|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Tuesday، October 30، 2007 باید میرفت
قیصر از کلیشهها فراتر بود، اما چه سود،
او شاعر زمانهای بود که شعر بزرگترین کلیشه آن بود. من با قیصر هم نسل بودم. او در زمانهای کودکی و نوجوانی خود را پشت سرگذاشت، که شعر، شعور فاخر مردم بود. شعر همواره آبستن حقیقتی بود که به منزله غایت اخلاقی در پیشانی زندگی نصب شده بود. زیبایی، حقیقت و خیر، در هم پیچیده بودند.. اما غنچه قریحه قیصر در زمانی به تدریج میشکفت که شعر به شعار بدل شده بود. کسانی از ناحیه شعار نان میخوردند و اینچنین شد که سفره شعر پر از نان چرب و گرم شعار بود، اما خالی از حقیقت. شعر دیگر نه تکیه گاهی بود و نه منادی هیچ افقی پیش چشم مخاطبانش. حقیقت در لباس خرد نقاد فیلسوفان راهی جداگانه اختیار کرد. اخلاق اما بی منادی و مدعی به گورستان سپرده شد. قیصر در این میانه، پر از ترنم و ترانه بود. اما مثل سربازان به جای مانده از نبردی تاریخی، در خیابان گام بر میداشت. حماسهها در جانش طغیان کرده بودند، اما در خلال سالها و لحظههای تنهایی، به تدریج رسوب کرده بودند و در رنگ سردی از مهر عمیق از چشمانش میتراویدند. زمین دیگر جایی برای قیصر نداشت. عجیب بود که زودتر از این از جهان نرفت. به خماری چشمان قیصر که مینگریستی، عجب میداشتی از این زمین نفرین شده که هنوز او را تاب آورده است.
Sunday، October 28، 2007 من می ترسم
ده پانزده روزی است حال و حوصله نوشتن ندارم
حال و حوصله نوشتن ندارم، چون قادر نیستم به هیچ چیز فکر کنم. احساس میکنم تا اطلاع ثانوی، تامل به مباحث اجتماعی و فرهنگی هر چقدر هم که کوچک و عینی و ملموس باشد، مثل پرواز به عالم مجردات میماند. حال و حوصله نوشتن ندارم، چون احساس ترس میکنم. و حس مداوم ترس، امکان تامل و نکته سنجی در باب امور روزمره را از من گرفته است. به دلیل طبع کاشیام، ترسو هستم. اما باور کنید اگر چیزی را فهم کنم، تا حدود زیادی قادر به کنترل احساس ترس خود هستم. زمان جنگ، از بمب دشمن ترس طبیعی داشتم، اما در عین حال از اینکه این بمبها حاصل مقاومت در مقابل دشمن متجاوز است، احساس غرور میکردم و این خود، تا حدود بسیار از حس ترس من میکاست. از سرکوب و زندان و اعمال محدودیت در زندگی میترسم. اما من سرکوب و زندان و محدودیت را فهم میکنم. به هر حال در عرصه منازعه سیاسی در یک کشور جهان سومی، نمیتوان از حکومت انتظار داشت لبخند بزند و در مقابل رقیب خود از موازین اخلاق سیاسی تجاوز نکند. من سرکوب را فهم میکنم و به همین جهت حس ترس من در حد و اندازههایی نیست که شاکله روحی و روانیام از هم گسیخته شود. اما ترس من از اینکه ماجرای ما با آمریکا به یک جنگ منتهی شود، چندان شدید و فراگیر و فلج کننده است که قدرت تامل و نوشتن و تمرکز بر امور را از دست دادهام. شدت ترس من تنها به این جهت است که به هیچ روی مساله را فهم نمیکنم. نمیدانم به کدام سو میرویم. در مقابل چه چیز، برای تحصیل چه چیز مقاومت میکنیم. و اصلاً این کارهایی که میکنیم مصداق مقاومت است یا نه. احساس میکنم سوار اتوبوسی شدهایم و راننده به سمت درهای مخوف در حرکت است. مجاز نیستیم مسافران را از نگرانی خود نسبت به احتمال سقوط در دره مطلع کنیم. مسافران باید خوش و خندان بزنند و برقصند، چرا که تصور میکنند به سمت دشتی مصفا در حرکت هستیم. راننده و شاگرد راننده لبخند میزنند اما در جیب خود دشنهای نهان کردهاند و با گوشه چشم کسانی را که در رقص و شادی مشارکت نمیکنند تهدید میکنند. در گوشی به راننده نگرانی خود را ابراز میکنیم. حرفهای عجیب میشنویم. گاه میگویند این اتوبوس از آن اتوبوسها نیست که تو فکر میکنی، به دره که برسیم مثل هواپیما پرواز میکند. اگر باور نکنی، با خیال راحت میگوید، به ته دره هم که سقوط کنیم، مهم نیست، با عزم و اراده آهنین دوباره بازمیگردیم. از این پاسخها عصبانی اگر شوی، آه میکشد و با نگاهی عمیق تو را به بی ارزشی زندگی و موهبت مرگ فرامیخواند. آخر کار هم شاید سرمان فریاد بزند که حالا مثلاً مدعی هستی که زنده هستی؟ قطع نامه تصویب میکنند، رئیس جمهور لبخند میزند و غربیها را به واسطه تصویب این ورق پارههای احمقانه تمسخر میکند. تحریم میکنند، قهقهه سر میدهند و اعلام میکنند هیچ توفیقی حاصل نشده است، بلکه وضع و اوضاع ما در نتیجه تحریمها روز به روز بهتر میشود. ما ظاهراًٌ باید نتیجه بگیریم که غربیها صغیرند و هر روز ناخواسته به خود آسیب میزنند، و زمینه را برای بهتر شدن وضعیت ما فراهم میکنند. به تبلیغات رسمی کشور دل ببندی، تعجب نمیکنی اگر امروز و فردا، کشورهای غربی از مسئولان ما بخواهند کمکهای کارشناسی برای مدیریت مطلوب جهان به آنها بفروشند. مطمئن هستم اگر فردا بمبهای آمریکایی، مراکز نظامی و اقتصادی کشور را هدف بگیرد، اخبار هشت و سی مسئولان کشور را نشان خواهد داد در حالیکه از خنده روده بر شدهاند و از این همه بلاهت آمریکاییها قادر به کنترل خنده خود نیستند. شاید هم با چهرههای اندوهناک، به دیدار اجساد کشته شدگان بروند و در مصاحبه تلویزیونی ازآنها به منزله سند جنایت آمریکا، سخن بگویند. من یک شهروند ایرانیام. علوم سیاسی هم خواندهام. نزدیک به یک دهه است در این زمینه تدریس هم میکنم. کم و بیش طی سه دهه پس ازانقلاب، تجربه سیاسی دارم. اما به هیچ وجه قادر به فهم و تفسیر رفتار مسئولان کشور نیستم. احساس ترس شدید از افق آینده کشور میکنم. اما از هیچکس توضیح قانع کنندهای نمیشنوم. از این که در مقابل خطری که نزدیک شدن آن را به جد احساس میکنم، باید سکوت کنم، عمیقاً احساس خیانت میکنم. گاه آرزو میکنم کاش دستمان به جایی بند بود و به جای اعتراض التماس میکردیم و فریاد میزدیم که دوستان ما غلط کردیم که دمکراسی خواستیم. غلط میکنیم که از حقوق بشر دفاع کنیم. شما لطف کنید اتوبوس را به دره پرتاب نکنید ما هم قول میدهیم اعتراضی به سمت و سوی حرکت اتوبوس نکنیم.
Wednesday، October 17، 2007 کلیشههای واژگون
تلویزیون، تنها رسانهای در جمهوری اسلامی است که به جد با بیننده و مشتری خود، بده بستان میکند.
تلویزیون ناچار است به مشتری خود امتیاز دهد، تا او را پای برنامه خود نگاه دارد. اگر باج ندهد، با یک انگشت اشاره، مخاطب خود را از دست خواهد داد. به ویژه آنکه کانالهای متنوع ماهواره دایره انتخاب او را گسترش داده است. تلویزیون برای تولید جذابیت، به مخاطب خود باج میدهد، اما در مقابل تلاش میکند پیام کلیشه شده خود را نیز به نحوی و به لطائف الحیلی در خلال برنامه به بیننده انتقال دهد. باج میدهد تا کلیشه خود را دیدنی کند. باج میدهد اما به هیچ روی حاضر نیست نوع نگاه خود را به امور دگرگون کند. از جمله جذابترین عرصههای این بده بستان، برنامههایی است که مضامین دینی را انتقال میدهند و تلاش دارند به نحوی جذاب یک پیام دینی را منتقل کنند. سریالهای ماه رمضان در این سالهای اخیر از این حیث جذاب بودهاند. از جمله ویژگیهای بارز این قبیل برنامهها، تکیه بر مفهوم گناه بوده است. قهرمان قصه، یک شخصیت منفی و گناهکار است. ساختار برنامه بر وانمایی جوانب منفی و قبیح گناه متکی میشود و سرانجام داستان با وقوف قهرمان به قبح گناه پایان مییابد و همه چیز به خوبی و خوشی پایان میپذیرد. در مقابل قهرمان گناهکار قصه، همیشه شخصیتی وجود دارد که مصداق و سمبل رفتن به راه خداوند است. پایان بندی قصه نیز نشانگر پشیمانی و ندامت قهرمان گناهکار است. اما این نکته چیزی از این واقعیت کم نمیکند که وجه جذاب قصه، همان گناهکاری قهرمان است و گویی تولید کننده و مصرف کننده بر این نکته واقفاند که نحوه پایان یافتن قصه یک کلیشه اجباری است که همه باید به وجود آن تن در دهند. مصرف کننده باج خود را از رسانه گرفته است: او با مشاهده فردی که از دایره مرزهای ممنوع گذشته است، مجذوب میشود و از شنیدن یا دیدن یک اثر هنری لذت میبرد. رسانه تلویزیون، برای انتقال پیام دینی خود به مخاطب، ابتدا این امکان را پیش روی او میگسترد که از لذت یک گناه، اگر چه به نحو مجازی بهرهمند شود. مخاطب پس از مشارکت در لذت یک گناه، نصیحت مولف را میشنود که نباید مرتکب چنین و چنان خطایی شد. نکته جالب عبارت از این است در این بده و بستان، هر روز سهم مخاطب بیشتر میشود. مثلاً در یک سریال سی قسمتی، تقریباً تمام برنامهها به جلب رضایت مشتری در مشارکت در یک لذت گناه اختصاص مییابد و مولف تنها در یک یا دو قسمت پایانی، به فرجام وخیم آن رندگی گناه آلود اشاره میکند و پیام خود را انتقال میدهد. راهی که تلویزیون، در فرایند جاذبه بخشیدن به پیام دینی اختیار کرده، پیش از این در جریان جاذبه بخشیدن به سینمای جنگ طی کرده است. در سینمای جنگ نیز، در مقابل آثاری که بیش از حد تلاش داشتند در یک قاب کلیشه تصویری فوق العاده جدی از جنگ عرضه کنند، به آثاری روی آورد که با نفی آن جدیت، و توام کردن ماجرا با شوخی و طنز، مصرف اثر را امکان پذیر کرد. لیلی با من است را به یاد آورید. و حتی همین فیلم اخیر اخراجیها را. اما آنچه در این الگوهای باج دهی، جلب توجه میکند، عدم گشودن افقهای پیچیدهتر از کلیشههایی است که بیش از سه دهه با آن زندگی کردهایم. تلویزیون، در خصوص مقوله دینداری از چارچوبهای کلیشه فراتر نمیرود. هیچ مرزی را نمیشکند، تنها کلیشه خود را از طریق نوعی واژگونگی ساختار اثر تکرار میکند. به نوع پایان بندی میوه ممنوع و تصویری که از خلال طنز در فیلم لیلی با من است از جنگ ترسیم میشود توجه کنید. در هر دو یک کلیشه البته در یک قاب واژگون پیش روی مخاطب قرار داده میشود. آنچه به آن تن در داده نمیشود، پیچیدهتر دیدن و حتی متفاوت دیدن اموری است که مستمراً به نحو کلیشه ساخته و پرداخته شده است. شالوده کمتر کلیشهای شکسته میشود. چنانکه میوه ممنوع تلاش کرد اما توفیق اندکی در فراتر رفتن از کلیشه جدایی محتوم میان شبکه امیال و ایمان دینی داشت. رسانه حاضر است باج دهد، اما حاضر نیست جور دیگر ببیند. مساله این است. مخاطب نیز به سهم خود، باج خود را از مولف میگیرد اما چندان به شنیدن پیام دینی در پایان بندی اثر وفادار نمیماند. چنین است که هیچگاه قادر به تولید اثری عمیق و اثرگذار در مخاطب خود نیست. کلیشه واژگون شده، کلیشه را چندی دیدنی میکند اما قادر نیست ساختار ادراکی، حسی و عاطفی مخاطب خود را به جد و به نحوی ماندگار تحت تاثیر قرار دهد.
Monday، October 15، 2007 جهان اس ام اس
محسن گودرزي
امسال در ايام عيد فطر چند اس ام اس دريافت كردم كه مضمون و فرم آن ارزش تامل دارد. دو نمونه آن را در زير ميآورم: ما غرق گناهيم ولي پاك سرشتيم/ حسرت زدة يك وجب از خاك بهشتيم هر چند كه ابليس بسي وسوسهها كرد/ اما چو پري بندة خناس نگشتيم شكرانة زايل شدن حالت اغماء/ از خوردن آن ميوة ممنوعه گذشتيم غفلت بكشد يونس جان در دل ماهي/ چون غمزة هستي به دل مزرعه گشتيم افسوس كه اين ماه مبارك به سر آمد/ در دفتر اعمال ثوابي ننوشتيم عيد سعيد فطر بر شما مبارك باد. و نمونهاي ديگر: خدايا در اين شب عيد ما را از شر الياس، پدرانمان ار شر هستي। مريضهايمان را از شر دكتر پژوهان در امان بدار. و دختري از تاجيكستان و يك وجب زمين در بيدآباد اصفهان به ما عطا كن. عيد فطر مبارك. قبلاً هم نوع ديگري از كاربرد سريالهاي تلويزيوني را تجربه كردهايم. برخي از سريالهاي تلويزيوني كه مورد استقبال مردم قرار ميگيرند، زمينهاي براي طرح برخي مسائل سياسي و اجتماعي ميشود. گاهي انبوهي از جوكها با استفاده از عناصر سريالها ساخته ميشوند كه به نقد شرايط سياسي يا اجتماعي ميپردازند. چنين پيوندي بين اثر هنري و شرايط اجتماعي و سياسي، افقهاي تفسيري اثر هنري را افزايش ميدهد و معاني تازهاي فراتر معناي آن خلق ميشود. در اين جريان، اثر هنري به ابزاري براي فهم، واكنش و به طور كلي تجربه جهان اجتماعي بدل ميشود. رشد اس ام اس باعث شده تا اين رسانه به منزله واسطه اين تبديل عمل كند و چنين تبديلي سادهتر و عموميتر شود. از طريق اس ام اس، عناصر هنري يك اثر مقولهاي ابزاري براي خلق جهاني تازه ميشوند. نمونههايي از پيامهاي تبريك عيد فطر كه در ابتداي نوشته به آنها اشاره شد، همين تبديل را در سطحي ديگر انجام داده است و ويژگيهايي دارد كه درخور تامل است। در هر دو نمونه پيام تبريك و نمونههاي ديگري كه دريافت كردهام، عناصر رسانهاي بدل به زمينهاي براي تجربه مفاهيم ديني شده است। در اين پيامها، نام سريالها و كنش قهرمانان آن به يكديگر مرتبط شده و معنايي فراتر توليد كرده تا نسبت به گناه انذار داده و توجه ما را به مفاهيم ديني جلب كند. اين نوع پيام از تعابير متداول براي بيان حسي از امري ديني متفاوت است. مواجهه با اثر هنري از لذت مصرف آن فراتر رفته و آن را عرصهاي نمادين براي بيان احساسات و تجربيات متفاوت ساخته است. تصور ميكنم بيان احساس ديني با كاربرد نمادهاي اثر هنري نشان از ضرورت صورتهاي متفاوت از تجربه ديني دارد. شايد بتوان گفت كه اشكال متداول به دليل ايستا بودن آن نتوانستهاند با ضربآهنگ زندگي روزمره كه سيال، متنوع و متكثر است، همراه شوند. چنين زندگياي نيازمند اشكال تازهتر و متحولتر بيان احساسات ديني است. در عين حال، اس ام اس به رسانهاي دموكراتيك براي توليد و مصرف زيباشناختي بدل ميشود। دسترسي تقريباً عمومي به اس ام اس و امكان توليد، آن را از رسانهاي يكسويه به رسانهاي دوسويه تبديل ميكند. امكان مشاركت تقريبا عمومي، فرصتي است تا اس ام اسها با بهرهگيري از تجريبات زندگي روزمره، متنوع و متكثر شده و اشكالي هنري عمومي با زبانها و بيانهاي متفاوت ساخته شوند. نفوذ اين پيامها گاه آن چنان زياد است آن را به فرايند ارتباطات شخصي چهره به چهره هم وارد ميكند. به همين دليل در روابط متقابل روزمره، گفتگوها به پيامهايي جالبي كه دريافت شده، اختصاص مييابد. نادر نيست مشاهده وضعيتهايي كه افراد در كنار يكديگرند و هر يك مشغول جستجو در موبايل خود و خواندن مطالب جالب براي ديگري است. در واقع اين رسانه جديد با ويژگيهاي زيباشناختي خود است كه به ميدان تعامل ما وارد شده است. به اين ترتيب رسانه، فقط جهان ما را بازتاب نميكند بلكه مخاطبان با بهرهگيري از عناصر هنري، چنين جهان خود ميسازند. در عين حال، پيوند محكم رسانه (اعم از تلويزيون يا اس ام اس) با زندگي روزمره، عملاً منطق زندگي روزمره را بر ساختار و محتواي رسانهها حاكم ميكند و مهر خود را بر آن مينهد. زندگي روزمره در قالبهاي محدود و منجمد قرار نميگيرد و از آن ميگريزد. اگر رسانه به هر دليل از جمله محدويتهاي رسمي در صدد مهار چنين رابطهاي باشد، مخاطبان خود دست به تفسير ميزنند و با پيوند زدن عناصر اثر هنري به زمينههاي مختلف از چنين محدوديتي فراتر ميروند. پی نوشت: مطلبی در باره اس ام اس از دکتر گودرزی دیروز در همشهری آنلاین منتشر شد، اما به درخواست من، ایشان پس از بازنویسی متن، روایت تازهای از آن را برای وبلاگ زاویه دید، ارسال کردند.
Saturday، October 13، 2007 رمضان، زندگی و زمان
ماه رمضان كه تمام ميشود يك تغيير اساسي حداقل براي كساني كه سي روز روزه گرفتهاند ايجا ميشود. همانطور زماني كه شروع ميشود.
اساسيترين تغيير، نسبت زمان و زندگي است. در ماه رمضان زندگي به مقتضاي زمان است اما در طول سال، زمان به مقتضاي زندگي است. در اين سي روز زمان خودش روزت را برايت به دو نيم قابل توجه تقسيم مي كند: قبل از اذان و بعد از اذان! تو كارهايت را، فعاليت هايت را و... را با همين دسته بندي انجام شده تعيين مي كني. اما در بقيهي روزهاي سال مي تواني به انتخاب خود، زمانت را به هزار شيوه دیگر تقسيم كني: به مقتضاي دغدغهها، كارهاي روزمره و دل مشغوليهاي خاص. زمان مي شود پس زمينه ي روز. بر خلاف ماه رمضان كه روز، پس زمينهي زمان است. ماه رمضان امسال فرصتي بود كه خودم را به يك بارفيكس خيالي بند كنم و تاب بخورم. داشتم فكر مي كردم اگر قرار بود فقط يك ماه در سال نماز خواند، آيا نماز هم ميتوانست در زندگي روتين و عادي افراد اين همه موثر و پر رنگ باشد؟ مي توانست رسوم و سنن ديرينه را زنده كند؟ مي توانست فرصتي ناب باشد براي خيلي چيزها؟ زندگي كردن به مقتضاي زمان، مثل از دست دادن فردي است كه به شدت از او بيزاري! وقتي ميبيني همان كه اين همه برايت بيمعنا و دلسرد كننده بود چطور كساني هستند كه مثل پروانه بعد از مرگش به دورش مي گردند و اشك مي ريزند ميفهمي كه آن فرد آن قدرها هم كه تو فكر مي كردي بيارزش نبوده است. زمان هم مثل فردي است كه دوشا دوش تو همچون سايه به دنبالت مي آيد. گاهي كه زندگي سخت و تنگ ميشود بر ميگردي و هر چه از دهانت در ميآيد بارش ميكند. ماه رمضان كه ميشود ميبيني همين زمان چقدر قدرتمند است، دارد تو را روي انگشت كوچكش ميگرداند! ماه رمضان كه تمام ميشود انگار تو و زمان به هم خيره ميشويد با نگاهي تو در تو و پر از معنا. زمان چشمك ميزند و تو لبخند. هر دو ميدانيد كه در چه فكري هستيد. مدتي زمان همانطور پر رنگ و موثر كنارت ميماند، تا دوباره مثل هميشه بر ميگردي به صفحهي هميشه تنگ روزگار و باز جنگ تو با زمان شروع ميشود. به اينجا كه مي رسد زمان ميشود به مقتضاي زندگي. زمان به مقتضاي زندگي بيجان است. در يك ساعت پلاستيكي دايره شكل خلاصه ميشود. چشمان براقش را از ياد بردهاي و داري با خستگي روي دوشت او را تاب ميآوري. ميتواني آن را تكه تكه كني. در هر تكهاش با كسي قرار بگذاري، جلسهاي بروي، كلاسي بنشيني، كتابي بخواني، دعوايي بكني و... زمان ميآيد در دستان تو و به خودي خود هيچ ارادهاي ندارد. ماه رمضان به زمان جان ميدهد. زندهاش ميكند. ميگويد كه او زنده است اما شما نميدانيد. ميگويد كه زمان اگر بخواهد از تمام شما قويتر است. اين جا به جايي مفهوم زمان خواه نا خواه براي هر كسي روي ميدهد. بهترين چيز براي اين جابه جايي رسوم مذهبي و به خصوص روزه گرفتن است. مردم در عين حال كه احساس وحدت مي كنند از هميشه از هم دورتر مي شوند. سر هر كس در لاك خودش است. انگار زمان و لحظههايت با خدا يكي ميشود. خدا، از ساعت هم به تو نزديكتر ميشود. به اواسط رمضان كه مي رسي ميشوي نقشي از زمان. طرحي مبهم كه چون ساعتي تازه نفس مي گردي و مي گذري. همچون ثانيه اي كه بي تاب به دور قابي دايره مي گردي. حتي گاهي خودت هم نمي داني به دنبال چه هستي. خدا، زمان، زندگي و تو در يك نقطه به هم ختم ميشويد. هيچ يك بر ديگري ارجحيت نميطلبد. همه در كنار هم هستيد. هيچ يك به مقتضاي ديگري نيست. خدا در رمضان نميخواهد خودش را به نمايش بگذارد بلكه ميخواهد خودت را رو به روي خودت قرار دهد تا خودت براي خودت نمايش بازي كني. فقط يك ماه خودت را در قابي، روبه روي ديدگانت قرار دهي. انگار خدا و زمان برای یک ماه با هم دست به یکی می کنند. زمان به مقتضاي زندگي گاهي هراسناك مي شود. احساس مي كني تو اربابي هستي كه هر چه بگويي بقيه عمل مي كنند. و حتي اگر دستور نا به جايي بدهي كسي نيست كه آن را انكار كند. در نتيجه ممكن است خيلي اتفاقات به اشتباه بيافتد و تو در معرض شكست قرار ميگيري. زمان پشتيبانيت نميكند. خدا و زمان يكي نيستند. خدا در هيچ نقطه اي دقيقا به تو نمي رسد و ختم نمي شود. مي ترسي... و با همان حس ترس زندگي مي كني. چون راهي جز اين نداري! زندگي به مقتضاي زمان پشتوانهاي دارد. ميتواني گاهي به آن تكيه كني و خودت را به دور از هر آنچه در حال رخ دادن است روي يك كاناپهي فرضي ولو كني! كسي نيست كه تو را سرزنش كند، تو، حق داري از اين يك ماهت هر آن گونه كه دوست داري بهره ببري. تو، حق داري باشي، هر آنگونه كه مي پسندي. اين جا به جايي جايگاه زمان سخت، و گاهي دلنشين است. . پی نوشت: یادداشت فوق به قلم دخترم شیدا غلامرضاکاشی نگاشته شده است.
Friday، October 12، 2007 ایده ها سیری چند؟
دوستان پرسیدهاند، از نظر من، چرا روشنفکران و صاحبنظران نامآور کشور طی سالهای اخیر با ادبیاتی توام با فحاشی و ناسزا با یکدیگر سخن میگویند. من میپرسم چرا لحن تند و مملو از ناسزا میان مردم عادی شما را به شگفتی وادار نمیکند؟ لابد پاسخ خواهید داد، که مردم عادی بر سر مال دنیا و کم و بیش آن ستیز و رقابت میکنند و لاجرم در این میان از ناسزا نیز برای از میدان به در بردن رقیب استفاده میکنند. به علاوه از مردم عادی انتظار نمیرود چندان متعهد به موازین اخلاقی گفتگو باشند. اما از روشنفکران و اصحاب فکر و قلم انتظار میرود که در درجه اول دل از رقابتهای دنیوی بریده باشند و در پیشبرد خیر جمعی کمتر به خود بیاندیشند و از این گذشته در گفتگو و تعاملات خود، بیشتر به موازین اخلاقی دل سپرده باشند. ادامه مطلب را اینجا در ویژه نامه روزنامه اعتماد بخوانید.
Thursday، October 11، 2007 اندازه خدا
شعر گونه دوست عزیزم، کامبیز نوروزی، از حیث ساختار فضای شهری و جایگاه نمادهای دینی در آن، جالب توجه بود.
محیط شهر، به ویژه هنگامی که از یک کلانشهر نظیر تهران سخن میرود، فضای کالایی شدن همه چیز منجمله نمادهای دینی است. او در شعر گونه خود، از خداوند به منزله قدسیترین کانون حیات دینی سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه این کانون مقدس نیز از قاعده عام کالایی شدن مستثنی نشده است. اینجا خدا کسب و کار همه است اندازه خدا به اندازه پولی است که میدهید اما در همین حال او از خدای موسی، خدای عیسی، و خدای محمد سخن میگوید. خدایی که ما را به خویشتن فرامیخواند و دلتنگ ماست. با این تعبیر، فضای شهر، اگرچه فضای کالایی شدن مفهوم خداست، اما در عین حال، بستر تولد خدایی منتزع از کار و بار روزمره است. خدایی که بی ارتباط با کسب و کار روزمره است. در همان حال که خدایی به زیر کشیده میشود و در کسب و کار روزانه، مصرف میشود، خدایی دیگر نیز، بر آسمان کشانیده میشود که مستقل و منتزع از همه کار و بار روزانه ما را به خویشتن فرامیخواند. این خدای منتزع، خدای خاص فضای شهری است و شباهتی به خدای انتزاعی فیلسوفان و عارفان سنتی ندارد. این دو خدا، تجلی بخش دو گانه هستی انسان شهرنشین است. بخشی که در کار و بار روزانه، غرق و منتشر است، و بخشی که دل کنده و گسیخته از همه روزمرهگیها خداوند را جستجو میکند. از یکسو، در خاک میلولد و همه چیز را در فضای منتشر خود به ابزاری برای پیشبرد منافع خود تبدیل میکند، و از سوی دیگر با خدای استعلاییاش، در هوای گسیختن است. یک گسیختگی رادیکال. گاه این تمایل به گسیختگی، در انزوا جوییهای عجیب، و گاه در اشکالی از شورشهای جمعی علیه مظاهر تمدن جدید چهره نشان میدهد. خدای ابراهیمی اینک در فضای شهری، دالی است که در مدلولهای بسیار تجلی میکند، اما در عین حال، از همه مدلولها فراتر میرود. درست در همان زمان که در محیط کالایی جامعه جدید، مصرف میشود، جامعه مصرفی را به پرسش میگیرد. به این ترتیب، خدا، تنها امکان فراروی از انتشار در فضای کالایی جامعه جدید است. شعرگونه نوروزی، به ارشیا، این امکان را داد، که در کامنت خود مرا به نقد رادیکال مفهوم خداوند فراخواند و از من بخواهد که به این قول والتر بنیامین گردن نهم که خداوند همان دولت است. گردن نهادن بر خداوند زمینهساز گردن نهادن بر حکم دولت است. اما تصور میکنم قول بنیامین، ناظر به سویه مصرفی خداوند در بازار قدرت سیاسی است. اما او متوجه سویه فرارونده خداوند در فضای شهری نیست. همانقدر که سویه مصرفی خداوند، در تسلیم شدن به حکم دولت تجلی میکند، سویه فرارونده خداوند، تنها امکان فرارفتن از حکم دولت است. دولت در پرتو سویه فرارونده خداوند، همیشه جعلی و ناحقیقی مینماید. اندازه خدا، در مناسبات زمینی، خدا را در فراسوی اندازهها، به دغدغه همیشگی مومن شهرنشین تبدیل میکند. خدایی که در فراسوی اندازههاست، هر اندازهای را به یک جعل بدل میکند. قطع نظر از آنکه این اندازه تا چه حد با لباس قدسیت ظاهر شود.
Saturday، October 06، 2007 آئین
کامبیز نوروزی
اینجا خدا به زیباترین خطوط نستعلیق اینجا خدا در با شکوه ترین حجم و نقش و قاب روی سینه دیوارهای خانه و خیابان نشسته است اینجا هر جا که می روی یادی از خداست هر جا نگاه می کنی نامی از خداست هر جا نفس می کشی هوایی از خداست اینجا خدا و نام خدا سرآغاز تمام کارهاست آن که شبانه از دیوار خانه ای بالا می رود آن که به پولی چند اندام فاحشه ای را برای ساعتی اجاره می کند آن که رفیقانه دست در جیب دیگری دارد آن که خیر خواهانه خانه می سوزد آن که صدایی ، ناله ای اگر که شنید صبورانه انگشت در گوش فرو می برد آن که دروغ می پراکند مثل ریگ تا مصلحت را نگه دارد آن که با آجر خانه مردم عزیز ویلا و باغچه می سازد تا در آرامش ایمان خود را پرورش دهد آن که باد چرخ ماشین اش با تنفس زن ها و بچه های خوب تنظیم می شود آن که برای چرم صندلی اش به جای پوست گاو از پوست خواهران و برادران متعهد استفاده می کند اینجا هر که هر چه می کند به نام خداست توفیق شان هم از آن روست که مومنانه کسب می کنند اینجا خدا کسب و کار همه است اندازه خدا به اندازهء پولی است که می دهید * * * اینجا رفاقت چنان خداوندی است که اموال هر کسی مال دیگری است ببر ، گوارای جان آبرو ، حیثیت، شرف ، جان نیز هم در معرض حراج ببرید آن را هم . حلال * * * در شهر مردمان خوب که همه مومنانه می زی اند چاقوی ساخت چین ( محصول توسعهء تجارت مؤمنان ) به جای چاقوی دسته عاج زنجانی تا دسته در گُرده هاست زیرا که خواست خداست اینجا عدالت برای همه چنان گسترده است که فرشتهء عدالت را پس از عمری به مرخصی استعلاجی فرستادند اینجا اگر کسی بخواهد کار خیر کند فکر می کنم بهتر از این نیست که بزرگترین نمازخانه را در کشتارگاه شهر بنا کند اینجا وقتی درون خانه و کلاس می نشینی اصلاً نمی فهمی میزان ایمان مردمان چگونه است خدای روی آسفالت خیابان ها چنان سخاوتمند است که به حکم او هر آنچه برای قدرت و لذت و کام کنی بی هیچ حدی جایز و بلکه واجب است دستش چنان فراخ که برای هر کاری دلیلی خداوندی است * * * اینجا خدا خدای سامری و یهودا و ابولهب خدا ، خدای نمرود است اینجا هر که به نام خدای ابراهیم راه می رود همیشه انتظار میهمانی آتش در انتهای کوچهء بن بست با اوست اینجا خدای موسی خدای عیسی خدای محمد دلش برای ما تنگ است . 8/7/86
Wednesday، October 03، 2007 تیلهها و حلقهها
از اوایل دهه شصت عادت داشتم در باره خودم بنویسم.
شبی از شبهای احیاء ماه رمضان، به جای آنکه در مراسمی شرکت کنم، در خانه نشستم و در باره خودم نوشتم. خود را از اولین خاطرات مبهم دوران کودکی آغاز کردم و تا جایی که توانستم داستان خود را نوشتم. به یاد دارم که آن شب، احساس میکردم دورانی را پشت سر میگذارم و دورانی تازه پیش رویم گشوده شده است. از آن شب به بعد، این کار کم و بیش به یک عادت بدل شد. تا همین چند سال پیش این عادت ادامه داشت. در یکی از شبهای احیا، در خیابانها بی هدف قدم میزدم و داستان خود را یکبار دیگر مرور میکردم. تامل در باره خویش، برکات زیادی برایم داشته است. حس میکنم از نعمت گشودگی بر خویش بهرهمندم و این نعمت، از بسیاری امراض دورم میکند. این عادت چند سالی است ترک شده. شاید به این دلیل که مرور گذشته، در من انرژی تازهای میآفرید برای پیشبرد و تعقیب برنامههای بلندپروازانه آینده. اما در سنین میانسالی، از آن ایدههای بلندپروازانه خالی شدهام. شاید به همین جهت نیز هست که خیلی داستان گذشته را مرور نمیکنم. شاید هم مرور گذشته مثل یک فیلم سینمایی یکبار و دوبار و سه بار دیدنی باشد، اما اگر از مرز ده بار و پانزده بار بگذرد، دیگر چندان قابل دیدن نباشد. دیشب خود این ماجرا، ساعتها مرا بیدار نگاه داشت. اگرچه تامل در خویش، برکات زیادی دارد، اما در عین حال، هنگامی که خود را در کانون توجه خود قرار میدهی و بیش از حد بر خرده ریزهای زندگی روزمره متمرکز میشوی، همه چیز در عالم به حاشیه تو بدل میشوند. آدمی یکباره غفلت میکند از اینکه جهان با همه بی کرانگیاش، در حاشیه یک تیله کوچک فلزی آرایش داده شده است. تیله از آن سو به این سو میغلتد و جهان نیز در خیال خام آدمی حول و حوش این تیله آهن ربایی، چهره عوض میکند. تامل مستمر در خویش، ابتدا با هدفی اخلاقی صورت گرفت. در آن روزها، با عناوینی مثل انتقاد از خود یا محاسبه نفس و امثالهم توضیح داده میشد. اما تامل مستمر در خویش، به تدریج آدمی را عاشق خود میکند. آدمی بیش از حد به خود دل میبندد. و جهان بی کرانه، به نحوی مضحک به حاشیههای تو بدل میشود. پیش از دهه شصت، بیش از حد در سطح ماکرو به جهان مینگریستیم و خود را که در سطح میکرو قدم میزدیم، اساساً نمیدیدیم. اما کم کم عادت کردیم از جهان بیش از حد بزرگها، دل بکنیم و به جهان بیش از حد کوچکها دل بسپریم. زندگی در جهان ماکرو، بزرگ بود و فراخ. اگرچه برای ما بچهها و ناپختهها، کلاه گشادی بود که تمام صورتمان را پوشیده بود. اما زندگی در این سطح کوچک میکرو نیز بیش از حد تنگ و نمور است. کلاهی به سرمان نمیرود. اما معلوم نیست دیگر اهمیتی داشته باشیم که کسی کلاهی به سرمان بگذارد. تصور میکنم نه به قواره آن زندگی با بیش از حد بزرگها بودیم، نه به قواره این زندگی تنگ و محصور در حوصله مورچهها. راه میانهای هم پیش رویمان گشوده نیست. مهمترین دستاورد شب پیش زنده شدن دوباره امام علی در روح و روانم بود. نمیدانم آنچه در باره او میگویند، تا چه حد با واقع انطباق دارد و تا چه حد برساخته ذهن افسانهساز تاریخی است. اما هر چه هست شگفت انگیز است. ساعاتی در باره او خواندم. احساس کردم ماجرا مدار زندگی است. ما چه در زمانی که در جهان ماکرو احساس غولهای افسانهای داشتیم، و چه در زمانی که در سطح میکرو، به کار و بار حقیر زندگی روزمره دلمشغولیم، خرد و میانمایهایم. ظاهراً زندگی در این جهان، مداری دیگر نیز دارد. در آن مدار دیگر، زندگی در مرزهای پرمخاطره جاری است. زندگی در آن مدار دیگر نیز از جهان متن و حاشیهای میسازد. اما جهان حول و حوش یک حلقه میان تهی سامان یافته است. قهرمان خود را یک حفره میان تهی یافته است، و در پرتو زندگی در مداری دیگر، عظمت هستی و بیکرانگی جهان را پیش چشم میگشاید. او با نفس زیستن خود، تجلی عظمت زندگی است. او نه در جهان بیش از حد بزرگ، اسیر نقش آفرینیهای اسطورهای میشود و نه در جهان بیش از حد کوچکها احساس ناتوانی و نفس بریدگی میکند. زندگی او مثل یک پیوستار، تجلی بخش امر بیکرانه در یک انتخاب ساده است. لحظهها را با مطلق پیوند میزند. حتی زمانیکه مشغول وصله لنگه کفشی شده است. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|