|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Sunday، December 31، 2006
بهت اولیه ناشی از مرگ صدام
اغلب رسانههای جهان بعد از انتشار خبر اعدام صدام حسین، منظومه خبرها و گزارشهایی را نیز در باب شخصیت صدام حسین و ابعاد شگفت انگیز جنایات او منتشر کردند. اخبار حاکی از آن است که رادیو تلویزیون عراق بیش از همه در این زمینه تبلیغ میکند. هیچ یک از آنچه در توصیف ابعاد جنایات او گفته شد، تازگی نداشت. اما اینهمه بمباران خبری پس از مرگ وی چه معنایی دارد؟ من تصور می کنم این بمباران خبری ربطی به بهت اولیه ناشی از خبر مرگ صدام حسین دارد ما ایرانیها، خود از جمله قربانیان جنایات صدام حسین محسوب میشویم. آنچه با مردم ایران کرد، به هیچ روی در وصف نمیگنجد. اما در این چند ساعت که از مرگ صدام میگذرد، از بسیاری پرسیدهام که اولین واکنش شما بعد از شنیدن خبر مرگ او چه بود؟ اغلب گفتهاند خوشحال نشدیم ... حیرت زده شدیم ... در بهت فرورفتیم. البته برخی نیز اظهار خوشحالی کردند. من خود نیز از جمله کسانی بودم که به محض شنیدن خبر بهت زده شدم. اما تفسیری دوگانه از این بهت دارم: برداشت اول: گسیختگی مرز میان قربانی و جنایتکار از آن لحظه به بعد، خواندن گزارشهای جنایات صدام مرا از فضای بهت بیرون برده است. در گفتگوهای عمومی نیز مردم مستمراً جنایات صدام را به یکدیگر تذکر میدهند. مگر کسی در جنایت کار بودن این فرد تردیدی داشته است که اینهمه به یکدیگر یادآور میشویم؟ جنایتکار تا زمانی که زنده است، تفاوت فاحشی با قربانیانش دارد. اما زمانیکه جسد بی جان او را مشاهده میکنیم، به نحوی شگفت انگیز این تشابه از میان برداشته میشود. از میان برداشته شدن این تشابه، همه اسطورهها و نظمهای معنایی سخت و استوار را در هم میشکند. جنایتکار را شبیه قربانیانش میکند و قهرمان آزادیبخش را شبیه جنایتکار. او که عامل جنایت است، رقیب خود را مشابه خود میکند و شالوده آن بازی که به مرگ او خاتمه یافته، میشکند. حتی گاه ماجرا از این حد نیز فراتر میرود. جنایتکار با مرگ خود، بازی را معکوس میکند. خود در موضع قهرمان مینشیند و قاتلانش را در موضع جنایتکار مینشاند. صدام گویی در آخرین لحظات زندگی خود متوجه این بازی بود. او به منزله آخرین اقدام سرکشانهاش، مغرورانه در صحنه اعدام خود حاضر شد، و حاضر به پوشاندن چهره و چشمانش نگردید. اطلاعیه حزب بعث عراق نیز، به معنای گشوده شدن این بازی تازه است. قطع نظر از میزان شانسی که برای به راه افتادن آن بازی معکوس متصور باشد. باید مستمراً به یکدیگر یادآور شویم که او جنایتکار بزرگی بوده است و با سردادن مرثیه جنایتهایی که او عامل آن بوده است، باردیگر مرزهای از هم گسیخته را ترمیم کنیم و امکان گرم شدن آن بازی معکوس را به صفر برسانیم. برداشت دوم: احساس آزادی پس از مرگ جنایتکار استیلای دراز مدت یک جنایتکار به معنای درونی شدن یک ترس عمومی است. ترسی که چنان عمق و ژرفایی یافته که چندان حس نمیشود. زندگی در پرتو نظامی آنچنان، در قواعد متعارف عمل و اندیشه و نحو آرزو کردن، در الگوهای به خاطر سپردن و فراموش کردن گویی بر بدنها حک میشود. ترسی که بپاید، مثل قالبی است که بدنها را در آن شکل میدهد و روحها را، و گوشها و چشمها و قلبها را. آنگاه جنایتکار نه یک شخصیت بیرونی بلکه به بعدی از شخصیت آدمی بدل میشود. آنگاه بر سر دار دیدن او و بیش از آن مشاهده جسد بی جان بر خاک افتادهاش، به معنای مشاهده بخشی از بدن و روح و گوشت آدمی است. ترس ماندگار شده، قربانی را به بخشی از بدن جنایتکار بدل میکند. اینک در وهله اول معلوم نیست که مشاهده آن جسد، مشاهده یک دیگری منفور است یا مشاهده خویشتن. به این معنا، یادآوری و مرور مستمر جنایات صدام، راهی است برای هر چه زودتر گسیختن از بهت اولیه و احساس آزادی پس از فقدان او. این هر دو برداشت، یک نتیجه به ظاهر یکسان دارند: در هر دو صورت، مشاهده مرگ جنایتکار، فرد را دستخوش حیرت میکند. اما در برداشت اول، حیرت مشاهده گر، نقطه آغاز بیرون آمدن اوست از لاک اخلاقی مبارز و ستیزه گر با ظلم و در برداشت دوم، حیرت مشاهده گر، نقطه آغاز آزادی اوست **************************************************************** **************************************************************** چند ساعت بعد از نوشتن یادداشت فوق، یادداشت زیر را از دکتر دهکردی استادیار محترم دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی دریافت کردم. یادداشتی است که البته در زمان دستگیری صدام نوشته شده است، اما به نظرم هنوز هم حاوی نکات قابل توجهی است: -صدام مردني است!! " ديکتاتور پروري" را محاکمه کنيد! به قلم: دکتر دهکردی از زمان دستگيري صدام، حجم حملات به اين جنايتکار جنگي بيشتر شده است. اغلب ما دیدگاههای نويسندگان و تحليلگران مختلف را شنیده ایم، همه ما به نوعي دراين نفرت شريک و سوگوار نسلي هستيم که سوخت. چه عزيزاني را از دست داده ايم و وااسفا که "دريخ سود ندارد چو کار رفت از دست" اما حالا چه؟ ديکتاتوري رفت؛ جشن بگيريم تا ديکتاتور ديگري بيايد!! در جاهائي که جامعه مدنی و ساختار مهار قدرت وجود ندارد سوالي که در وهله اول در ذهن سردمدار تازه بر اريکه قدرت نشسته، نقش مي بندد اين است که حال که" راه باز است و جاده دراز" چرا نتازد؟ در زيست جهان و ساختارهاي سياسي و اجتماعي کشورهاي نظير عراق، اگر ديکتاتور نباشي ديکتاتوري مي شوي و چرا نشوي وقتي مي تواني به عالم و آدم دستور بدهي_ بي آنکه مانع و رادعي در برابر داشته باشي _ چرا ندهي وقتي قرار است همه چيز را منويات شما تعيين کند چرا تعيين نکند. وآنگاه مي نشيني و نظاره مي کني که چگونه ملت با" تب" شما" تب" مي کنند و با شادماني شما پاي مي کوبند. اما اگر به گونه ای" غیر مترقبه" قدرت را از دست بدهی؛ مي شوي منفور" عالم و آدم" بي آنکه ملتي به محاکمه کشيده شود که شما زمينه ساز آن بوديد...بي ترديد نهادهاي مدني قوي( خرده قدرت هاي مدني) مي تواند مانع يکه تازي قدرت هاي خود رأی گردد و چه زيبا گفته است مونتسکيو که"زبان قدرت را فقط قدرت مي فهمد" و تنها قدرت است که قدرت را مهار مي کند... درانگستان اگر مردم به اشتباه فردي ديکتاتور صفت را بر سر کار بياورند او نمي تواند به دلخواه عمل کند ساختارهاي متشکل از نيروهاي اجتماعي قوي حوزه عمل او را مشخص کرده اند و" مرد" مي خواهد که پا را از اين حوزه فراتر بگذارد چه به طرفه العيني افکار عمومی او را به چار ميخ نقد خواهد کشاند البته نه افکارعمومي" تهي_ پشتوانه" _ آنگونه که درکشورهاي جهان سوم است_ بلکه افکار عمومي مستظهر به پشتوانه نيروهاي عيني و قوي اجتماعي. شايد اگر نظامي بود که اين ديکتاتور را مهار کرده بود شاهد مر گ عزيزانمان و فروپاشي خانواده هامان نبوديم و اونيز همچون شهروندي عادي روزگار پيري را به آرامي مي گذارند نه آنکه همچو اقوام بدوي و به شيوه ددان در حفره اي مخفي شود و خبر مرگ پسران خود را بشنود و حقارت بار چشم اميد به رهبري بندد که همچون اوست با اين تفاوت که افکار عمومي داخل او را مهار کرده و او سر اسب توحش را به سوي مرزهاي دیگر برگردانده است... .
Thursday، December 28، 2006
مساله و وسوسهای که در هم آمیخته است
پاسخی از دکتر حسن ریاضی به یادداشت عباس شریفی چرایی زندگی سوال جان فرسایی است که راه به نیست انگاری میبرد. پرسشی است تقدیری و لاجرم بدون پاسخ. چرا به دنیا میآیم و چرا میمیرم. چرا در اینجا و چرا در این زمان. سوالاتی از این دست ماهیتاً به جایی نمیرسد در نتیجه گلاویز شدن با آن وحشتی است بیانتها که برخی را از ترس مرگ به خودکشی وا میدارد. اما چگونگی زیستن نه با سوالاتی آنچنان، بلکه با ویرانیهای پی در پی و دل بستنهای مستمر و رنجور و ناامید رها شدنها سروکار دارد. وحشت درستی انتخاب، نگریستن به پیشارو با امید و به پشت سر با دریغ و حسرت. از دست دادن حال با قربانی کردن آنچه گذشته است یا میآید. سرگشتگی، دلزدگی، شیدایی، ... به قول مولانا، چون کشتی بی لنگر کژ گشتن مژ گشتن. وادی نخست پر است از سوالات تقدیری بی پاسخ، اما وادی دوم پر است از وسوسه این کنم یا آن کنم. اما دوست عزیز آقای عباس شریفی، به نحوی این دو پرسش را در هم آمیختهاند. چگونگی را به چرایی تحویل کردهاند و با پرسش چرایی، درجستجوی چگونگیاند فائق آمدن بر وسوسه کاری است دشوار اما ممکن. ممکن از این رو که به هر صنورت میباید از قدرت انتخاب خود استفاده کنیم هر چند از سر ناچاری و دشوار به این دلیل که هرگز رضایتی از آن حاصل نمیشود. اما چرا تلخکامی از انتخابهایی نامراد ایشان را به سوی پرسشهای تقدیری کشانده است؟ گویی ایشان میپرسد اساساً چرا زاده شدم تا اینچنین به دشواری انتخاب ناگزیر شوم. چرا در اینجا یا در این زمان هستم تا در گذاری تلخ از مردن اندیشهای و زادن تفکری مویههای مرگ و ضجههای زادن را بشنوم؟ این دو وادی را جداگانه باید بررسید. در وادی چگونگی زندگی هیچ انتخاب مطلقی وجود ندارد هیچ راه یگانهای پیش رو نیست. در این بیتوته کوتاهی که زندگی نام دارد باید زیست همچون تجربهای ناب و تکرارناپذیری که شاید غرق شدن در افسون یک قطره شبنم باشد.
Tuesday، December 26، 2006
فرجام....
به قلم: عباس شریفی بحث ما بحث کم اهمیتی نیست، واقعاً چگونه باید زیست .... سقراط .... گویی در پایان یک بزم بود در بزمگاهی دلنشین، نگاهی به اطراف انداخت، با خود و در خود گفت: این جامهای خالی از می، این پری رویان مهوش که اکنون چهرهشان خموده مینمود، این طعم تلخ و بدبوی به جامانده از یک بلعیدن پرحرص. این خماری بعد از یک خلسه عقل در لازمان، این کرختی بعد از یک درهم آمیختن و در آخر بیرون خزیدن از تالار عیش پر از دود و پر از هیاهوی، منگ و افتان و خیزان....؟!! این همه حکایت از عیش ناتمام و نامدام ما، ماندگان در این خاک مشکوک زمین است. عجب مجلسی است که خوش نشینی و خوش گویی و خوش خواریاش هم آغشته به تراژدی است. برندهاش هم بازنده است. عیشی هم اگر باشد بی نصیب از ملولی نیست. جشنی هم اگر باشد، از پایان غربت گرفته و غم زدهاش گریزی نیست. به یادآورد در داستانی چنین خوانده بود: مگر آنسوی عشرت جز اندیشمندی و غم چیست؟ باز با خود اندیشید که اگر به هر سو روکنی جز وحشت نمیافزاید. در بطن و متن عیش، در اوج طرب انگیز ساز خوش دنیا هم نقصی هست. ملال ناتمامی و نامدامی. امن عیشی نیست. گفت اما مگر گریزی از این لذت جویی هست. صوفیگری و درویش مسلکی را که چندی پیش به کناری انداخته بود. از زهد که فرار کرده بود رسیده بود به عشرت. دل خسته از عالم بود که دل بسته بود به ساقی. اکنون اما احساسی گنگ و گیج در درونش جوش میزد که این خوش باشی هم گویی بی فرجام است. به یاد شعری از سهراب افتاد: ریههای لذت پر اکسیژن مرگ است. انگار شمع طرب ز بخت بدش، آتش خانه سوز شده بود. دیگر نه ساز دنیا و نه سوز دین، هیچ یک برایش تعریفی از چرایی زندگی نداشت. در غیبت فرجام، کنش هر روزهاش ویرانترش میکرد. هر چه سفت بود و سخت، دود شده بود و رفته بود به هوا. آنچه مانده بود خاکستری بود سست که به اشارتی فرومیریخت. پوک و توخالی. آیا میرفت تا با نیست انگاری همراه شود؟ زندگیاش خالی شده بود. حال تهوع سراپایش را گرفت. با خود زمزمه کرد: ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است نه در مسجد گذارندم که رندی نه در میخانه کاین خمار خام است. این را گفت، و بیرون خزید از مجلس عیش. همان طور که سالیانی پیش مجلس وعظ را ترک گفته بود. دلش گرفته بود از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک. شروع کرد به پرسه زدن در خیابانهای تمدن در جستجوی فرجام. ...چندی که سپری شد و غایب بود. همنشینان همدم مجلس انس در پیاش رفتند به امید خبری. اما یافتندش بیجان. گویی مرگ امانش نداده بود و شاید مرگ بر او مکشوف کرده بود که فرجام چیست، چگونه است، کجاست. شاید.....!!! پی نوشت: دوست داشتم متن مربوط به معرفی کتابم بیش از این در صدر باشد. علاقه شدیدی داشتم به نظر دوست عزیز آرش در باب مضمون آن یادداشت پاسخی مینوشتم. اما یادداشت اخیر عباس شریفی، چندان دلم را ربود که به سرعت آن را منعکس کردم. نوشتهاش را دوست دارم چون به نحوی عجیب، روحی را به بیان آورده است که گاه در چشمها پرسه میزند، گاه در رخوت اندامها و گاه در نشستنها و ساعتها گفتن و خندیدن و رفتن. از عباس شریفی دانشجوی کارشناسی ارشد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه قبلاً مطلب دیگری نیز منتشر کرده بودم.
Monday، December 25، 2006
نظم و روند تحول گفتار دموکراسی در ایران
کتاب جدید اینجانب تحت عنوان نظم و روند تحول گفتار دمکراسی در ایران، توسط انتشارات گام نو منتشر شد. این کتاب فیالواقع گزارش تحقیق اینجانب است که با دستیاری دوست عزیز و محققم، جناب آقای محمد وحیدی صاحب وبلاگ با وجود این انجام و در سال 1383 به پایان رسید. این تحقیق، عهدهدار تحلیل گفتمانی ساختار گفتار دمکراتیک، از مشروطه به اینسو است. مقاطعی که گفتار دمکراسی در ایران به یک گفتار عمومی و جذاب بدل شده و به عنوان یک گفتار پر مصرف، عرصه سیاسی را به خود اختصاص داده، انتخاب شدهاند و با بهرهگیری از تکنیک تحلیل گفتمان، ساختار گفتار دمکراتیک و تطور آن از مشروطه به بعد مورد بررسی قرار گرفته است. در این تحقیق، چهار مقطع موضوع بررسی بوده است: دوره مشروطه، دوران پس از سقوط رضاشاه، دوران نهضت ملی در دهه سی و سرانجام تحول اخیر که تحت عنوان دوم خرداد شناخته شده است. فصول مربوط به دوران رضاشاه و دوران نهضت ملی توسط جناب وحیدی نگاشته شده است که امیدوارم ایشان نیز دست کم در محیط وبلاگ خود مشخصات این دو دوره و ارزیابی کلی خود در باب این اثر را مورد بحث قرار دهند. این کتاب، مکملی است بر کتاب دیگری که تحت عنوان "جادوی گفتار" از سوی اینجانب در سال 1379 منتشر شد و به تحلیل گفتمانی تبلیغات انتخاباتی در دوم خرداد سال 1376 اختصاص داشت. در این هر دو کتاب یکی از مسائل مورد نظر من، نشان دادن این نکته بوده است که گفتار دمکراتیک در ایران، اصولاً گفتار نظم بخشنده نیست، و اگر هم گفتاری نظم بخشنده باشد، در ساختار خود ساماندهنده به نظمی دمکراتیک نیست. در کتاب اخیر، نظم گفتار دمکراتیک در بدو ظهور خود در مشروطه مورد بررسی قرار گرفته و پس از تطور آن در تاریخ معاصر ایران، بر فضای پس از پیروزی در انتخابات دوم خرداد تمرکز شده است. بعد از دوم خرداد را با تکیه بر روزنامههای مهم و یادداشت نویسان مهم بررسی کردهام و از دو نظم گفتاری سخن گفتهام: نخست گفتار کارناوالی که اصولاً موید و مشوق نحوی سیاست گریزی است و نظم سیاسی را برای گشودن فضای حیاتی در عرصه خصوصی شالوده شکنی میکند. این گفتار به هیچ روی نظم بخشنده نیست و اصولاً معطوف به نظم سیاسی نیز نبوده است. طنز ابراهیم نبوی را یکی از شاخصههای درخشان این الگوی گفتاری انگاشتهام. دوم گفتاری است که تحت عنوان دمکراسی ستیزنده از آن یاد کردهام و مقصودم از آن، گفتاری است که مقوله دمکراسی را با تکیه بر مبانی لیبرالی و فایده گرایانه، به یک خواست ضروری و فوری بدل کرده است و به نحوی ستیزنده بسیج عمومی در عرصه سیاسی را ترویج میکند. اکبر گنجی مهمترین نویسندهای است که این نظم گفتاری را نمایندگی میکند. در این کتاب نشان دادهام که چگونه این نظم گفتاری خود از ساختارهای زبانشناختی معطوف به نظم دمکراتیک محروم است و مروج هنجارهای ستیزشی برای وصول به نظم دمکراتیک است و به نحوی شگرف به همان نظم گفتاری شباهت دارد که با آن بنای ستیز گذاشته است. به عبارتی دیگر این تحقیق، نشانگر دو رویکرد بنیادین در آنچیزی است که ظاهراً دمکراسی خواهی قلمداد شده است: نحوی گرایش آنارشیستی و اقتدارگریز از یکسو و نحوی جستجوی نظم بسته سیاسی با علم و پرچم دمکراسی. خیلی شگفت انگیز نیست اگر سخن دمکراسی در فضای بسته محیط فاقد تجربه نظم دمکراتیک به یکی از این دو سنخ گرایش داشته باشد. سخن دمکراسی نیز فرزند همین محیط است. خودی تر از آن است که گاه تصور میشود. بیش از این تبلیغ در باب کتاب خود را روا نمیانگارم. اما تصور میکنم با همه ضعفها، نخستین اثری است که با روایتی نقادانه سخن دمکراسی را موضوع نقد و بررسی قرار داده است. در باب دمکراسی اغلب آثار به موانع و عوامل ظهور نظم دمکراتیک توجه کردهاند. آنها نیز که به سخن دمکراسی توجهی نشان دادهاند، بیشتر برای بحث در این باب بوده است که تا چه حد رهبران دمکراسی هنجارها و مفاهیم دمکراتیک را خوب فهم کردهاند. اما در این کتاب، که فی الواقع گزارشی از یک پژوهش کیفی است، بنا و فرض اولیه بر آن است که اصولاً سخن دمکراسی در میدان تداولات قدرت و به اقتضای آن فهم و ترویج و تبلیغ میشود. بنابراین اصولاً مبانی و بنیادهای نظری دمکراسی چندانکه متفکران و فیلسوفان دمکراتیک از آن سخن گفتهاند، حائز اهمیت نیست. مساله عبارت از آن است که سخن دمکراسی در این میدان عمل خاص در ایران، با کدام معانی تولید و مصرف شده، و این معانی بنیادی در سیر تطورات خود دستخوش چه تحولاتی شده است. سخن دمکراسی در این تحقیق، عامل بازنمایی کننده ساختار فهم عمومی است. به نحوی از فرهنگ عمومی و فهم متعارف سخن میگوید. سخنی که در عمل انرژی آفریده و عامل بسیج بوده است، نه چنانکه در لفافههای کلام آکادمیک نهفته است. تقدس زدایی از ساختار سخن دمکراسی عنوانی است که میتواند توصیف کننده سیر تحول سخن دمکراسی طی یکصد سال اخیر باشد. هر دو الگوی سخن دمکراسی که پس از دوم خرداد ظاهر شدهاند، نیز از همین خصیصه بهرهمندند. سخن کارناوالی، اصولاً بر نحوی زیبایی شناختی حوزه خصوصی استوار است و روایت ستیزنده نیز بر منطق منازعه عریان قدرت. خواستهام در این کتاب خواننده را به این نتیجه برسانم که سخن دمکراسی در فرایند تطور تاریخی خود، به تدریج در حال به در آمدن از لفافه تقدس است. این البته خود از رخدادهای امیدوار کننده است. اما در عین حال ضروری است به معطوف کردن این سخن به نظم دمکراتیک هم توجه شود. این سخن هنوز هم نمیتواند خود را از دوگانه نظم ستیزی و شالوده شکنی نظم مستقر از یکسو و بازتولید گوهرهای نظم بسته توتالیتر از سوی دیگر نجات بخشد. پی نوشت: دوستان اگر بخواهند جزئیات بیشتری در باب مضامین کتاب بدانند، توصیه می کنم به مصاحبه ای که چندماه پیش با دوست عزیزم جناب آقای سید آبادی کردم و در روزنامه اعتماد ملی چاپ شد مراجعه نمایند
Friday، December 22، 2006
ای به زیر پوستم پنهان شده
مجنونهای بسیاری را در پوستم پنهان کردهام یک مجنون جنایت کار است. مسلسلی به دست میگیرد و پیر و جوان را به رگبار کینهای بی معنا به زمین میدوزد. مجنون دیگری هست که دل بریده از زندگی است. به جسد سرد خویش خیره میشود و گاه از سر بازی به آن لگد میکوبد. مجنون دیگری هست که مثل یک ساختمان کهنه عاشق است. هر دم ممکن است از لرزه عشقی فروریزد. مجنون دیگری هست که تنها فریاد میزند. دلی است پر از هزار قصه، هزار غصه اما به هیچ کلامی در نمیآویزد، تنها فریاد میزند و در پس کوچههای تنگ و تاریک از دیدهها پنهان میشود. مجنون دیگری هست، خواب آلود. لم داده به بالشی نرم. زندگی در چشم او در یک شب طولانی مه آلود فرورفته است. مجنونی هست که یکسر به هر گناهی آلوده است. در خیابانهای شهر راه میرود، شهره به هر گناهی است و با رسوایی زندگی را رنگ میبخشد. مجنون دیگری هست سرسپرده به ایمانی گرم و آتش افروز. فرجام زندگی را تنها در یک سجده میجوید و قلبی سراسر سپرده به نامی غریب. مجنونی هست برده و بنده، و بند خویش به دست اربابی سپرده من در پوست خویش هزار مجنون را پنهان کردهام. دستهای مرا به صلیب زندگی دوختهاند و اینهمه مجنونهای دوست داشتنی، مثل خون از تنم چکه میکنند.
Monday، December 18، 2006
جعل مبارک یک هاله مقدس
هاله تقدس یک افسانه، صندوق رای را در بر گرفته است: به این حریم مقدس نزدیک نشوید این صندوق باید تجلی خواست مردم باشد. تقدس این هاله را هیچ کس جدی نمیگیرد اما همه از آن سخن میگویند چرا که هر طرف از این تقدس جعلی سودی میبرد. حکومت با ادعای حفظ این حریم تلاش دارد به خود مشروعیت ببخشد و مخالفین و منتقدان با فریاد از اینکه این حریم نقض شد، تلاش دارند مشروعیت حکومت را به پرسش بکشند. و این هر دو به معنای بازتولید آن تقدس در متن منازعه سیاسی است. اما واقع این است که این حریم همواره مورد تعرض کم یا بیش واقع میشود. صندوق رای تا حدودی عامل توازن بخشنده است میان مردم و دولت، میان جناحهای گوناگون مردم، و میان جناحهای گوناگون دولت. این حکم یک حکم کلی است به نظرم صندوق رای اساساً چنین خاصیتی دارد. هیچ کس تصور نمیکند نتایج اولیهای که اعلام شده، گزارش عینی و تام و تمام خواست مردم است. پیشاپیش حکومت با نظارت استصوابی خود اراده خود را در نتایج متجلی کرده است. البته از این حد نیز باید فراتر رفت. مراحل شمارش آراء نیز مراحلی است که همچنان امکانهایی برای تجلی خواست دولت میگشاید. اما در عین حال، تصویری که نتایج اولیه به دست میدهند، حاکی از آن است که همه تا حدودی به خواست خود رسیدهاند و همه تا حدودی ناموفق شدهاند. البته دولت در این زمینه وضع خاصی دارد به نحوی که اگر نتوان از شکست او سخن گفت، اما به قوت میتوان گفت که با وضعی به کلی غیر قابل پیش بینی مواجه شده است. صندوق به رغم آنکه در دستان دولت است، به کلی در دستان او قرار نمیگیرد. صندوق از دست دولت لیز میخورد. او قادر نیست به کلی آن را در آغوش گیرد. جناحهای دیگر نیز چنین وضعی دارند. هیچ کس نتوانسته است این صندوق را به کلی از آن خود بیابد. آنچه از خواست همه جناحها فراتر، کمتر یا بیشتر است، موقعیت نسبی مردم را بازتاب میکند و نشان میدهد که بخشی مهم از این توازن خواست مردم است که در صندوقها تجلی کرده است. صندوق از دایره خواست و مطالبات هر جناح کمتر یا بیشتر است. همین وجه مازاد یا کاستی صندوق در مقایسه با دایره خواستها، تداوم بخش آن هاله تقدس حول و حوش صندوق است. کم و بیش عادت کردهایم در تصحیح اوراقی که به دست دولت دادهایم، سلایق خود را اعمال کند. اما امیدواریم در این امر چندان راه افراط نپیماید که اصولاً آن هاله برساخته دیده نشود. خوشبختانه نتایج اولیه در تهران حاکی از چنان افراطی نیست اما در فضا موجی از بیم غلیان دارد. هیچ خطری در ایران بزرگتر از برداشتن آن هاله نیست. به نظرم حفظ آن هاله، مثل بازی مرگ و زندگی اهمیت دارد.
Wednesday، December 13، 2006
دمکراسی با ابروان در هم گره کرده؟
شاه به خلاف پدرش، بازی خشونت بلد نبود لوس و نازک نارنجیتر از آن به بار آمده بود که در یک منازعه خشونت بار ظاهر شود. اما در زمینهای قدرت را به دست گرفت که همه چیز بازیگر صحنه خشونت را طلب میکرد. از بازیگرانی که به تازگی از جنگ جهانی دوم به درآمده بگیرید، تا دنبالههای خارجی آن در کشور، تا برخی دیگر از بازیگران مردم بیش از همه تعیین کننده بودند. مردم بلیط خریده بودند تا صحنه اکشن ببینند، شاه صحنه را خراب میکرد، اما همه مطابق خواست مردم اکشن بودند و فعال. ماجراهای حزب توده از دهه بیست به بعد و سایر گروهها و بازیگران را مطالعه کنید و نقش و ساختار گفتاریشان را. سرانجام مقتضیات بازی قدرت به شاه آموخت که باید مطابق انتظار، بازیگر صحنه خشونت باشد. به میدان آمد اما چندان بازیگر خوبی نبود. در همان یکی دو نزاع اول به زمین خورد. امروز حکایتی دیگر با ساختاری متفاوت و محتملاً با نتایجی متفاوت تکرار میشود. در صحنه قدرت کسانی حضور دارند که بازی خشونت را بیشتر از همه بلدند و تنها دراین زمینه است که مهارت کافی اندوختهاند. امکانات و مهارت دارند و منتظر صحنهای که این امکانات و مهارت را به کار اندازند. در آن سوی نیز کسانی رجز میخوانند و از یک بازی خشونت بار سخن میگویند. البته طنز ماجرا اینجاست که این بازیگران بر مبنای زور بازوی دیگران و عزم و امکانهای دیگران رجز میخوانند. باز هم آنچه تعیین کننده است، مردماند. مردم بلیط برای دیدن بازی خشونت نخریدهاند. بازیگران عرصه خشونت، قطع نظر از آنکه در قدرت حضور داشته باشند یا کسانی که در مقابل، به اندازه کافی ابرو در هم گره کردهاند و با خشم و خشونت به یکدیگر مینگرند. رگها از گردنها بیرون میزند و آواز جنگ و منازعه سر داده میشود. اما از آنجا که مردم برای دیدن فیلمی دیگر آمدهاند، تصویری طنزآمیز از این منازعات دارند. عزمهای خشونت در چشمهای بازیگر مردم، به جای رزم، بزم را به یاد میآورد. مردم از سر تا انتهای این فیلم میخندند، قطع نظر از آنکه در نتیجه بازی خشونت باری که در صحنه جریان دارد، چه استعدادها که نمیسوزد، چه فرصتها که از دست نمیرود و چه قصههای تلخ که از نو تکرار نمیشود. اگر چه این بار، کم طنین و در انبوه خندههای کشدار مردم. بازی خشونت باری که پیش از انقلاب جریان داشت، اهدافی را تعقیب میکرد که مقتضی رویهای درهم کشیده بود. ما از دگرگونی همه عالم سخن میگفتیم و کوس عدالت و روزگار نو سرداده بودیم. اما دمکراسی با ابروهای درهم گره کرده نمیسازد. دمکراسی نیازمند عقل، و حزم و احتیاط و منازعه و سازش است. دمکراسی صبوری طلب میکند. دمکراسی اصولاً چندان مطلوب نیست که برای وصلش بی صبری کنیم. دوستی در یکی از کامنتها نوشته است، گاه هیتلر نیز میزاید.اصولاً دمکراسی بازی عوام الناس است، و در مواردی به نتایج مصیبت بار نیز میانجامد. هر چه در جهت آن خرد و صبوری و دل سپردن به گامهای کوچک و در عین حال پایدار داشته باشیم، حاصل قابل اعتمادتر است. دوستان اگر شعار گام به گام مرحوم مهندس بازرگان در انقلاب شنیده شدنی نبود، امروز به جد شنیدنی است.
Tuesday، December 12، 2006
......؟؟
دیشب از دندان پزشکی برمیگشتم ساعت ده و سی وشش دقیقه بود که از کامبیز نوروزی یک اس ام اس دریافت کردم: چطوری رفیق من به او پاسخی دادم واین ماجرا تا دوازده و پانزده دقیقه نیمه شب ادامه یافت. فکر کردم شاید خواندنش برای دوستان جاذبهای داشته باشد نوروزی: چطوری رفیق؟ - چاکریم ن : مخلصیم، سراغی از ما نمیگیری؟ - آقا شاید مرده باشیم. ن: تمرین مرگ در تماشاخانه زندگی؟ - میتواند تماشای زندگی باشد به برکت مرگ ن: اگر برکت مرگ نبود این تماشاخانه خالی میماند از هر چیز - بی درک حضور مرگ، جهان مجال تماشا به تو نخواهد بخشید، چنین است که مرگ شرط تماشاست. ن: میشود اینطوری دل خوش کرد - زندگی رخدادی تراژیک است، اگر دل خوش داشته باشی، رستگاری ن: دل خوش کنیم به تمرین مرگ در تماشاخانه زندگی؟ - دل خوش کنیم به تمرین تماشا در دیار مرگ ن: در دیار مرگ، تماشاخانه چه نمایش میدهد راست تر از مرگ؟ - در دیار مرگ، زندگی یک هدیه حیرت انگیز است، با همه تنوعاتش. در هر لحظهاش. اما اگر فکر کنیم اینجا دیار زندگی است، تنها از مرگ حیرت خواهیم کرد. راه هر حیرتی به جد بر ما بسته خواهد بود. ن: در آن تماشاخانه تاریک، در عالم حیرت، چشم به بازی مرگ به نام زندگی؟ - در تاریک خانه مرگ، بنشین تا مجال حیرت از فرصت زندگی را یافته باشی ن: حیرت درمهلتی برای مرگ - حیرت جوهر زندگی است، زندگی حیرت از بیکرانهای است که به شرط فراروی از کرانمندی آن پدیدار میشود. در زندگی، خیال مرگ، امکان این فراروی را هدیه میکند. ن: کرانه زندگی مرگ است، در زندگی از ترس مرگ، دست و پا میزنیم. نجات هم که یافتی تازه میرسیم به کرانه مرگ - لعنت به تو، من رفتم کپه مرگمو بذارم ن: خواب، مرگی برای چند ساعت - پس فعلاً... ن: خداحافظ
Sunday، December 10، 2006
تکوین تدریجی پازل یک سنت
معمولاً فکر میکنیم، که سنت همان امور نامعقول پیشینی است. سنت را همیشه پشت سرخود یافتهایم اما سنت به معنی امر متعارفی است که حاوی عقل جمعی و تاریخی است و تا جایی که از آن خیر و برکتی زاده میشود، باید از آن حراست کرد. به این معنا، سنت گاه پشت سر ما نیست، پیش روی ما و حتی در افق آینده ماست. گاه باید دست به کار ساختن یک سنت باشیم. باید یکدیگر را دعوت به آفرینش سنت کنیم. انتخابات به همین معنا سنتی است که در حال تکوین است. همه طرفهای متفاوت در ساختن این سنت دست در کارند و به همین جهت، بیش از هر زمان میتوان به تکوین سنت دمکراتیک انتخابات در ایران دل بست. قدرت سیاسی به ضرب و زور تبلیغات و بهره گیری از شریعت و هزار الگوی متفاوت تبلیغی در صدد است مردم را پای صندوق رای بکشاند. او به این نکته میاندیشد که حضور انبوه مردم پای صندوق رای، به نظام سیاسی استحکام میبخشد و به دشمنانش نشان میدهد که مردم از نظام سیاسی خود پشتیبانی میکنند. در عین حال، حکومت متشکل از جناحهای گوناگون است. نظام سیاسی نمیتواند و گاه نیز نمیخواهد به این تنوع سیاسی پایان بخشد. اما تنوع در ساختار سیاسی به معنای وجود تنازع در ساختار است. انتخابات و صندوق رای به یک ابزار برای حل و فصل منازعه در درون سیستم سیاسی بدل شده است. بخشی از مخالفین سیستم سیاسی نیز از انتخابات برای تحت فشار قرار دادن نظام سیاسی استفاده میکنند. چرا در هر دوره انتخاباتی نهضت آزادی به رغم آنکه میداند صلاحیت نمایندگانش تایید نمیشوند، با اصرار در هر انتخاباتی شرکت میکند؟ او با این کار اصرار دارد نظام سیاسی را تحت فشار قرار دهد که برای حفظ مشروعیت صندوقی که از آن کسب وجاهت میکند و منازعات خود را حل و فصل میکند، به انتخابات دمکراتیک تن در دهد. در شهرهای کوچک و روستاها، انتخابات امکانی است برای حل و فصل منازعات و رقابتهای محلی. برای کسانی امکانی است برای اثبات تعهد به حکومت و کسب رانت اقتصادی و سیاسی. برای نوجوانان، انتخابات، امکانی است برای کسب وجاهت و تشخص فردی این همه به آن معناست که انتخابات به دلایل مختلف به یک سنت بدل میشود. همه سنتها بقاءشان را از کارکردهای خوب و بد و متنوع و ناسازگار اخذ میکنند. به نظرم کوته نظرانه است که صرفاً به این جهت که تصور میکنیم نظام سیاسی از شرکت در انبوه مردم استفاده میکند، بخواهیم در راه تکوین آن سنت مهم سیاسی سنگ بیاندازیم. به همین معنا یک سنت در حال تکوین است. در چنین فضایی وظیفه روشنفکر مسئولی که به توسعه سیاسی میاندیشد، چه امری مطلوب تر از این؟ اگر آنقدر بدبین باشیم که فرض کنیم انتخابات در حال حاضر هیچ اثری در تغییر موازنه سیاسی ندارد، بازهم در یک تحلیل آینده نگرانه، حق نداریم از این موهبت بزرگی که در حال تکوین است چشم بپوشیم. بگذارید کمی دوستان مخالف را عصبانی کنم. به نظرم حکومت به مراتب از مخالفیناش در سنت کردن این الگوی عمل سیاسی کارنامه درخشانتری دارد. ممکن است دوستان از این جمله من خشمگین شوند، چرا که با عصبانیت به من پاسخ خواهند داد که حکومت در حال سوء استفاده از یک سنت سیاسی است، چرا که از آن برای تامین منافع خود پشتیبانی به عمل میآورد. من به دوستان پاسخ خواهم داد که فکر میکنید دیگران چرا از دمکراسی و رقابتی کردن تام و تمام سیاست دفاع میکنند؟ مگر جز آن است که آنها نیز برای تامین منافع خود در عرصه سیاسی چنین میکنند. بنابراین خیلی مهم نیست که با چه هدفی این اقدامات رخ مینماید. مهم این است که حکومت میتواند برای بازتولید مشروعیت خود به هزار شیوه دیگر متوسل شود. میتواند مثل موارد دیگر به جای انتخابات از مردم بخواهد در خیابانها حاضر شوند و به جمعیت انبوهی که در خیابانها جمع کرده کسب مشروعیت کند. میگونید نمیتواند؟ درست میگوئید اما عرض بنده این است که این خود برای نظام سیاسی تعهدات و محدودیتهایی به بار میآورد. چنانکه برای مخالفان و گروههای دیگر نیز امکانها و محدودیتهایی به بار میآورد. شما کارنامه نظام سیاسی را مقایسه کنید با کارنامه مخالفین. در هر انتخابات به هر دلیلی، تلاش داریم اعتبار و اهمیت صندوق انتخاباتی را مورد سوال قرار دهیم. بدل کردن شرکت نکردن در انتخابات به یک پز سیاسی و مخالفت، چه دردی از این کشور دوا کرده است. میتوانیم تا زمانیکه یک انتخابات فرمایشی نیست، از تصحیح فرایند انتخاباتی سخن بگوئیم و با جدیتر کردن مقوله رای، نظام سیاسی را به اصلاح فرایندهای انتخاباتی فرابخوانیم. دوستان انتخابات در ایران به یک عامل واسط مهم، اگر چه با اگر و اماهای بسیار، بدل شده است. این مهم، به مدد عوامل گوناگون و از آنجمله خود حکومت میسر شده است. به باور من هر عاملی که به تضعیف این عامل واسط مدرن بیانجامد به فرایند دمکراتی شدن مناسبات ضربه زده است. تنها کسانی را متهم نکنیم که مانع افزایش رقابتی شدن انتخابات هستند. دوستانی که با شعارهای رادیکال، یا شعارهای انفعالی، اعتبار و اهمیت این فرایند واسط را نقض میکنند به همان اندازه و گاه به مراتب بیش از آنان، در تضعیف این فرایند واسط دمکراتیک ایفای نقش میکنند. نخواهید نقشتان در سنت شدن فرایند انتخابات، از حکومتی که آن را متهم به استبداد میکنید، کمتر باشد. تصور نمیکنم چنانکه برخی منتقدان در کامنتهای خود فرمودهاند، از عرایض بنده این نکته بر آید که انگار من مقوله دمکراسی را به صندوق رای تقلیل و تخفیف دادهام. اما تصور میکنم هر جزء نظم دمکراتیک که به یک سنت بدل شود، به ناگزیر سویهها و جوانب دیگر را فرامیخواند. پازل دمکراسی به مدد سنت شدن تدریجی آن رخ خواهد داد، نه به مدد شعار و حرارت این و آن.
Saturday، December 09، 2006
کمی هم آینده نگر باشیم
یادداشت کوتاه مسعود بهنود در شماره امروز روزنامه اعتماد ملی، درخشانتر از آن بود که با چند جملهای از آن تقدیر نکنم. به قول بهنود درنیافتهایم که صندوق رای جایگاهی مستقل از مناسبات موجود و چند و چون این و آن انتخابات دارد. طی این بیست و هفت سال، جمهوری اسلامی به مدد عوامل گوناگون مردم را پای صندوقهای رای کشیده است. گروهی برای ایفای وظیفه شرعی خود پای صندوقهای رای میروند، گروهی نیز از ترس مهر شناسنامه. در فضاهای کوچکتر شهرستان و روستا، مردم برای این و آن شخصیت یا بر ضد این و آن به پای صندوقهای رای رفتهاند. هر چه بوده است، میزان مشارکت به طور طبیعی و بدون انجام تبلیغات گسترده، چندان بوده است که تصاویر تلویزیونی حاکی از مشارکت آبرومند باشد. هیچ رسانه خارجی با توجه به موازین متعارف مشارکت مردم در انتخابات نتوانسته است از میزان محدود مشارکت مردم، غائلهای برپا کند. من نمیفهمم این دوستانی که مرتب دم از تحریم میزنند و تلاش دارند موضع تحریم را یک موضع فعال سیاسی جا بزنند، به چه پیامد عینی در صحنه سیاسی و موازنه عینی قوا اشاره میکنند؟ البته درست است که مشارکت، میزان کافی برای دمکراتیک بودن انتخابات نیست، مشروعیت یک انتخابات دمکراتیک همراه با مشارکت، نیازمند فضای کافی برای رقابت نیز هست. انتخابات در ایران از حیث موازین ناظر به رقابت دمکراتیک، با معضلاتی جدی مواجه است، اما هیچ ناظر منصفی نمیتواند در نقد عدم رقابتی بودن انتخابات در ایران، حد نقد خود را به جایی برساند که آن را یک انتخابات فرمایشی بخواند. به هر روی فضای انتخاباتی به ویژه پس از سال 1374 در حد و حدودی بوده است که بتوان فرض کرد، که انتخاب این یا آن جناح، تاثیر قابل توجهی در موازنه قوای سیاسی دارد. تا زمانی که نتوان یک انتخابات را فرمایشی خواند، عدم مشارکت در انتخابات از حیث اخلاق سیاسی و دمکراتیک هیچ وجاهتی ندارد. اما بیائید فرض کنیم که انتخابات به حد فرمایشی نزدیک است. بهنود درست میگوید، دوستان نمیدانند که مقوله صندوق و جدی شدن صندوق رای سرمایه بزرگی است که اگر هم به فرض در این انتخابات یا آن انتخابات فاقد نتیجه باشد، یک گام اساسی در پیشبرد دمکراسی در ایران است. عرض کردم که جمهوری اسلامی به هر شیوه و طریق، مردم را به پای صندوقهای رای کشانده و میکشاند. طبیعی است که از این اقدامات گوناگون نیز هدفی جز آن نداشته است که از انتخابات نمایشی برای بازتولید مشروعیت خود بیافریند. نمیدانم تا چه حد این قصد نامشروع است. اما گمان من بر این است که قطع نظر از مقاصد پنهان و آشکار نظام سیاسی، این اقدام یکی از خدمات بزرگ این سیستم سیاسی است. خدمت بزرگی است که چه بسا برای برخی جناحها معضلاتی عدیده به بار میآورد. اینهمه التهاب در بدنه نظام سیاسی، ناسازگاریها و جناحبندیهای تازه و شکست جناحبندیهای پیشین، نشانه جدی شدن مقوله انتخابات در جمهوری اسلامی است. متاسفانه دو گروه فاقد بینش عمیق و تاریخی در گرامی داشتن این سرمایه بزرگاند. یکی گروهی که در درون نظام سیاسی در صدد جمع کردن این بساطاند و تصور میکنند با نبود انتخابات با اعصاب آرامتری میتوان بر کرسی قدرت تکیه کرد، یکی هم کسانی که در آن سوی ماجرا، با ظاهری شجاعانه دم از تحریم میزنند و ناخواسته به این رویکرد کمک میکنند که تحول در ایران از مسیری غیر از مجاری دمکراتیک میگذرد. دوستان در سیاست ورزی، کمی هم آینده نگر باشیم. حتی در صورتی که هیچ تاثیری برای شرکت در انتخابات دراین دوره خاص قائل نیستیم، با مشارکت فعال، به رقیب خود نشان دهیم که صندوق رای تعیین کننده است.
Wednesday، December 06، 2006
هوس شرکت در انتخابات
خوشبختانه نیروهای اصلاح طلب، با عزمی جزم و انرژی و امید سیاسی به صحنه بازگشتهاند. نتیجه این حضور مهم هست، اما مهمتر نفس این حضور است که به معنای تداوم مناسبات دمکراتیک در عرصه سیاسی است. بار دیگر تنور انتخابات در ایران گرم میشود و گرم شدن تدریجی تنور انتخابات حاکی از آن است که این نهاد دمکراتیک کم و بیش وجهی ماندگار و پایدار یافته و به یک سنت متعارف سیاسی بدل میشود. آنچه به یک سنت متعارف بدل میشود، موضوع مناسبی برای تامل در باب سازوکارهای عمومی است. تبلیغات انتخاباتی در ایران حاکی از تکوین دو ساختار انگیزشی است. ساختار نخست به گروهها و طبقات شناسنامه دار مرتبط میشود که حضوری باالنسبه تضمین شده در صحنه انتخابات دارند و گروهها و طبقاتی که فاقد شناسنامه معین اجتماعی و فرهنگیاند. این مساله موضوعی است که به هر دو جناح سنتی و راست و جناح اصلاح طلب مرتبط میشود. نیروهای راست سیاسی از پایگاه تضمین شدهای بهرهمندند چرا که شرکت در انتخابات بخشی از ساختار زندگی آنها به مثابه عرصه تکالیف است. انتخابات نیز تکلیف آنها در عرصه حیات دینی و سیاسی است. آنها به نحو تضمین شده برای نیروهای راست سیاسی در انتخابات شرکت میکنند، اما دو نگرانی در خصوص آنها وجود دارد: حدود انسجام آنها، و خطر سربازگیری از میان آنها توسط نیروهای اصلاح طلب. دو نکته فوق موجب یک ناسازه تماشایی در میان این گروههاست. برای حفظ انسجام، باید از دو دستگی و تعارض میان خود پرهیز کنند. این تلاش موجب افزایش تمایل به گرایشات اصولگرایانه است. ضروری است بر اقتدار اصولی معین چندان پافشاری شود که تمایل به انشعاب از جریان یا جریانات اصلی به حداقل خود نزدیک شود. این نکته گاه با تکنیک اقتدار بخشی بر شخصیتهایی خاص میسر میشود و گاه با تقدس بخشی بر اصول و جوانب ایدئولوژیک خاص. اما تلاش برای حفظ انسجام را چگونه باید با هراس از سربازگیری نیروهای سنتی توسط نیروهای اصلاح طلب جمع کرد؟ پاسخ گویی به این هراس راهی جز آن ندارد که جریان راست سنتی نشان دهد که در ویترین سیاسی خود از نیروهای اصلاح طلب نیز بهرهمند است و این تمهید موجب حفظ پایگاههای سنتی خواهد شد. چنین است که در میان گروههای راست سیاسی شاهد ظهور نیروهایی هستیم که تلاش دارند به این خواست و تمایل نیز پاسخ دهند و تحت عناوین متعدد که یادآور جریانات اصلاح طلبانه است، در صحنه سیاسی حضور پیدا کنند. بدیهی است که مطالبه اصلاحات در گفتار سیاسی نیروهای راست، الزاماً به معنای نزدیک شدن به گروههای اصلاح طلب نیست. اصلاح طلبی در میان این نیروها سویههای گوناگونی پیدا میکند. شاید بتوان از گرایشات اصلاحطلبانه راست و گرایشات اصلاح طلبانه چپ در میان این جریان سیاسی سخن گفت. دو تمایل ناسازگار فوق الذکر، موجب گسلهایی در پایگاههای اجتماعی نیروهای راست شده است. اگر چه این جریان به طور تضمین شده در انتخابات شرکت میکنند، اما در صور و دسته بندیهای گوناگون و متعدد. اما چنانکه اشاره کردم، نیروهای اصلاح طلب نیز از پایگاه بالنسبته تضمین شدهای بهره مند است. که البته از پایگاه تضمین شده جناح راست کمتر است. پایگاههای تضمین شده جناح اصلاحطلب، بخشهایی محدود از طبقات تحصیل کرده شهریاند که عمدتاً به محافل دانشگاهی و روشنفکری نزدیکاند. بخشی از این گروههای اجتماعی به هر حال پای صندوقهای رای حاضر خواهند شد. آنها نیز به هر روی شرکت در انتخابات به منزله یک حرکت سیاسی را یک تکلیف قلمداد میکنند. نیروهای رقیب چندان شانسی برای سربازگیری از میان آنها ندارند، تنها خطر رادیکالیسم سیاسی است که موجب انفعال آنها را فراهم خواهد ساخت. نکته اساسی در مورد این گروهها عبارت ازآن است که از کمیت درخوری بهره مند نیستند و در جابه جا کردن موازنه سیاسی نقش اساسی و تعیین کننده ندارند. اگر عامل تعیین کننده صرفاً شرکت کنندگانی باشند که به نحو تضمین شده در انتخابات شرکت میکنند، صد البته نیروهای اصلاح طلب وضع امیدوار کنندهای ندارند. البته جمع جبری پایگاه تضمین شده این دو گروه، بعید میدانم از سی درصد جمعیت فراتر رود. اما بدنه اصلی رای به این دو گروه مربوط نیست. بدنه اصلی رای، به انبوه جمعیتی مربوط میشود که شرکتشان در انتخابات، از ساختار زندگیشان تبعیت میکند. این گروهها که عمدتاً به طبقات متوسط شهری وابستهاند، طبقات مصرفیاند و کمتر تابع ساختار تکلیفی زندگی. همه چیز برای این طبقات اجتماعی به اشتها و هوس مصرف ختم میشود. ویترینهای براق و شیک مغازهها و تابلوهای تبلیغاتی در بزرگراهها و تبلیغات رادیو تلویزیونی، و هزارها شکل از تبلیغات دیگر، دست به کارند تا نظام متلون هوسهای این گروههای اجتماعی را به این سو یا آن سو متوجه گردانند. اگر خیلی سیاست جاذبه و فوریت پیدا کند، اهمیتی همراه و هم تراز با خریدن یک گوشی تازه موبایل خواهد یافت. گروهی از اینان نیز در انتخابات به نحو دائم و تضمین شده مشارکت میکنند، تنها به این سبب که میترسند عدم شرکتشان و عدم وجود مهر در شناسنامههاشان ممکن است وضعیت آینده آنها را به مخاطره افکند. اما در مورد بقیه باید تنها به برانگیختن هوس و حس و حالشان امید بست. اگر دقت کنید، ساختار تبلیغاتی برای بسیج این گروه چه توسط نیروهای راست و چه توسط نیروهای اصلاحطلب، از این حد نمیتواند فراتر رود که هوس آنها را برای شرکت در انتخابات برانگیزانند. برانگیختن این هوس نیز تکنیکهای خاص خود را دارد. مانند: 1. آنها را نسبت به تداوم ساختار زندگیشان نگران کنیم. آنها باید از پیروزی رقیب نگران باشند چون ساختار زندگیشان در مخاطره خواهد افتاد. 2. شرکت در انتخابات باید با موازین کلاس و منزلت سازگار بیافتد. 3. باید به آنها وعده ظهور تحولات هیجان انگیز بدهید، چون مشارکت برای ایجاد تحولات هیجان انگیز، زندگی را برای آنان هیجان انگیز خواهد کرد. 4. خیلی به استدلالهای شما برای ضرورت شرکت در انتخابات گوش نخواهند سپرد. بنابراین به نحوی باید تبلیغ کرد که مشارکت در انتخابات به نحوی طنز و هزل و شوخی مشابهت پیدا کند. مثلاً نشان دهید که چگونه شرکت شما حال رقیب را خواهد گرفت. اصلاح طلبان در بسیج این گروههای جمعیتی موفقترند و البته برای پیروزی، بیش از رقیب نیازمند بسیج این گروه اجتماعی اند. چهرهای که از جامعه ایرانی ترسیم کردم، چهره خوشایندی نیست و به وضوح نشانگر عدم وجود تربیت شهروندی است. جناح راست، از شیوهها و امکانهای ریشهدار سنتی خود به خوبی بهره میگیرد تا نحوی تربیت را در میان پایگاههای اجتماعی خود بسط دهد. به هر تمهیدی نیروهای اجتماعی خود را متقاعد میگرداند که مشارکت در انتخابات وظیفهای است شرعی و دینی. در مورد نیروهای اصلاح طلب با توجه به پایگاه اجتماعی شان اجازه دهید از واژه آموزش استفاده کنم. اما ساختار نظری روایت ایدئولوژیک نیروهای اصلاحطلب کمتر واجد بنیادهای آموزشی و اخلاق شهروندی بوده است به عبارتی اصلاح طلبان تنها با شالوده شکنی ساختار اقتدارگرایانه الگوهای سنتی موضوعیت یافتهاند، بی آنکه خود امکان جانشینی برای ترغیب به مشارکت سیاسی تمهید کرده باشند. تصور میکنم نیروهای اصلاح طلب برای تداوم در افق سیاسی، نیازمند حضوری فراگیرتر و مهمتر از عرصه خاص سیاست اند. آنها باید درگیر یک وظیفه ملی بنیادین تر باشند و آن کمک به آموزش و گسترش فرهنگ شهروندی و باور به حضور در عرصه سیاسی به منزله عامل هنجاربخش و اخلاقی است همانطور که آموزش گروه های سنتی را نیروهای سنتی به عهده گرفته اند، چه ایرادی دارد که تصور کنیم آموزش این بخش عظیم جمعیت نیز به نیروهای اصلاح طلب واگذار شده است. . تصور می کنم به این شیوه می توانیم از سیاست به منزله رقابت صرفی که ممکن است به تدریج معنای اجتماعی خود را از دست بدهد، به الگویی فضیلت مندانه نر از کنش سیاسی نزدیک شویم |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|