزشهای عمیق معنوی که میان آنان منتشر است، ثروت را با اخلاق و معنویت توام کنند. نزاعی در کار نیست. نه تهی دستان ثروت فرادستان را از آن خود میدانند و نه ثروتمندان ثروت خود را از کیسه تهی دستان به دست آوردهاند. تهی دستان تهی دستند اما مملو از ارزشهای عمیق معنویاند. یکی از ناسازه اصلی در روایت این داستانها، نقش و موقعیت روحانیون است. چهرههای روحانی همچنان حضوری فعال دارند و همچنان در میان همان طبقات فرودست زندگی میکنند و مردم را به اخلاق فرامیخوانند. اما در عین حال، نسبتی وثیق با مراجع قدرت دارند. مرتب در دستگاههای قضایی و رسمی رفت و آمد میکنند و در تماس مستمر با آنان هستند. روحانیت، دستگاه سیاسی و طبقات فرودست کنار هم نشستهاند و معلوم نیست این اندک فرادستان پولدار و فاسد از کجا به این فضای پاک و مطهر رسوخ کردهاند. یکی دیگر از ناسازهها، همان قدرت سیاسی است. قدرت سیاسی به هیچ روی یکپارچه نیست. برخی از نمادهای قدرت، جستجوگران حقیقت و عدالتند و در عین حال برخی ظاهر الصلاح و فرصت طلب. شاید این دو ناسازه در کنار یکدیگر سازگار شوند. عامل ظهور و تداوم آن طبقات فرادست و کاخ نشین، همان گروه خاص رسوخ کرده در نظام سیاسی باشند. مبارزه با بی عدالتی عمیقی که در این قبیل روایات تصویر میشود، به هیچ روی به مردم سپرده نشده است. مردم اگر فقیرند سر در لاک ارزشهای معنوی خود دارند و اگر کاخ نشین و پولدارند، در شبکههای خطرناک توطئه حضور دارند. مبارزه به این مظاهر بی عدالتی به نیروهای امنیتی سپرده شده است. مردم تنها مقرر است در پایان نزاع ظفرمند با توطئه گران، کسب رضایت کنند و برای تثبیت ارزشهای معنوی تابیده در متن زندگیشان سپاسگذار خداوند باشند. در میان فضای سادگی و صفا و صمیمیت و انسانیت این طبقات، عشق نیز نمک ماجراست. عشقهای ساده و عمیق انسانی. در مجموع به نظر میآید، بازگشت تلویزیون به ساختار روایی دهه شصت، بی بهره از دستاوردهای جاذبه افکن دهه هفتاد نیست. به عبارتی فقیران دهه هشتاد، متاثر از روایات دهه هفتاد، ارزشهای طبقه متوسط را کسب کردهاند و بی خطر شدهاند. در این میان، تبلیغات بازرگانی میان برنامهها، ناسازه شگفت و مضحکی است. هنگامی که یکباره از کومههای پر از صفای فرودستان، به بیرون پرتاب میشویم تا تبلیغ یخچال فریزر امرسان را تماشا کنیم. این همه ناسازه نظمی است که مشروعیت خود را از روایتهایی اخذ میکند که با وضعیت مادی خودش سازگار نیست. اینچنین است که نظم سیاسی یا باید در الگوی دهه هفتاد، خود را فراموش کند و لباس تازهای بپوشد و یا با یادآوری خویش، خود را گرفتار ناسازههای سخت روایی بنماید.
Sunday، October 15، 2006
بحران دوست داشتن
شاید مانیراست میگفت، چنان حدی از دوست داشتن و تمجید کردن از کسی، زمینهساز خواست یک استبداد سیاسی است. به این ترتیب نباید کسی را در چنان حدی دوست داشت و اگر مقرر است کسی را دوست بداریم، حس کلامی خود را ضروری است به درمانگاه بهداشت کلام ببریم تا مبادا به آفت شاهنشاه خواهی دچار شده باشد. عاطفهورزیدن و دوست داشتن کسی، در عرصه عمومی کوچه باغ فریبندهای است که فوراً به میدانگاه خشونت و استبداد میانجامد. چرا که عرصه عمومی به معنای هابرماسی کلام که وجود ندارد، آنچه هست میدان اقناع است و فریب و ذهنیتهای ساخته شده و بسیج شده به مدد رسانهها. به این ترتیب گویی باید با هر چه که موضوع ذهنیت جمعی است ستیز کرد. این که کلام عاطفی در عرصه اجتماعی و فرهنگی، تداعیکننده استبداد در عرصه سیاسی است، برای ما به یک وجدان بدل شده است. از دوست داشتنها و تمجید کردنها احساس خطر میکنیم و پیش از هر چیزی احساس وظیفه میکنیم که با حرارت تمام از بروز یک خطر تازه خبر دهیم. راه رهایی در هر حوزهای که مخاطب عمومی دارد، نقد است. هر کس و هر چیز، هر دعوی حقیقتی، هر نمایش عمومی رستگاری و فلاحی، ضروری است موضوع نقد افشاگر قرار داده شود. ذهنیت جمعی ضروری است به یک عرصه سرد و خشک و منطقی بدل شود. چرا که عاطفه جمعی در عرصه سیاسی نفرت میزاید و عشق خشونت. چنین بود که گفتیم و نقد کردیم و خندیدیم و هزل و جک گفتیم و گفتیم، تا که دیگر هیچ فرد و موضوع دوست داشتنی در ساختار ذهن جمعی نماند. مثل میدان سبزی بود که هر چه درخت و نماد و نیمکت و حوض آب در آن بود، خراب کردیم و شستیم و روفتیم. دیگر خیالها آسوده باشد، چیزی در میدان عرصه عمومی که از آن چشمههای تلخ خشونت میجوشید، باقی نمانده است. میدان ذهنیت جمعی را از عاطفه و حس و نمادهای دوست داشتنی شستیم، و از این کار به دو خیر بزرگ چشم داشتیم: نخست آنکه عرصه سرد و خشک جمعی، بر منطق و عقلانیت و سخن عقلانی راه بگشاید و دوم آنکه، با عقلانی کردن عرصه عمومی، عرصه خصوصی را گشوده کنیم تا در آن محیط، راه عشق و عاطفه واقعی و ایمان حقیقی گشوده شود. اما یا من کمی بی صبرم، یا ماجرای ما شرقیها انگار با فضای حیاتی غربیها تفاوتهایی دارد. عرصه سرد عمومی، مکان تازهای برای گشوده کردن فضای عقلانیت و منطق نبوده است. تنها پیامد خالی کردن عرصه عمومی و ذهنیت جمعی از عاطفه و حس دوست داشتن، پرتاب شدن به فضای تنگ خصوصی بوده است. فضایی که به جای عشق و ایمان، حسادت و حسرت آن را پوشیده است. عشق و عاطفه و حس یگانگی در عرصه عمومی، به نحوی پوشالین، احساس قدرت فردی به تک تک ما میبخشید، اما خالی کردن آن حیطه نیز برکتی بیش از این نداشته است که در تنهایی تاریک خود احساس غربت و تنگی نفس بکنیم. ما با دوست داشتن کسانی در عرصه عمومی، فی الواقع یکدیگر را دوست داشتیم. عشق و دوست داشتنی که البته آفت خشونت را نیز به همراه داشت. از آفت خشونتاش گسیختیم و پس از آن یکدیگر را نیز دوست نداشتیم. اما اینک غلیان حسها برای دوست داشتن کسی، شاید احساس نیازی به دوست داشتن دیگران است، حتی اگر مخاطره خشونتی در کار باشد. اینچنین است که در جامعه ما، دوست داشتن به یک بحران و معضل بدل شده است. نباید دوست بداریم، اما اگر یکدیگر را دوست نداشته باشیم، سرمای تنهایی گریبانمان را میچسبد. به مصیبتی جمعی محکوم شدهایم یا در چنبره تنهایی و حسادت و رقابت و منازعات خرد زندگی روزمره اسیریم، یا در چنبره استبداد سیاسی ناشی از سرمایه عواطف جمعی. و مصیبت افزونتر آنکه به هر حال خبری از سیاست ورزی به مثابه کنش جمعی معقول نیست. اگر در سویه منازعات خرد زندگی روزمره باشیم، مردان سیاست در غیاب ما تصمیم میگیرند و اگر در کوران عواطف جمعی باشیم در تله خشونت ناشی از توتالیتریانیسم خود دچار خواهیم شد. نسل جوان باید بگوید، از اینهمه مصیبت در عرصه عمومی، دست کم فضایی تازه برای عشق در عرصه خصوصی گشوده شده است؟
Thursday، October 12، 2006
چه شد که متملق از آب درآمدم
افقهای پیش رو، برای جماعتی که عظمتی در خود نمییابد مسدودند. چنین گروهی در انتظار منجی قدرتمندی است تا او را از مهلکه فقر و استبداد نجات بخشد. جماعت خالی از احساس قدرت، با استحاله در یک قدرت برتر خود را التیام میبخشد. در چنین فضایی ممکن است افرادی به تک، احساس قدرت کنند. به عبارتی بخشهایی از جماعت به مناسبات بازار که متشکل از افراد قدرتمند است سامان داده باشد، اما در عین حال، اثری از جماعت مومن به خویش شکل نگرفته باشد. کم و بیش جامعه ایرانی به چنین سویی رانده شده است. ماجرا از انقلابی آغاز شد که دائرمدار آن جماعت دارای احساس قدرت بود. اما این قدرت، نه ناشی از خود مردم انگاشته میشد و نه از رهبرانش. جماعتی تصور میکرد توانایی ترسیم هر چشمانداز مطلوبی را داراست. اما این احساس توانایی از کجا میآمد؟ رهبران آن انقلاب، به هیچ روی از قدرتهای فردی خود سخن نمیگفتند، مردم نیز احساسی از قدرت خود نداشتند. اما در محیط ارتباطی و اجتماعی آن انقلاب، باورهای ماوائی، قدرتهای برتر، اسطورهها و نمادهای جمعی چندان حضور قدرتمندی داشتند که از مردم گرفته تا رهبران حرکت امیدوار و مطمئن به خویش، آیندهای روشن و پیروز برای خود رقم میزدند. قدرتی که نه به کلی بیرونی بود و نه به کلی درونی. انبوه معنای جدی، یقین آور، عبوس، آهنین، پرعظمت و سهمگین. قدرتی که همه چیز را در دو جبهه سیاه و سفید طبقه بندی میکرد. فرمان ده بود، هم نقش مردم را تعیین میکرد و هم رهبران را. انرژی گستردهای برای حرکت تولید میکرد، و چنان باور پذیر بود که هیچ کس بر آن تیغ نقد نگشود. به خلاف برخی دعاوی نابجا، کسی در پیاده رو قدم نمیزد، کم و بیش همه در متن آن بودند. به اعتبار آن معانی منتشر در فضا، همه ما احساس عظمت و گرانمایگی میکردیم. گویی لباس فاخری به تک تک ما بخشیده بودند. لباسی که البته بر تنمان زار میزد و بر قامتمان گشاد بود. اما همه لباسهای فاخر پوشیده بودند و با همه گرانمایگان تاریخی هم احساس بودند. قدرتی که از میانه ما و از فضای ارتباطی ما تجلی کرده بود، موثر و معجزه بخش بود. اما طبیعتاً به نظم دمکراتیک نمیانجامید چرا که مردم خود را منشاء ظهور قدرت نمیانگاشتند. نظمی استوار شد که تجلی همان معانی قدرتمند منتشر در فضا بود. نظمی که به واسطه آن معانی واسط، از تقدس خود سخن میگفت. قدرتی تجسد پیدا کرد که نه امکان یگانگی با آن وجود داشت، و نه امکان جدایی از آن. نه به کلی بیرونی بود، و نه به کلی درونی. اما و اما، پاشنه آشیل آن معانی نیرومند، تجسد در ساختار قدرت بود. با تجسد در ساختار قدرت، خود را در معرض پرسش و نقد قرار میداد. به عبارتی برای نخستین بار آن معانی قدرت آفرین، تجسد عینی یافته بود و میتوانست در معرض پرسش اعتبار زدا قرار گیرد. گفتار نقد کننده آن نظم سیاسی نیز، طبیعتاً گفتاری بود که آن معانی منتشر در فضا را شالوده شکنی میکرد. روشنفکران و مولدان فکری، راه چاره گسسته شدن از انجماد ناشی از تجسد آن معانی را در شالوده شکنی آنها جستجو میکردند. چنین بود که گفتار شالوده شکن، در مقابل آنچه جدی، عبوس، ایمان آفرین و سهمگین بود، مولد گفتاری شد که نرم خو بود، شوخ و متلون بود. مثل آب در روزنهها رسوخ میکرد، همه چیز را بازی میگرفت و نشان میداد آنچه جدی انگاشته میشود، چطور میتواند موجب خنده و شوخی باشد. نااستواری همه چیز را اثبات میکرد و فرودستی هرآنچه بیانگر عظمتی بود و ... دورهم جمع میشدیم، لباسهای گشاد خود را به سخره میگرفتیم. از ته دل میخندیدیم و به اندامهای خرد و لاغری اشاره میکردیم که در آن لباسهای فاخر پنهان شده بود. ناسازه خندهداری بود میانمایگانی که در لباسهای فاخر به اینسو و آن سو میرفتند. لباسها را یک یک از تن به در آوردیم. و فریاد زدیم میانمایگان جهان متحد شوید. و این شالوده شکنانه ترین شعار در آن فضای عبوس بود. گفتار شالوده شکن، در بدو ظهور و بالیدگی خود احساس قدرت میکرد. همین که میدید چگونه استوانههای قدرتمند معانی تجسد یافته را شالوده شکنی میکند، احساس غرور میکرد. اما در میدان عمل سیاسی که در دوم خرداد ماه سال 1376 نقطه آغاز تجلی آن بود، چیزی را از پیش نبرد. از خود ناامید شد. احساس قدرتش فروکش کرد. خاموش شد و در کنار صحنه ایستاد. البته به واسطه آنکه شوخ طبع بود، تحملاش بالا بود. میتوانست خود را نیز به سخره بگیرد و برای گرم شدن محفل گفتگو خود را موضوع نقد شالوده شکن قرار دهد. خود به نقل مجلس نقاد خود بدل شد. حاصل این نبرد؟ میدان خالی. زمینی سوخته برای همه. فضای ارتباطی و جمعی، خالی از معانی مولد قدرت و عظمت شده بود. اما قدرتی که تصعید شده بود، به هیچ روی در روح و روان افراد جماعت نیز تجلی نکرده بود. فضا تهی شده بود و همراه خود آدمیان را نیز از خود تهی کرده بود. بازیگران نیز احساس بی قدرتی میکردند. گویی آتشی همه چیز را خاکستر کرده بود. همه در یک حیرانی فرورفتند و زمانه زمانه قهر است با هرآنچه در فضای ارتباطی حضور دارد. در زمانه قهر و حیرانی، همه احساس ناتوانی میکنند و افقهای آینده به قدرتهای بیرونی نجات بخش واگذار شده است. این همه که گفتم مرثیه نبود. آنچه رخ داد، به عبارتی ضرورت داشت که رخ دهد. باید نسبتی تازه میان آن معانی منتشر در محیط ارتباطی و افراد و بازیگران اجتماعی برقرار میشد. باید قدرتی که در یک کنش جمعی ظاهر میشود، پیوندی با خرد و تمایلات و خواستهای فردی پیدا کند و نیاز به این انتقال رخ نخواهد داد مگر آنکه پیشاپیش آنچه در محیط ارتباطی انتشار یافته است، عزت خود را از نفی عقلانیتهای فردی کسب نکرده باشد. آنچه در این داستان رخ داد، زمینه ضروری پیوند آن معانی قدرت آفرین، با عقلانیتهای فردی بود. اینک به سوی دیگر آن ورطه افتادهایم. عقلانیتهای فردی که دیگر امیدی به هستی جمعی خود ندارند. عقلانیتی ناامید از هستی جمعی که البته در حیات فردی خود فعال است. سودجو، فرصت طلب و حریص. نامطمئن، پیچیده در خواستها و تمنیات فردی. کوته نظر و حسود. پر از هوسهای آنی. پدید آورنده محیطی مملو از رقابتهای شکننده و تحقیر کننده. اینک میانمایگی قاعده زندگی شده بود و فرومایگان فرمانهای زندگی را در دست گرفتند. افرادی که به تک، سرمایههای بزرگاند، اما امکان تولید یک قدرت جمعی حرکت آفرین را از دست دادهاند. بیشتر به کار خنثی کردن و حذف یکدیگر میآیند. حرکت از نقطه عزیمت این سرمایههای فردی به یک سرمایه جمعی، تنها با آشتی دوباره با مواریث و معانی و نمادهای جمعی رخ خواهد نمود. آشتی که البته این بار با استحاله قدرتهای فردی رخ نخواهد داد، بلکه ناگزیر است که هستی و حیات و استقلال این هستیهای فردی را گردن نهد. استحاله و غرق شدن در معانی جمعی، اینک باید به مناسبات معقولتری فرصت دهد. آشتی افراد به مواریث و معانی منتشر در فضای ارتباطی. در چنین شرایطی است که باید دوباره چشم به عظمتهای جمعی گشود. دوباره باید سرمایههای جمعی را به یاد آورد. دراین میان، هنر از امنترین و اطمینانبخشترین دروازههای ورود است. هنر آتشی است که گرد خود میخواند، اما مسلح به منطق آهنینی نیست تا افتادن در آتش و استحاله در آن را طلب کند. گرد آتش خود فرامیخواند و در جستجوی جماعتی از افراد گوش سپار و چشم گشای به زیبایی است. در چنین فضایی تمجید و ستایش استوانههای گرانمایه فرهنگی و هنری یک ضرورت فوری است. توجه بخشیدن به مواریثی که در فضای تیره و حیرت و تاریکی، کمتر به آنها توجه میکنیم. خیلی طولانی شد. اما اینهمه را گفتم تا بگویم، چه شد که متملق از آب در آمدم. از استاد شجریان با آن زبان سخن گفتم، و به جد قصد دارم معدودی انگشت شمار از دیگر بزرگان گرانمایه عرصه فکر و هنر و فرهنگ را نیز موضوع ستایش کلامی خود قرار دهم. و به جد براین باورم که چنان ستایشی نه تملق که یک فضیلت کلامی است. و البته بدیهی است گشودن زبانی برای متوجه کردن نگاهها به عظمتی که درمیانه ماست، با حس و عاطفه میآمیزد، سخنی از نوع تحریکی و با هدف برانگیختن است. به این معنا چندان دلنگران فرارفتن از قواعد عقلانی سخن نیستم. پی نوشت: یادداشت فوق، به مطلب تمجید آمیز من از استاد محمد رضا شجریان مربوط میشود و نقدهای عتاب آمیزی که برانگیخت. قول داده بودم با نگارش یادداشتی ستایشهای آنچنانی خود را معقول کنم. نمیدانم تا چه حد تلاش من قرین توفیق بوده است.
Tuesday، October 10، 2006
دست بوس ناقدان عزیز
بعد از یادداشتی که در تمجید استاد محمد رضا شجریان نوشتم، دوستانی با ملامت و شماتت خود، مرا مورد لطف قرار دادند: به کامنتهای آن یادداشت توجه کنید و یادداشتی که نویسنده محترم ویلاگ 4 دیواری در این زمینه نوشته است. حتماً کامنتهای مربوط به این یادداشت را نیز در وبلاگ 4 دیواری بخوانید. کامبیز نوروزی هم که از نزدیکترین دوستان من است، و شاید بیش از همه منتقدان با مضمون این یادداشت همدلی میکرد، چندان موافقتی با لحن کلام من نداشت. به خواهش من، نظر خود را مکتوب کرد. از لطفی که به من نشان داده است، بگذرید و بیشتر به طنین کلام ناموافق او با این نحوه سخن گفتنم توجه کنید: بیش از 20 سال دوستی عمیق و نزدیک و صمیمی با کسی مانند جواد کاشی سند محکمی است که به استناد آن بگویم جواد کاشی آدمی است که بهسختی در یک حصار محصور میماند و سر بر آستانی فرود میآورد مگر آنکه قلب و روحش مسحور شود. تازه باز هم باید منتظر ماند تا جایی و جوری باز هم سر به شورش بردارد. میدانم که شورش بر فرومایگی و میانمایگی و پاسداشت گرانمایگی از دغدغههایی است که معمولاً بخش بزرگی از ذهن جواد کاشی را به خود مشغول میدارد؛ و دیگر اینکه همیشه در تلاش بوده است مقهور هواهای فرومایگی و میانمایگی نشود. در سرزمینی که ساز مخالف زدن و خاصه مخالفخوانی علیه بزرگان، از اسباب بزرگی است، و شرط بزرگنمایی کوچکان آناست که قبل از هرچیز با بزرگی درافتند و اگر چنین نکنی، لابد بزرگ نیستی، اگر من جای جواد کاشی بودم، در تحسین محمدرضا شجریان که خود از معدود بزرگان ناب فرهنگ و هنر این دیار است، چنین صریح و بیپروا سخن نمیگفتم و در انتخاب زبان بیان حس خود راه احتیاط پیش میگرفتم که تیغ فرومایگان و میانمایگان برای بزرگنمایی خویش، کار نمیکند جز به چهره گرانمایگان. با مضمون نوشته او موافقم. این سخن را فقط از آن رو گفتم که به احتیاط در برابر تیغ ملامت هشدارش دهم. اما کامبیز عزیز، چندان دلنگران تیغ ملامت نیستم. لحن تمجید آمیزم نسبت به استاد محمد رضاشجریان، در وهله نخست ناشی از احساس عمیقم نسبت به این هنرمند بزرگ بود. راستش را بخواهید در انتظار فرصتام تا نسبت به معدود شخصیتهای دیگری نیز با همین لحن تمجیدآمیز سخن بگویم. طی پانزده سال گذشته شدیداً متاثر از فوکو، رسالت خود را نقد و شالوده شکنی هر آنکسی یافتهام که بزرگ خوانده شدهاند. تلاش کردهام با منطق شالوده شکنانه فوکو، نشان دهم که هیچ عظمتی در کار نیست، هر چه هست، تنها یک برآمدگی در سطح زندگی متعارف است. اما امروز به جد بر این باورم که تمجید از بزرگان و گرانمایگان یک فضیلت در کلام است. قصد ندارم در این یادداشت بیش از این وارد مضمون شوم. اما با توجه به اهمیت بحث، دست بوس کسانی خواهم بود که با کامنتها و یادداشتهای خود، مرا با طیف نقدهای گوناگون بر این الگوی کلامی آشنا کنند. من در یادداشت بعدی، تلاش خواهم کرد از این الگوی سخن گفتن دفاع کنم و نشان دهم که اگر این الگوی کلامی در بازار مبادلات قدرت سیاسی یک کلیشه خطرناک است، محروم ماندن از آن نیز در ساخت زندگی روزمره با مخاطرات بزرگی همراه است.
Sunday، October 08، 2006
چنین عزیز نگینی
منتقدان دمکراسی، این الگوی نظم سیاسی را به این جهت که الگوی متناسب با میانمایگان است مورد نقد قرار دادهاند. این نظم محصول میانمایگان و به نوبه خود پرورنده میانمایگان است. سخن منتقدان دمکراسی برای ما که خواهان دمکراسی هستیم و هنوز از راه دور و به حق آن را مطالبه میکنیم، غیر قابل فهم است. اما تصور میکنم به میزانی که در این دهههای اخیر به آن نزدیک شدهایم، درد منتقدان دمکراسی را بیشتر احساس میکنیم. رسانهها دائر مدار نظم دمکراتیکاند و بر آن فرمان میرانند. در نظم دمکراتیکی که رسانهها دائر مدار آن هستند، بهرهمند شدن از نعمت شهرت از انحصار گرانمایگان بیرون رفته است. همواره به مدد رسانهها، کثیری از مردم در شمار نامآوراناند، اما ضروری است چندان از خرد بهرهمند باشیم که در این سبد، گرانمایگان نامدار را از میانمایگان نامدار و این دو را از فرومایگان نامدار متمایز کنیم. جامعه دمکراتیک میانمایه پرور است، دقیقاً به این جهت که با نرخ شهرت و نامآوری رسانهای شده، فاصلهها را یکسان میکند و همه منزلتهای ناهمسطح را همسطح میسازد. شاید به واسطه زندگیام در یک جامعه پیرامونی است که گاه در انبوه نامداران میانمایه و فرومایه، دلتنگ گرانمایهای هستم تا در این دام نیافتاده باشم که تصور کنم جهان به ما میانمایگان اختصاص دارد و همانطور است که در چشم و ذائفه میانمایه ما پدیدار میشود. به جد بر این باورم که برای فرونرفتن در عمق ابتذال میانمایگی، هر کس نیازمند بهرهمندی از مجلس گرانمایهای است. گرانمایگان چشمانداز زندگی را دگرگون میکنند. محمد رضا شجریان، یکی از معدود چهرههای گرانمایهای است که بخشی از داشتههای زندگیام را وامدار بهرهمندی از ملاقات با او هستم. او که از معدود آفرینندگان هنر عالی در این سرزمین است، به واسطه صفت عالی هنرش، تنها یک هنرمند عرصه آواز نیست، او عصاره هر چه زیبایی است که در تمامی عرصههای هنر ایرانی و اسلامی مندرج است. او همانقدر که حیات بخشنده به شعر حافظ است، به خط و نقاشی و معماری ایرانی و اسلامی نیز حیات میبخشد. او میراث زیبایی نهفته در صور گوناگون هنری را در ذوق خلاق صدای خود یگانه میکند. او به ظاهر عرضه کننده موسیقی سنتی ایرانی است. اما از جمله مولدانی است که به جد برای تمسک به سنت، آن را از نو کاشته است. اینچنین است که طبقات سنتی و مدرن، عوام و فرهیخته را یکجا گرد آتش گرم صدای خود جمع کرده است. در جوهر یگانه صدای او گسلها پیوند مییابند. در این سالها که ما ایرانیان به هزار فرقه درآمدهایم چه پدیدهای را میشناسید که به اندازه صدای فرهیخته شجریان ما را گردهم آورده باشد؟ او از معدود عوامل پیوند دهنده ماست. آواز او از جمله معدود فرصتهایی است که قادریم بیگانگیهامان را التیام بخشیم. دست کم برای دقایقی چند. اما نمیدانید اینهمه نقش آفرینی چگونه در سلوک فردی او بازتاب یافته است. خداکند که در گرداب تملق نیافتاده باشم، اما باور کنید که آشنایی با او نقطه عطفی در زندگی من بوده است. بسیاری از آنچه را میدانی و در کتابها و مقالات خواندهای و از بر کردهای، او تجلی میبخشد. او به واسطه تجربه زیسته خود، آنی است که تو در لفافه لغات پرآب و تاب صرفاً میدانی. واژهها، آدمی را دچار نخوتی بیمعنا میکنند، او اما تو را خاضع میکند. در عین حال، شجریان همانقدر که در هنر خود، مهری است تابان، در سلوک فردی خود نیز سراسر مهر است و دوستی و صمیمیت. و این همه راز مانایی اوست. همانقدر که مهر خود را بر شعر سعدی و حافظ و مولانا زده است، بر دلها نیز مُهر مِهر خود را میزند. در تمامی عمرم، از مصاحبت معدودی از گرانمایگان بهرهمند بودهام، او یکی از آنها بوده است و همیشه شکرگذار نعمت این مصاحبتام. با چنین احساسی نسبت به این مرد بزرگ، بسیار دلگیر میشوم از اینکه احساس کنم، او در سفره میانمایگان نامدار مصرف میشود. میانمایگان نامدار، که خود از بی بنیادی نام خود آگاهاند، از فرصت کوتاهی که در اختیار دارند، حداکثر استفاده را میکنند تا با تمسک به گرانمایگان نامدار، بنیادی به کف آورند. چنین است که گرانمایگان، ناجوانمردانه در بازار مصرف میانمایگان مصرف میشوند و این فاجعه بازار مصرف جهان رسانهای شده ماست. نامه گلایهآمیز استاد شجریان به چاپ بدون اجازه یکی از مصاحبههایش از مصادیق این رخداد اندوهبار بوده است. اگر چه به این یک محدود نبوده است. چگونه است که در بازار مکاره عرصه فرهنگ و اجتماع و سیاست، معدود گرانمایگان ما نیز نباید مصون مانده باشند. باور کنید علامت انحطاط است اگر نگینی چون او نیز مصونیت نداشته باشد و کسانی تصور کنند او نیز نامداری است در کنار دیگر نامداران که میتواند به مصرف روزانه برسد.
Wednesday، October 04، 2006
گسلها را نمایندگی نکنیم
هنوز این سوال در ذهنم پاسخ نگرفته است که این انبوه ادبیات که در خصوص دمکراسی و سکولاریسم و مرجعیت علمی و امثالهم در این جامعه تولید شد، کجا رفت و چگونه شد که منابع تولید این مباحث یکباره از چشمها افتادند. چندی پیش در سفری کوتاه، با راننده یک سواری گفتگو میکردم. او امکانی برای وارسی مجدد این سوال پدید آورد. رانندهای بود با تقیدات شدید دینی و سنتی. تا چند سال پیش در کاشان ساکن بوده و در آنجا از خانه و زندگی مناسبی نیز بهرهمند بوده است. اما در سال 75 با فشار همسرش، خانه و زندگی را فروخته و در حومه شهر تهران آپارتمان کوچکی خریده بود. شاکله ذهنیاش مثل خیلی دیگر از مردم عادی جالب توجه بود. ساختار ذهنی او کلیشه متعارف ذهنی مردم عوام بود. میگفت همه چیز ما را خارجیها به خصوص انگلیسیها مدیریت میکنند. انقلاب و تعویض رژیم سیاسی در ایران را نمونهای از این نکته قلمداد میکرد. در جریان بحث از دخالت خارجیها در ایران، بحث به ماجرای دوم خرداد کشید. به شدت به آقای خاتمی بدبین بود و او را یکی از همان مهرههای خارجی قلمداد میکرد. میگفت ببینید در روزگار او چه اتفاقاتی که در این کشور نیافتاد. از او پرسیدم چه اتفاقاتی؟ از رفتار نامودبانه بچههایش سخن گفت و به ماجرای باجناقش اشاره کرد که با آنکه سه بچه دارد، زن و بچه را رها کرده و جدا ازآنها زندگی میکند. همینطور که با سرعت میراند، رو به سوی من چرخاند و پرسید: کی پیش از اینها چنین اتفاقاتی میافتاد. احساس میکردم تغییر موقعیت او از یک شهر سنتی به حومه شهر تهران، تحولاتی که در ساخت خانواده او و نسبتاش با فرزندانش افتاده از یکسو و رخدادهای سیاسی در کشور از سوی دیگر، ساختار خاصی از تحلیل اوضاع را برای او پدید آورده بود. به احمدی نژاد رای داده بود، به دولت جدید خوش بین بود و میگفت امیدوار است که در دولت جدید اتفاقاتی در ایران بیافتد و آٍثار مخرب آن دوران پاک شود. بدترین سوال آن بود که این همه چه ربطی به هم دارند و او چگونه مقدمات و موخرات بحث خود را به هم ربط میدهد. فیلسوف نبود که ضرورتاً در حصار منطق باشد. مساله اما به نظرم این بود که در چگونه در فضای متعارف زندگی مردم، دین و ارزشهای اخلاقی و سنتی، شاکله احساس آشنایی و پیوست مردم است و فاصله گرفتن از ارزشهای مذکور مردم را دستخوش احساس بیگانگی و گسستگی میکند. رسانهها دست کم در میان بخشهایی از مردم، موفق شدهاند اصلاح طلبان را نماینده فاصله گرفتن از ارزشهای دینی و اصولگرایان را منادیان بازگشت به دین نشانه گذاری کنند. قطع نظر روایی یا ناروایی این الگوی نشانهگذاری، رفتار سیاسی مردم، بیانگر نقش و جایگاه دین در عرصه سیاسی است. در وهله اول رشد و توسعه مناسبات جدید و در وهله بعدی، سخن و کلام روشنفکران به عنوان نمایندگان این مناسبات جدید، بخشهای قابل توجهی از مردم را به مقاومت برمیانگیزد. عجیب است که ما روشنفکران این نکته را نه از اصل انقلاب درس گرفتهایم و نه از رخدادهای پس از دوم خرداد. به نظرم مساله به هیچ روی به طبقات فرودست و کم سواد نیز محدود نمیشود. به جد براین باورم که شقاق میان طبقات اجتماعی حول و حوش ارزشهای جمعی، در ساختار روانشناختی تک تک ما نیز کم یا بیش حضور و نمود دارد. روشنفکران ما نیز دمکراسی را عامل تقویت ارزشهای معنوی میانگارند، عدالت را به شرط دمکراسی امکانپذیر میدانند. دمکراسی را حلال مشکلات متعدد در عرصه روانشناسی فردی و جمعی قلمداد میکنند. خلاصه ایدئولوژی انقلاب که تمام ارزشهای مثبت انسانی را در یک سبد گردآورده بود، این بار به نحوی دیگر با عنوان دمکراسی در فاهمه آنها ظاهر شده است. این همه اصرار بر ایدئولوژیک اندیشی نشانگر روح بیماری است که مواهب دنیای جدید را میخواهد و در عین حال حاضر نیست دست از ارزشهای مطلوب ملی و بومی خود نیز بردارد. اما متوجه نیست که اگر قبل از انقلاب نماد پیوستگی جامعه ایرانی در مقابل گسستگی ناشی از مناسبات شبه مدرن پهلوی بود، اینک نماد گسستگی و گسیختگی است که در مقابل شعارهای کلیشه شده رسمی مبنی بر پیوستگی مردم مشروعیت یافتهاند. روشنفکر ایرانی حاضر نیست بپذیرد که اگر او در عرصه تفکر و اندیشه آوانگارد است لزوماً خدمتی به جامعه خود برای تحول سریع نکرده است. هیچ چیز بیش از این نکته که جامعه جمع جبری افراد است افسانه ره زن در عرصه سیاست و تفکر اجتماعی نیست. ضروری است این نکته را بپذیریم که با یک ذهن جمعی و تاریخی سروکار داریم که هم در ذهن و رفتار جمعی تجلی میکند و هم در ساختار و شاکله روانی ما. جهان گسیخته آن راننده، به خوبی محل مناسبی برای نشستن و بارور شدن تبلیغاتی است که سمبل جریان اصلاحات را یک مهره خارجی برای گسترش بی دینی معرفی میکند. آنگاه مهم نیست که چه چیز درست است، مهم این است که یک جریان نیرومند سیاسی یکباره هستی اجتماعی خود را از دست میدهد. اگر چه بسیاری از ما عادت کردهایم برای تاریخ و آیندگان زندگی کنیم و چندان دلنگران هستی اجتماعی خود نباشیم. البته این نکته موجه کننده رفتار برخی از دوستان ما نیست که تلاش میکنند به نحوی نچسب به ارزشهای دینی بازگردند و با برگزاری مراسم دینی از گذشته خود توبه کنند. اساساً مساله در این الگوهای رفتار نمایشی نیست. باید پاسخ به مسائل بسیاری را دوباره از سربگیریم، نیازمند تحلیل تازهای از جامعه ایرانی هستیم، ضروری است محملهای اجتماعی و طبقاتیای را که اختیار کردهایم، مورد بازاندیشی قرار دهیم. ساختار ذهن جمعی در جامعه ایرانی از هم میگسلد. گسل در ساختار ذهن جمعی لزوماً زمینه ساز دمکراسی نیست. ساختار از هم گسیختهای که در گسیختگی ارزشهای اجتماعی و کاسته شدن از سرمایه اجتماعی نمودار شده است، میتواند منتهی به پیامدهای ناگواری در عرصه سیاسی و رفتار جمعی باشد. رقبای ما موفق شدهاند در تبلیغات خود ما را نماینده این گسستگیها نشانه گذاری کنند، باور کنید درچنین شرایطی برد با کسی است که رفع این گسیختگی را نمایندگی میکند. از جمله آنکه همان شعارهای کلیشه شده رسمی چه بسا مجالی تازه برای حیات پیدا میکنند.
Monday، October 02، 2006
خداوند و خواستهای متعارف زندگی
مدتی تصور میکردم، خداوند را نمیتوان ستود، مگر آنکه او را از بازار دنیای مصرفی بیرون کشید. چرا که به چشم میدیدم که دنیای مصرفی، دین مصرفی تولید میکند و خداوندش، کارچاق کن مشکلات اقتصادی مردم است. موضوعیتی جز آن ندارد که مشکلات کوچک و بزرگ را از پیش پای مومنانش بردارد. کسانی که از صبح تا شام پی لقمه نانی در خیابانهای شهر به این سو و آن سو روانند. به قول گیدنز، در دنیایی که زندگی سرشتی مخاطرهآمیز و پراز ریسک اختیار کرده است، خداوند اتکای مردم است و موجبات اعتماد به نفس آنان. چنین است که خداوند خود یک کالا در بازار مبادله است، چرا که فرد در ترازوی ارزیابی سود و زیان خود، خداوند را نیز وزنهای میانگارد که سود او را تضمین میکند و مخاطره ریسک او را کاهش میدهد. خداوند در این بازار مستمراً خوانده میشود و موضوع ستایش است. با آدمی به بنگاه معاملات ملکی میآید، حرف میزند، راهنمایی میکند، سبب میشود که رقیب از چیزی غفلت کند، کلاهی سر کسی گذاشته شود. خدا ستایش میشود اما این ستایش کسی است که به قواره نیازهای حقیر روزمره درآمده است. چنین بود که تصور میکردم خداوند هنگامی به خداوند ستودنی به مفهوم عمیقتر بدل خواهد شد که بیرون ازاین بازار مبادله ظاهر شود. باید به چنان حدی از غنا رسید که خداوند را بیرون از دایره سود و زیان روزمره بخواهیم. این میتواند ناشی از مال و منال کافی باشد یا ناشی از قناعت به آنچه که پیش روست. نمیدانم چرا خداوند را بیرون از منازعات مستمرا روزانه طلب میکردم. شاید از این روی بود که چند باری خداوند گرهی از کارم در زندگی نگشوده بود. هنگامی که خداوند گرهی از کار آدمی نمیگشاید، مثل کسی است که چکاش بارها در بانک برگشت خورده و اعتبارش را از دست داده است. آنگاه ناگزیر بودی در جهانی زندگی کنی که خدای آن فاقد اعتبار است. اعتبارزدایی از خداوند برای من اعتبارزدایی از همه چیز بود. اما خدایی را که بیرون از دایره نیازهای روزمره یافتم، خدایی بود صامت و خاموش. خدایی که نه گوشی داشت تا صدایی بشنود، نه چشمی که ببیند و نه زبانی که سخن بگوید. بود و نبودش یکسان بود. گویی آدمی و جهان را ترک کرده بود و در باغی دوردست تنها قدم میزد. گویی خداوند ضرورت داشت به خواستی در متن زندگی روزمره پیوند بخورد. اما گره خوردن خداوند به خواستهای روزمره امنیت وجود شناختی زندگی را در مخاطره میانداخت. اگر زحمی را التیام میبخشید محترم بود، اما اگر زحمی التیام نایافته باقی میماند و خداوند مثل نظارهگری ظاهر میشد که همه کار از دست او ساخته است اما دستی نمیجنباند، از دایره اعتماد بیرون میرفت و آنگاه رمق از زندگی گرفته میشد و حتی انگیزهای نمیماند تا همان زخم را به تدبیر فردی التیام بخشی. خداوند ضرورت داشت به خواستی در متن زندگی روزمره پیوند بخورد. اما میتوان خواستهای متعارف زندگی را وارسی کرد. هستند خواستهایی که گویی با آنها به دنیا آمده باشی. هنگامی که فکر میکنی، در رویاهای دوران کودکیات حضور داشته باشد. در نوشتههای دوره نوجوانیات. ناامیدی از تحقق آن خواست در میانسالی افسردهات کند و شاید در سالمندی از عدم آن دلمرده از مرگ استقبال کنی ..... بدیهی است برای هر کس این خواست اساسی به ظاهر چیزی است و در هر سنین و دورانی به نحوی و در چهرهای متفاوت ظاهر شده است. اما میتوان در یک چشم انداز دور، سویههای مشابهی در همه جلوههای آن یافت. گره خوردن خداوند به خواستی ماندگار و نه لزوماً عمیق، در زمره آن خواستهای متعارف روزانه نیست. ممکن است در جوانی برای مطالبه آن اصرار ورزیده باشی، لج کرده باشی، کفر ورزیده باشی، در نوسان کشنده امیدهای وافر و ناامیدیهای مفرط افتاده باشی، اما به تدریج به وجود آن خو میکنی. مثل درد پنهانی است که عمق دلچسبی به زندگی میبخشد. زندگی در پرتو برخی ناداشتهها بسی زیباتر است تا داشتهها. گره خوردن خداوند به چنان خواستهایی، خداوند را از آسمان به زندگی میکشاند، و دردهای پنهان زندگی را استعلا میبخشد. خللهای زندگی، صبح تا شام آدمی را تسلیم بازار مصرف جامعه جدید میکنند، اما خللهای پرناشدنی، به تدریج آدمی را به تسلیم میخوانند و زندگی هر کس، از چشمانداز خللهایش گاه امکانی منحصر به فرد برای ملاحظه عمق زندگی میگشایند. برخورداریهای زندگی، جلوههای فربه شده این جهاناند. آدمی در آئینه برخورداریها بیشتر خود را در کانون مییابد، اما زندگی در پرتو خللها، چشم را به فراسوی آدمی میکشاند. اینچنین است که خواستهای روانشدنی و خللهای ماندگار، راهی است برای پیوند با خدایی که زنده در متن زندگی روزمره آدمی حضوری دلچسب دارد. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|