|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Friday، June 29، 2007
اریستوکراسی دانشگاهیان و روشنفکران بر جامعه وحوش
سخنی که در عرصه سیاست اثرگذار است، لاجرم از جنس خطابه است. این منحصر به دوران انقلاب نبود، هر سخنی که به انرژی در عرصه سیاست بدل شده، وجه خطابی داشته است. سخن خطابی صدق و کذبش را از سازگاری درونی اخذ نمیکند بلکه از کارکردش در حوزه عمل اخذ میکند. پس از انقلاب، سخنی عمومیت یافت و پرطرفدار شد که دمکراسیخواهی در کانون آن بود. بخشی از این سخن خطابی البته وانمایی به فیلسوفمآبی بود، اما جان و جوهرش خطابی بود و از همین حیث نیز بود که این سخن اثرگذار بود و انرژی آفرین، اما آیا از منظری فیلسوفانه واجد سازگاری منطقی و درونی نیز بود؟ اگر با باریک اندیشیهای فلسفی نظر کنید، سخنی که در عرصه عمومی عمومیت یافت و طرفداران بسیار یافت، بیشتر به یک کمدی جذاب شباهت داشت تا یک سخن فلسفی به هنجار و سازگار. دمکراسی عمومیت یافته در جامعه امروز ما سه جزء مقوم مهم دارد: قضاوت در باره سازگاری این سه جزء مقوم با شما. جزء نخست، برخاسته از آموزههای لیبرالیسم کلاسیک است. بر مبنای آن با جامعهای مواجهیم که مرکب است از افراد جدا از هم، افرادی که صرفاً به واسطه تامین منافع فردی گردهم جمع شدهاند و آزاداند تا جایی که مزاحمتی برای یکدیگر فراهم نکردهاند. همه چسبهای سنتی، همه آرمانهای جمعی، همه دلسپردگیهای نوع دوستانه میان آنان فاقد موضوعیت است و نشانه کاستی عقل. فیلسوف مآبی این ایده ایجاب میکند که عقل میان دار باشد، پس بساط هر چه عاطفهگرایی است را باید از حوزه سیاست برچید. من این تصور از جامعه را که نولیبرالیسم نیز چندان با آن همراه نیست، جامعه وحوش مینامم نه اجتماعی از افراد واقعی. ایده دمکراسی خواهی، البته جزء دومی هم دارد. این جزء دوم اتفاقاٌ لیبرالیستی نیست، بلکه برگرفته از آموزههای هابرماسی پیرامون حوزه عمومی است. بر مبنای این ایده جامعه دانشگاهیان و روشنفکران آگاه ضرورت دارد که بنشینند و پیرامون مسائل اجتماعی و فرهنگی سیاسی بحث و گفتگوی آزاد کنند. دقیقاً بر همین مبنا نیز بود که آزادی بیان مهمترین خواسته سیاسی دوره اصلاحات بود. دمکراسی که ما از آن سخن میگفتیم، عمدتاٌ بر دوش این روشنفکران و دانشگاهیان استوار بود. تصور بر این است که اگر فضا به اندازه کافی گشوده و آزاد باشد، از بحث و فحص آزاد این روشنفکران، فرشته حقیقت زاده خواهد شد، حقیقتی که راهنمای عمل در حوزه زندگی و سیاست خواهد بود. این در حالی بود که بر مبنای آموزههای دمکراسی خواهان، این روشنفکران هر چه بیشتر نقاد باشند، روشنفکرترند بنابراین حوزه عمومی حوزه سروکله زدن شبانه روزی روشنفکران و دانشگاهیان با یکدیگر است و معلوم نیست چرا از چنین الگویی از گفتگو انتظار ظهور فرشته حقیقت میرود. جزء سوم گفتار دمکراسی خواهی، دولتی است گوش به فرمان روشنفکران نقاد. دولتی دست از همه کار کشیده و منتظر است تا از خانه بحث و گفتگوی روشنفکران و دانشگاهیان متاع حقیقت زاده شود. به ترکیب ناسازگار این سه جزء توجه کنید، بیشتر به اریستوکراسی روشنفکران و دانشگاهیان به جامعه وحوش شباهت دارد. در کنار هم نشستن این سه بیش از آنکه ناشی از سازگاری آنها باشد، ناشی از مخالفت با امور متفاوت است. تصوری که از جامعه عرضه میکند، رویاروی پوپولیسم جمهوری اسلامی است، تصوری که از اریستوکراسی دانشگاهیان عرضه میکند، رویاوری اریستوکراسی روحانیون در نظام مستقر است و تصوری که از دولت عرضه میدارد رویاروی دولت مداخله گر و رانتیر موجود. این سه جزء که هر یک به یک سنت فکری متفاوت وابسته است، از حیث دقایق فلسفی پر از تعارض است و فاقد هر معنای فلسفی است، اما با اینهمه یک گفتار موثر در عرصه کنش سیاسی در ایران بوده است. به همین جهت اگر شانی برای آن بتوان قائل شد، همانا شان خطابی است، اگر چه بخشی از این خطابه، تظاهر به فلسفیاندیشی بوده است. هر سخنی که در عرصه سیاسی به یک انرژی فعال سیاسی بدل میشود لاجرم از جنس خطابی است. اینک از افق انقلاب فاصله گرفتهایم و میراث بر دو الگوی خطابی هستیم. یکی الگویی که از انقلاب بازمانده و دیگری الگویی که از جنبش موسوم به دوم خرداد باقی مانده است. من از شریعتی سخن گفتم و از ضرورت بازگشت به او، به این جهت که تصورم بر این است که میراث باقی مانده از او، هنوز هم امکانهای نهفتهای برای گشایش فضای سیاست و وصول به نظم دمکراتیک در نطفه نهان کرده است. اما از این دومی، کمتر احساس حرکت میکنم و بیشتر حس میکنم پشتوانه یک رخوت عمومی در حوزه سیاست است. شریعتی را مصداق خطیب فضیلت مند خواندم از این جهت که پیوند دهنده سنت و آزادی بود و گشودن افق عرصه سیاسی در جهت هر خیری و از آنجمله نظم دمکراتیک جز با تکیه بر این فضیلت ممکن نیست پی نوشت: این یادداشت در پی کامنت خوب جناب آقای کریمی بر یادداشت بازهم در فضیلت خطابه نوشتم. ایشان گویا تصور کردهاند مقصود من از خطابه الزاماً با حرارت و شور سخن گفتن است.
Monday، June 25، 2007
تكه تكه كردن يك واقعيت تاريخي به نام شريعتي
دکتر حسن ریاضی شايد مهمترين وجه مشترك سمينار شريعتي، سن سخنرانان باشد.نگاهي به عناوين مقالههاي ارائه شده حاكي از تفسير شريعتي با ديدگاههاي متفاوت است: از تشبیه شریعتی به بورديو تا جانبداري از شريعتي پوپوليست. تلاشي جانكاه براي بازخواني شريعتي در كار است اما حاصل آن چيز دندانگيري براي مخاطب نيست. اما نكته مهم سن سخنرانان است. آنها کم و بیش در محدوده سنی 45 تا 55 سال هستند. یا شاگردان جوان سالهاي 50 حسينيه ارشاد بودهاند كه با شور و حرارت تمام پاي سخنان او مينشستند و كوره انقلاب را گرم مي كردند و یا جوانتر بودهاند و با كتابهايي خاطره شریعتی را حمل میکنند که با نامهای مستعاری نظير ع-مزيناني، ع-ش، علي سبزواري خواندهاند. کتابهایی که با حرارت و حساسیت خاصی دست به دست میشد. آنها طوطي وار همه آثار او را بلعيده بودند. سخنرانان در لابلاي مقالاتشان با نقد شريعتي يا دركار تطهير گذشته فكريشان هستند.يا به دنبال اثبات هويت تاريخيشان از طريق بازخواني نو از گفتههاي كهنه شريعتي. .براي اين نسل ناديده گرفتن شريعتي عملا غيرممكن است، چه شريعتي سهم بزرگ يا شايد منحصر به فردي در حداقل يك دهه طوفاني (67-57) داشته است. دههاي كه نه تنها مهمترين بخش زندگي اين نسل است، بلكه به واسطه پويايي شگرف و محوريت بيبديل اين نسل در تاريخ كشور، مسير تاريخ آينده (به تعبير شريعتي) ايران را دگرگون ساخته است و اين موضوعي است كه يا بايد به عنوان یک گناه تطهير شود و یا به عنوان یک اسطوره يا دوره اساطيري.تقدیس. شريعتي نماد نوعي از انديشه، روش، بينش و كنش اجتماعي است كه براي نسل شاگردان وي يا نوستالژي است يا اتوپيا. شريعتي هنگامي وارد هنگامه شد كه جوان بود، شايد به جواني دانشجويان اين استادان شيفته يا منتقد. .اعجابانگيزي وي براي سخنرانان بخشهايي است كه كمتر در جمع گفته ميشود. شهامت او در بافتن آنچه ميدانست، شاعرانگي زبان او و توانايياش در برانگيختن مخاطبان كاري كه از عهده این سخنرانان خارج است . اینان در نمییابند که شریعتی نه جامعهشناس است نه فيلسوف نه نظريه پرداز و دريك كلام او آكادميسين نبوده و نيست و این چیزی است که اینان هستند. . شايد راز تكه تكه كردن وي در اين حقيقت ساده نهفته باشد كه شريعتي بزرگ بود و سطحي و ما با خرد كردن او، وي را كوچك ميسازيم و عميق..راز دلبستگيهاي نسل شاگردان شريعتي به وي از جنس خواب خوابگرداني است كه گويي هرگز تعبير نميشود. رؤياي همچون او شدن و نيز كابوس همانند او بودن.
Saturday، June 23، 2007
بازهم در فضیلت خطابه شریعتی را خطیب خواندم. اما مقصودم از خطابه چه بود؟ به عنوان مقدمه باید ذکر کنم، که دفاع از خطابه، در دورانی امکانپذیر شده است که دیگر معرفت علمی و فلسفی وجه قطعی و یقینی خود را از دست دادهاند. نه علم گزارشگر صادق واقعیت است و نه فلسفه مخزن حقیقت عالم. به این معنا، مرزهای رخنه ناپذیر میان خطابه از یکسو و فلسفه و علم از سوی دیگر فروریخته است. به عبارتی، علم و فلسفه خود نحوی خطابهاند. با اینهمه خطابهای که شریعتی را فاعل آن دانستم، به دلایل زیر اولویت و ارجحیت دارد: اول: خطابه البته به معنای اصیل، پیوند دهنده مفهوم حقیقت است با دو مفهوم خیر و زیبایی. به این معنا خطیب را رویاروی فیلسوفی بنشانید که تنها دلسپرده حقیقت است. حقیقت برای او قطع نظر از پیامدهایی که در عمل دارد، صادق است. اما خطابه منظومه پیچیدهای است که اگرچه مقوله حقیقت یک جزء ضروری آن است اما سخن شایسته مقام حقیقت نیست، اگر در همان حال با خیر اخلاقی و امر زیبا پیوند نیافته باشد. بنابراین با نظر جناب حقیقت پرست موافق نیستم که روایت مرا از خطابه به درک پراگماتیست تقلیل داده است، اگر چه انکار نمیکنم از حقیقت به معنای نوپراگماتیک آن بی بهره نیست. مخاطب شریعتی به همین معنا، درهمان حال که خود را در معرض درکی نو مییابد، به منزله یک کنشگر اخلاقی و بهرهمند از حقیقتی زیبا جلسه خطابه را ترک میگوید. دوم: خطابه به معنای اصیل، پیوند دهنده خطیب و مخاطب است. به خلاف فلسفه وعلم که به نخبه حامل آن مربوط است، خطابه یک رخداد اجتماعی است. اگر دکتر شریعتی را حامل فضیلت خطابه قلمداد میکنیم از این حیث است که قادر به خلق رخداد خطابه است. میتواند در رخداد خطابه، خود، و مخاطب را درگیر کند و آفرینشگر رویداد تازهای باشد که خود جزئی از آن است. حتماً شنیدهاید که شریعتی گاه اقرار میکند که سخن او را میبرد. یا در روزهای پایانی درسهای اسلام شناسی او که در مشهد عرضه میشده است به شدت میگریسته است از این جهت که پیامبر را ترک میگوید. سوم: خطابه به Doxa یونانی سبق میبرد. در مقابل فلسفه که از جنس Episteme یونانی است. دوکسا به معنای گمانها و سنتها و باورهای متعارف است. اما اپیستمه از جنس معارف و حقایق یقینی است. فیلسوف یونانی بر این باور است که باید به دوکسا پشت کنی تا حقیقت را دریابی. اما خطیب یونانی که ارسطو در مدح او سخن میگوید، بر این باور است که اگر حقیقتی هم وجود دارد، بذرهای آن به طور پراکنده در همان دوکسا و باورهای متعارف و سنتی مردم وجود دارد. خطیب بذرهای پراکنده حقیقت را در میان باورهای متعارف جمع آوری میکند و در جهت گشودن فضای تحقق خیر عمومی به این همه جهت و معنای تازه میبخشد. چنین است که فیلسوف در آکادمی برای برگزیدگان سخن میگوید و حقیقت متاعی است که تنها در اختیار هندسه دانان است. اما خطیب در جستجوی حقیقت، رویاروی مردم میایستد و آنچه را در باورهای آنان یافته، چندان میآراید و سامان میبخشد که گشاینده فضای عمومی زندگی باشد. چهارم: فیلسوف حقیقت را بیرون از حوزه سیاست جستجو میکند. به این معنا همواره پروژه فلسفی مستلزم تعلیق دائم و یا موقت حوزه عمل سیاسی است. اما خطیب سیاست را عرصه تجلی حقیقت به شمار میآورد چنین است که خطیبان یونانی فیلسوفان را زریبافان علاف میخواندند که به هیچ کار مفیدی نمیآیند. به باور یونانیان، فلسفه برای پرورش تفکر در جوانی مناسب است اما انسان فرهیخته در بزرگسالی تن به فلسفه نمیسپارد. خطیبان به فاهمه و تخیلات و خاطرات مردم بی اعتنا نیستند، سنتهای عمومی را امکان گسترش افقهای آینده به شمار میآورند، با مردم و به زبان آشنای مردم سخن میگویند و آفرینشگران رخدادهای عینیاند. به این معنا خطیبان پشتوانههای مهم ظهور نظمهای دمکراتیکاند. شریعتی از عاملان گشایش فضای عمل سیاسی بود. به جای آنکه از محدودیتهای سیاسی پس از انقلاب، مذمت خطابه را نتیجه بگیریم، میتوانیم از این کاستی بنالیم که در جامعه ما، او تنها خطیب دوران خود بود. اگر سایر حوزههای فرهنگی و تاریخی ما نیز به واسطه خطیبان فضیلتمندی چون او در عرصه سیاسی فعلیت مییافت و کثرت حوزههای فعلیت یافته فرهنگی و اجتماعی پدیده دوران شریعتی بود، نظم سیاسی حاصل نیز بدون تردید نظم دمکراتیک بود. با همه فراز و فرودهای تلخ، مدعیام که تحولات ایران طی نیم قرن اخیر به نحوی آرام به سمت نظم دمکراتیک حرکت کرده است و در این زمینه شریعتی سهمی درخور و شایسته تقدیر دارد. به همه دلایل فوق، خطیب تنها یک سخن پرداز نیست. خطابه یک الگوی دانایی است و خطیب حامل حقیقتی متفاوت است با حقیقت نظرورزانه فیلسوفان. به عمد از عنوان خطابه سود جستهام، شاید از دایره بسته بحث و گفتگوی میان این نقطه نظر فلسفی و آن نقطه نظر بیرون بیائیم. شاید در پرتو رویارویی خطیب و فیلسوف، امکان گشودن بحث تازهای مهیا شود: بحث از طور تازهای از تعریف و فهم مقوله حقیقت. عنوان خطیب و خطابه، بحث را از اریستوکراسی بینتیجه و بی ثمر گفتارهای نقاد دانشگاهیان و اساتید و نویسندگان بیرون میبرد. در پرتو حقیقتی که خطابه حامل آن است، زندگی سیاسی، چنانکه حیات دینی، تابع این یا آن الگوی ادراکی نیست، بلکه قبل از هر چیز تابع اراده به امر اخلاقی است. خطیب آفرینشگر فضای اخلاقی عمل جمعی است. نزاع فیلسوف و خطیب، به تعبیری دیگر، گشاینده بحث از این است که آیا حقیقت امری پیشاپیش موجود و بنابراین خواندنی است یا امری نوشتنی و خلق کردنی است. خطیب آموزگار نوشتن حقیقت است. پی نوشت: بحث فوق با توصیه جناب آقای اسدی مبنی بر ضرورت گشودن بیشتر مبانی این بحث نوشته شد. تصورم براین است که مبانی این بحث بیش از این باید شکافته شود و این چیزی است که شاید محیط وبلاگ خیلی برای آن مناسبت نداشته باشد.
Monday، June 18، 2007
فضیلت خطابه و گشایش فضای عمل سیاسی
چکیده سخنرانی امروز اینجانب در سمینار سیامین سالگرد دکتر شریعتی در حسینه ارشاد دکتر شریعتی را از جوانب گوناگون میتوان مورد مطالعه قرار داد. اما به واقع گوهر اصلی و اساسی دکتر شریعتی چیست؟ میتوان به قوت گفت که شریعتی کمتر بداعتهای نظرورزانه داشته است. اما او همچنان در فاهمه ایرانی باقی مانده است و دوست داشته میشود. این در حالی است که بسیاری دیگر از متفکران بودهاند که ابداعات نظری قابل توجهی داشتهاند اما به کلی فراموش شدهاند. دعوی اساسی من در این سخن آن است که گوهر دکتر شریعتی وجه خطابی اوست. او یک خطیب بزرگ بود. خطیب به سه معنا در تاریخ فلسفه موضوعیت یافته است. در معنای نخست خطیب دروغ پرداز است و در جهت تامین منافع خصوصی خود و یا گروهی خاص، نیازمند تحریک مردم است آنهم به حربه دروغ. به این معنا خطیب رویاروی فیلسوفان است. در معنای دوم، خطیب در خدمت فیلسوفان است به این معنا که مقاصد و مضامین فلسفی را به زبانی بیان میکند که برای مردم قابل فهم باشد. اما در معنای سوم خطیب رقیب فیلسوفان است به این معنا که حامل حقیقت دگرگونهای است که فیلسوفان از آن بی بهرهاند. به این معنا خطیبان فضیلتمند، حقایق فلسفی را به سخره میگیرند. بحث میان فیلسوفان و خطیبان به معنای سوم، عمدتاً ذیل سه مفهوم از حقیقت سامان یافته است. نخست نسبت میان حقیقت و سیاست، دوم بستر و عرصه تجلی حقیقت و سرانجام روش وصول به حقیقت است. اولین نکته در مناقشه میان خطیبان و فیلسوفان جایگاه مقوله حقیقت است. به قول خطیبان هیچ فضیلتی فراتر از امر سیاسی نیست. سیاست که عرصه تجلی امر عمومی و امر کلی و نامشروط انسانی است، صحنه پدیدار شدن حقیقت انسانی است و حقیقت جایگاهی استوارتر از عرصه تعاملات عمومی ندارد. پس خطیب یونانی قدرت خطابه خود را درخدمت گشودن فضای سیاست نهاده است. این درست در مقابل روایت فیلسوفان از مقوله حقیقت است که گوهر حقیقت را در حاشیه امر سیاسی و در پرواز و سلوک شخصی فیلسوف و استعلای او از محدویتهای جهان سایهها جستجو میکند و بر این باور است که البته امر سیاسی نیز از این گوهر حقیقت بی بهره نخواهد بود. این نکته را در یورش و حمله دکتر شریعتی به فیلسوفان و عارفان جستجو کنید. خطیبان فضیلت مند یونانی، حقیقت را امر برساخته اجتماعی میانگارند و به جد براین باورند که حقیقت در میان جمع و در صحنه زنده و فعال سیاسی به قلم همگان نوشته و تحریر میشود. خطیب سمفونی گرم حیات جمعی را آغاز میکند و آنچه البته شایسته عنوان حقیقت است در صحنه و رخداد ناشی از سخنوری که مستلزم مشارکت گرم عمومی است ساخته و پرداخته میشود. دومین مناقشه میان خطیبان و فیلسوفان، بستر تجلی حقیقت است. از نقطه نظر خطیب اصیل، حقیقت در موقعی میان خرد و عاطفه و حس خانه میکند.خطیب، صرفاً پیام آور حقیقتی برای مردمی که جاهلند و بی خبر از جوهر حقیقت فلسفی سخن نمیگوید، بلکه با مردمی مواجه است که پر از خاطره و سنت و تاریخ و تجربیات پربار تاریخیاند و مملو از آرمانها و خواستهای جمعی. نقش خطیب به این معنا خالی از جوهر اندیشگی و فلسفی نیست، اما گویی علاوه بر جوهر اندیشگی، دو خصیصه دیگر نیز دارد و آن پیوند زدن مقوله حقیقت با زیبایی و خیر اخلاقی که این دو دیگر در فن خطابه و سخنوری نهفته است. خطیب در اینهمه نقش حیات بخشی و زنده کردن این منظومه را در پرتو خرد جمعی و تاریخی آنان از یکسو و اسطورهها و خاطرات جمعی آنان از سوی دیگر در عهده دارد. دکتر شریعتی به همین معنا، خود را بیش از آنکه آموزگار حقیقت بنامد، ذاکر و به یادآورنده میخواند. سومین مناقشه میان خطیبان و فیلسوفان، روش وصول به حقیقت است. در مقابل متفکران و فیلسوفانی که خود را در شان و موقعیت گزارش دهندگان بی طرف امر واقع قلمداد میکنند، و حقیقت را انطباق با امر واقع میخوانند، خطیبان با رویکردی شاعرانه به امر واقع مینگرند. به جای آنکه گزارشگران بی طرف امر واقع باشند، جستجوگران خلاق گسیختگیهای موجود در صورت مقرر و جاری امر واقعاند و جستجوگران بهترین موقعیتهای بهرهگیری از این موقعیتها برای تامین بیشترین امکان آزادی گروههای محذوف سیاسی. به این معنا، خطیبان به جای ناظران بی طرف، با خرد شاعرانه خود واقعیت را به نفع بیشرین امکان آفرینش آزادی میآفرینند. فضیلت خطیبان به این معنا، در همان راز منتسکویی از فضیلت سیاسی نهفته است. به قول او، فضیلت سیاسی در به کاربستن خلاقانه سنت و بازخوانی و بازآفرینی آن در خدمت گشودن بیشترین امکان همبستگی و تولید امید جهت گشودن فضای ممکن عمل سیاسی نهفته است. روایت دکتر شریعتی از اسلام و برقراری نسبت میان اسلام و آزادی او را در منطق موقعیت او با همین رویکرد خطیبانه باید مورد ملاحظه قرار داد. خطیبان با همین رویکرد از فضیلت دمکراسی آتن حمایت کردند و فیلسوفان منتقدان نقصها و ناسازههای نظم دمکراتیک بودهاند.. اما در جامعه ایرانی البته میتوان نشان داد که رویکرد خطیبان و فیلسوفان هر دو دست در کار یک پروژه و آن پیشبرد آزادی در جامعه ایرانی بوده است. با تعابیر فوق میتوان دکتر شریعتی را به جد مصداق تام و تمام یک خطیب فضیلت مند قلمداد کرد که رهاوردهای گرانمایهای در پیشبرد آزادی و گشودن فضای عمل سیاسی داشته است. اما و صد البته اما میراث شریعتی که از جنس برانگیزانندگی و گشودن فضای عمل سیاسی بود، در ویترین قدرت مسلطی که آن را به خدمت بازتولید مشروعیت خود برد، دستاویز محدودیت و بستن فضای سیاسی شد. و فیلسوفان و متنقدان و متفکران به حق وارد شالودهشکنی ساختار آن شدند. اما بیش ازآنکه منطق واقع نما و فیلسوفانه آنان گشاینده افقی تازه در فضای سیاسی آنان باشد، نقش خطیبانه آنان بود. گوهر فضیلت مندانه آنچه روشنفکران دینی پس از انقلاب ساخته و پرداخته کردند، در بعد آکادمیک و دانشگاهی آن نبود، بلکه اتفاقاًَ در قدرت و نگرش شاعرانه و خلاقانه آن در نشان دادن گسیختگیهایی بود که اینک در ویترین قدرت و سازمان قدرت سیاسی وجود داشت. مضامین عرضه شده فیلسوفانه بود، اما پیامدهای خواسته و ناخواستهاش ناشی از وجه خطابی آن بود. به جد گرفتن مضامین به جای آن پیامدهای خواسته و ناخواسته، اینک راز و رمز رکود در فضای و عمل سیاسی در جامعه ماست. اینک به جد باید منطق خلق حقیقت به روایت خطیبان را در مقابل فیلسوفان جدی گرفت و سیاست را مستقل از امر انتزاعی فلسفی اولویت بخشید و فضیلت آن را گردن نهاد. به این معنا، نه تنها دوران دکتر شریعتی پشت سر گذاشته نشده است، بلکه اتفاقاً زمانه ما، زمانه خلق دوباره و ظهور دوباره دکتر شریعتی است. البته مشروط به آنکه این سخن را به هیچ روی تداوم گزارههای معرفتی و ادراکی شریعتی نیانگاریم که این به معنای عدم فهم فضیلت خطابه است. خطابه به خلاف فلسفه، چنان نیست که حاوی گزارههای اندیشیده ادراکی باشد. خطابه در موقعیت ساخته و پرداخته میشود و با دگرگون شدن منطق موقعیت موضوعیت خود را نیز دست خواهد داد. میتوان از ساختار ادراکی یک فیلسوف سخن گفت و در زمانه دیگر آن را تداوم بخشید، اما خطیب در منطق یک موقعیت خاص هم افقهای کنش سیاسی را خلق میکند و هم خود در نتیجه این انکشاف شاعرانه خلق میشود. به این معنا خطیب همواره از نو خلق و در منطق یک زمانه ظهور پیدا میکند. اگر از نیاز به شریعتی سخن گفتم، نه مقصودم تداوم چارچوبهای ادراکی او بود و نه تلاش برای استخراج منطقی برای احیای تفکر دینی. تنها مقصودم توجه به گوهر حقیقت خطابی بود و ضرورت خلق مجدد آن در منطق و الگوی زمانه ما. گه البته این خود بحث مستقلی طلب میکند. .
Friday، June 15، 2007
تاملی بر رخدادهای خاورمیانه خاور میانه چندسالی است که بستر تحولات مهمی قرار گرفته است. تحولاتی که کمتر محل توجه فضاهای روشنفکری در ایران است. ماجرای پیروزی تام و تمام حماس در نوار غزه و منحصر شدن دولت خودگردان محمود عباس در کرانه باختری یکی دیگر از این دست تحولات مستمر در چند سال اخیر است. تنازعات سیاسی هنگامی که موضوع تامل و بررسی جدی قرار نمیگیرند، کلیشههای هر سوی نزاع است که خیالات و تصورات عمومی را در اشغال خود در میآورد. خبرهای منطقه بدون توجه و تامل دقیق شنیده میشوند و خود به خود در دو چشمانداز تحلیلی خانه میکنند. هیچ رخدادی قدرت ندارد خانههای پیشساخته تحلیلی را خراب کند. در کلیشههای پیش ساخته تحلیلی، خبرهای موید جذب میشوند و خبرهای ناقض موضوع کم توجهی قرار میگیرند. به این ترتیب همه با یک فیلتر تصفیه خبری شواهد صدق خود را در صحنه جستجو میکند. عامل مهم شکل گیری این کلیشههای تحلیلی، پیامد فوری آن بر روند رخدادهای داخلی است. یک کلیشه تحلیلی، کلیشهای است که تصور میکند ماجرای منطقه ماجرای تعارض بچه پرروهای کمتوان و نادان است با زورمندان و پولداران و خردورزان. اگرچه در هر سوی این منطقه شاهد بحران غربیها و ناکامی استراتژیهای آمریکا و کشورهای غربی برای کنترل منطقه هستیم، اما همه چیز به سرعت به خط پایان خواهد رسید. غربیها پیروز میدان خواهند بود و بچه پرروهای نادان از میدان بدر خواهند رفت. تحقیقات آمریکاییها نشان میدهد که منحنی بحران در عراق هر روز رو به افزایش است و دامنه خشونتها به نحوی روزافزون گسترش پیدا میکند. ثبات در افغانستان دستخوش بحران است، به این ماجرا لبنان و فلسطین را نیز اضافه کنید. اما در این کلیشه تحلیلی خبرهای مذکور همه مثل گره داستانی در ماجرایی است که سرانجام آمریکا و غرب از آن پیروز به در خواهد آمد. اما کلیشه دیگر، کلیشهای است که تصور میکند دوران تازهای آغاز شده است، آمریکا به زودی از هم خواهد پاشید، غرب سر تسلیم فرود خواهد آورد و دوران تازهای در جهان رقم خواهد خورد. در این رویکرد نیز، هر چه به آمارها و ارقام و عوامل توازن بخش میان دو سو اشاره میکنید، تغییری در ساختار تحلیلی ایجاد نمیکند. گرمای انتظار اضمحلال اسرائیل و فرار نیروهای غربی از منطقه هیچ امکانی برای نشستن و حساب و هندسه تحلیل هزینهها و فایدهها نمیگذارد. به جهت علائق و تخصص و نوع کار، در موقعیتی نیستم که بتوانم تحلیلی فراتر از این دو کلیشه عرضه کنم. اما واقع این است که حوادث منطقه در ذائقه این دو کلیشه فهم نمیشود. فی الواقع هیچ یک از این دو کلیشه در صدد فهم و تحلیل حادثه نیستند. یک طرف خود عامل و اثرگذار است بنابراین آنچه میگوید بیشتر به سرود گرم کننده در میدان منازع شبیه است و یک طرف ناظر منفعل است و آنچه میگوید تفاوتی با کف و سوتی که تماشاگران برای تیم خود میکشند ندارد. در حد یک ناظر احساس میکنم حقیقت چیزی میان این دو است. دامنه بحران بسیار بزرگتر از آن چیزی است که آمریکاییها تصور میکردهاند. در منطقه با معادله پیچیدهای مواجه شدهاند. آنها خود مقدمات فعلیت یافتن امور بالقوه در این منطقه را فراهم ساختهاند، اینک با دامنهای از رخدادها دست به گریبان هستند که به زودی امکان فراروی از آن نیست و بدون شک، این بحران خاتمه نخواهد یافت، مگر آنکه بخشی از واقعیات این منطقه را به رسمیت بشناسند. فشار نیرومندی که اینک در منطقه با آن مواجهند، تنها به شرط پذیرش بخشی از توازن تازه که قطعاً به سود آنها و اسرائیل نیست خاتمه خواهد یافت. اما این سوی تحلیل نیز میتواند مخاطره آمیز باشد. اگر توان، قدرت و مقاومتی که در این سوی ماجرا حاصل شده است، نخواهد حد واقعی خود در موازنه بین المللی را شناسایی کند، و به تغییر نسبی موازنه به سود خود اکتفا کند، تنها هزینههای گزاف پدید آورده است و نخواهد توانست به رغم توان و انرژی خود، تغییری عینی در صحنه منازعه پدید آورد. سرانجام کار برای آنان ممکن است در یک حس نوستالژیک و تحقیرآمیز شورشیان آرمانخواه خلاصه شود. از تحولات منطقه سخن گفتم، اما بیشتر مقصودم پیامدهای داخلی تحولاتی است که در منطقه جریان دارد. آنچه در داخل جریان دارد، بخواهیم یا نخواهیم بخشی از تحولات منطقه است. واقع ماجرا آن است که در داخل دو جبهه رویاروی هم قرار دارند که یکی عامل و فعال اثرگذار در تحولات منطقه است و در بازی پیچیده منطقه قطع نظر از پیامدهای آن فعال است. سوی دیگر ماجرا، کسانی قرار دارند که قدرت و موقعیت عاملیت در این صحنه را ندارند و تنها به ناظران منتظری بدل شدهاند که به جد دل به پایان مطلوب خود در منازعه پیچیده منطقه بستهاند. آنچه از تئوریها خواندهاند این امید قطعی و یقینی را به آنها بخشیده است که منازعه به نفع رقیب پایان نخواهد یافت و همین امید است که آنها را سرزنده و شاد نگاه داشته است. اما باور کنیم سیاست بازی پیچیده و غیر قابل تعین میان بازیگران و عاملان فعال است. برای تحقق هر خیری در عرصه سیاسی تنها باید بازیگر فعال بود. رقیب را به خرد ورزی و عقلانیت در منطقه فرامیخوانیم که به نحوی ضمنی به معنی پذیرش شکست و سپردن بازی به دست ماست. اما خوب است خود ما نیز از موضع تماشاگر منتظر بیرون بیائیم. واقعیات جاری در منطقه را موضوع تحلیل و بررسی قرار دهیم. گشوده شدن فضای دمکراسی را به نحوی کلیشهای مشروط به شکست محتوم یک طرف این بازی نسازیم. بازی نه در این و نه در آن کلیشه جریان دارد، چیزی میان این دو است. در این صورت نیروهای خواستار نظم دمکراتیک نیز میتوانند موقعیتها و امکانهای گسترش نظم دمکراتیک را جستجو کنند. به شرط آنکه از موقعیت ناظر منفعل و تماشاگر بیرون بیایند و کمی عمیقتر به عمق وقایعی که جریان دارد نظر کنند و نقش و موقعیت خود را در این منازعه حیاتی و سرنوشت ساز تعیین کنند.
Tuesday، June 12، 2007
رویش سیاست بر خاکستر فلسفه
خود را وامدار رورتی میدانم، چرا که او به نحوی شگفت انگیز امکان برقراری ارتباط میان شوخی، امید و مسئولیت را به من آموخت. پیش از او تصورم بر این بود که همواره امید و مسئولیت با نگاه عبوس به عالم نسبتی وثیق دارد. دین، فلسفه، عقل و سیاست و زندگی همه سرشت و گوهری سخت و بنیادین دارند. زندگی در همه صور آن، ادب خاص خود را طلب میکرد. مبدا و مقصد همه چیز روشن بود. از روشنفکران و فیلسوفان میخواستیم که نسبت گوهری امور را با هم بسنجند. نمیدانستیم چه نسبتی میان سنت و مدرنیته وجود دارد.میان دین وعلم چه نسبتی باید برقرار کرد. بحث و فحص بسیار میکردیم که فهم کنیم اینهمه چه نسبتی با هم دارند و ... در باب گوهر هر یک از اینهمه و نسبت میان آنها دهها و صدها مقاله و کتاب خواندیم و ساعتها بحث و گفتگو کردیم و سخنهای بسیار شنیدیم و گفتیم. به نحوی شگرف تصورمان براین بود که بحث در باب نسبت میان اینهمه باید به سرانجامی برسد. میدان گشوده رقابتی سخت میان فیلسوفان و نظرورزان به راه افتاده بود و ما همه در مقام تماشاگران این منازعه پررقابت، به دنبال نتیجه بودیم. فکر میکردیم سرانجام از حاصل این بحث نسبت میان دین و سیاست را خواهیم دانست و درخواهیم یافت در کدام سهم زندگی دین بورزیم و در کدام سهم زندگی سیاست را دنبال کنیم. کجای این عالم را با آموزههای علمی تحلیل کنیم و کجای امور را با آموزههای دینی. گاه با نگاهی عبوس به سنت مینگریستیم و امر مدرن را نزد خود فرامیخواندیم. از دین میخواستیم که در مقابل عقل زانوی ادب به زمین بزند و زیاده از حد خود سخن نگوید و از سیاست میخواستیم که حدود خود را رعایت کند و .... گویی معمارانی بودیم که میخواستیم میان همه چیز دیوارهای تازه بکشیم و نظم و نسق تازهای در میان حوزههای گوناگون حیات بشری ایجاد کنیم. بحثها بیش از حد به طول انجامید. در فضای خستگی از این هم بحث و گفتگو، رورتی مثل بچه بازیگوشی، همه چیز را به هم ریخت. او نشان میداد دین و سیاست و سنت و مدرنیته، به خودی خود واجد سرشتی پیشینی نیستند و نسبت میان آنها نیز نسبتی ذاتی و بنیادین نیست. او نشان داد که همه چیز در منطق موقعیت انسانی موضوعیت پیدا میکنند. به حسب منطق یک موقعیت خاص، شاید این و آن ناسازگار افتند و بر حسب منطق موقعیت دیگر، همه ناسازهها سازگار افتند. او به صراحت امید را به جای بنیاد فلسفی امور نشانید. به این معنا، فلسفه را تاجایی باید جدی گرفت که کمکی به رویکرد شاعرانه انسان به امور میکند. به انسان کمک میکند امور و حوزههای معنایی را هر طور که مقتضی گشودن باب بستهای است در هم آمیزیم و امکانهای موقعیت خاص انسانی را به سویی تازه هدایت کنیم. فضیلت تفکر فلسفی تا جایی است که کمکی به همبستگی و گشودن افقهای امید در عرصه عمومی میکند. به این معنا در بازار بنیاد فروشان فلسفی، خرید از سرسرخوشی و شوخی را میستاید. دیوارهای عبوس در رویکرد رورتی به جهان در هم ریخت. دیگر لازم نبود روی درهم بفشریم تا سرشت و ساختار بنیادین و معقول عالم را دریابیم از آن مدلی برای مقاصد و آرمانهای بایسته خود طراحی کنیم. اینک لازم بود از جهتی معکوس شروع کنیم. برای تحقق آنچه در عرصه عمومی مقصود و مراد جمعی ماست، در هرآنچه سخت و بنیادین تلقی شده است دست کاری کنیم و راه تازهای پیش روی بگشائیم. چنین بود که با رویکرد رورتی سیاست بر خاکستر فلسفه بنیادگرا روئید. پی نوشت: نوشته فوق به مناسبت مرگ رورتی فیلسوف نوپراگماتیست آمریکایی نوشته شده است.
Sunday، June 10، 2007
سخن در ترازوی انصاف
سالها افتخار شاگردی دکتر حسین بشیریه را داشتهام. همیشه او را به جد دوست داشتم و خود را وامدار او میدانم. کسانی که او را از نزدیک درک کرده باشند، میدانند او فردی موقر، آرام و متواضعی بود. همیشه لبخندی بر لب داشت و با بزرگواری به ناملایمات پیرامون خود مینگریست. روزی خبر عجیبی شیندم، هنوز هم که هنوز است از شگفتی آن خبر بیرون نیامدهام. دوستان یکباره میبینند درب یکی از کلاسها باز شد و دکتر بشیریه را میبینند در حالیکه کت خود را بر دوش انداخته و با کلمات درشتی که بر لب میرانده از کلاس بیرون میآید. او به سوی کسی گام برمیداشته که دوان دوان دور میشده است. اشگ بر چشمانم نشست و ناخودآگاه گفتم با او چه کردهاند که او را با آنهمه خصال آرام و متین به چنین واکنشی برانگیختهاند. از تفصیل آن ماجرا بگذریم. او سالها در ایران ماند و با تواضع همیشگیاش به کار خود ادامه داد. امروز که مصاحبه دکتر سروش با روزنامه هم میهن را خواندم، به یاد آن روز و واکنش دکتر بشیریه افتادم. قطع نظر از صدق و کذب دعاوی، چنان واکنشی درخور استاد بزرگی چون او نیست و همین نکته روان آدمی را رنج میدهد و از خود میپرسد با او چه کردهاند که چنین واکنشی از خود نشان داده است. هیچگاه نفهمیدم که طرح نقشآفرینی دکتر سروش در انقلاب فرهنگی برای دوای چه دردی اینهمه تکرار میشود. با قاطعیت بر این باورم که همه کم یا بیش در تلخ و شیرین سالهای اول انقلاب مشارکت داشتهاند. منصفانه آن است که هر یک آنقدر بزرگوار باشیم که اگر در شیرینیهای انقلاب سهم خود را میگوئیم و به آن افتخار میکنیم، در تلخیهای ناشی از انقلاب نیز هر یک سهم خود را اعلام کنیم. چه کسی میتواند از هر آنچه در اول انقلاب انجام داده تماماً دفاع کند. چه کسی قادر است به صراحت اعلام کند که هیچ اشتباهی مرتکب نشده است. انقلاب یک رخداد عظیم بود. اگر آن رخداد به جد شایسته اطلاق نام انقلاب بود، باید نتیجه گرفت که منطق نیرومند خود را بر ساختار عقلانی بازیگران اعمال کرده است. بدیهی است هنگامی که تب گرم انقلاب فروکش میکند و هر یک از بازیگران این فرصت را پیدا میکنند که با خرد فردی خود به زندگی و امور بنگرند، به چیزهایی افتخار کنند و کم یا بیش از چیزهایی نیز احساس پشیمانی کنند. شکی نیست که دکتر سروش نیز خواسته یا ناخواسته از این قاعده مستثنی نبوده است. او نیز نمیتواند مدعی شود اشتباهی نکرده است، اما میتوان اثبات کرد که او از بسیاری دیگر از کسان که در موقعیت او بودهاند چه بسا کمتر اشتباه کرده و در عین حال هوشمندانه توانسته است با تفطن نسبت به موقعیت و نقشی که خود آن را نپسندیده بنیادگذار رویکردی تازه در آن فضای گرم ایدئولوژیک باشد. بداعتهای یک متفکر مولد نمیتواند به هیچ روی از بازخوانی خردورزانه خود نشات نگرفته باشد. بخشی از طراوت اندیشه او در دهه هفتاد را باید از همین سرچشمه نتیجه گرفت. باب نقد و گفتگو پیرامون دکتر سروش را نبندیم و از اشتباهات او سخن بگوئیم. اما به شرطی که بر این باور نباشیم که هر کس نیز که در موقعیت قدرت نبوده است میتواند خود را عاری از اشتباه قلمداد کند و مدال افتخاری به سینه خود بزند. همه ضروری است به سهم خود اشاره کنند و در این میان آنان نیز که در موضع قدرت نبودهاند و در موضع اپوزیسیون قدرت نیز حضور داشتهاند، در معرض همین سوال هستند. آیا آنان در موقعیت یک اپوزیسیون هیچ اشتباهی مرتکب نشدهاند؟ قدرت یک معادله دو طرفه یا یک ترازوی دو کفه است که هر سو را باید با توجه به کارنامه سوی دیگر مورد قضاوت و ارزیابی قرار داد. به عبارتی همواره در یک توازن میان سویههای گوناگون امور را باید مورد قضاوت و ارزیابی قرار داد. به هر حال صبر و تامل دکتر سروش در این قبیل مناقشهها، بیشتر در شان مقام و موقعیت علمی اوست. شاید ایشان با صرف اعلام یک نکته مبنی بر آنکه او نیز مثل بسیاری دیگر از کسان مرتکب اشتباهاتی شده نکتههای اخلاقی نیز به همه میآموخت. ضمناً میتوانستیم از مدعیان ایشان نیز بخواهیم در نقد و ارزیابی گذشته خود به او تاسی کنند.
Friday، June 08، 2007
فراموشی و تداوم
خرداد ماه رو به پایان است. راست میگویند، این ماه، ماه خاطرههای مهم تاریخی است. از همان روز نخست خواستم برای هر مناسبتی چیزی بنویسم. یادداشتهایی هم نوشتم، اما از هیچ یک نتوانستم استفاده کنم. هر یک به دلیلی مرا از انتشار بازمیداشتند. یاد گفتگو با دوستی افتادم. یادش به خیر، پانزده سال پیش بود از لطیفی پرسیدم، فلانی که چند سالی به خارج رفت، چرا چیزی یاد نگرفته است؟ او در پاسخم گفت، این مهم نیست، مهمتر این است که چیزی را هم فراموش نکرده است. نکته لطیفی گفت، و من سالها به این نکته میاندیشیدم که چرا چیزی را فراموش نمیکنیم. ذهنمان انبار گفتارهای کلیشه بود. گذشته را به باری سنگین بدل کرده بودند. گویی در حفرههای گذشته محصورمان کرده بودند. دنیا پیش چشممان حفرههای تو در توی تاریک شده بود. ما در پیچ اینهمه دلهامان گرفته بود. خاطرهها مثل غبار همه چیز را پوشیده بود. خاطرههای فردی، گروهی، نسلی و تاریخی را این سو و آن سو قاب گرفته بودند و ما گویی مدام در مراسم بزرگداشت خاطرهها بودیم، مراسمی که به هیچ روی پایان بردار نبود. خاطرهها را به سرمایه سیاسی بدل کرده بودند و هر خاطره مثل دستور العملی بود که پیش چشممان قرار داده بودند. حتی اجازه نداده بودند که در بزرگداشت خاطرهها به درستی به خاطرات خود رجوع کنیم. همه خاطرهها را رتوش کرده به در و دیوار حافظهها مان میکوبیدند. گویی نمیدانستند که حافظه رتوش کرده دیگر حافظه و خاطره نیست، مثل باری است بر ذهن، منظرهای است که مثل خاری چشم را میسوزاند و ندایی است که گوشها از آزار آن سنگین میشوند. خاطرهها، راه تنفس آزاد را بسته بود. چنین بود که گویی همه میخواستیم خاطرهها را فراموش کنیم. فراموشی مثل گریزگاه رهایی بود. ابتدا تدبیرهای پیچیده و متنوعی برای گریز از هزار توی خاطرههای کلیشه اندیشیدیم. از تمسخر گرفته تا عرضه کردن روایتی درست معکوس با آنچه به نحو کلیشه عرضه میشد. از نزاع بر سر معناهای کلیشه گرفته، تا تکیه بر دیگر خاطرههای تاریخی برای بیمعنی کردن خاطره رسمی، و اینهمه شیوههایی بود که تنها به کار شالودهشکنی خاطرههای کلیشه شده میآمد. حاصل، کسب توفیق در فراموشی بود. ما به جد فراموش کردیم. به هدف رسیده بودیم، اینک انتظار داشتیم گروه گریخته از هزارتوی خاطرهها، اینک شاداب و سرخوش، به آینده بیاندیشد و به فردایی پر از رنگ و امید. اما امروز که به درستی مینگرم، فراموشی خاطرهها، راهی برای چشم گشودن به فردا نگشوده است. گویی همزمان با فراموشی خاطرهها، فردا را نیز از کف نهادهایم. گاهی در حال سرخوشیم. اما اغلب احساس میکنم سرگشته در لحظاتیم. دقیقتر بگویم. فضای دوقطبی مضحکی است. میتوانی به ویژه در مناصب رسمی کسانی را بیابی که هنوز مصداق سخن آن لطیفاند. هیچ چیز را فراموش نکردهاند و نمیدانیم چه باید بکنیم تا چیزهایی را فراموش کنند. اما مردم و نسلی که پیش چشم ماست، همه چیز را فراموش کرده است. یادداشتهایم را منتشر نکردم. چرا که از یکسو با صور سنگی کلیشهها مواجه بودم و از یکسو با گروه و نسلی که گویی به بیماری آلزایمر مبتلی است. هر صدایی به صور سنگی کلیشهها میخورند و برای ناظران فاقد خاطره، تصاویر مضحک میآفرینند. اینک سخن آگوستین را بهتر درمییابم. او در شرایط انحطاط تدریجی امپراتوری رم، از ضرورت وجود شناختی زمان سخن گفت و زمان را تداوم انسان در منظومه به هم پیوسته خاطره، حال و آرزو تعریف کرد. گویی در آخرین فرصتهایی که برای نجات تمدن رمی باقی مانده بود، گسیختگی در امکان تداوم را نشانه انحطاط زودهنگام آن تمدن میدانست.
Thursday، June 07، 2007
سخن میانبرد
بزرگی در نقد نوشتههای وبلاگ من و بسیاری دیگر از کسانی که این روزها مینویسند و سخن میگویند نکته نغزی میگفت. به نظر او نوشتهها دو قطبی شدهاند. گروهی بیش از حد روزمرهاند و در تحلیل مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی قادر به فاصلهگرفتن از رخدادهای روزمره نیستند. متقابلاً گروهی دیگر از نوشتهها بیش از حد از زمین فاصله گرفتهاند، بیش از حد نظرورزانه و کلان به امور مینگرند، پایی در زمین ندارند و معلوم نیست چه چیز را در کجای این عالم نشانه رفتهاند. نوشتههای مرا در گروه دوم جا میداد و میپرسید آخر و عاقبت این طور نوشتن به کجا میانجامد. میگفت آنچه کمتر مشاهده میشود نوشتههایی است که بردی میانه دارند. به این معنا که اگرچه نظرورزانهاند اما در عین حال مساله و امر مشخصی را نشانه رفتهاند. نوشتههایی که بتوانند جوانب مختلف یک امر سیاسی را در قالبی قابل ادراک جمع بندی کنند، تصویری از فرایند رخدادها به دست دهند، چیزی را پیشبینی کنند، به طوری که بتوان پس از چندی قضاوت کرد که فلانی مساله را درست دیده است یا نه. دوستی من با او حدود بیست سالی است تداوم دارد. در حال حاضر در ایران نیست و کمتر یکدیگر را میبینیم. در پاسخ به او گفتم اما این الگوی نوشتاری اگر چه ضروری است اما تربیت خاصی نیز طلب میکند، تایید کرد اما در کمال شگفتی به من نشان داد که گفتهها یا نوشتههایی از من که به هفده یا هجده سال پیش تعلق دارد، اتفاقاً همین خصلت را دارند. به این ترتیب او از قابلیتی سخن میگفت که از دست داده بودم. آن الگوی نوشتن، فکر کردن و سخن گفتن که او از آن سخن میگفت، معمولاً حاصل ذهنهایی بودند که انگار موظفاند مرتب به یک سوال پاسخ دهند: چه باید کرد؟ یکدیگر را که میدیدیم بعد از آنکه کمی اخبار و اطلاعات منتقل میکردیم، یکی از اخبار را بهانه بحث میساختیم تا یکبار دیگر پاسخهای خود پیرامون سوال چه باید کرد را با هم مرور کنیم. آن بحثها همیشه کمک میکرد که اخبار روز را در نسبت با چارچوبی از کنش سیاسی فهم کنیم. یک پیشفرض ناگفته نیز پشت آن قبیل مباحث وجود داشت: وظایف و رسالتهایی برای عمل کردن بر عهده ماست. در آن سالها کاری نمیکردیم و به هیچ معنا فعال نبودیم، اما گویی این بحثها خود محملی بود برای بازتولید و تداوم شخصیت اخلاقی ما. حتی به نحو ذهنی هم که شده بود، خود را فاعلان اثرگذار مییافتیم. فاصله گرفتن از آن فضا، دلایل مختلفی داشت. یکی از آن ها را در دو یادداشت پیش شکافتم: اراده به فاصله گرفتن از فضای انقلابی و تمسخر شخصیت عامل و فعال حوزه سیاسی. دیگر آن طور سخن نگفتیم و ننوشتیم تا از شر احساس اخلاقی کنش سیاسی خلاص شویم. اما علاوه بر آن، تلاش برای احراز شخصیت آکادمیک که بیشتر شان خود را تحلیل و فهم مییابد نه تعلیل و طراحی الگوی عمل. به ویژه آنکه الگوهای تئوریک مورد مطالعه ما دراین سالها وظیفه علم را فهم مییابند نه علت کاوی و طرح مساله عملی. نکتهای که آن بزرگ گفت، هنوز فکر مرا به خود مشغول کرده است، اما کمتر امکان بازیافت آنچه را از دست دادهام در خود مییابم. پی نوشت: امید آن دوست که بدعهدی کرد و نقطه نظر خود را ننوشت، در پی این تقریر ناقص از آن گفتگوی به یاد ماندنی، قلم به دست بگیرد و خود با زبان فاخر خود بنویسد.
Monday، June 04، 2007
روشنفکران و سیاست صفحه باشگاه روشنفکران روزنامه هم میهن ابتکار مهمی است و امید میرود باب مباحث مهمی در آن گشوده شود. به نظر میرسد یک هدف عملی از طراحی این صفحه وجود دارد و آن جستجو در علل و عوامل انفعال جامعه روشنفکری و ترغیب آنان به حضور فعال در صحنه سیاسی است. این نکته را به خوبی میتوان از آرایش این صفحه در روز شنبه دوازدهم خرداد ماه مشاهده کرد. تصویری از ژان پل سارتر، عنوان روشنفکری در خیابان برای این تصویر و سرانجام یادداشت آقای رضا خجسته رحیمی تحت عنوان جزیره سرگردانی بیانگر این هدف عملی است. من گشودن این صفحه را تبریک میگویم و امید بسیار دارم که از این باب برکات زیادی حاصل شود. آقای رحیمی از روشنفکری گله میکند که به کتاب و مباحث انتزاعی خود چسبیده است، دامن به آب آلوده نمیکند، رویدادهای سیاسی را تنها دست افزار باریک اندیشیهای خود میکند اما قدم به خیابان نمیگذارد، کنار دانشجویان نمیایستد، از حقوق آنان دفاع به عمل نمیآورد. اینهمه به شیوایی بیانگر مساله جامعه امروز ایرانی است . فرض پیشینی من در این یادداشت امکان و توان روشنفکر برای گشودن فضای عمل سیاسی است. فرضی که به جد خود بر آن باور ندارم. . گلایه جناب رحیمی چند سالی است آغاز شده است و به نحو روزافزونی تشدید میشود. میگویند روزگاری میگفتیم عمل کافی است کمی هم باید اندیشید. اما امروز با معضل معکوس مواجه شدهایم و باید فریاد بزنیم فلسفه بافی کافی است کمی هم عمل کنیم. میگویند این همه بحث از اینکه فلان فیلسوف چه گفت و دقایق اندیشههای فلان اندیشه ورز آلمانی چیست چه گرهی از معضلات عینی ما میگشاید؟ اینهمه به آن معناست که بازار اندیشهورزی و بحث و فحص نظری کساد میشود و مشتریان خود را از دست میدهد. حوصله مخاطب از دقایق نظری سر رفته است. مصادیق دیگر این ماجرا را از یک پنجره دیگر نیز میتوان مشاهده کرد. در چند سال اخیر اگر دقت کرده باشید، لحن و کلام روشنفکران در بحث با یکدیگر از مرزهای متعارف ادب خارج شده است. به شدت یکدیگر را به باد توهین میگیرند و زبان فاخر اندیشهورانه گاه با چنان واژگان و الفاظی درآمیخته میشود که مخاطب تردید میکند در خواب است یا بیداری؟ به نظرم این رخداد روی دیگر همان سکه کساد بازار فکر و سخن و اندیشه ورزی است. مخاطبان از بس برای فهم رویکرد این فیلسوف و آن فیلسوف چهره در هم فشردهاند، حوصلهشان سر رفته است و صحنه را ترک کردهاند و روشنفکران بازار از کف نهاده نیز در فضای کساد، یکدیگر را خطاب قرار میدهند و به هم یورش میبرند . فراموش نکنیم که رخداد امروز آن روی دیگر سکه روزی است است که نظرورزان عملگرایان را از صحنه راندند و خود بر کرسی فرمانروایی نشستند. از اواخر دهه شصت، به تدریج عمل کنندگانی که در حوزههای گوناگون کنش سیاسی درگیر بودند، به عنوان فاعلان تهی مغز به سخره گرفته شدند و به حاشیه رانده شدند. زمانی که بازار عمل کنندگان کساد شد و بازار اندیشه و فلسفی اندیشی رونق گرفت، کسی به درستی در کم و کیف و هزینه و سرانجام عمل سیاسی سخن نگفت. جامعه تنها از فضای عمل و تکلیف اخلاقی و انقلابی خسته شد، خیابان را ترک کرد و ترجیح داد زندگی متعارف خود را از سر بگیرد. در فضای غیبت انبوه مردم در خیابان، فضای تنفسی برای بحثهای عمیق گشوده شد. کسانی آمدند سخنان نغز گفتند و به تدریج بازار کتاب و نشریه و میزگردها و نقد و ارزیابیهای عالمانه گشوده شد. از انصاف نباید گذشت این بازار گرم در یکدهه موجب شبه انقلابی در حوزه ترجمه و تالیف در ایران بود. اینک ماجرا به نحوی معکوس رخ نموده است. باز هم کسی به درستی از کم و کیف و هزینه و سرانجام اندیشه ورزی سخن نمیگوید. جامعه از این همه سخن گفتن و بحث و فحص خسته شده است و دوباره میل به بازگشت به خیابان دارد . اما چرا روشنفکران به اقتضای تغییر فضای عمومی خانه و کتابخانه را ترک نمیکنند؟ عموماً این نکته را به جوانب شخصی روشنفکران نسبت میدهند. عموماً میشنویم که ترسو شدهاند، اهل هزینه دادن نیستند، منفعت طلباند. به فیش حقوقی خود چسبیدهاند و ..... اینکه این اتهامات توضیح دهنده انفعال این یا آن روشنفکر است جای بحث و منازعه نیست. اما انفعال روشنفکران یک پدیده جمعی است و تقلیل پدیده جمعی به امور روانشناختی و فردی قابل دفاع نیست. برای رخداد جمعی باید توضیح کلانتری دست و پا کرد. تلاش میکنم در توضیح این رخداد تا جایی که ممکن است کمتر به آن منطق باریک اندیشانه و اینکه فلان متفکر چه گفت بازگردم. از دو فرایند خستگی فوق الذکر دست کم یک نتیجه میتوان گرفت آن سوی افراطی عمل گرایی و این سوی تفریطی نظرورزی، هر دو معضلاتی دارند و حقیقت را باید در نقطه بهینهای میان این دو حد افراطی جستجو کرد. روشنفکر باید دستور کار تازهای برای کنش روشنفکرانه خود اخذ کند: بازاندیشی در باب نسبت میان نظر و عمل. صرفا ٌاز روشنفکر نخواهیم برای خروج از انفعال از خانه بیرون برود و در خیابان کنار دانشجویان بایستد. تجربه یک انقلاب بزرگ و پیامدهای آن، به جد جامعه ایرانی را دستخوش بحران نسبت نظر و عمل ساخته است. از این نقطه نظر مساله جامعه ایرانی چندان تفاوتی با مساله روشنفکران چپ در نیمههای قرن بیستم ندارد . در همان بدو گسیختگی از فضای عمل گرایانه اواخر دهه شصت، جامعه ایرانی پاسخی روشن به نسبت میان نظر و عمل داد. مقرر گردید که وادی نظر به کلی از آلودگی به وادی عمل پالوده شود. صدق گزارههای نظری به کلی ارتباط خود را با قواعد ناظر به صحنه عمل از دست داد. این پاسخ در مقابل فضای عملگرایانهای بود که صدق گزارههای نظری را در وادی عمل جستجو میکرد و همه چیز را تابع منطق و مقتضیات عمل ساخته بود. جدا کردن منطق نظر از منطق عمل، سیاست را به کلی به حاشیه برد. سیاست به خودی خود فاقد هر گونه وجاهت و فضیلت درون باش گردید. روشنفکران نظرورز، اگر هم شانی برای سیاست قائل شدند در همان حدی بود که راه برای فلسفی اندیشی و نظرورزی گشوده شود. چه شد که آزادی بیان مهمترین شعار سیاسی این دوران شد؟ زیرا فرض بر این بود که فضیلت مندانهترین کنش، فلسفی اندیشی و نظرورزی است و مقامات سیاسی از این حیث که راه بر امکان این نظرورزیها میبندند هدف حمله قرار گرفتند. بنابراین سیاست تا حدی محل توجه بود که محدودیت نظرورزیهای عالمان را از میان بردارد. گویی پس پشت این کلام، این انتظار عجیب بود که اگر راه بر نظرورزیها تماماً گشوده گردد، باب همه خیرات عینی نیز به خودی خود گشوده خواهد شد . تمایز کلی قواعد صدق از وادی عمل، و به حاشیه راندن فضیلت امر سیاسی، به نحوی طبیعی روشنفکر را از صحنه عملی دور میکند. همانطور که نشانیدن یک عملگرای دوآتشه دهه پنجاه و شصت جامعه ایرانی پای سخنان یک فیلسوف گرانقدر دشوار بود، کشاندن یک روشنفکر از خانه و کتابخانه به خیابان و عرصه عمل سیاسی نیز به دشواری ممکن است. خروج از فضای روشنفکر نظرورز موشکاف به روشنفکر حاضر در صحنه عمل، تنها با صدور اتهامات رنگارنگ ممکن نیست. نمیتوان یکباره به فضای عمل کوچ کرد و نظرورزی را به روزی دیگر وانهاد. از روشنفکران باید بخواهیم روشنفکری کنند و روشنفکری کردن به معنای اندیشیدن در باب سرشت موقعیت عملی و گشودن راهی بدیع است. سرشت وضعیت فعلی از یک الگوی تامل روشنفکرانه برخاسته است، خروج از آن نیز به مدد الگوی بدیلی از تامل روشنفکرانه ممکن است. روشنفکری که دلسپرده به پیام مخاطب خویشتن است و مقرر است راهی پیش روی افق امروز بگشاید، ضروری است پیرامون دو مساله فوق تامل مجدد کند. 1. اول آنکه نظرورزی که کار و بار اصلی اوست صدق و وجاهت خود را از کجا اخذ میکند. اگر جدا کردن وادی نظر از عمل، عامل انفعال امروزی جامعه روشنفکری است، ارتباط میان نظر و عمل را از چه منظرگاه تازهای باید برقرار کرد. 2. دوم تامل مجدد در باب شان اخلاقی امر سیاسی و اولویت آن به منزله امر تابع حکمت عملی است. شاید به نظر رسد که دوباره دکان تازهای برای گشودن باب بحث و فحص باریک اندیشانه میگشایم. اما باور کنیم که انفعال یا فعالیت سیاسی تا حدی به ابعاد روانشناختی فاعلان مرتبطاند که از دایره بحث بیرون است. اما هر کنش سیاسی در عین حال در منطق مسلط یک پارادایم نظری کسب وجاهت میکند. نمیتوان بدون چنان مباحثی باب عمل فعال سیاسی را بست یا دوباره گشود .
البته جنان که اشاره کردم اینهمه از این باب بود که صفحه به نام روشننفکران گشوده شده است. از روشنفکران برای گشودن باب عمل همین بر خواهد آمد که گفتم. والا به جد براین باورم که روشنفکران آن کارایی که برای بستن باب عمل و گشودن باب نظر دارند، به هیچ روی در گشودن باب عمل ندارند. گشودن باب عمل در عهده کسانی دیگر است که مشخصاتی متفاوت با روشنفکران دارند. این بحث ویژهای است که زمان و بهانه متمایزی طلب میکند. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|