|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Sunday، September 30، 2007 دفاعیه
خیلی اعتقاد به دفاع از خود ندارم
اما اعتراف میکنم که شدت حملات بعضی از دوستان در کامنتهای یادداشت قبلی، مرا وادار میکند که از خود دفاع کنم. جالب است که انگیزه نگارش یادداشت قبلی فریادهای اعتراض آمیز من در یک مهمانی افطار بود. دوستانی که از جمله اساتید دانشکده بودند، از سخنرانی رئیس جمهور دفاع میکردند و من از بس از دفاع آنان حیرت زده شده بودم، تقریباً فریاد میکشیدم. میگفتم چرا فراموش کردهاید که سفر رئیس جمهور کشور به سازمان ملل یک اقدام دیپلماتیک است و از اقدام دیپلماتیک انتظار حل مشکلات کشور در عرصه جهانی داریم. رخدادی غیر مسئولانهتر از این قابل تصور نیست که رئیس جمهور کشور با سفر و سخنرانی خود، باری بر مشکلات کشور نیز بیافزاید. با این همه به عنوان کسی که تحلیل ذهنیت اجتماعی موضوع مورد علاقه او میباشد، نمیتوانستم از این واقعیت چشم بپوشم که به هر حال سخنرانی احمدینژاد حتی در سطح این دوستان که متخصصان حقوق و علوم سیاسیاند، طرفدارانی پیدا کرده است. نفس این رخداد ایجاب میکند که نسبت سخنرانی و ساختار گفتاری آن با ذهنیت اجتماعی مردم موضوع تامل قرار گیرد. به نظرم بسیاری از کامنتها ناشی از یک سوء تفاهم است. سوء تفاهم ناشی از عدم اطلاع از مبانی تحلیل گفتمان. در این روش تحلیلی، تحلیل کننده از علائق خود فاصله میگیرد و نفس جاذبه افکنی یک کلام را موضوع بررسی قرار میدهد. به این سوال پاسخ میدهد که ساختار کلام از چه ویژگیهایی بهره مند است، و جاذبه افکنی کلام ناشی از چه ذهنیت اجتماعی و فرهنگی است. قصد داشتم از آن یادداشت کوتاه، دریچهای بر این واقعیت فرهنگی بگشایم که عوام و خواص ما گاه در یک فضای کلامی که به نحوی شگفت انگیز ساختار پیچیده واقعیت را در نظم عوامانه کلام خود، ساده کرده است، همراه و همداستان میشوند. فکر میکنند انبارهای سلاحهای هستهای ناشی از اراده چند دولت ستمگر است و اگر این انبارها از میان برداشته شوند همه چیز در صحنه بین المللی گل و بلبل میشود. قصد داشتم در آن یادداشت کوتاه نشان دهم که به رغم آنکه بسیاری حسرت پول و ثروت و موقعیت آمریکا را میخورند، در عین حال دلشان خنک میشود از این که کسی جسورانه به آنها در خانهشان بد و بیراه بگوید و لذت میبرند از اینکه یک ایرانی آمریکاییها را در خانه خودشان مسخره کند. کیف ناشی از این رخدادها، ساختار روان جمعی ما را بر ملا میکند. در میان ایرانیان یا جهان سومیهای مقیم در آمریکا و اروپا، مساله پیچیدهتر این است. احمدینژاد گاهی میتواند با این نظم کلامی حس درجه دومی بودنشان را اندکی التیام بخشد. البته این لذت و کیف، موجب نمیشود که مردم رفتار رئیس جمهور را عقلانی و سنجیده ارزیابی کنند. ممکن است از اقدام او کیف کنند، اما به جد بر این باور باشند که کار را نباید به دست او سپرد. این درست همان سخنی است که از زبان راننده آژانس – یکی از شواهد بحث من در یادداشت قبلی – شنیدم. او میگفت از جسارتش خوشم آمد، اما کارها را نباید دست چنین کسی داد. همه چیز را تخریب میکند. من از تحلیل سخنان احمدینژاد قصد داشتم دریچهای به تحلیل ساختار ذهن جمعی بگشایم. گاه روان جمعی پیچیدهتر از آنچه به زبان میآید عمل میکند. اما از میان کامنتها از کامنت نشانه شگفت زده شدم. او که خود دست در کار نشانه شناسی است و یادداشتهایش نشان میدهد که با مباحث مربوط به نشانه شناسی و گفتمان و تحلیل گفتمان به خوبی آشناست، نباید از یادداشت من نتیجه میگرفت که من احمدینژاد را شخصیت پیچیدهای وانمود کردهام که استراتژیهای کلامی طراحی میکند. استراتژی کلامی، اصولاً یک مفهوم رابطی است. از استراتژی کلامی سخن گفتم به این معنا که چگونه یک ساختار کلامی در یک موقعیت ارتباطی، پیامدهای مثبت با منفی خاصی پدید میآورد. بنابراین استراتژی کلامی لزوماً ناظر به اراده سخنگو نیست، بلکه ناظر به ساختار کلام است. سخنگو خود چندان به ساختار موثر کلامی خود وقوف ندارد، این محیط ارتباطی و ذخائر فرهنگی است که یک سخن را آبستن استراتژیهای کلامی میکند. آقای احمدینژاد مثل هر سخنگوی دیگری، همانطور سخن میگوید که توانایی آن را دارد و به آن خو کرده است. اما در صورت توفیق در اثرگذاری، میتوانید سخن او را بهرهمند از استراتژیهای کلامی به شمار آورید که ناشی از خصائص ارتباطی در یک فضای ارتباطی است. من در یادداشت قبلی تمجیدی از سخنان رئیس جمهور نکردم. اما دوستان، اگر هم وجه مثبتی در سخنان او دیده بودم نباید اینهمه خشم برمیانگیخت. جامعه هفتاد میلیونی جامعه ایران، پیچیدهتر از آن است که تحلیلهای تک خطی فهم آن را امکانپذیر کند. گاه مثل کسانی رفتار میکنیم که به طور مطلق هر وجه مثبتی از رقیب خود را انکار میکنیم. مردم گرد میزهای گوناگون حلقه زدهاند و امور را به انحاء مختلف میبینند و تفسیر میکنند. خوب است این امکان را داشته باشیم که از میز خود فاصله بگیریم و نحوه متفاوت بازنمایی امور نزد دیگران را نیز تماشا کنیم. سعی کرده بودم در یادداشت قبلی چنین امکانی را فراهم کنم.
Saturday، September 29، 2007
کشیدن خط بر ماشین شیک همسایه قدرتمند سخنان آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا و سازمان ملل به نحوی شگفت انگیز جاذبه ایجاد کرده است. علاوه بر نوشتههای گوناگون در این زمینه، دیروز خود از یک راننده آژانس، یک کارشناس فرهنگی با گرایشات لائیک و چند استاد دانشگاه شنیدم که از سخنان آقای احمدی نژاد کیف کرده بودند. این هر سه تیپ در عین حال منتقد سیاستهای رئیس جمهور در بسیاری از زمینهها بودند. بسیاری این جاذبه را ناشی از قدرت تبلیغات رسانهای در داخل کشور توصیف میکنند. اما تصور میکنم کیفی که احمدینژاد برای مخاطبانش فراهم کرده است، ناشی از استراتژیهای کلامی خاصی است که بر فهم زمینههای فرهنگی و اجتماعی در ایران، دریچههای قابل تاملی میگشاید. یکی از استراتژیهای کلامی آقای احمدینژاد، قدرت و توانایی او در ساده سازی مسائل پیچیده است. ساده سازی مسائل پیچیده، وصول به گزارههای صادقی را ممکن میکند که در جلب افکار عمومی در سطح گسترده تواناست. اینکه قدرتهای بزرگ همه سلاحهای هستهای و مخرب خود را نابود کنند و به جای خصومت، همه با هم دوست باشند و به یکدیگر مهر بورزند، گزاره صادق و قابل قبولی است که از ساده سازی یک مساله پیچیده حاصل شده است. یکی دیگر از استراتژیهای کلامی رئیس جمهور، جسارت اوست। جسارتی که از نادیده انگاشتن قواعد متعارف دیپلماتیک و بی اعتنایی به پیامد اظهارات بر نظر قدرتهای سیاسی حاصل شده است. نفس این جسارت، قطع نظر از آنکه سخنان ایراد شده چه پیامدهای در بردارد، مخاطب را در کیفی عمیق میغلتاند. نشستن در جایگاه فراتر در کلام، به رغم موقعیت فروتر اقتصادی و سیاسی، یکی دیگر از استراتژیهای کلامی در سخنان آقای رئیس جمهور است। ایشان چنان در مقام کلام حریف قدرتمند خود را به پیروی از قواعد عقل دعوت میکنند که مخاطب برای یک لحظه، رقیب قدرتمند را در مقام یک دیوانه و کودک نابالغ احساس میکند. این در حالی است که همواره رقیب قدرتمند عاقل و خردورز نیز انگاشته شده است. اما وارونگی واقعیت در کلام، مخاطب را برای چند لحظه از یک کیف عمیق بهره مند میکند. این استراتژیهای کلامی ناشی از آگاهی خطیب از زمینه فرهنگی و اجتماعی است که نیاز دارد از موقعیت فرودستی فراتر رود حتی با کشیدن خط بر ماشین شیک همسایه قدرتمند. کیف شنیدن، گاهی چنان قدرتمند است که کسی نمیپرسد که این خطابه جسارت آمیز، چه کمکی به حل معضلات سیاسی کشور کرده است.و چه پیامد عینی و واقعی برای حل بحرانهای بین المللی کشور به همراه آورده است.
Thursday، September 27، 2007
ساز جمعی
بخش مهمی از دوران کودکی و نوجوانیام را در هیآت عزاداری گذراندهام. روضه که میخواندند از اینکه گریهام نمیگرفت، احساس گناه میکردم و حسرت کسانی را میخوردم که بیش از حد گریه و شیون میکردند. از این و آن زیاد میپرسیدم که اینها چرا اینهمه گریه میکنند از میان پاسخها، یکی به دلم نشست. میگفتند مردم غم و غصه زیاد دارند. به نام امام حسین ساز اندوه خودشان را ساز کردهاند. شاید راست میگفتند، مردم سبک بال و شاد از مراسم بیرون میآمدند. گاه ساز اندوه فردی، جای خود را به ساز اندوه جمعی میداد. به نام امام حسین، از غم و اندوه طبقات فرودست میگریستیم. امام حسین بهانهای بود تا نسبت به کسانی کینه بورزیم، کسانی را به شدت دوست بداریم. به عبارتی دیگر، امام حسین، احساسات جمعی را پیرامون مسائل و مصائب جمعی برمیانگیخت. با امام حسین حس جمعی بیدار میشد و با بیداری حس جمعی میتوانستیم تخیلات جمعی را نیز حول و حوش آینده مطلوب سامان دهیم. خطیبانی که دین را به عرصه سیاست کشانیدند، با بهرهگیری از نمادهای دینی، احساسات جمعی را برانگیختند و در صحنه منازعات سیاسی تولید قدرت کردند. حس جمعی، همیشه از تصویری از یک گذشته جان میگیرد که به آرزویی در آینده حیات میبخشد و این دو، در کنار هم معنایی جمعی به اکنون میبخشند. درد جامعه امروز ایران، فقدان حس جمعی است. در فقدان حس جمعی هیچ قدرتی وجود ندارد. هیچکس قدرت ندارد. نظام سیاسی هر روز یک مانور تبلیغاتی در میان میآورد. اما جامعه ایران واکنشی از خود بروز نمیدهد. مخالفین نظام سیاسی هم، شجاعتها از خود بروز میدهد. هر از چندی سر و کله کسی پیدا میشود که حرفهای مگو میزند، اما جامعه ایرانی واکنشی از خود بروز نمیدهد. به دنبال آن نیستم که دوباره با یک واکنش در سطح ملی مواجه شویم. در سطح گروهها و طبقات اجتماعی نیز با چنین واقعیتی مواجهیم. مردم تک به تک زندهاند. اما کمتر با گروه اجتماعی زنده مواجهیم. گروه اجتماعی زنده نخواهیم دید، مگر آنکه ساختار حس جمعی گروه برانگیخته شود و این نیازمند زندگی نمادها، اسطورهها، خاطرات، تخیلات و آرزوهایی است که یک گروه اجتماعی را برانگیزد و هویتی متمایز به آنها عطا کند. معضل جامعه امروز ایران آن است که اسطورهها و خاطرات زنده جمعیاش در فرایند یک انقلاب به کار بسته شد. این مواریث جمعی، چندان در عرصه سیاسی به کارگرفته شدند که دیگر برانگیزاننده ساختار حس جمعی نیستند. اگرچه همچنان مولد مناسک جمعیاند. اما این مناسک مولد هیچ هویتی در سطح اجتماعی نیستند. به علاوه، در تقابل با این وضعیت، عقلانیتی میاندار شد که با به پرسش کشیدن هرآنچه مولد حس جمعی بود ستیز میکرد. مساله فردی را در کانون قرار داده بود و هرگونه حیات در پرتو عواطف و احساسات ناشی از حیات جمعی را به سخره میگرفت. این همان سخنی بود که در یادداشت قبلی تحت عنوان عقلانیت دانشگاه از آن سخن گفتم. عقلانیت دانشگاه، در موقعیت خاص جامعه ایرانی، حیات بخش به مساله فردی در تقابل با مساله جمعی بود. بر تفاوتها تکیه میکرد و با بدل کردن گفتارهای زنده و موثر، به گفتارهای انتزاعی و فلسفی، تولید قدرت در عرصه عینی را به محاق برد. در پرتو عقلانیت انتزاعی و در عین حال فایدهگرایانهای که عقلانیت دانشگاهی به ارمغان آورده است، گذشته به یک کاریکاتور بدل شده است. گذشته با همه ذخائر و مواریثاش. در پرتو تصویر مضحک گذشته، آینده نیز موضوعیت خود را از دست داده است. ایران امروز، از فقدان امکانهای تولید قدرت رنج میبرد. نه نظام سیاسی و نه مخالفیناش، قادر به تولید قدرت جمعی نیستند. نه در سطح ملی، و نه در سطح گروههای اجتماعی با حیات جمعی مواجه نیستیم. اجتماعات جامعه ایرانی، گویی تحلیل رفتهاند و با نوعی حیات ذرهوار در سطح فردی یا خانوادگی مواجهیم. پی نوشت: یادداشت فوق، در پاسخ به کامنت دوست عزیز، مرتضی کریمی نوشته شد که از یادداشت عقلانیت دانشگاه این نتیجه را گرفتهاند که من از حیات خود چنان پشیمانم که علی الاصول باید خودکشی کنم. از چشم عقلانیت دانشگاه سخن میگفتم، وقتی گذشته خود را حیات دن کیشوت وار خواندم، و از چشم این عقلانیت سخن گفتم، هنگامی که فضای فعلی را مولد بازرگانان منعفت اندیش.
Saturday، September 22، 2007
عقلانیت دانشگاه
فردا دانشگاه گشوده میشود و من به نخستین روزهایی فکر میکنم که وارد دانشگاه تهران شدم درست پس از پیروزی انقلاب، من در رشته کامپیوتر پذیرفته شدم اما بعد از انقلاب فرهنگی دوباره در کنکور شرکت کردم و در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پذیرفته شدم وقتی در دانشگاه تهران پذیرفته شدم، من و بسیاری دیگر از دوستانم به تنها چیزی که فکر نمیکردیم، گرفتن مدرک لیسانس بود. تصورمان این بود که آمدهایم تا افقی نو در کشور بگشاییم و عالم را زیر و رو کنیم. گویا پیامبری بودیم که برای بعثت نیازمند آموزشهای مقدماتی چندی است. دن کیشوتهای واقعی بودیم. دست کم از افق امروز چنین به نظر میرسیم. پر از امید بودیم و امیدهای گزاف آن سالها باد نخوتی در سینهمان انبار کرده بود. پر از احساس بودیم به طوری که همواره گویا گزارههای علمی را در جهانی بینابین شعر و واقعیت دریافت میکردیم. عجله داشتیم. تصورمان این بود که باید کاری کرد، بشر را نجات داد، سر و سامانی دوباره به همه چیز بخشید. اما تصور میکردیم همه چیز معطل رویکردی نظرورزانه است. فکر میکردیم به سرعت باید کاری در عرصه نظر کرد و به سرعت به وادی عمل بازگشت. خود به یاد دارم اگر قرار بود گزارشی برای اساتید تهیه کنم، چند کلامی از این و آن میگفتم آنگاه خودم کلام را در دست میگرفتم و تا میتوانستم بر صفحه کاغذ میتاختم و در عالم خود افقهای جدیدی را میگشودم. مینوشتم و منتظر میماندم که اساتید یکباره حیرت زده مرا به دفتر خود بخوانند و بگویند که تو اعجوبه کشف نشدهای هستی. اولین گام فاصله گرفتن من از آن جهان، هنگامی بود که اساتید در نقد و ارزیابی نوشتههای من، هر چه نقل قول از این و آن بود را باقی میگذاشتند و بر هر آنچه افادات فاضلانه من بود، خط میکشیدند. البته امروز که به افادات خود مینگرم از آنچه برای اساتید خود مینوشتم خجلت زده میشوم. کم کم آموختیم، نوشتن به معنی آکادمیک آن یعنی انباشت کردن نقل قولها و ساماندهی به آنها با توجه به هدف نوشتار. اما هنوز زنده و شاداب بودیم. اهل عمل و ستیز و اقدام بودیم. اما دریافتیم که میدان ستیز قبل از آنکه در عرصه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی باشد، در خود دانشگاه و در میان فیلسوفان و نظرورزان دانشگاهی است. زیر چتر گروهی از فیلسوفان و نظریه پردازان قرار گرفتیم و علم ستیز و دشمنی رویاروی شماری دیگر برمیافراشتیم. چقدر حماسی بود هنگامی که از هگل سخن میگفتیم و به ریش مخالفیناش میخندیدیم. البته در طول حیات دانشگاهیمان، بارها خیمه خود را عوض کردیم. از این به آن تغییر سنگر دادیم و یادش به خیر این تغییرات تا چه اندازه حس تحول و دگرگونی به ما میبخشید. آن حیرتی که انتظار داشتیم افادات فاضلانهمان در اساتید بیافریند و نیافرید، اینک با تمسک به نقل قولهای بزرگان میآفریدیم. یک جمله از فلان فیلسوف کافی بود تا حریف را به زمین بزند و او را در مقابل منطق استوار و نیرومندمان تسلیم کند. نقل قولها به سرمایههای مهمی بدل شده بود. پر از نقل قول بودیم و هر تکه از بدنمان به کسی تعلق یافت. به کولاژی از فیلسوفان و جامعه شناسان و دانشوران بدل شده بودیم. مدتها گذشت تا به یاد خود افتادیم اما آن را نیافتیم و تلاش کردیم آن را در میان تلنبار نقل قولهای فیلسوفان و متفکران بیابیم. در همان یکی دو سال اول، هوای پیامبری از سرمان پرید. دیگر چندان عجلهای برای تحول در پیرامون خود نداشتیم. نه تنها تعجیلی برای این کار نداشتیم، بلکه بسیاری از نقل قولهای ما به این کار میآمدند که اثبات کنند سودای دگرگونی سودای مسخرهای است. سودای انباشت کردن نقل قولها جایگزین سودای دگرگونی شد. در میان نقل قولها هم سلسله مراتبی وجود داشت. نقل قولها هر چه انتزاعیتر و مجردتر بودند، مطلوبیت بیشتری داشتند. نقل قول مجرد همان نقشی را در عرصه گفتگو بازی میکرد که یکی از اقطاب عارفان با یک ذکر تازه یا یک سر تازه انجام میدهد. شنوندگان دست کم برای یک لحظه به مریدانی خاموش و متحیر بدل میشدند. سالها گذشت تا دریافتیم که دانشگاه نیز واجد عقلانیت ویژه خود است. عقلانیت نشستن بر برج عاج و انتزاعیات کلان و تبخترهای فیلسوفانه. دانشگاه البته از این قدرت نیز بهره مند است که برای کالاهای انتزاعی خود بازار پر رونقی در عرصه اجتماعی فراهم کند. کافی است این نکته را تثبیت کند که درمان همه دردهای اجتماعی در همین نقل قولهای انتزاعی است. دستگاههای اجرایی را وادار کند تا خریدار کالاهای او شوند و مردم را متقاعد کند که به هر زحمتی شده است شنوای این سخنان پیچیده باشند چرا که با دردهای اجتماعی و فرهنگی همان کند که قرص ادولت کلد با سرماخوردگی میکند. انصافاً بازار پر رونقی نیز برپاست. دانشگاهی که مقرر بود پیش درآمد نبوت ما باشد، کم کم چهره تازهای از خود نشان داد. دانشگاه بنگاه تولید سخن است برای خرید و فروش در بازار. عقلانیت دانشگاه، قدرت بسیاری داشت برای بدل کردن بسیاری از ما دن کیشوتها به یک بازاری موفق.
Friday، September 21، 2007
نگفتمت مرو آنجا
یکی از اقوام ما که خانم سالمندی است، در ذکر خاطرات دوران جوانیاش از یک مراسم خواستگاری با نمک سخن میگوید. اطاق پذیرایی از اطاق نشیمن، با یک پرده جدا میشده است و پشت پرده در اطاق نشیمن نیز رختخواب چیده بودند. داماد و اقوام همراه، از راه میرسند. همه چیز سنگین و رنگین از پیش تدارک شده است. برای همه چیز ساعتها اندیشیده شده است. قرار است همه چیز حاکی از آن باشد که خواستگاران به خانواده مهمی پا گذاشتهاند و عروس این خانه، بیش از آنچه خواستگاران انتظار دارند، با وقار و سنگین است. و قیمتی تر از آن که خیال کردهاند. خانواده داماد نیز، متقابلاً با ساعتها تامل در باب چند و چون رفتار خود آمدهاند. تعارفات اولیه به پایان میرسد و بحث و گفتگو پیرامون خصوصیات عروس خانم و آقا داماد درمیگیرد. عروس در اطاق نشیمن تلاش میکند حرف و حدیثهای اطاق پذیرایی را بشنود. هر چه بحث و گفتگوها گرمتر میشود، عروس بیشتر خود را به رختخوابهای چیده شده، پشت پذیرایی نزدیک میکند، طوری که کم کم، روی رختخوابها دراز میکشد و گوش خود را به پرده میچسباند. از اطاق پذیرایی و از چشمانداز اقوام داماد به صحنه بنگرید، هنگامی که یکباره دختر با رختخوابها به اطاق پذیرایی پرتاب میشود و اقوام داماد چشمشان به جمال عروس ولو شده در میان اطاق روشن میشود. از چشمانداز عروس و خانوادهاش به ماجرا بنگرید. برای یک لحظه همه چیز، همه ترتیبات سنگین و رنگین برای تامین آبرو، یکباره در هم میریزد. همه افاده و وقار خانواده عروس درهم میشکند. همه لبخند میزنند، اما لبخندها مثل کارد بر جگر عروس و خانوادهاش مینشیند. آنها که چندین روز تدارک کرده بودند تا خانواده داماد تصویر خاصی از عروس و خانوادهاش داشته باشند، اینک با ولو شدن عروس در میان اطاق، لنگ، و کج و کوله و درهم ریخته و مضحک به نظر میرسند. زندگی پر است از پزها و نقشهای توام شده با افادههای سنگین و رنگین. موقعیتهایی که تو را در قابهای چشم پر کن میگنجانند. همه هم و تلاش ما نیز تمهید چنان قابهایی است. تا خود را در یکی از این قبیل قابها نگنجانیم، دیده نمیشویم. جدی قلمداد نمیشویم. هنگامی که در این قابها میگنجیم و به هر دلیل به واسطه قابها جدی گرفته میشویم، نسبت ما و قاب چندان ذاتی و سرشتی میشود که خود نیز قادر نیستیم خود و قاب را از هم تفکیک کنیم. اما زندگی در قابها، پر از مخاطره و چالههای خطرناک است. قابها، زندگی را توام با موقعیتهای کثیری میکند که میشکنی، ولو میشوی و یکباره کج و کوله و متفاوت از آنچه قاب از تو مینمود ظاهر میشوی. در میان چشم دیگران به زمین میافتی و میشکنی. چقدر حقارت بار است هنگامی که ازبرج عاج به زمین خوردهای و تکه پارههای خود را از زمین جمع میکنی و بی آنکه جرات نگاه با اطرافت را داشته باشی، راه خود را پیش میگیری و دور میشوی. همیشه کمتر و بسیار خردتر و حقیرتر ازآنچیزی ظاهر میشوی که به اعتبار قابها از خود نمودار ساختهای برخی به قابهای خود چندان خو کردهاند، که اگر صد بار نیز بشکند، به روی خود نمیآورند. برخی قاب عوض میکنند، و برخی نیز، از خیر دیده شدن میگذرند و مثل صندوقچه خاموشی در کناره راه زندگی میکنند. برخی نیز میتوانند به رغم رنجی که از شکستن قاب میبرند، در عین حال غرق یک لذت درونی شوند. قابی میشکند، دیگران میخندند، اما با خود میگویند خوب شد شکست. نمیدانم کیستم، اما زندگی در قد و قوارههای این قاب، آزار دهنده بود. با اطوار خیابان خوابها از یک قاب زرنگار بیرون میآیند و خود نیز با مشاهده گرانی که از خنده روده بر شدهاند میخندند. با همه همراه میشوند در مضحکه زندگیای که در حصار یک قاب خشکیده بود. اما شاید تنها درخواب بتوان گزینه دیگری را تصویر کرد. قاب بشکند، یکباره از میان قاب شکسته، جنگلی از سرود و نسیم و زندگی بشکوفد. فراتر از هر قاب. قاب بشکند و به جای آنکه چشم به حقارتی بگشایی که از ابهت شکسته قاب باقی مانده است، چشمت به فراسوی قابها متوجه شود. درست مثل آن عروسی که در میان ولو شد. همه قابها را شکست، و زیبایی شگرف او چنان در چشم داماد شکفت که از یک خواستگار به یک عاشق دلخسته بدل شد. اما در فراسوی قابها چه در زمانی که میشکنند و تو خرد و خسته و شکسته برمیخیزی، و چه در زمانی که قابها میشکنند و تو فراتر از قابها مینمایی، رازی شگفت در گوش جان تو میخوانند. تو از میانه برمیخیزی. دلت سنگین بار نجوایی میشود که در گوش جانت میخواند نگفتمت نرو آنجا.... از آن خویش برون میشوی. به تماشاگر بدل میشوی. به یک شنونده خاموش. حس یک اراده قاهر جان و روان تو را در خویش میپیچد. موقعیت به یک موقعیت کاریزما بدل میشود. تو را کسی، جایی، نجوای کسی به سکوت فرامیخواند. اینچنینی تا کسی دوباره قابی تازه به تو بفروشد.
Tuesday، September 18، 2007
سیاست و طرح شعارهای نو
با نزدیک شدن به فضای انتخاباتی، جناحهای سیاسی همه در جستجوی پاسخ به یک پرسشاند: چه شعارهایی باید طرح کرد؟ شعارهای جذاب انتخاباتی کدامند؟ مردم چه مطالباتی دارند و بر اساس آنها چگونه باید طرح مساله کرد؟..... به نظرم کنش سیاسی به طرح شعار برای بسیج سیاسی در فرایند انتخابات تقلیل یافته است. تردیدی نیست که هر جناح ممکن است با طرح هوشمندانه مسائلی خاص، میتواند تحولاتی اندک را در موازنه نیروهای سیاسی رقم بزند. اما تقلیل کنش سیاسی به طرح شعار، هر روز اثر و نقش خود را بیش از پیش از دست میدهد. آنچه ضروری است همه به آن توجه کنیم، نقش ایده در موازنه امر سیاسی است. درست است که تنها سلاح و ابزار نیروهای موسوم به دوم خرداد، طرح شعارهای تازه و گستراندن افقی جدید بر مبنای سخنان جدید بود. اما متاسفانه این رخداد، خود به یک کلیشه بدل شده است: گویی همیشه میتوان با طرح شعارهای جدید، افقهای جدید در عرصه سیاسی گشود. این نگاه، درست مثل سیاست انتشار اسکناس بی پشتوانه است. هنگامی که فضای عمومی از حجم شعارهای بسیج کننده لبریز میشود، مردم چیزی نمیشنوند. شعار و سخن رنگ و لعاب خود را از دست میدهد و دال سخن، بی مدلول میشود و سرگردان و بی مصرف میماند. همانطور که اسکناس بی پشتوانه به سرعت به تکه کاغذ بی ارزش بدل میشود. تولید گسترده و نو به نو ایده نیز به حرفهای غیرقابل شنیدن بدل میشود. گاهی مساله این شعار و آن شعار نیست، اصولاً ایده قدرت و کارکرد خود در عرصه سیاسی را از دست میدهد. کم و بیش جامعه ایرانی طی چهار یا پنج سال اخیر به چنین موقعیتی رسیده است. بررسی و تحلیل نهمین انتخابات ریاست جمهوری و انتخابات اخیر شوراها و خبرگان حکایت از همین واقعیت داشت. مردم در چنین موقعیتهایی بیشتر به سرمایههای واقعاً موجود نیروهای سیاسی نظر میکنند. سرمایه دوم خردادیها همان گذشته آنها با همه ضعفها و قدرتهاست. طرح شعارهای تازه خیلی به سرمایه آنها نمیافزاید. اگرچه طرح اختلافات میتواند از سرمایه آنها اندکی بکاهد. اما سرمایه اصولگرایان با توجه به آنکه نمیتوانند خیلی حساب خود را از دولت مستقر جدا کنند، در معرض افزونی یا کاستی ناگهانی با توجه به کارنامه پرنوسان دولت در افکار عمومی است. جناحها هیچ یک قادر به ترسیم افقهای تازه نیستند. نمیتوانند انرژیهای سیاسی تازه تولید کنند و از بار یاس و افسردگی در ساختار سیاست بکاهند. در چنین شرایطی اگر فرض بر انجام انتخابات کاملاً آزاد باشد، سیاست ورزی بیشتر به ارزیابی بخت و اقبال شباهت پیدا میکند. اینقدر هست که کسانی برای تثبیت دولت فعلی و کسانی نیز برای تضعیف دولت فعلی در انتخابات بعدی شرکت خواهند کرد و این امر خیلی ربطی به طرح شعارهای این و آن ندارد. بخت نیروهای سیاسی تا حدود زیادی وابسته به موازنه میان این دو نیروی اصلی است که چندان به دقت نمیتوان چند و چون آن را پیش بینی کرد. اما اگر قرار باشد حوزه سیاست از انتظار بخت و اقبال فراتر رود چه باید کرد؟ واقع این است که تجربه دولت اصلاحات، ظهور نظم دمکراتیک را برای طبقات متوسط شهری باور نکردنی ساخته است، چنانکه تجربه دولت فعلی نیز، ظهور نظم عادلانه از نظر اقتصادی را برای طبقات فرودست بسته است. مردم در کوچه بن بست سیاست به سر میبرند. ممکن است به کنشهای سیاسی کم دامنه نظیر شرکت متعارف در انتخابات بسنده کنند، اما زندگی در کوچه بن بست، مستعد کنشهای گرم ناگهانی نیز هست. افقهای بسته، به معنای پایان سیاست نیست، بلکه به عکس به معنای انباشت پتانسیل کنش جمعی در عرصه سیاسی است. هنگامی که افقها بسته میشوند، خواست دگرگونی در ذهنیت و روان جمعی مردم انباشت میشود. مطالبات گوناگون و ناهمرنگ یک کاسه میشوند و با هم پیوند پیدا میکنند. همه چیز مستعد یک بسیج پوپولیستی و جمعی میشود. اما فعلیت یافتن این میل جمعی همیشه با طرح شعارها و ایدههای تازه موضوعیت پیدا نمیکند. کافی است کسی، جناحی، نیروی سیاسی آشنا یا ناآشنایی بتواند در عمل اعتماد عمومی را به توانایی خود در دگرگون کردن موازنه سیاسی جلب کند. ممکن است محافظهکارترین لایههای نظام سیاسی یکباره با چرخشهای نامنتظر، ترتیبات صحنه را به نحوی به هم بزنند که افکار عمومی را به تحقق یک افق تازه متقاعد کنند. اما به همین اندازه نیز ممکن است شاهد نقش نامنتظر نیروهای خارجی در صحنه سیاسی ایران باشیم. بنابراین نیروی بالقوهای که در عرصه عمومی انباشت شده است، الزاماً رنگ این و آن را ندارد، بلکه مستعد فعلیت در رنگها و صور گوناگون و حتی ناسازگار است. نیروهای سیاسی که میان این دو حد افراطی و تفریطی قرار دارند نیز کم یا بیش میدانی برای قدرت نمایی پیش رو دارند. تنها تاختن در این میادین واقعی عمل است که میتواند تحولی عینی در صحنه سیاسی پدیدار کند. با اینهمه گاه تصور میکنم، سیاست با این وصف، به بازی با انبار بنزین شباهت پیدا میکند و با خود میاندیشم چگونه باید ایدهها را دوباره در عرصه سیاست وجاهت بخشید و قدرت از دست رفته را به آنها بازگردانید. مطمئناً مساله پیچیدهتر از این است که دور هم جمع شویم و طرح شعارهای جذاب انتخاباتی کنیم.
Sunday، September 16، 2007
وطن، یک پیشامد است
وطن حادثه شگرف هستییافتن من است در یک موقعیت مکانی، در بک موقعیت خاص انسانی. وطن یک سیستم پیچیده عصبی است که مرا به خانوادهام متصل میکند. خویشاوندانم را دوست دارم، نه از این جهت که الزاماً دوست داشتنیاند. دوستشان دارم چون با آنان خویشاوندم و بخشی از سهم زندگی من، دوست داشتن آنان است. وطن مرا به همسایگانم، متصل میکند. به دوستانی که اتفاقاً با آنان پشت یک میز نشستهایم، درس خواندهام و از قضای روزگار با یکدیگر دوست شدهایم. این سیستم عصبی همچنان هستی مرا در یک گستره وسیع انتشار داده است. سنگ را که در حوضچهای از آب پرتاب کنی، حلقههای متعددی با مرکزیت واحد تولید میکند. وطن از نسبتهای خویشاوندی من آغاز میشود و تا دورترین نسبتهای تاریخی و فرهنگی و جغرافیایی در محدوده ایرانی بودنم تداوم پیدا میکند و هر چه از متن به حاشیه ره میسپرد کم رنگ تر و کم جان تر میشود. بنابراین میتوان تصور کرد که در این حوض، سنگهای متعددی میتوان پرتاب کرد آنگاه عشق گرم به وطن برای هر کسی از جایی متفاوت آغاز میشود، اما سرانجام در یک محدوده کم و بیش مشترک تداوم پیدا میکند. به این معنا، وطن نسبتهای تصادفی است که از پیشامد هستی من حاصل شده است. جسم من میتوانست در هر گوشهای از این خاک از مادری متولد شود. اما روح من، نوع نگاه من، طور دیدن من، طور آرزو کردنم، طوری که زندگی را معنا میکنم از موقعیتی برخاسته است که تصادفاً در آن پرتاب شدهام. وطن مسئولیت، عشق و پیوندی است که از تصادف هستی دار شدن من حاصل شده است. وطن به خودی خود دوست داشتنی نیست، وطن دوست داشتنی است چون بخشی جدایی ناپذیر از هستی و موجودیت انسانی من است. شاید تعبیر درستتر آن است که من گرفتار وطن هستم. به وطن مبتلا شدهام. درست همانطور که به یک قیافه و چهره خاص مبتلا هستم. همانطور به وطن نظر میکنم که به چهره خود در آئینه. هر چه هم دیگران در باب کج و کوجی چهره من سخن بگویند، من تلاش دارم اجزاء صورت خود را چنان سازگار بیابم که اعتماد به نفس هستی خود را از دست ندهم. وطن مثل ساختار صورت من است. میشنوم که میگویند از فلان ناسازگاریها رنج میبرد. اما تلاش دارم سازگاریها و ناسازگاریهایش را در کنار یکدیگر تماشا کنم و حسی زیباییشناختی از بودن در آن بیابم. اگر هم کج و کوج است، من نیز خواسته یا ناخواسته کج و کوجم. اینک اگر به زندگی ادامه میدهم لابد چیزی در این کج و کوجی هست که آنرا زیبا میکند. شاید مثل فرزند معلولی است که بخواهی یا نخواهی فرزند من است. دستش را از دست رها نخواهم کرد. وطن پر است از زخمهای جانکاه. من از زخمهای آن رنج میبرم. اما بی اینهمه زخم و رنجی که از آن میبرم، هستیام فاقد معناست. وطن انبوه کینههای در سینه مانده است. چشمم گاه به کنج میدانی میافتد، یا نغمهای را میشنود، انبوهی از کینههای عمیق در جانم شعله میکشد. اما طور بودن وامدار اینهمه کینههای در سینه انبار کرده است. وطن مجموعه درهمی از خاطرههاست که اگر فراموششان کنم مثل یک بیمار آلزایمری خود را فراموش کردهام. وطن گورستانی از سرودهای در خاک خفته است. مینشینم و حتی در تاریکترین شبهای اندوه نیز، به سرودهای در خاک خفتهاش گوش میسپارم. وطن پر از تخیل است. پر از رویاهای بزرگ است. از رویاهای بزرگاش سرمایه حیات میسازم و ساز زندگی را همچنان برای خود و آنان که مسئولیتشان در عهده من است، کوک میکنم.
Friday، September 14، 2007
ماه رمضان و تجربه ناب خوردن
همیشه عارفان و فقیهان و فیلسوفان دینی با هم در نزاع بودهاند و بحث از اینکه روایت کدامیک از دین، روایت ارجح است، سراسر تاریخ اسلام را اشغال کرده است. هنوز هم بحث مذکور پایان نپذیرفته است. اما آنچه هیچگاه توجهی به آن نشده، سنت دینی است که توسط مردم دیندار در طول تاریخ حیات دین اتفاق افتاده است. سنت دینی نوعی از دینداری است که مردم با توجه به ساختار زندگی روزمره خود اختیار کردهاند. نحوی از دینداری که متناسب و سازگار با عقلانیت جمعی و تاریخی مردم است. نه الزاماً متناسب و سازگار با این یا آن نحوه ادراک نخبهگرایانه از دین. یکی از وجوه مشترک روایتهای متعدد فیلسوفان و عارفان و فقیهان از دین، تن زدودگی و لذت زدودگی از سازمان حیات دینی است. همواره چنین فرض شده که جسم باید در خدمت حیات روحی، موضوع تخفیف و سرکوب قرارگیرد و به شدت تحت کنترل درآید. به همین جهت است که دین چهرهای عبوس، کنترل کننده، رویاروی منطق زندگی و شبکه امیال یافته است. همواره فرض بر این بوده است که تنها به شرط خالی کردن انبان از طعام، وصول به گوهرهای اجلالی ممکن خواهد بود. انتظار سیاستگذاران فرهنگی در جمهوری اسلامی نیز متناسب و سازگار با همین فهم، همواره جامعهای تن زدوده بوده است و با رویارویی با شبکه امیال موضوعیت یافته است. اما در چارچوب حیات دینی و متناسب با الگوی واقعاً موجود دین نزد مردم، ماجرا شکل و صورتی متفاوت دارد. همیشه از خود پرسیدهام چرا مناسک دینی ماه رمضان اینهمه مقبول و پرطرفدار است. سخن بر سر آن نیست که چند درصد مردم واقعاً روزه میگیرند. اما به جد میتوان شاهد یک رخداد خودجوش مردمی بود که در ماه رمضان چهره نشان میدهد. به رغم ناکامیهایی که جمهوری اسلامی در خلق یک جامعه دینی داشته است، ماه رمضان به نحو خودبخودی، منعکس کننده یک جامعه بالنسبه دینی است. اگرچه ماه رمضان با سختیهایی توام است، اما همیشه با اشتیاق به ماه رمضان نگریستهام و از تجربه روزه داری لذت بردهام. یکی از رازهای گرمای ماه رمضان و عمومیت یافتن آن، نسبتی است که یک تکلیف دینی با شبکه خواست و امیال در متن زندگی روزمره مردم یافته است. مردم در عقلانیت و تجربه جمعی و تاریخی خود، روزهداری را که مناسک توام با کنترل میل خوردن و آشامیدن است، با به حداکثر رسانیدن لذت از خوردن و آشامیدن درآمیختهاند و اینچنین روزه داری را به موضوع میل عمومی بدل کردهاند. پیچیدگی و تنوع غذاهای ویژه ماه رمضان، رنگینی سفرههای افطار، عطر و تنوع سفرههایی که بطور سنتی برای مراسم افطار چیده میشود، عملاً مولد انتظار یک ضیافت دلچسب برای خوردن و آشامیدن است که صرفاً به شرط تحمل یک روز گرسنگی و تشنگی حاصل میشود. این نکته به ویژه در سنین کودکی و نوجوانی موضوعیت دارد. لذت خوردن آشامیدنیها و خوردنیهای شیرین پس ساعاتی تشنگی و گرسنگی در سنین کودکی، چنان خاطرهای از لذت خوردن را در ساختار ذهنی ما حک کرده است که همیشه با ماه رمضان بازتولید میشود و حیات مجدد پیدا میکند. البته بزرگسالان نیز که در مشغلههای زندگی روزمره خود، خوردن را به بخشی اجباری و ضمنی زندگی خود بدل کردهاند، در ماه رمضان میتوانند ناخواسته تحت تاثیر جاذبه خوردن و آشامیدن قرارگیرند. چنین است که روزه به واسطه پیوندی که با شبکه امیال برقرار میکند به یک سنت دیرین و پرجاذبه عمومی بدل میشود. این نکته منحصر به ماه رمضان نیز نیست، میتوانید بخشی از عمومیت تمایل به مشارکت در عزاداری عاشورا را نیز در پرتو نسبتی که با شبکههای گوناگون میل برقرار میکند موضوع مطالعه قرار دهید. به عنوان مثال، در خاطره فردی من، روز عاشورا همیشه با لذت شربتهای خنک درآمیخته است. مردم در همین درآمیختگی منع خوردن با لذت خوردن است که تجربه مومنانه یافتهاند و توانستهاند آن را از نسلی به نسل دیگر انتقال دهند. آنها همواره بهرهای از گوهرهای اجلالی یافتهاند اما در آلودن حس گرسنگی به حس عمیق و ناب لذت خوردن، دین در تجربه عینی خود و آنچنانکه در حیات عینی و تاریخی مردم ظاهر شده و تداوم یافته، نسبتی معقول با تنانگی و شبکه امیال مردم یافته است. اما راویان فیلسوف و فقیه و عارف، تلاش کردهاند با قطع پیوند دین با شبکه امیال تصویری ناب و مطهر و استعلایی از آن بسازند. البته انصاف آن است که در این زمینه اتفاقاً فقیهان از همه کمتر سهیم بودهاند. این تصویر استعلایی در فضای انقلاب با روایت استعلایی از یک جامعه انقلابی نیز در هم آمیخت و اینهمه خشکی و خشونت را با دینداری در آمیخت. باور کنید اگر نسبتی که دین در سنت عینی مردم با شبکه امیال و با تجربه لذت و کیف برقرار کرده نبود، تلاش پس از انقلاب که همواره توام با کنترل و منع بوده است، امکانی برای انتقال آموزههای دینی به نسل جوان باقی نگذاشته بود. مرجعیت قائل شدن برای سنتهای عینی و تاریخی مردم در الگوی دین داری و عدم توجه صرف به مرجعیت نخبگان فیلسوف و عارف و فقیه، میتواند انقلابی در فهم دینداری فراهم آورد। نباید فراموش کنیم که در نزاعهای پس از انقلاب نیز، محل نزاع، توجه به نخبگان روشنفکر بوده است। روایت روشنفکران ازدین نیز همواره دین داری در یک تجربه ناب استعلایی و بیرون از تجربه عینی و ملموس زندگی روزمره بوده است و از نقطه نظر فقدان نسبت با تجربه ملموس زندگی، چندان تفاوتی با روایتهای دیگر نداشته است. دین در تجربه زیسته و تاریخی مردم، همواره پرنشاطتر و زندهتر از آنچیزی بوده است که در روایتهای عقلانی شده نخبگان پرورده میشود.
Monday، September 10، 2007
بلوار فرهنگ
بلوار فرهنگ، خیابانی است در منطقه سعادت آباد. این بلوار از روبروی دانشگاه امام صادق آغاز میشود و با شیبی تند به سمت بالا متمایل شده است. لاین دست راست این بلوار، در بخشی از راه، از لاین دست چپ، چهار یا پنج متر مرتفعتر است. امروز از سمت راست به سمت بالا پیاده حرکت میکردم. در بخشی از راه شاهد تجمع گروه کثیری بودم که از بالا به پائین نظر میکردند. انبوه جمعیت جلب توجه میکرد. اولین چیزی که به خاطرم خطور کرد، یک تصادف بود. معمولاً مردم برای تماشای یک تصادف شدید اینچنین جمع میشوند. اما ظاهر مردم و نوع رفتارها چنان بود که حدس اولیهام را به هم میزد. دختران و پسرانی کنار هم نشسته بودند و ضمن تماشا، گرم سخن گفتن و خوش و بش بودند. کودکانی از بالا بازیگوشانه به پائین مینگریستند. با خود گفتم شاید کسی معرکه گیری راه انداخته است، کسانی در حال برگزاری یک نمایش جذاباند و ... از پلکانی در میان راه به پائین رفتم و در کوچه روبرو، شاهد جسد دختر بیست و چند سالهای بودم که با یک پارچه پوشیده شده بود. علت حادثه را پرسیدم. ظاهراً با دوست پسرش از لاین بالا با سرعت میرفتهاند. سرعت چندان زیاد بوده است که به لاین پائین سقوط کردهاند. دختر بیچاره در دم جان سپرده بود و راننده توسط پلیس دستگیر شده بود. یکساعتی در میان جماعت کثیری که تجمع کرده بودند ماندم. نکتهای که توجهم را جلب کرد، عدم وجود کمترین نشانهای از اندوه بود. ظاهراً هنگامی که من رسیده بودم، بیش از چهار ساعت از حادثه گذشته بود. چند تن از خویشاوندان متوفی نیز در محل حادثه حضور یافته بودند. اما در چهره آنها نیز هیچ نشانی از اندوه نبود. تنها دختر خاله متوفی، کنار جسد نشسته بود و گاه خیلی آرام گریه میکرد. در هر گوشه، جماعتی حلقه زده بودند. به برخی از این حلقهها سر زدم. محور چندین حلقه را کسانی تشکیل میدادند که خود را شاهدان عینی حادثه میخواندند. مردم از جزئیات میپرسیدند. من با تردید به روایت شاهدان مینگریستم. تنها به شرطی این شاهدان میتوانستند اینهمه جزئیات را دیده باشند که حادثه به شیوه اسلوموشن، در طول پنج شش دقیقه کش آمده باشد. در یک حلقه دیگر، افراد که بیشتر جوان نیز بودند، مثل کارآگاهان سخن میگفتند و تلاش میکردند با توجه به نشانهها اسرار ماجرا را کشف کنند. تلاش میکردند اثبات کنند، کاسهای زیر نیم کاسه است. چند دقیقه بعد، ماشینی توقف کرد و سه دختر جوان از آن پیاده شدند. پوشش آنها کمی غیر متعارف بود و چهرههاشان را به نحوی غلیظ آرایش کرده بودند. ظاهراً دوستان متوفی بودند. با هیجان و فریاد از ماشین پیاده شدند، به سوی جسد متوفی دویدند. اما هر چه میکردند و به هر سو که جا به جا میشدند، کله جماعت کثیری که آنجا تجمع کرده بودند، با آنها حرکت میکرد. چشمهای این جماعت بیکار همه به وجوه تماشایی این صحنه خیره شده بود. هیچ کس نمیخواست هیچ فرصتی را برای این تماشای پرلذت از دست بدهد. فشار چشمها خیلی سریع، دختران را کنترل کرد. آنها نیز به همان دختر خاله متوفی پیوستند. به گوشهای خزیدند و تلاش کردند طوری گریه کنند که کمتر جلب توجه کند. به جای جیغ و فریاد، آرام آرام گریستند. معلوم بود که تلاش داشتند هنگام عزاداری برای دوستشان، خیلی تیپ و ریختشان به هم نخورد. همه هیجان اولیهشان در چند دقیقه به پایان رسید. آنها نیز به دیگران پیوستند. به جز چهره خانمی که هر وقت به سمت متوفی چهره میچرخاند، صورتش کاملاً مچاله میشد و از چشمانش وحشت و اندوه میبارید، هیچ نشانهای از اندوه در میان این جماعت نبود. یک لحظه به خود نظر کردم. در من نیز هیچ اثری از اندوه نبود، هنگامی که در میان جماعت بودم، بیشتر علاقه داشتم مردم را تماشا کنم و واکنشهایشان را در ذهن ثبت کنم. تنها ساعاتی بعد دریافتم که به شدت سیستم اعصابم در هم ریخته است. بیگانگی در شهر، محلهای که تجمع طبقات نوکیسه است، نیاز جمعی مردم به چیزی که یکنواختی زندگی را کمی گسیخته کند و جستجوی چیزی برای سرگرمی، از مرگ حادثهای هیجان انگیز ساخته بود.
Saturday، September 08، 2007
شهر، خداوند را در پرانتز مینهد
تنها اتوبانها و قطارهای شهری و سرعت نیست که در شهر از نه اینجا سخن میگوید دانشگاه هم که میروید قرار است نه در این حد سواد باشید. هنگامی که در فروشگاهی خرید میکنید، قرار است نه اینطور باشید که هستید هنگامی که خود را معرفی میکنید، از خود چنان سخن میگوئید که با وضع فعلیتان متفاوت است. خودتان را بر اساس آنچه به زودی خواهید بود تعریف میکنید. سکونتگاهها منزلهای موقت رفتن به جایی تصویر میشوند. در شهر، زمان بر مکان اولویت یافته است. مکان تجلی بخش زمان است. به فرودگاه و دانشگاه و آموزشگاهها و بنگاههای کار و تجارت بنگرید. ریتم فشردهای اینهمه را به فردا و به خواستی که باید به دنبال آن دوید، مرتبط کرده است. موقعیتهای موقتی برای تنفس هست که آن را نیز باید بر روی نیمکت یک پارک گذرانید. یا روی صندلی یک سینما. معنای خانه نیز به تدریج در ابعاد یک نیمکت پارک قابل تعریف میشود. انسانی که هیچ چیز نیست جز مسافر مستمر شهری، فرصتی ندارد تا خود را در قاب کل زندگی تماشا کند. انسان همواره خود را در قابهای کوچک امور امروز و فردا مینگرد. در محاسبه مستمر حساب امروز و فرداست. در اینهمه نه اینکه خدا نیست، هست اما او نیز دکانی دارد مثل همه. نشسته است، گاهی به سراغش میروی، از او تضمین میگیری که چکات برگشت نخورد، از او میخواهی که توفیق فردا را ضمانت کند. حق بیمهای هم میپردازی و میگذری: یک جمله دعا. خدایی است که مثل همه تاجران شهری، بد قول است، خوش حساب نیست، سر موقع مسائل را حل نمیکند. گاهی یک تلفن ساده دهها بار کارسازتر از رجوع به خداوند است. خداوند فرصت تماشای خویشتن است در قاب بزرگ زندگی. خدا حاصل همین الگوی تماشاگری است. مهم نیست در قاب بزرگ زندگی چه چیز دیدنی است. ممکن است هنگامی که از شتاب کار روزانه دمی فراغت حاصل میکنی و به زندگی مینگری، سر و راز شگرفی بیابی، یا هیچ، هیچ چیز در آن نیابی. اما نفس فراغت از روزمرگی، مرزهای پررنگ میان من و دیگران، میان من و عالم را شفافتر میکند. و اینچنین به حس اقیانوسی ارتباط با عالم نزدیک میشویم. همین حس اقیانوسی است که بهرهای از حس وجود خداوند را در خود نهان کرده است. حد و اندازههای بی مهار شهر تهران، حجم رو به گسترش طبقه متوسط شهری، گسترش سبک زندگی مبتنی بر مصرف، خدا را در پرانتز نهاده است. اما قادر نیستم به این سوال پاسخ دهم که مگر ممکن است خداوند را در یک جامعه شرقی در پرانتز نهاد؟ راهی برای بازگشت از الگوی زندگی شهری نیست. پس چگونه قرار است خدای جامعه شرقی، با الگوی زیست زندگی در تهران آشتی کند؟ خدای مسیحی از همان نخست، مقتضی دامن کشیدن از های و هوی زمانه بوده است. چنین است که در فضای شهری، خداوند تحکیم کننده حیات فردی است. با خدای شرقی، خدای ایرانی و خدای اسلامی چه میتوان کرد؟.
Friday، September 07، 2007
خدا؟!!!
Wednesday، September 05، 2007
دجالان کوچک
سیاست هنگامی که از اخلاق خود تبعیت نمیکند، به ویرانگرترین عامل تباه کننده اخلاق بدل میشود. این حاصل تجربه دو سه دهه اخیر ماست. آمده بودیم در عرصه سیاسی طرحی نو دراندازیم و سیاست را چنان سامان دهیم که تجلی گاه همه ارزشهای مقدس اخلاقی باشد. بر این باور بودیم که به جای مردان سیاست، مردان عرصه عرفان و عشق و تقوا را به عرصه سیاست روانه میکنیم و این ابرمردان اخلاق، که تنها تشنه خدمتاند نه تشنه قدرت، سرچشمه بسط و توسعه یک جامعه اخلاقی خواهند بود. از این نکته بگذریم که مردان نشسته بر کرسی قدرت تا کجا ابرمردان عرصه اخلاق بودند. اما به جد میتوان در زمینه پیامد اجتماعی این الگوی سیاست ورزی مناقشه کرد. عرصه تعاملات اجتماعی و فرهنگی ما به شدت آسیب دیده است. سیاست عاری از اخلاقیات ویژه خود بوده است، اما دعاوی اخلاقی عرصه سیاسی، ویروس خطرناکی به جان جامعه انداخته است و به تدریج عرصه عمومی از ارزشهای متعارف اخلاقی تهی شده است. ما که در این جامعه زیستهایم و با چند و چون آن بزرگ شدهایم، خیلی متوجه وخامت اوضاع نیستیم. مثل ماهی در آب، چندان از وجود آب خبر نداریم. کافی است در موقعیتهایی خاص در معرض هجوم رذائل اخلاقی قرار گیرید، آنگاه میتوان متوجه چند و چون اوضاع شد. البته در این موقعیتها تنها نباید دیگران را متهم کرد، فوراً باید به خود بازگشت و آنچه را در یک موقعیت خاص شهود کرده است در خود نیز مشاهده کند. گاهی احساس میکنم همه ما، کم و یا بیش به دجالان کوچک تبدیل شدهایم و زندگی به موازنه میان دجالان بدل شده است. کاش کسی بود که از این خواب خطرناک بیدارمان میکرد. آنچه مسلم است دولت و حکومت در این زمینه مسئولیتی بر عهده ندارد. حکومت ضروری است به گناه بزرگ خود در این زمینه اعتراف کند که با عدم رعایت اخلاقیات سیاسی و به جای آن ادعای گزاف اخلاقی کردن عرصه عمومی، خود به بزرگترین عامل این هنجارگسیختگیها بدل شده است. دروغ گفتن، خیانت کردن، تعرض به هستی دیگران، دیگران را به مسلخ حقارت کشیدن، ویران کردن دیگران برای تامین کمترین منافع خویش، به تدریج جامعه ایرانی را به یک شبه جنگل خطرناک مبدل میکند. آنچه ما را از این فجایع غافل کرده است، عدم وجود فضاهای واقعی ارتباطی میان مردم است. رسانههای قدیم ارتباطی کم قدر شدهاند، فضاهای جدید ارتباطی نیز هستی واقعی اجتماعی و فرهنگی ندارند، و فشار طاقت فرسای زندگی در یک جامعه مصرفی همه را در لاک خود فروبرده است. چنین است که هیچ کس متوجه نیست چگونه با زندگی فردی خود زندگی اجتماعی را تخریب میکند. سرعت زندگی در عرصه فردی، به رغم توقف در عرصه عمومی، وضعیتی را پدید آورده است که گویی هیچ کس قرار نیست چشمش در چشمان دیگری بیافتد و همه برای یکبار با هم روبرو شدهاند. به عبارتی دیگر حس با هم بودگی خود را از دست میدهیم. بنابراین دلیلی وجود ندارد که حریم و حرمت یکدیگر را رعایت کنیم. برکت وجود فضاهای واقعی ارتباطی، همین نقیصه را پوشش میدهد. فضاهای واقعی ارتباطی، به معنای احساس هستی در موقعیتهایی است که همواره ملتزم به رویارویی با دیگران است. با هم بودگی اینچنین حاصل میشود. دین، سیاست، تولیدات نهادمند اقتصادی و معیشتی از جمله فضاهای ارتباطی واقعی به شمار میروند. سنت همواره صوری از فضاهای واقعی با هم بودگی پدید میآورد و دنیای مدرن نیز صوری. اما سرعت تخریب فضاهای سنتی ارتباط، بیش از آن بوده است که صور جانشین بتوانند خلائی را پر کنند. چنین است که ما با سرعت از کنار هم میگذریم و در این گذار پرسرعت، به هم تنه میزنیم و یکدیگر را به دره پرتاب میکنیم.
Monday، September 03، 2007
عطر پرسیاوش
گاهی احساس میکنم همه چیز تمام شده است. گویی جهان به انتهای خود میرسد. فیلم سگ گشی را به یاد آورید. مولف فیلم گویی از همه ادا و اطوارهای روشنفکرانه قدیمش دست کشیده چاک دهان خود را باز کرده و به زمین و زمان بد و بیراه میگوید او نیز از به پایان رسیدن همه چیز سخن میگوید. باور کنید کپک زدهایم. نور نخوردهایم، در یک محیط دربسته باقی ماندهایم و لاجرم بوی تعفن سراپای وجودمان را گرفته است. گاهی سیر آفاق میکنم، گاه سیر انفس، تا عمق این کپک زدگی و گسترهاش را دریابم. گاه باید به بیرون نگریست تا آنچه را به نحوی پیچیده و مخفی در درونم هست در انحطاط جمعی مردم تماشا کنم. گاه به درون مینگرم تا نشانگان عمق انحطاط جمعی را در چند و چون وسوسهها و خواستها و تمایلات خود تماشا کنم و به این شیوه این مصیبت جمعی را با رگ و پوست و استخوانم احساس کنم. چرخه هرمنوتیکی دقیقی است برای تفهم عمق رذائل انسانی آنچه این وضعیت را به غم انگیزترین طنز تاریخ بدل میکند، نسبت این انحطاط جمعی با ساختار زبان است. به سخنها گوش بسپارید. عادت کردهایم با هر جمله صخرهای سترگ از ارزشها و عرفانیات و اخلاقیات را روی صخره بزرگ دیگر بنهیم. عالم پیش چشممان پر است از صخرههای سترگ. در ساختار زبانیمان، بر هر یک از این صخرهها نیز دنیایی از نقاشیهای قدسی و زیبا کشیدهایم. اما باور کنید انسانیت شرم دارد لحظهای در سایه این دیوارهای متعفن بیارآمد. پشت این دیوارها حتی سنگهای سخت نیز کپک زدهاند. امروز در همین حال و هوای اندوهبار، یاد نراق افتادم. شهر کوچکی در پانزده کیلومتری دلیجان. در چشم انداز این شهر زیبا، رشتهای از تپههاست که خودنمایی میکنند. چشم از دامنههای خاکی این تپهها که به بالا میرانی، کوه سنگی میشود. گویی کسی دیوار پرشکوهی از سنگ ساخته است. همه چیز چنان اساطیری به نظر میآید که ناخودآگاه چشم ادب و تسلیم به شکوه سنگها میدوزی. اما منطقه آبشته یا آبچکان در دل این رشته پرشکوه دیوارهای سنگی، یک طنز زیباست. کنار این دیوار قدم بزنید، یکساعتی که از شهر نراق دور شوید، جایی هست که این همه سنگ پر شکوه فروریخته است. دهانه کوه مثل یک غار کوچک گود شده است و آشکارا میبینی که این همه شکوه تا چه اندازه میان تهی است. ویرانههای تخت جمشید را در ذهن تجسم میبخشد. یک شکوه کپک زده. اما انتخاب نام آبچکان برای این منطقه به این دلیل که از سقف این بنای افشاگر، چکههای خنک آب در همه فصول بر سر و صورت آدمی میچکد، هوشیارانه است. به آبچکان نراق که میروی، هوس میکنی تخت روی زمین دراز بکشی تا خنکای این آب بازیگوش سر و صورت و جانت را صفا دهد. کاری که هر سال انجام میدهم و تا تماماً خیس نشوم، از زمین بر نمیخیزم. امروز خاکآلود و اندوهگین از حس کپکی که از درونم میجوشید و در پیرامونم میلولید، چشمم به چشمانی دوخته شد، که یاد چکههای بازیگوش آب در آبچکان نراق افتادم. دمی توقف کردم، ایستادم، با احترام سلام کردم. مثل سراب میمانست، در بیابانی خشک. صحنه دل انگیزتر از آن بود که بتوانی بیش از چند ثانیه تحمل کنی. اما در همان چند ثانیه خیس شدم. خنک شدم. احساس آزادی کردم. از خودم بیرون شدم. همه چیز برای چند لحظهای معطر شد. مثل عطر گیاهان زیبایی که در آبچکان نراق از شکاف سنگها روئیده است و مردم آنها را پرسیاوش مینامند. عطر پرسیاوش در آن بیابان رذالت جانم را صفا بخشید.
Saturday، September 01، 2007
با قهرمان میتوان مانع از شتاب فرومایگی شد
اگر به راستی میسر بود که جامعهای دمکراتیک سامان یابد که دائرمدار آن میانمایگان و عقول متوسط آدمیان باشند، به رغم عشق و علاقهای که به قهرمانان دارم، عطای آنان را به لقایشان میبخشیدم. از همین نقطه نظر بود که ارسطو، راز تداوم نظم دمکراتیک را بیرون کردن کسانی میدانست که به نحوی قاعده افراد و عقول متوسط را نقض کنند. به نظر ارسطو باید افرادی را که بیش از حد ثروتمندند و یا بیش از حد از فضیلت، شجاعت و یا دانایی بهرهمندند، از جامعه دمکراتیک بیرون انداخت آنان توازن یک دمکراسی را به هم میزنند و موجبات بی ثباتی و هرج و مرج را فراهم میکنند. اما واقع این است که نظم دمکراتیک تنها به واسطه کسانی که بیش از حد متوسط ثروت یا فضیلت دارند از هم گسیخته نمیشود، بلکه به دلیل رشد و تکثیر فرومایگان از هم میگسلد. یونانیان نه تنها در باب نظم دمکراتیک، بلکه در باب هر الگویی از نظم از شرایط فساد و تباهی آن سخن میگفتند و اینکه چرا حراست از قاعده هر نظم اجتماعی ضروری است. عامل بی ثبات کننده نظم دمکراتیک گسترش فرومایگی است که بر میانمایگی غلبه میکند و نظم اجتماعی را به یک هرج و مرج مبدل میسازد. فرومایگان، همه ارزشها و هنجارهای اجتماعی را هزینه میکنند تا به فوریترین و کم ارزشترین خواستههای فردی خود واصل شوند. چوب حراج به سرمایههای اجتماعی میزنند و به طرفه العینی جامعه را به عرصه جدال بی رحمانه برای تامین خواستههای فردی بدل میکنند. گاهی احساس میکنید وضع طبیعی هابزی نه تنها یک وضعیت فرضی نیست، بلکه تصویر زندگی متعارف در یک جامعه از هم گسیخته است. آموزه آدمی گرگ آدمی است نه یک فرضیه فلسفی بلکه بخشی از ساختار ملموس زندگی است. به قول یونانیان، جامعه از هم گسیختهای که فرومایگان بر آن استیلا یافتهاند، آن روی جباریت سیاسی است. در یک جامعه دمکراتیک که میانمایگان سامان آن را بر عهده گرفتهاند، اجتماع عقول متوسط بازتاب کننده حقیقتی است که همواره استحکامی بیش از عقول نخبگان فیلسوف دارد. اما در تنازع میان فرومایگان، عقل متوسط نیز رخت از میان میبندد و نظام اجتماعی دستخوش تنازع میان ابلهان میگردد. جماعت ابلهان، چندان کار را بر خود و دیگران دشوار میکنند، که همه چیز برای فعالیت تبلیغاتچیان دروغ پرداز فراهم میشود. چهره حقیری را در چشم ابلهانه مردم میآرایند، و مردم خسته از انباشت بلاهت جمعی را به سوی او میخوانند. آنگاه است که از فساد و تباهی یک نظم دمکراتیک به سمت هرج و مرج سیاسی و از آنجا به سوی جباریتی خشونت بار نقل مکان میکنیم. استعداد فساد در نظمهای دمکراتیک است که ظهور قهرمان را وجاهت میبخشد. قهرمانان کسانی هستند که در الگوی زندگی از حدود و عقول متوسط فراترند و در مشی زندگی خود سمبل و مصداق ارزشهای برین. طور زندگی و انتخابهای آنان، موجب تربیت جماعت است. نفس وجود آنان، مانعی در مقابل میل جمعی به فرومایگی است. والایی آنان اگرهم به والایی جمعی نیانجامد، دست کم از شتاب سقوط به سمت فرومایگی میکاهد. بدیهی است که نباید در خصوص قهرمان از قاعده ندرت عدول کرد. آنجا که هر آن کسی کسوت قهرمانی میپوشد و جماعت دلخسته را چندی به دنبال خود میکشاند، پیشاپیش معلوم است که با همان بازی جماعت فرومایگان و تبلیغاتچیهای دروغ پرداز مواجهیم. قهرمان عوام فریب نیست. قهرمان در بزنگاههای حاد تاریخی به ندرت زاده میشود. علاوه بر شاخصههایی که یک قهرمان واقعاً از آن بهرهمند است، تا حدود بسیاری نیز قهرمان یک وانموده فرهنگی است. کسانی که در مشی زندگی خود به حق شایسته عنوان قهرمانی بودهاند، در بستر تاریخ بارها و بارها در قالب قصهها و روایتها و در صور گوناگون هنری نظیر شعر و نمایش و نقاشی بازآفرینی میشوند. قهرمان در سینه و چشم و خاطره مردم هر روز فربهتر از پیش میگردد. قهرمان به این معنا، حاصل همه عقلانیت و فضائل جمعی و تاریخی یک ملت است. چنین بود که یونانیان، به جای قهرمان از خطیبان سخن میگفتند. خطیبان احیاگران قهرمانان و به یادآورندگان خاطرههای از دست رفتهاند. قهرمانان همواره به مدد روایتها زنده میمانند و نقش تاریخی خود را در خاطره جمعی یک ملت ایفا میکنند. بنابراین جامعه بیش از قهرمان نیازمند هنرمندانی است که به مدد سخن، به مدد نغمههای ماندگار، به مدد خط و نقاشی و نمایش قهرمانان را هر آن به سیاق نیاز خاص و دوران خاص بازآفرینی و احیا میکنند. نقشی که خطیبان و هنرمندان در یک نظم دمکراتیک بر عهده دارند، همانی است که یونانیان تحت عنوائ پایدیا یا تربیت از آن سخن میگفتند. پیامبران بزرگ خداوند، امام علی(ع)، امام حسین(ع)، رستم دستان، مولانا جلال الدین رومی مصادیقی از قهرماناناند که در بستر فرهنگ و حافظه جمعی ما هستند. سنتها به انحاء گوناگون بزرگداشت خاطره آنان را بازتولید میکنند. مرثیهها ساخته میشود، افسانهها تولید میشود، مردم به ذکر و تکرار نام آنان و انتقال سخنانشان تشویق میشوند و اینهمه چیزی نیست جز راز تداوم ارزشهای والا که مردم بدون اینهمه، در تالاب فرومایگی میغلتند. پی نوشت : یا دداشت فوق در شهروند امروز همین هفته منتشر شده است |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|