|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Saturday، May 26، 2007
زندگی عقیده است و جهاد در راه آن؟؟؟
وجودم پر از ترسهای گوناگون است، اما مفتخرم که کمتر از وجدان بیدار هراسیدهام حتی اگر از دریچه چشمش ویرانه مضحکهآمیزی جلوه کنم. امروز نگاه نقاد دانشجویانم را نیز وجدان بیداری گشوده بر خویش مییابم. (یادداشت خوب علی بزرگیان را بخوانید) میگویند محافظهکارم. نمیدانم به دقت مصادیق این ادعا کدام است. اما بخشی از آنچه مد نظر آنهاست نمیپذیرم چرا که گاه آنچه را محافظهکاری میخوانند ناشی از تجربه و عقل و تاملات خویش میدانم. اما در باب آن موارد در این یادداشت دفاعی از خود نمیکنم. از آن بخشی سخن میگویم که نزد وجدان خودم نیز پاسخی ندارم. آری به درستی مواردی هست که میتوانند به آنها اشاره کنند و ادعا کنند که اخلاقاً مکلف بودهام واکنش درخوری نشان دهم و سکوت کردهام. پاسخ من در عین حال، تکملهای بر یادداشت قبلی من در باره مراسم دوم خرداد امسال نیز هست. که در آن نوشته بودم تقسیم کار غیر فضیلتمندانهای انجام شدهاست، کسانی تنها شورمندانه به ماجراها مینگرند، کسانی متاملانه و با نگاهی سرد و کسانی نیز با چشمانی جویای فرصت. یادداشت من راز و رمز این تقسیم کار را نیز بر ملا خواهد کرد. بگذارید قصه را از روزهای انقلاب شروع کنم. حاکمیت فضای ایدئولوژیک در سالهای پس از انقلاب کم و بیش همه ما را به کنشگران اخلاقی بدل کرده بود. گویی همه به درستی تابع این قول شریف شده بودیم که زندگی اصیل عقیده است و جهاد. هم پیچیده در شور عمل بودیم، هم پخته یا خام، نظرورزانه به امور مینگریستیم و هم جویای فرصتهای تازه بودیم برای گشودن فضای عمل. اما مشکل کار آنجا بود که در آن فضای ایدئولوژیک شعار زندگی عقیده است و جهاد، برای هر گروه و طرفی، تنها به شرط انطباق با یک عقیده خاص معنا و مفهوم داشت. دیگرانی که عقاید دیگر داشتند، و در راه آن جهاد میکردند مصداق زندگی اصیل نبودند بلکه مصداق کفر و تحجر و خیانت بودند. گویا کسان بسیاری به جرم تفاوت، محروم از امکان تبعیت از اصل زندگی عقیده است و جهاد در راه آن بودند. حاصل چه بود؟ حاصل بیابانی بود رعب انگیز از نواهای تهدید. بیابانی خشک و داغ که غولها صبح تا شام بر سر هم فریاد میکشیدند. البته ما غول که نه، نوجوانان تازه به میدان درآمدهای بودیم که هر یک به حسب خاطرات متفاوت خود، به حسب داستانهایی که شنیده بودیم، و مطابق با رویاهایی که در سر داشتیم و تجربههای خام خود، در جایی متفاوت از دیگران ایستاده بودیم و بازیگوشانه به عالم نگاه میکردیم. تنها چیزی که ما همه را به یکدیگر شبیه میکرد، حس شور بی پایان جوانی بود. یکباره چشم گشودیم و جوانی خود را در میدان سیاست یافتیم. از هر گوشه نوایی به گوش میرسید و کسی ما را به خود فرامیخواند. هر یک به کسی اعتماد کردیم و در گوشهای مامن گزیدیم. از بدن خود فراتر رفته بودیم، و در حد یک عنوان بزرگ و پر طمطراق سیاسی بزرگ شده بودیم، فریاد میکشیدیم و دیگران را مورد هجوم بازیگوشانه کلام قرار میدادیم. از حجم انبار شده کینه در آن میدان خبر نداشتیم. حس جمعیمان چندان با شیطنتهای دوره جوانی فاصله نگرفته بود. کسانی بودند که فکر میکردیم باید پدران مهربانی باشند که اینک ابرو در هم کشیدهاند اما سرانجام در پناه مهرشان همه چیز به خوبی و خوشی پایان پیدا میکند. اما چنین نبود. نمیدانستیم که به جد در یک میدان خطرناک جنگ ایستادهایم. یکباره از هر سو ندای جنگ به گوش رسید. .... چنان شد که اینک از یادش همه ابرهای جهان در دلم میگریند. پدری وجود نداشت. همه کپسولهای خشونت و کینه و انتقام بودند. کسانی پیروز شدند و پس از آن، ما که به ظاهر از جنگ سر به سلامت بیرون برده بودیم، میدانستیم که با فاتحان، در اصل زندگی عقیده است و جهاد در راه آن برابر نیستیم. بازیگرانی که به خیمه فاتحان تعلق داشتند با شجاعت زندگی را مطابق عقیده خود پیش بردند و این به بهای به پس پشت خزیدن ما بود. خود را پنهان میکردیم که با تفاوتهای خود پدیدار نشده باشیم. ما مرعوب تفاوتهای خود بودیم. چشمهایی به ما خیره بودند و ما نمیدانستیم از سر سرزنش است یا تهدید. سالها اینچنین گذشت. سالیانی چند زندگی در چنان فضایی که رعب از آسمان و زمین میبارید طاقت فرسا بود. اما به تدریج منطق بقاء سبب شد که آنچه بیرونی بود درونی شود و به یک منطق مسلط زندگی بدل شود. ما به شیوههای مختلف تلاش کردیم جهاد در راه عقیده و پس از آن خود عقاید را نیز از خود برانیم. به اجساد زندهای بدل شدیم که دیگر به چیزی قائل نیست و زندگی را همانطور که منطق روزمره ایجاب میکرد، گذران میکردیم. اما طنز شگفتی بود که سرشت شگرف جهان مدرن درانداخت. فاتحان نیز با از میدان به در کردن دیگران، انگیزه جهاد و پس از آن گرایش به عقیده خاصی را از دست دادند و کم و بیش به جنازههای زنده مثل ما بدل شدند. همه دست خالی شدیم و از این حیث مثل هم. دوم خرداد سرود جمعی و ملی ما بود که با هزار غمزه و ناز فلسفی گذر از جهان پیشین را اعلام میکرد. به این تجربه زیسته نظر میکنم و در مییابم که عقب عقب رفتهایم و یکباره خود را در میدان این اصل و قاعده لیبرال یافتهایم که پذیرش کثرت جامعه مدرن، بخشی اجتناب ناپذیر از زندگی فضیلتمندانه مدنی است. عدم درک مقتضیات همین قاعده مهم، فضیلت همه ما را به یک نافضیلت بدل کرده بود. ما اجساد زنده البته موقعیت یکسانی نداشتیم. ما که فرزندان زندگی در فضای مستمر رعب بودیم، در کوچه پس کوچههای رویکردهای نظری و نظرورزیهای غامض فیلسوفان خزیدیم. تلاش کردیم با فاصله گرفتن از زمین، خود را در فضای انتزاعی نظر، دلخوش کنیم. چرا که جسارت عمل و تصمیم را از دست داده بودیم. اما آن اجساد زنده دیگر که متولیان و مولدان رعب بودند، هنوز جسارت بازی تازه داشتند و چنین بود که بازیهای تازه درانداختند. البته به مدد نسل جوانی که ما حاملان هیچ سخن تازهای برای او نبودیم. عریان و دست خالی به میدان آمدند و سربازان خوبی برای بازیهای تازه شدند. از لفظ بازی استفاده کردم. اما به هیچ روی مقصود طعنه آمیزی از بکار بردن این مفهوم ندارم. سیاست همواره یک بازی است اما به شرط فضیلت مقبول است. منطق ناشی از اقتصاد آن مناسبات رعب، هر یک از ما را با سرشتی بار آورد. کسانی فراموش کردند که تامل برای انجام کنشی موضوعیت دارد، تامل به خودی خود بیمعناست. کسانی دیگر فراموش کردند که شور و تولید صرف انرژی برای عمل به شرط هدایت در مسیری تامل شده راه به مقصودی خواهد برد. صرف آرزو و خواست برای پیشبرد خواست سیاسی کفایت نمیکند. کسانی نیز فراموش کردند که فرصتها و موقعیتهای عمل سیاسی فرصتهای خصوصی آنان نیست، فرصتهایی است که فضیلتشان در کاربست آنها در جهت منافع و خیر عمومی است. خلاصه نمیدانم موفق شدم که توضیح دهم که چرا به قول دوست عزیز بزرگیان، اینهمه کاشیام. شاید به جهت اخلاقی همه چیز قابل توضیح نباشد، اما شاید اینقدر باشد که بتواند امکانی برای درک متقابل بگشاید.
Wednesday، May 23، 2007
واقعيت و زندگي شعرگونه محسن گودرزي مراسم سالگرد دوم خرداد كه امروز با سخنراني آقاي خاتمي برگزار شد، از جنبههاي مختلف قابل بررسي است. ميتوان به تحليل شكل برگزاري برنامه يا تحليل محتواي سخنراني پرداخت و يا ميتوان تركيب جمعيت حضار را بررسي كرد. ميخواهم برداشت سريع و اوليه خود را از اين مراسم با توجه به دو نكته شكلي بيان كنم. در گوشه راست صحنه تابلوي نسبتا بزرگي بود كه شعري چنين بر روي آن نوشته شده بود. به نو كردن ماه بر بام شدم با عقيق و سبزه و آينه كوه آواز ما را پژواك داد كه آميختهاي بود از ايمان و آزادي و برابري عشق آواز دلتنگي ما طنين جاودانه يافت در دومين روز از ماه آخر بهار، خرداد كساني كه كمي با شعر آشنا باشند، بلافاصله تشخيص ميدهند كه دو مصرع آغازين شعر از آن شاملوست و متن كامل شعر (تا جايي كه در ذهن من مانده) چنين است: به نو شدن ماه بر بام شدم با عقيق و سبزه و آينه داسي سرد بر آسمان گذشت كه پرواز كبوتر ممنوع است صنوبرها به نجوا چيزي گفتند و گزمگان به هياهو شمشير در پرندگان نهادند ماه بر نيامد چرا اين شعر آنگونه كه آغاز شده به پايان نرسيده است؟ به طور نظري در متن شعر روي صحنه دو نيرو دست در كارند. يكي نيرويي كه ميخواهد متن را به شعر شاعر نزديك كند و ديگري نيرويي كه شعر را با ملاحظات تركيب ميكند. متن روي صحنه صورت اجتماعي شعر است كه تركيبي از خواست و واقعيت است. هر متني را شايد بتوان نقطه تعادل چنين نيروهايي دانست، تعادلي كه شكننده و عملا بيثبات است. متن شعر روي صحنه كه در وصف دوم خرداد نوشته شده خود نشانهاي از وضعيت اين واقعه است. تفاوت ميان آنچه در عمل رخ داد با آنچه كه به صورت آرماني تصور يا به تعبير ديگر آنچه كه در سخن گفته ميشد. چنين وضعيتي را ميتوان تقابل ميان دو زندگي نيز دانست. زندگي شعرگونه كه عرصه روياها، خواستها و آرزوهاست و زندگي واقعي كه توازن نيروها آن را شكل ميبخشند. با اين حال، زندگي شعرگونه يكسره ذهني نيست بلكه مقياسي است كه زندگي واقعي را ميسنجد. امروز اين تقابل در نوع برگزاري مراسم هم قابل مشاهده بود. تصور ميكنم مراسم دو لايه داشت. در جريان مراسم بخشي از جمعيت كه اغلب جوانان بودند، احساسات خود را به آشكارترين شكل ابراز ميكردند. ميان سالن ايستاده بودند، در جريان سخنراني آقاي خاتمي هر جا كه سخن او را با خواست خود نزديك ميديدند، ابراز احساسات ميكردند، بعد از پايان سخنراني نيز به احترام و تشويق آقاي خاتمي ايستادند و يا دور او حلقه زدند، و به صورت جمعي آهنگ يار دبستاني را ميخواندند. مجري برنامه نيز تلاش ميكرد كه مراسم را به جريان رسمي خود هدايت كند و هر بار تقاضا ميكرد كه اجازه دهند برنامه مطابق پيشبيني ادامه يابد. او حتي براي دعوت به نشستن حضار، خواهش كرد كه در جاي خود آرام و قرار گيرند. آرام و قرار گرفتن اين سرهاي پرشور و هيجان. مراسم طراحي شده، شكل مناسبي براي ابراز احساسات و هيجان بخشي از حاضران نبود. به همين دليل اين شور و هيجان، مراسم پيشبيني شده را مختل كرد و عملا نمايش كليپ يا سخنان مجري در هياهو و ازدحام گم شد. مراسم در عمل به صورت تركيبي از شكل رسمي و شكل مبتني بر هيجان و احساسات پيش رفت. اين همان اتفاقي كه در شعر روي صحنه رخ داده است. گمان ميكنم نه نيروي خواست ميتواند يكسره از واقعيت بگريزد و نه واقعيت قادر است زندگي را از هر خواستي و آرزويي تهي سازد. تعادلي از اين دو نيرو هر متني را ميسازد. هنر سياستورزيدن، يافتن چنين نقطه تعادلي است. نكتهاي كه ميتوان گفت مراسم امروز در يافتن آن توفيقي نداشت.
Tuesday، May 22، 2007
از دو زاویه
امروز در مراسم سالگرد دوم خرداد که در ساختمان اریکه ایرانیان برگزار شد، شرکت کردم. یک ربع قبل از شروع مراسم خود را به محل برگزاری رساندم. چرا که تصور میکردم انبوه جمعیت اجازه ورود به ساختمان نخواهد داد. جمعیت را بسیار کمتر از آنچیزی یافتم که تصور میکردم. اما در آخر مراسم از یک دانشجو پرسیدم جمعیت چطور است، میگفت، بسیار بیش از آن است که انتظار داشته است. اختلاف من با نسل جوان در ارزیابی میزان جمعیت خلاصه نمیشد. تقریباً در ارزیابی همه چیز این اختلاف نظر مشهود بود. من و دوستان دیگری که همراه یکدیگر در مراسم نشسته بودیم، مرتب در گوش یکدیگر در باره شکل برگزاری، نوع سخنرانی آقای خاتمی، آشفتگی مراسم، نشنیدن یک سخن جدید، عدم شکوه مراسم گله میکردیم. تصور جمعی ما این بود که مراسم به شدت سبک برگزار شده است. اما در همان زمان خروج از سالن، با یکی از دانشجویان خوب دانشکده مواجه شدم. با لحنی معنیدار از او پرسیدم مراسم چطور بود. انتظار داشتم تایید حس خودم را از او بگیرم. اما برق شادی در چشمانش چندان میدرخشید که مرا نیز در ارزیابی شخصیام نسبت به کم و کیف مراسم دچار تردید کرد. با اشتیاق میگفت که از انبوه جمعیت و حس و حال گرم آنان هیجان زده شده است. از چشم من و دوستانم، انتظار میرفت مراسم در شکل یک سمینار و مراسم پرشکوه برگزار شود و بزرگانی در باب تجربه دوم خرداد سخن بگویند. کمیها و کاستیهای آن را بررسند و در باب افقهای آینده سخن بگویند. انتظار داشتیم، آقای خاتمی قبل از سخنرانی امروز خود تاملات بسیار کرده باشند و سخنرانی دقیق و اندیشیدهای عرضه کنند. دست کم انتظار داشتیم کارهایی را نکنند. مثلاً آن کلیپی که در مراسم چلچراغ پخش شده بود و برای آن مراسم و با توجه به موقع و تاریخ آن، کلیپ جذابی هم بود، در این مراسم پخش نکنند. انتظار داشتیم مجری برنامه این قدر مفاهیم کلیشه به کار نبندد. اینهمه اسطورهسازی نکند و مفاهیمی به کار نبندد که بیشتر بوی تملق میداد و …. اما به نظر میرسید شعف و شادی نسل جوانی که به سالن آمده بود، از بعد دیگر ماجرا خبر میداد. مراسم امروز بیشتر یک مناسک بود برای بازتولید یک خاطره سیاسی. مناسکی بود که هدف از آن تقویت هویت برآمده از یک رخداد سیاسی بود. برای کسانی برگزاری این مراسم نشانه بقاء بود. به تعبیر دکتر ریاضی که در کنار من نشسته بود و یک لحظه لب از گلایه نمیبست، یک سرود دسته جمعی بود. مناسک جمعی امروز، تنها برای پاسداشت یک خاطره پشت سر نبود، بلکه امکانی برای انتقال آن هویت به نوجوانانی نیز بود که در تجربه نخست بازیگر نبودند و اینک در این مناسک به بازیگری یک صحنه تازه فراخوان میشدند. هنگامی که جمعیت بر تمایل مجری به کنترل سالن غلبه کرد و سرود جمعی یار دبستانی خوانده شد، صحنه جالبی اتفاق افتاد. در آن سالن نسبتاً بزرگ همه برخاسته بودند و یک صدا و گرم سرود میخواندند و دستهای خود را به هم میکوفتند. از آن میان تنها دو سه ردیف جلو که به اصطلاح شخصیتهای سیاسی و شناخته شده نشسته بودند، با جمعیت همکاری نمیکردند. کسانی که قرار بود تماشاگر باشند، گرم و داغ و پرهیجان بودند، و کسانی که قرار است در صحنه باشند و نبرد کنند و بازیهای تازه دراندازند، سرد و مات و تماشاگر بودند. شاید یک تقسیم کار اتفاق افتاده است. قرار است کسانی فقط شور بورزند، کسانی تنها تحلیل کنند، کسانی هم از فرصتهای پدید آمده در نتیجه شورمندی اولیها، نقشهایی در صحنه قدرت و منازعه به عهده بگیرند. کسانی از سر شور، کسانی از منظر سرد یک ناظر بی طرف و کسانی نیز با چشم جویای فرصت به امور مینگرند. من به این سه میاندیشم که اگر کنار هم گردآیند، فضیلت در عرصه عمل سیاسی به اوج خود واصل میشود و هنگامی که اینچنین از هم گسیختهاند، هیچ یک فضیلتمندانه نیست، بلکه برخی به شدت رذیلتمندانه نیز هست.
Sunday، May 20، 2007
فخرالدین حجازی کی درگذشت؟؟
گاهی افراد حکم کوچه پس کوچههای دوران کودکی و نوجوانیاند. لزوماً دوستشان نداری، اما بخشی از زندگی تو مثل آجر بر در و دیوارهای کهنه آن ماندگار شده است. اگر بشنوی فلان خانه که در همسایگیمان در آن کوچه خاطرات بود، ویران شد، مثل این است که بخشی از کتاب زندگیات را به دست باد سپرده باشند. خبر فوت فخرالدین حجازی، به همین نحو اندوه عجیبی بر دلم نشانید. فخرالدین حجازی، خطیب بود. همه سرمایهاش قدرت اثرگذار خطابهاش بود. او یک الگوی منحصر به فرد در خطابت داشت. شدت و حدت ادای واژگان، تکانهای خاصی که به دستها میداد و طنین واژگان، سخنرانی او را به یک تجربه منحصر به فرد مبدل میکرد. همین تمایز در خطابت، که گاه با نقدهای تند سیاسی در میآمیخت، از او چهره برجستهای ساخته بود. برای من، در سالهایی که نوجوانی پانزده شانزده ساله بودم، شنیدن خطابههای جاذبه عجیبی داشت. او فی الواقع سرمایهای جز خطابت نداشت. قهرمان خطابههای پرشور بود. بیان خطابه بدون انتقال هیچ مضمون مشخص. طور گفتن کلمهها، اهمیتی بیش از مضمون و محتوای کلمات داشت. هیچگاه نمیتوانستی به این سوال پاسخ دهی که او چه گفت؟ چون یک سخنرانی با عنوان و مقدمه و موخره معین و نتیجه گیری مشخص نشنیده بودی تا به مخاطب پاسخ دهی. تو تنها میتوانستی بگویی در این سخنرانی چه حرفهای مگو که شنیده نشد. آنچه ما در گوشی میگوئیم، او به صراحت پشت بلندگو گفت. چشمها از هیجان برق میزد و ذوقی عجیب در دل میخلید. گویی به جای یک سخنرانی، شاهد یک حماسه آفرینی بودهایم. ساختار خطابه خوب عبارت بود از: آغازی آرام، اما به سرعت بدل شدن سخن به عرصه ظهور عصیان، خشم، بیصبری، بریده شدن ساختار کلام، شکسته شدن مضمون به حسب خطور مساله مهمی در خاطر سخنران، با سرعت و متسلسل سخن گفتن، فریادهای گاه به گاه، و فرودی آرام و اندوهبار. اما گستره سخن به خطیب محدود نبود. فی الواقع به شنیدن یک کنسرتو خطیب آمده بودی. او در متن بود اما چندین و چند ملودی دیگر در حاشیه سخن او ناخواسته به گوش میرسید. کافی بود اشارهای از سر شور به کربلا کند. شنونده مقرر بود با دلی سنگین بار از مسئولیتی که بر دوش اوست، جلسه را ترک کند. مخاطبان کمتر با هم سخن میگفتند و در سکوتی سنگین جلسه را ترک میکردند. گویی همه تصمیمی در دل گرفته بودند. میرفتند تا بیشتر عزم خود را جزم کنند. در جامعه ما، چهرههایی مانند او نقشی چند برابر متفکران و فیلسوفان داشتهاند. آنان در جامعهای زیست کردهاند که جانمایه و ساختار ذهن جمعیاش با خطابت ساخته و پرداخته شده است. جامعهای که در یک فضای بسته و محدود با سپردن گوش بر خطیبی که با حرارت سخن میگوید، طعم حقیقت را تجربه میکند. گویا ساختار ذهن جمعی ما را ملودیهای آشنا پرکرده است. خطیبان پرشور، نقش یادآوران آن ملودیها را ایفا میکنند. امروز خبر مرگ او، اندوهبار بود. اما به واقع حیات او بیش از دو دهه است که به پایان رسیده است. آخرین خطابه پرشور او، خطابهای بود که در حضور آیه الله خمینی ایراد کرد. خطابه پرشور بود و گرم. اما واکنش هوشیارانه آیه الله خمینی پس از ایراد آن خطابه، او را به حاشیه راند. گویی میان جمعیت گم شد و به تدریج همه صدا و نوای او خاموش شد. اما تنها او نبود که خاموش شد. سبکی از خطابه به پایان رسید. در ایران پس از انقلاب، فریاد زدن در سخنرانیها، پر شور سخن گفتن، بیش از حد صفت به کار بردن و تکرار، شاخصهای یک سخنرانی فاقد ارزش محسوب میشود. در مقابل شور پیشین، اینک ملایمت جانشین شد و به جای حماسه کلام، ساختار منطقی کلام. دستها دیگر به ندرت تکان میخورند. سخنران کمتر عصبانی است. با اطوار خاصی سخنران نشان میدهد که اعصاب آرامی دارد. پیش از شروع سخنرانی، چکیدهای از سخنرانی خود عرضه میکند. از مخاطبان خواسته میشود که سوال کنند. شنوندگان معمولاً با چهرهای پر گلایه و ناراضی از آنچه شنیدهاند جلسه را ترک میکنند و در موارد متعدد، از کم سوادی خطیب سخن میگویند و غر و لند از اینکه خوب فکر نکرده و کار نکرده به جلسه آمده بود. مخاطبان منحصر به همین گروه محدود نشسته در سالن سخنرانی نیستند. گزارشی که فردا مطبوعات از سخنرانی منشتر میکند، محدوده خطابه را از یک سالن دربسته بیرون میبرد. گستره مخاطبان بسیار بیشترند. کسانی که کلام را هر طور که خواستند و با طنینی که خود عادت کردهاند، میخوانند. گستره مخاطبان بسیار بیشترند و شاید در وجهی دیگر بسیار بسیار کمتر. چون خطابه آن روز طنین مییافت، سینه به سینه نقل میشد و گاهی هیچگاه در کرانهای نمینشست، اما سخنران امروزی، طنین کلامش کل سالن سخنرانی را نیز نمیپوشاند و در حد همان یک ستون چاپ شده در روزنامه است. سخنران حماسه نیافریده تا در چشم دیگران بدرخشد. کلامی به زبان رانده است که به همان اندازه برای کسانی جذاب است که برای کسانی دیگر حرف مفت و چرند. به هیچ روی از کنسرتو خطیب خبری نیست. تنها یک تکنوازی ساده به گوش میرسد. تکنوازی بی شور و بی طنین. آیا میتوان از مرگ تدریجی خطابه در جامعه ایران سخن گفت؟
Friday، May 18، 2007
همبستگی و آزادی
این روزها، به معجزه مونتسکیو فکر میکنم و بر این باورم که بیش از هر کس نیازمند بازگشت به ناسازه شگفت او هستیم. منتسکیو، فضیلت سیاسی را در پیوند میان دو عنصر به ظاهر ناسازگار جستجو میکند: عامل همبسته ساز یک قوم و ملت با مفهوم آزادی. با این روایت، همبستگی یک ارزش به خود متکی نیست. همبستگی میتواند ابزار غیر انسانیترین الگوهای حیات سیاسی باشد. همبستگی به خودی خود عامل بدل کردن یک اجتماع انسانی به گله است. همبستگی هنگامی به فضیلت بدل میشود که در خدمت آزادی به کاربسته شود. آزادی در اینجا به چه معناست؟ آزادی به معنای گشودن راه آینده برای طبقات و گروههای اجتماعی محذوف است. نظمی که راه حیات و تنفس را برای گروههای خاص اجتماعی بسته است، یک نظم توتالیتاریستی و بسته محسوب میشود. به این ترتیب آزادی گشاینده راه برای طبقات و گروههای در بنبست مانده ناشی از نظم موجود است. مونتسکیو هنگامی که از عوامل همبسته ساز یک قوم سخن میگوید به سنت نظر دارد. اما سنت هنگامی فضیلتمندانه است که در خدمت آزادی به کاربسته شود. سنت که میراث پیشینیان ماست، در خدمت گشودن راه آینده عمل کند. اما متقابلاً ایده آزادی نیز بدون تکیه بر عوامل همبسته ساز، یک ایده انتزاعی و غیر واقعی است. میتوان از آزادی سخن گفت، اما هنگامی که مولد نیروی اجتماعی همبستهای برای بدل شدن به یک انرژی در عرصه سیاسی نیست، آزادی یک ایده به غایت انتزاعی و غیر مولد است. بیش از آن، اگر ایده آزادی در خدمت گسیختن عوامل همبسته ساز عمل کند، به یک ایده غیر فضیلتمندانه نیز بدل میشود. به این معنا، آزادی ایدهای است که به نحو ضمنی و ناگفته در خدمت تحکیم استبداد وارد عمل شده است. چرا که ایده آزادی با خلع مردم از قدرتی که از همبستگی آنها نشات میگیرد، آنها را تنها و عریان، در مقابل قدرت مسلط رها می کند.
Saturday، May 12، 2007
دانشگاه: گسیختگی ساختارهای نمادین
هر فضای اجتماعی تابع منظومهای از معانی و ساختارهای نمادین است. نمادها، به یک فضای اجتماعی، معنایی نسبت میدهند، هنجارهای اخلاقیای تعیین میکنند، رفتارها را کنترل میکنند، غایتی به زیست جمعی میبخشند و پاداش و تنبیههایی برای نقض نمادها اختصاص میدهند. پرسشگری، روح تحقیق، امانتداری، احترام به عقاید مخالف و .... از جمله نمادها و وجوه سمبلیک نهاد دانشگاه است. نمادها اما به قول ارنستو لاکلاو، وجهی لیبیدینال دارند. به این معنا که نمادها اعمال قدرت و کنترل میکنند و در عین حال به واسطه تنوعات موجود در فضای اجتماعی به پرسش گرفته میشوند، نقض و گزینش میشوند و در یک کلام، همواره فضای اجتماعی تمایل به گریز و فراروی از وجوه نمادین فضا دارد. هر نهاد اجتماعی محل نزاع میان صور نمادین و خواستها و مطالبات عینی و متکثر است. اگر جوانب نمادین، نتوانند فضای اجتماعی را کنترل کنند، از هم گسیخته میشوند و فضای اجتماعی به منزله یک فضای از هم گسیخته، مولد ارزشهای متعارض با هنجارهایی میشود که برای آن به وجود آمده است. تداوم فضای نمادین دانشگاه، علیالاصول تابع سه قاعده بنیادی است. اول آنکه ضروری است علم به منزله یک هنجار بنیادین مرجعیت داشته باشد. دوم آنکه هنجار بنیادی علم، باید بتواند با فضای ارزشی منتشر در فضای اجتماعی ارتباط معناداری داشته باشد. اعم از آنکه تابع آن شود یا ارزشهای کلان اجتماعی را تابع خود کند. سرانجام اینکه وجوه نمادین بازتولید کننده فضای دانشگاه، باید بتواند با ساختار کالبدی و نهادین دانشگاه ارتباط معنی داری برقرار کند. دانشگاه در غرب، تا همین چند دهه اخیر، تماماً متکی بر مرجعیت نهاد علم بوده است. علم همواره بر ارزشهای کلان اجتماعی و فرهنگی اولویت نسبی داشته است و نهاد دانشگاه به عنوان نهاد تولید کننده نیروی متخصص، به عنوان کالای کمیاب موضوعیت کانونی و محوری داشته است. این ابعاد همه دست در دست هم دادهاند و نهاد دانشگاه را قوت و قدرت بخشیدهاند. اما طی سه یا چهار دهه اخیر، ماجرا کمی متفاوت شده است. در مرجعیت تام و تمام علم تردید حاصل شده است و در همین حال، بدل شدن دانشگاه از مرکز تولید نخبه به مراکز تولید انبوه نیروی متخصص، نقش محوری دانشگاه را زائل کرده و دانشگاه را به یک نهاد همبسته با سازوکار گسترده و متعارف اجتماعی بدل کرده است. دانشگاه به بخشی از بازار کار و تولید بدل شده است و به همین جهت وجاهت و اولویت اخلاقی خود را از دست داده است. دیگر دانشگاه و دانشگاهیان، از موضع علم، در برج عاج به عرصه کلان اجتماعی و فرهنگی نمینگرند، و براین باور نیستند که چونان پیامبران عصر جدید، گوهر رهایی را در کف دارند. اینک انسان دانشگاهی در کنار کارفرمایان و سایر مشاغل اجتماعی مینشیند. اگر چه به واسطه ساختار ویژه یک جامعه دانایی محور، گستره بیشتری را به خود اختصاص دادهاند. دانشگاه در ایران، بر مبنای سه قاعدهای که ذکر کردم، چگونه وارد ایران شدند و چه تحولاتی را پشت سرگذاشتند؟ دانشگاه قبل از هر چیز ضرورت داشته است فکری برای وجاهت و مرجعیت علم کند. دانشگاه به عنوان رقیب حوزه و علوم دینی به میدان آمد. از این حیث که رقیب حوزه دین بود، خود به منزله یک دین، آئینهای خاص و مناسک ویژه خود را تولید کرد و در مقابل علمای دینی دعوی رهایی نوع بشر سرداد. اما سرانجام آنچه در محیط دانشگاه تفوق یافت، رویکرد رقابت جویانه با دین نبود، بلکه رویکرد آشتی جویانه با دین بود. به عبارتی قدرت ارزشهای دینی سبب شد که آموزههای علمی عموماً به نفع گزارههای دینی مصادره شوند و هر چه دانشمندان در باب پیچیدگیهای طبیعت و عالم گفتند، راهی برای روشنفکران دینی دهههای بیست و سی گشودند که نشان دهند که قدرت خداوند در عالم تا چه حد دقیق و شگفت انگیز است. فراموش نشود که در این دوران، علوم تجربی بر علوم انسانی تفوق داشت. علوم مهندسی و پزشکی و علوم دقیقه، میتوانست این امکان را فراهم کند که زنده یاد مرتضی مطهری علم را ابزار ساز بداند و ایمان را هدفگذار. به این ترتیب، علم با تکیه بر آموزههای دینی، امکان تولید یک فضای استوار نمادین بر فراز نهاد دانشگاهی داشت. علم واجد وجاهت بومی شد. در عین حال فراموش نشود که دانشگاه پیش از انقلاب، تولیدات قلیل برای بازار پر تقاضای اقتصادی و اجتماعی داشت. چنین بود که دانشگاه کم و بیش به یک فضای واجد هنجارهای استوار نمادین بدل شد. اما در ایران پس از انقلاب ازدواج میان علم و دین تا حدود قابل توجهی از هم گسیخته شد. وابستگی نظام سیاسی به هنجارهای دینی برای بازتولید مشروعیت سیاسی خود، سبب شد که رابطه میان علم و دین از سوی نهادهای بیرون از دانشگاه کنترل شود. گاهی دستگاه سیاسی خود را موظف به کنترل آموزههای علمی دید و در مقام مقاومت نیز کسانی تلاش کردند تقابل میان علم با دین را دامن بزنند. چنان شد که جمع آوردن خوب درس خواندن با دینداری خوب دشوار شد و به این ترتیب همانقدر که باورها و ارزشهای دینی مورد پرسشهای کلیدی قرار گرفت، ارزشهای علمی نیز خود از پشتیبانی آموزههای دینی محروم شد. علم از پشتیبان و حامی دینی خود جدا شد و انتظار میرفت که اینک روی پای خود بایستد. بسیاری جدا شدن علم از دین را جشن گرفتند چرا که زمینه تحکیم و استواری کاخ مستقل علم و ارزشهای نمادین علمی را ممکن و میسر دانستند. اما متاسفانه این فرایند با موج تازه تفکرات فلسفی و اجتماعی بعد ازدهه هفتاد همراه شد. موجی که نافی مرجعیت علم بود و از علم به منزله منظومه باورها و گمانههایی یاد میکردند که خود برساخته اجتماعیاند. بنابراین فاقد آن مرجعیت پیشینیاند. چنین شد که علم از دین جدا شد اما نتوانست روی پای خود نیز بایستد و به محض استقلال کم توان شد. مهم نیست که اساتید علوم انسانی خود در باب مرجعیت علم چگونه میاندیشند، اما به صرف آموختن تئوریها و رویکردهای جدید علمی، خود ناقل روایت لرزان و نقدی علم هستند. این گسیختگیها در فضای نمادین دانشگاه را با فرایند تودهای شدن دانشگاه بعد از انقلاب همراه کنید. دانشگاه بعد از انقلاب، نهاد تولید کننده انبوه دانشجو است. انبوهی که چندین و چند برابر نیاز بازار کار است. منظومه عوامل فوق سبب شده است که دانشگاه هم اینک یک نهاد هنجار گسیخته اجتماعی باشد. مشهودترین و فوریترین پیامد این هنجار گسیختگی را در ارتباطات اجتماعی در دانشگاه، منزلت اساتید و دانشجویان ببینید. کم و بیش میتوان با قوت و قدرت گفت که معدل فرهنگی اساتید دانشگاه، با معدل همه اقشار زحمتکش اجتماعی مانند رانندگان و کاسبها برابر شده است. همانقدر که در هر قشر اجتماعی دیگر میتوانید شاهد افراد بلند نظر و اخلاقی باشید، در میان اساتید دانشگاه نیز میتوان چنان شخصیتهای محترمی را مشاهده کرد. اما در مقابل نازلترین هنجارهای اخلاقی که روزی در اقشار پیرامونی و در حاشیه مشاهده شدنی بود، در میان اقشار دانشگاهی به وضوح و وفور مشاهده میشود. مشابه همین نکته را در میان دانشجویان نیز میتوان مشاهده کرد. فضای دانشگاه به هیچ روی قادر به بازتولید ارزشهای فرهنگی خاص یک محیط علمی در میان دانشجویان نیست. چنین است که ارزشهای نمادین و سمبلیک نهاد دانشگاه دستخوش بحران اساسیاند و تحولات اساسی دانشگاه پس از انقلاب، این محیط را به یک محیط هنجار گسیخته بدل کرده است. امید است گفتههای فوق دستاویر کسانی قرار نگیرد که از ضرورت انقلاب فرهنگی در دانشگاه سخن میگویند. امیدوارم این نوشته روشن کرده باشد که یک عامل اساسی این هنجار گسیختگی نهاد سیاست و دولت است. نظام سیاسی به امید ایجاد تحولات مورد نظر خود کم یا بیش در فضای دانشگاه مداخله کرده است. امید است تجربیات گذشته نشان داده باشد که این مداخلات هیچگاه دولت را به خواست مطلوب خود که همانا تحت کنترل در آوردن دانشگاههاست نرسانده است. اما مداخلات دولت این اثر جدی را داشته است که نهاد دانشگاه را دچار هنجارگسیختگی بنیادین کند. امری که به روشنی میتوان پیامدهای مخرب آن را در ساختار از هم گسیخته روانی دانشجویان مشاهده کرد. پی نوشت: نوشته فوق، چکیده سخنرانی اینجانب در سمینار انسان دانشگاهی است که در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد. در این سمینار جناب آقای دکتر فراست خواه و جناب آقای دکتر نعمت الله فاضلی در باب آسیب شناسی محیط دانشگاهی و از هم گسیختگی ارزشی در فضای دانشگاه سخن گفتند.
Tuesday، May 08، 2007
در دنیای حماسه ...
زندگی چیست از چیزی میپرسیم که در آن غرقهایم. زندگی چیست، یک سوال نیست، پیچی در متن زندگی است. و هر پاسخ نشانه طوری که برای زنده بودن خود اختیار کردهایم. گاه پاسخ ما بیانگر چیزی است که از زندگی میخواهیم گاه شوق از چیزی است که داریم و گاه تجسم اندوهی که در دل انبار کردهایم یک دال میان تهی است که هر از چندی در متن زندگی ما مدلولی پیدا میکند چنین است که سوال زندگی چیست، هیچگاه پاسخ ندارد. اما باید پرسید تا بتوان دریافت که خود یا مخاطب تو به راستی کجاست و در کدام عالم سیر میکند. نقبی است به درونیترین زوایای احوال مخاطب. گاه پاسخ به سوال زندگی چیست، به زبان نمیآید. مثل حالی است که در آن پرتاب شدهای. آنگاه از خود میپرسی که زندگی چیست و تلاش داری حال مبهمی را که در آنی در زبان تجسد ببخشی. آنگاه سوال زندگی چیست، تلاشی است برای گشودن باب گفتگویی کوتاه اما عمیق با خویشتن از خود میپرسم که زندگی چیست و تصور میکنم که زندگی نگاهی است که از خیرگی بازداشته شده است، رفتن است اما در محدودهای دوار. چاهی است که به تدریج در متن زندگیات عمیق میشود، چندانکه بتوانی نیمه شبی در عمق آن نجوا کنی. زندگی یک تنهایی است که به تدریج آن را کسب میکنی. زندگی فریاد شگفت انگیزی است که تنها در خواب مجال آن را یافتهای و نه زمین و نه زمانی از آن میلرزد. از خود میپرسم که زندگی چیست، و در پاسخ خود را چوب و شیشه ویترینی مییابم که از همه دوست داشتنیهایم مجسمهای به یادگار در آن هست. وزن مجسمهها را تحمل میکنم و دیگر از این پس گویا کمتر مجسمه تازهای طلب میکنم. خیال میکنم زندگی یک نازندگی است. کافی است به آن پشت کنی تا آن را ببینی. روی شاداب زندگی در سیلی محکمی رخ مینماید که بر منطق تحقیر کننده آن کوبیدهای. حس میکنم در دنیای حماسه چیزی به جای نهادهایم که از آن پس همه چیز در خاک اندوهی پوشیده شده است.
Saturday، May 05، 2007
بگذار هزاران گل بشکفند
اصولاً جامعه ما جامعه سخنوران قلیل و شنوندگان کثیر بوده است. اکثر مردم، سالهای سال در نقش شنونده باقی میمانند. از این خطیب به خطیب دیگر پناه میبرند. گاهی خطیب مطلوبشان روحانی است و گاه کلاهی. اما به هر روی شنونده به جهان آمدهاند، شنونده زندگی کردهاند و شنونده مردهاند. قلیلی نیز در موضع و موقع سخن گفتن بودهاند. بسیاری از نقشهای اجتماعی هیچ جاذبهای جز نشانیدن آدمی بر موضع سخن گفتن و خطابت ندارد. روحانیون، استادان دانشگاه، فرهنگیان، عارفان و بسیاری دیگر از موقعیتهای اجتماعی، صرفاً از این حیث حائز اهمیت هستند. در دنیای تخیلات و آرزوهای بسیاری از طلاب و دانشجویان میتوانستی به وضوح آرزوی انتقال از موقعیت شنونده به موقعیت سخنگو و خطیب را دریابی. خطابت و سخن گفتن آدابی دارد. سخنگو باید با قدرت سخن بگوید. جاذبه بیافکند. سخناش درآمد و اوج و فرود درستی داشته باشد. خطابت یک هنر است. شنیدن نیز مهارت و آدابی میطلبد. شنونده خوب ضروری است کمتر پلک بزند. چشمهایش را به لبان خطیب بدوزد و تا پایان مبهوت کلام خطیب بماند. پرسش اگر میکند در جهت فهم درست مطلب باشد. اما جامعه سخنوران قلیل و مخاطبان کثیر، یک روی دیگر نیز دارد. در فضای رسمی خطابت، کلام تصلب پیدا میکند. کلامی که به کلیشه بدل میشود، دیگر شنیده نمیشود، اما متاسفانه این نکتهای است که خطیب دیر متوجه آن میشود. هر چه در موضع فرادست باشی، دیرتر شانس آن را پیدا میکنی که از کلیشه شدن کلامت و خالی شدن آن از معنا خبردار شوی. کلام تصلب یافته اما میدان بازی خوبی است برای شنونده بازیگوش. شنوندهای که دیگر برای شنیدن به تو خیره نشده است. هر بخش کلام تو مثل بادکنکی است در ذهن بازیگوش مخاطب. آنها را یکی یکی به هوا پرتاب میکند، هزار طور متفاوت آنها را کنار هم مینشاند و الگوهای متنوعی از تولید معانی مضحکه آمیز به کار میبندد. هرچه خطیب بیشتر با حرارت سخن میگوید، مخاطب را بیشتر میخنداند. گاه خطیب سخن بامزه میگوید، مخاطب از آن معانی خشونت بار استخراج میکند. خلاصه فضای رابطه میان خطیب و مخاطب، پر از خلاقیتهای شگرف میشود. جامعه مدرن بیشتر و سریعتر از گذشته استعداد دگرگونی رابطه میان خطیب و مخاطب را دارد. چنین است که اگر مواظب نباشی، اختلال میان خطیب و مخاطب، جامعه را از فضیلت کلام تهی میکند. به تدریج مخاطب چیزی نمیشنود. خطیب نیز کمتر سخن میگوید. از همه باهوشتر خوانندگان و ترانه سرایان هستند. آنها نیز در موقع و موضع خود، خطیبان جامعه جدیدند. البته خطیبانی که مخاطبان خود را با چشمان خیره نمیخواهند. اما جالب است هر چه به ترانههای پرمصرف نسل جوان نزدیک میشوی، بیش از پیش با تلاش ترانهسرایان برای تهی کردن کلام از معنا مواجه میشوی. این خطیبان با هوش قبل از همه دریافتهاند که مخاطب مشتری معنا نیست. مخاطب معنا را کلیشه مییابد. گاه میتوان احساس کرد که بسیاری از نیازهای مردم به ارتباط، میتواند از طریق تکان دادن سر و دست نیز تامین شود. گاه احساس دلتنگی میکنم و آرزومند خطیبان بزرگی میشوم که با کلام گرم خود دوباره آسمان و زمین، گذشته و آینده را چنان در هم فشرده سازند که زبان دوباره چراغ فروزان حقیقت شود. اما سه چهار سالی است چهره دیگری از واقعیت بر من پدیدار شده است. برای انجام تحقیقات مختلف، با اقشار مختلف مردم، گفتگو میکنم. در قالب انجام مصاحبههای عمیق احساسات درونی و دنیاهای درونی اقشار گوناگون را میکاوم. اینقدر به این کار عادت کردهام که فرصت چند دقیقهای تنهایی با راننده یک آژانس را از دست نمیدهم. موارد کثیری را تجربه کردهام که یک فرد تحصیل کرده یا عامی، در محدوده زندگی خود و در عرصه انتخابهای عینی و مشخصی که با آنها مواجه است، یک رخداد بزرگ و تامل کردنی است. گاه کسانی از حد و حدود تصورم خارجاند. به راستی حکیمان و فرزانگان بزرگاند. البته به شرطی که خیلی از محدوده معین زندگیشان فراتر نروی. برخی از آنچه بر کلام فاخر حکیمان بزرگی چون مولانا چون خورشید عالمتاب میدرخشد، به خط ریز در منطق زندگی خصوصی برخی از چهرههای معمولی خواندنی است. وقتی با چشم تماشا به مردم و اعماق درونیشان نظر میدوزی، آنها را مملو از تنوع مییابی. مملو از رنگهای زنده و شاداب. گاه اشگ از چشمانت جاری میشود هنگامی که هر فرد را به نحوی شگرف، یک رخداد عجیب و غریب مییابی. ورود به اعماق روحی هر فرد، مثل ورود به یک غار کشف نشده است که هر چه بیشتر میتوانی به اعماق دست نیافتنی آن رسوخ کنی. غارهایی که هیچ نهایتی ندارند. جالب است گاه با کسانی که موضوع گفتگوی من واقع شدهاند، همراه شدهایم. با هم به اعماق پایان ناپذیر هستی فرد سفر کردهایم. چرا که در این سفر، خود فرد نیز بر خود گشوده میشود و خود نیز شاهد منظرههایی میگردد که پیش از این مورد توجه او قرار نگرفته بود. احساس میکنم شاید زمانه خطیبان قلیل و مخاطبان کثیر به سر آمده باشد. اینک به زمانه خطیبان کثیر و شنوندگان قلیل نزدیک میشویم و این خود مقدمه زمانهای است که در آن خطیبان و مخاطبان هر دو کثیرند.
Friday، May 04، 2007
در متن منازعه سیاسی چقدر به هم شباهت داریم!!! بیانیههای سیاسی، خطابههای تند گروههای مقیم در خارج از کشور، خطابههای رئیس جمهور، گفتارها و بیانیههای مقامات سیاسی کشور را کنار هم بگذارید و به همه آنها همزمان گوش بسپارید. صادقانه به خود نیز رجوع کنید. مشاهده میکنید که عرصه سیاسی در ایران بیش از هر کجای دیگر، نمودار تشابه عجیب ما به یکدیگر است. من به دو تفاوت مرتبط با هم اشاره میکنم: اول: هر چه از حوزه محدود زندگی خصوصی به حوزه عام و بزرگ امر سیاسی نزدیک میشویم، کمتر قادر به دیدن یکدیگر و تفاوت و تنوع پیرامون خود میشویم. مگر ممکن است برای قضاوت پیرامون حادثه کوچکی در خانواده به این نکته توجه نکنیم که فلان قضاوت در باره رفتار کسی، چه واکنشی از سوی دیگری برخواهد انگیخت. به عبارتی دیگر، در حوزه زندگی خصوصی و محدود خود، به تجربه دریافتهایم که یک عامل ضروری برای تصدیق و تکذیب کردن هرچیز، برقراری توازن میان سلایق مختلف میان برادر و خواهر و مادر زن و خواهر شوهر است. اما هر چه به حوزه سیاست نزدیکتر میشویم، منطق این تفاوت به دوگانه سازی میان ما و آنها تبدیل میشود. ما همان دوست است، دوست به هر دلیل در متن است و آن دیگری که دشمن است در حاشیه. گاهی دوست در متن است چون تصور میکنیم تاریخ به سمتی پیش میرود که همه شبیه دوستان ما میشوند. دیدهاید گاهی کسانی با ملاحظه جوانان در کافیشاپها به این نتیجه میرسند که جامعه ایران به این سمت و سو میرود و اگر چه دیگرانی در حاشیه طور دیگرند، اما به زودی همه در مقابل این منطق زندگی تسلیم میشوند. گاهی دوست در متن است چون به دلایلی دوستان ما گوهر حقیقت در کف دارند، اگر دیگران چنین نیستند، دلیلی ندارد مگر آنکه به حقیقت وقوف ندارند. مطمئن میشویم که با گسترش آموزش و سواد و تجربه و امثالهم، دیگران نیز به این منطق تن میسپرند و میماند اقلیتی نادان که در زمره دشمنان هستند. به هر حال هیچ کس تن به این منطق نمیسپرد که مردم به ویژه در یک جامعه هفتاد میلیونی به جد متنوعاند و در یک جامعه به جد متنوع، نمیتوان از متن و حاشیه دقیقی سخن گفت. پس مطابق با منطق زندگی روزمره باید یک عامل در تعیین صدق و کذب کلام را همین تنوع دانست و کلامی را صادق شمرد که به موازنه طبیعی میان این تنوع نیز کمک کند. دوم: شباهت دیگر ما به یکدیگر که شباهت اول را به یک فاجعه بدل میکند عدم فهم تجربی این امر است که به جد سیاست دو روی سازش و ستیز دارد. هر چه بیشتر به حوزه سیاست نزدیک میشویم، بیشتر فاقد این خرد متعارف میشویم که همواره ستیز برای حصول سازش است، چنانکه هر سازش نیز پیش برنده منطقی از ستیز است. از دیگران تسلیم محض طلب میکنیم یا خود تسلیم محض منطق خاصی هستیم. در این روایت سیاست را صرفاً از جنس سازش فهم کردهایم. در این الگوی عمل، هر چون و چرایی را غیر مجاز میشمریم. اسطوره خلق میکنیم، افسانه میسازیم، شعر میخوانیم، شعار میدهیم و هزار تکنیک پیچیده را به کار میبندیم مبادا در مخیله کسی فکر مخالفت و ستیز بروز کند. تنها ارادت و تسلیم و یکرنگی و یک گانگی را طلب میکنیم. روی دیگر این رفتار سازشکارانه، ستیزهگری است. در منطق ستیزهگری، تنها دو فرجام شکست یا پیروزی را فهم میکنیم. ستیزه به نظرمان برای این دو مقصود آغاز شده است. درپایان هر ستیزه در جستجوی طرف پیروز و طرف شکست خوردهایم. همین منطق دوگانه نیز هست که اصولاً خرد ستیز را از ما میستاند. علیالاصول ستیز میکنیم تا به مقصودی برسیم اما ما گاه ستیز میکنیم تا شکست خورده نباشیم و همین هراس از شکست نخوردن، سبب میشود تا پای جان به ستیز ادامه دهیم. ستیزی که به مرگ میانجامد افتخار آمیز تر از آن است که جایی در میدان ستیز بنشینیم و با منطق سازش حاصلی از ستیز خود طلب کنیم. تشابه دوم را به تشابه اول بیافزائید، و از مجموع آن نتیجه بگیرید که چقدر خرد سیاسی داریم و چه فهمی از سیاست ورزی در فاهمه عمومی ما وجود دارد؟ |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|