|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Sunday، October 28، 2007 من می ترسم
ده پانزده روزی است حال و حوصله نوشتن ندارم
حال و حوصله نوشتن ندارم، چون قادر نیستم به هیچ چیز فکر کنم. احساس میکنم تا اطلاع ثانوی، تامل به مباحث اجتماعی و فرهنگی هر چقدر هم که کوچک و عینی و ملموس باشد، مثل پرواز به عالم مجردات میماند. حال و حوصله نوشتن ندارم، چون احساس ترس میکنم. و حس مداوم ترس، امکان تامل و نکته سنجی در باب امور روزمره را از من گرفته است. به دلیل طبع کاشیام، ترسو هستم. اما باور کنید اگر چیزی را فهم کنم، تا حدود زیادی قادر به کنترل احساس ترس خود هستم. زمان جنگ، از بمب دشمن ترس طبیعی داشتم، اما در عین حال از اینکه این بمبها حاصل مقاومت در مقابل دشمن متجاوز است، احساس غرور میکردم و این خود، تا حدود بسیار از حس ترس من میکاست. از سرکوب و زندان و اعمال محدودیت در زندگی میترسم. اما من سرکوب و زندان و محدودیت را فهم میکنم. به هر حال در عرصه منازعه سیاسی در یک کشور جهان سومی، نمیتوان از حکومت انتظار داشت لبخند بزند و در مقابل رقیب خود از موازین اخلاق سیاسی تجاوز نکند. من سرکوب را فهم میکنم و به همین جهت حس ترس من در حد و اندازههایی نیست که شاکله روحی و روانیام از هم گسیخته شود. اما ترس من از اینکه ماجرای ما با آمریکا به یک جنگ منتهی شود، چندان شدید و فراگیر و فلج کننده است که قدرت تامل و نوشتن و تمرکز بر امور را از دست دادهام. شدت ترس من تنها به این جهت است که به هیچ روی مساله را فهم نمیکنم. نمیدانم به کدام سو میرویم. در مقابل چه چیز، برای تحصیل چه چیز مقاومت میکنیم. و اصلاً این کارهایی که میکنیم مصداق مقاومت است یا نه. احساس میکنم سوار اتوبوسی شدهایم و راننده به سمت درهای مخوف در حرکت است. مجاز نیستیم مسافران را از نگرانی خود نسبت به احتمال سقوط در دره مطلع کنیم. مسافران باید خوش و خندان بزنند و برقصند، چرا که تصور میکنند به سمت دشتی مصفا در حرکت هستیم. راننده و شاگرد راننده لبخند میزنند اما در جیب خود دشنهای نهان کردهاند و با گوشه چشم کسانی را که در رقص و شادی مشارکت نمیکنند تهدید میکنند. در گوشی به راننده نگرانی خود را ابراز میکنیم. حرفهای عجیب میشنویم. گاه میگویند این اتوبوس از آن اتوبوسها نیست که تو فکر میکنی، به دره که برسیم مثل هواپیما پرواز میکند. اگر باور نکنی، با خیال راحت میگوید، به ته دره هم که سقوط کنیم، مهم نیست، با عزم و اراده آهنین دوباره بازمیگردیم. از این پاسخها عصبانی اگر شوی، آه میکشد و با نگاهی عمیق تو را به بی ارزشی زندگی و موهبت مرگ فرامیخواند. آخر کار هم شاید سرمان فریاد بزند که حالا مثلاً مدعی هستی که زنده هستی؟ قطع نامه تصویب میکنند، رئیس جمهور لبخند میزند و غربیها را به واسطه تصویب این ورق پارههای احمقانه تمسخر میکند. تحریم میکنند، قهقهه سر میدهند و اعلام میکنند هیچ توفیقی حاصل نشده است، بلکه وضع و اوضاع ما در نتیجه تحریمها روز به روز بهتر میشود. ما ظاهراًٌ باید نتیجه بگیریم که غربیها صغیرند و هر روز ناخواسته به خود آسیب میزنند، و زمینه را برای بهتر شدن وضعیت ما فراهم میکنند. به تبلیغات رسمی کشور دل ببندی، تعجب نمیکنی اگر امروز و فردا، کشورهای غربی از مسئولان ما بخواهند کمکهای کارشناسی برای مدیریت مطلوب جهان به آنها بفروشند. مطمئن هستم اگر فردا بمبهای آمریکایی، مراکز نظامی و اقتصادی کشور را هدف بگیرد، اخبار هشت و سی مسئولان کشور را نشان خواهد داد در حالیکه از خنده روده بر شدهاند و از این همه بلاهت آمریکاییها قادر به کنترل خنده خود نیستند. شاید هم با چهرههای اندوهناک، به دیدار اجساد کشته شدگان بروند و در مصاحبه تلویزیونی ازآنها به منزله سند جنایت آمریکا، سخن بگویند. من یک شهروند ایرانیام. علوم سیاسی هم خواندهام. نزدیک به یک دهه است در این زمینه تدریس هم میکنم. کم و بیش طی سه دهه پس ازانقلاب، تجربه سیاسی دارم. اما به هیچ وجه قادر به فهم و تفسیر رفتار مسئولان کشور نیستم. احساس ترس شدید از افق آینده کشور میکنم. اما از هیچکس توضیح قانع کنندهای نمیشنوم. از این که در مقابل خطری که نزدیک شدن آن را به جد احساس میکنم، باید سکوت کنم، عمیقاً احساس خیانت میکنم. گاه آرزو میکنم کاش دستمان به جایی بند بود و به جای اعتراض التماس میکردیم و فریاد میزدیم که دوستان ما غلط کردیم که دمکراسی خواستیم. غلط میکنیم که از حقوق بشر دفاع کنیم. شما لطف کنید اتوبوس را به دره پرتاب نکنید ما هم قول میدهیم اعتراضی به سمت و سوی حرکت اتوبوس نکنیم. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|