زاویه دید

(محمد جواد غلامرضاکاشی)

Sunday، December 30، 2007                                                                          طلیعه عصر وحشت

 به قلم: حسن ریاضی

در این منطقه ترورهای سیاسی متعددی رخ نموده است. اما ترور بی نظیر بوتو، نشانه ورود به عصر جدیدی است. ترورهای پیشین ترور ایده‌ها نبود، بلکه ترور افراد بود. ترور افراد نه تنها ایده‌ها را از میان نمی‌برد بلکه زمینه‌ساز ترویج و گسترش ایده‌ها بود. اما ترور بوتو، از حد ترور یک فرد فراتر بود.

اینک حیات انسانی است که به اردوگاه مرگ راه می‌سپرد.

طلیعه هزاره جدید را باید به عنوان وحشت نامگذاری و ارزیابی کرد. وحشت جهانی از حمله انتحاری به برجهای تجارت جهانی، وحشت منطقه‌ای از قتل عام بیگناهان در عراق، وحشت ملی از ناامنی خطوط مترو در انگلستان و اسپانیا، و آخرین آنها ترور بی نظیر بوتو.

قدرت مهار ناشدنی وحشت در شکلی نو و ابعادی حیرت‌انگیز رخ نموده است. شاکله این الگوی وحشت، قدرت‌یابی فرد است در سرکوب جمع.

در مقابل رسانه‌ها فردی گلوله‌های خود را به سوی فردی در میان هوادارانش شلیک می‌کند و سپس خود را منفجر می‌کند. او نماینده هر که یا هر چه باشد صدای مهیب وحشت را در جهان طنین‌انداز کرده است. یا باید از او تبعیت کرد و یا مرد.

کسانی با حداقل امکانات، می‌توانند به نحوی گسترده دیده و شنیده ‌شوند، و افق‌ها و چشم‌اندازهای آینده را تحت تاثیر قرار ‌دهند.

در این الگو هیچ هدف روشنی وجود ندارد. زن ومرد، پیر و جوان، اندیشمند و عامی، خودی و غیر خودی وجود ندارد. همه در ناامنی کامل به سر می‌برند در حقیقت همواره در ناامنی دائمی هستی مگر آنکه به نحو مطلق به اندیشه و عمل فرد ترور کننده تمکین کنی. تنها در صورت مصلوب‌الاراده بودن در امنیت نسبی قرار می‌گیری. نسبی، زیرا اراده فرد نه قابل پرسش است و نه در صورت پرسش قابل تعیین و قاعده‌مند. بازگشت به عصر توحش است‌. ترس دائمی از گسیختن از حاکمیت افرادی که دیده نمی‌شوند بلکه تنها تبعیت می‌شوند.

شاکله این فرایند در دوره بدویت انسانی ریشه دارد. دوره حق داشتن کسی که زور دارد. دوره‌ای که قدرت حس حقیقت ایجاد می‌کند. اما این بار با آثاری به مراتب گسترده‌تر و ابعادی بسیار متفاوت‌.

فردی که خود و دیگری را می‌کشد، با به رخ کشیدن عدم وحشت خود از مرگ، وحشت دیگران را تشدید می‌‌کند. او و گروه کوچکش به این طریق به قدرت مهیبی دست یافته‌اند که از بمب هسته‌ای ترسناک‌تر است، زیرا در الگوهای تروریستی پیشین، کشتن دیگری، با بقاء خود همراه بود. به دیگر سخن می‌کشتی تا کشته نشوی. از این زاویه به دلیل بهره‌مندی از خصلت‌های مشترک انسانی، یعنی حفظ جان، امید کنترل وجود داشت. کنترلی درونی و بیرونی. اما نمایش عمومی این بی پروایی از مرگ، کشتن برای کشتن است، زیرا در چنین قتلی انگیزه‌هایی موهوم و فراتر از غریزه انسانی حکومت می‌کند. بدویتی شبیه قربانی کردن فرزند در پیشگاه خدایان. و این یعنی بازگشت به دورانی که تنها یک نام بر آن می‌توان نهاد: عصر وحشت.

چشم انداز عصر وحشت را اینگونه می‌توان ترسیم کرد: نگرانی دائم انسان متمدن از مرگ، دسته بندی انسان‌ها به وحشی و متمدن. توجیه قتل با قتل و خشونت با خشونت. بی ارزشی دائمی و مستمر حیات انسانی، از وحشت مرگ خود به مرگ دیگری رضایت دادن، سکوت در برابر سقوط دستاوردهای اخلاقی تاریخ بشر نظیر آزادی، عدالت، برابری، برتری یافتن منافع فردی انسان در برابر منافع جمعی و ... است.

.وحشت وحشت تولید می‌کند در این فرایند مخالفت و موافقت با همه چیز بلاموضوع می‌شود. هیچ کس نباید سنی یا شیعه، مخالف یا موافق دمکراسی باشد. چون هر موافقت یا مخالفتی‌ می‌تواند تو را هدف یک ترور قرار دهد.

کارآمدی روش وحشت سازان اقلیت را بیش از پیش تشویق کرده و خواهد کرد تا سکوت اکثریت را در سایه حاکمیت وحشت به حقانیت خود تفسیر کنند و این بیم راهی است گشوده به هزاره جدید.

فرد یا افرادی معدود با ترور بی نظیر بوتو، در نگاه اول، سرنوشت قدیمی‌ترین دموکراسی منطقه را با ابهام روبرو ساخته اند। اما در یک نگاه عمیق‌تر، چشم‌اندازهای آینده را تیره و تار نموده اند.

Friday، December 28، 2007                                                                          سهم من ازخدا

 دیگر نمی‌توان در این سوی جهان، خشونت را استثنایی بر قاعده زندگی قلمداد کرد.
خشونت متن زندگی است.

خاطره خشونت، برای بسیاری به دورانی پیش از زاده شدن، بازمی‌گردد: هنگامی که مادری از رعب مرگ، در زاویه‌ای، بر شکم خود مچاله شده است.

خشونت هنگامی که به درازا می‌کشد، ریشه اهداف مقدس و نامقدس خود را خشک می‌کند. به تدریج به روشی از نگاه به جهان و الگویی از تفسیر زندگی بدل می‌شود.

و این همه با نام خدا جاری است.

در این سوی جهان، ما با نام خدا، گلوهای یکدیگر را با کارد می‌بریم و دیگران نیز با نام خدا، بمب و گلوله‌های خود را از راه‌های دور می‌آورند و بر سر ما و خانه‌های ما آوار می‌کنند.

در اینجا، همه چیز بوی مرگ و خشونت گرفته است. حتی لیبرال دمکراسی و گفتگو. اولین اس ام اس‌هایی که بعد از مرگ بی نظیر بوتو، دریافت کردم، او را زنی شجاع خوانده بودند و مرگ او را نشانه آنکه برای دمکراسی باید ایستاد و اینچنین جان فدا کرد.

بیهوده سرزنش می‌کنیم کسانی را که در این فضای غریب، یکسر به زندگی فردی و آن و لحظه‌های خوش زندگی چسبیده‌اند و گوش سر و جان خود را بر هر چه آرمان و دین و خدا و معناست، بسته‌اند. در مقابل تنور داغ مرگ و خشونت، که همه ذخائر معنا را می‌بلعد، چه می‌توان کرد جز آنکه در زوایه‌ای بنشینی و از یک آنی که می‌توانی زنده باشی لذت ببری.

خوشا به حال مشرکان، لابد در چنین موقعیت‌هایی این فرصت را داشتند تا از خشم خدای مرگ به سمت لطف خدای آب و باران و نسیم پناه جویند. برای کسی که در جهان توحید زندگی می‌کند، چگونه می‌توان در جدال و خشونتی که همه با نام خداست، همچنان پناه امنی به نام خدا جستجو کند.

در فضای توحید، دو چاره بیشتر پیش روی نیست: یا به کلی به خداوند بی اعتنا شوی، و یا خداوند را به فراسوی زمین و به عمق آسمان بفرستی. آنگاه او از هر چه آلودگی ما آدمیان است مبری است. می‌توانی به خدای طاهر و مقدس پناه جویی تا صدای بمب و گلوله را کمتر بشنوی. خدایی که در مقابل خدای بیش از حد زمینی جنگاوران مست، خدایی ساکن و ساکت و دور از دسترس است.

می‌توانی از خدای آپولونی اهل شریعت، به خدای دیونیزوسی اهل طریقت واصل شوی.

اما اگر بی وجود خداوند زندگی را ناممکن بیابی و خدای بیش از حد به آسمان کوچ کرده نیز دل و جانت را نبرد، گویی باید به تقدیری شگفت تن در دهی. باید بپذیری که خداوند اگر در هستی خود چند گانه نیست، در ظهور تاریخی‌اش چند گانه است. امروز که نوبت توست، خداوند در جباریت‌اش ظاهر شده است، تا به بشر فراموش‌کار خوب بفهماند که رحمت او تا چه حد عمیق و دوست داشتنی است.

آنگاه باید در رعب خداوند، و حسرت بار، به نسلی بیاندیشی که فردا خواهد آمد و نسیم رحمت خداوند بر او وزیدن گرفته است.

و البته جای این گلایه همچنان باقی است که سهم من این است؟

Tuesday، December 25، 2007                                                                          تاملی بر یک دیدار

 
سیاست مثل نبض جامعه است. می‌توان از بام سیاست به درون جامعه رفت و تحول ارزش‌های فرهنگی و اجتماعی را مورد تحلیل قرار داد.

روزی روزگاری بود که سیاست انعکاس دین بود. همانطور که دین آسمان مقدس را رویاروی زمین نامقدس قرار می‌داد، عرصه سیاسی را نیز به دو حوزه مبارک و منحوس تقسیم می‌کرد. کسانی که خود را در حوزه مقدس تعریف می‌کردند، به هیچ روی نباید به اندازه سوزنی به حوزه منحوس آلوده می‌شدند.

فضا چنان بود که هر کس باید به سرعت منطقه سکونت خود را در این دوگانه روشن می‌کرد. کسانی که موقعیت خود را روش نکرده بودند، به عنوان عناصر مشکوک طرد و نفی می‌شدند.

جالب این بود که تقریباً وفاق عمومی بر این نکته وجود داشت که حریم مقدس و نامقدس کجاست. حتی خود شاه گویی پذیرفته بود که در حریم نامقدس جای گرفته و تلاش بسیار داشت که به حریم مقدس نقل مکان کند. توزیع تصاویری از او که در حال زیارت حرم امام رضا (ع) است از جمله این تمهیدات بود.

در ایران پس از انقلاب، کم و بیش این وضعیت تداوم یافت. با این تفاوت که وفاق جمعی پیرامون آنکه حریم مقدس و نامقدس کجاست به هم ریخت. هر کس برای خود چنین حریمی کشید و کسانی را این سو و کسانی را آنسو قرار داد. و همین کثرت حریم‌ها بود که از اعتبار همه آنها به یک اندازه کاست.

سیاست به اعتبار همین نزاع میان حریم‌های متکثر، به منطق عرفی خود نزدیک شد. اینک همه جا کم و بیش به یک اندازه، منطقه گل آلود از امتزاج عناصر مقدس و نامقدس است. به این معنا، حریم ممنوعه‌ای وجود ندارد، چنانکه حریم تام مقدسی نیز دیگر در کار نیست.

انتشار خبر دیدار سید محمد خاتمی و علی اکبر ناطق نوری توسط روزنامه‌های اصلاح طلب، که توام با ذوق و شوق بسیار نیز بود، یکی از نمونه اخباری است که نشانگر این تحول بنیادین در ساخت کنش سیاسی و به تبع آن در ساختار اجتماعی و فرهنگی جامعه ایرانی است.

هنوز یک دهه از زمانی نمی‌گذرد که این دو چهره در یک صحنه رقابت سیاسی سخت رویاروی هم ایستادند و ناطق نوری یکباره خود را ضد قهرمان صحنه‌ای یافت که سید محمد خاتمی قهرمان آن بود. سید محمد خاتمی، همجوار منظومه‌ای از نیروهای سیاسی بود که از نزدیکی‌های حریم قدرت مسلط آغاز می‌شد و تا دورترین لایه‌های نیروهای اپوزیسیون پیش می‌رفت: از مجاهدین انقلاب گرفته تا چریک‌های فدایی خلق اکثریت در خارج از کشور. همجواری مذکور چنان هولناک و باورنکردنی بود، که همه تلاش خاتمی پس از تایید صلاحیت، جدا کردن حساب خود از این دنباله‌های ناخواسته بود.

اما خاتمی با آن الگوی همجواری معنای رادیکالی یافته بود و به منزله نشانه تحولات رادیکال نقشی بدیع و تاریخی پیدا کرده بود.

البته این صحنه تماشاگران متفاوتی نیز داشت. از منظر آن تماشاگران متفاوت، ناطق نوری همجوار نیروهای ارزشی و طرفدار انقلاب بود که قهرمانانه رویاروی کسی ایستاده بود که سرنوشت تلخ مشروطه و بازگشت استبداد سیاسی را نمایندگی می‌کرد.

اینک یک ملاقات ساده میان همین دو چهره، ذوق کسانی را برانگیخته است که انتظار تغییری را در صحنه سیاسی می‌کشند. همجواری خاتمی با ناطق نوری، همانقدر شوق برانگیز است که رویارویی آنان در روزگاری دیگر.

واقع این است که سرشت کنش سیاسی در ایران، دیگر از آن منطق‌های دو ساحتی مقدس و نامقدس پیشین تبعیت نمی‌کند. خاتمی و ناطق نوری، هر دو با همجواری خود، معنا و سرشتی تازه اختیار می‌کنند و رخدادی بدیع در عرصه سیاسی می‌آفرینند.
سیاست اینک خرد موقعیتی اختیار کرده است و از کنش سیاسی هدفی جز تغییر موازنه قدرت تعقیب نمی‌کند.

کسانی ممکن است این تغییر سرشت را تحت عنوان ماکیاولیسم سیاسی به معنای منفی آن مورد شماتت قرار دهند. در حالیکه زمان آن فرارسیده است که به این سرشت تازه خوشامد بگوئیم. کسانی که طی سال‌های گذشته از هر دو سو، تلاش کردند کنش سیاسی را با شمشیر و نزاع سرنوشت ساز به منطق نزاع حق و باطل بدل کنند، چیزی از سیاست مدرن نمی‌دانستند.

کسانی که با نام دفاع از دمکراسی، تلاش داشتند کربلای خونینی از نزاع میان مدافعان و مخالفان دمکراسی بسازند، خود بزرگ‌ترین دشمنان دمکراسی بودند و از این حیث تفاوتی با دیگر کسان نداشتند که تلاش می‌کردند کربلای خونینی از نزاع میان عدالت طلبان و غرب زدگان وابسته تولید کنند.

کسانی که تصور می‌کردند نیروهای سیاسی پیشاپیش و مستقل از نقشی که در عرصه منازعه بر عهده گرفته‌اند، سرشت و ماهیتی پیشینی دارند، چیزی از منطق سیاست مدرن نمی‌دانستند. اینک آقای خاتمی و ناطق نوری از حیث شخصیتی چندان تفاوتی با گذشته ندارند. اما به صرف همین همجواری جدید و نقش تازه‌ای که از این همجواری انتظار می‌رود، تغییری رادیکال و بنیادی حاصل شده است.

اینک از بام سیاستی که به رغم خواست بازیگران به این نحو پیش روی همگان گشوده شده، به درون ساخت اجتماعی و فرهنگی ایران امروز گام بگذارید. ایران امروز به افقی کاملاً تازه گام نهاده است. همه چیز از جای خود کنده شده است، و نیازمند جای گذاری و تعریف مجدد است.

Monday، December 17، 2007                                                                          کیف ناتمام

 ساخت گفتاری ریاست محترم جمهور، در مصاحبه مطبوعاتی شب پیش، از یک تغییر مهم حکایت داشت.

احمدی‌نژاد، از زمان تبلیغات انتخاباتی تا همین چند ماه پیش، در هنگام سخن، در چهره یک عمل کننده مصمم ظاهر می‌شد که برای همه امور کشور، راه‌حل‌های فوری و قطعی دارد. راه حل‌هایی که به عقل دیگران نرسیده بود، و یا اگر هم رسیده بود به دلیل رویکردهای غلط و حتی منافع شخصی و گروهی به عمل درنمی‌آمد.

پیش از این، او در کانون صحنه سیاسی قرار داشت. هیچ مانعی برای حل معضلات نمی‌دید. دلیلی برای معطلی و بحث و فحص و جلسه وجود نداشت. تنها عزم و اراده لازم بود و قاطعیت.

او چنان مطمئن به کسب نتایج فوری بود، که چندان رغبتی برای مصاحبه تلویزیونی و امثالهم نداشت. براین باور بود که در نتیجه اقدامات سریع او، چنان صحنه کشور با تحولات رادیکال و درخشان مواجه خواهد شد که از زبان و سخن و ادعا فراتر خواهد رفت.

کسی را نیز در قد و قواره‌هایی نمی‌دید که بتواند در فرایند اقدامات اصلاحی او اختلالی ایجاد کند. او چنان با قوت سخن می‌گفت که مخاطب مطمئن می‌شد او همه موانع و افراد خاطی را برای تحقق اهداف بزرگ خود کنار خواهد زد.

مصاحبه شب پیش، به دو بخش اصلی تقسیم شده بود. بخش اول، به امور اقتصادی و مقوله گرانی‌ها اختصاص داشت: چاره‌ای نبود، اصولاً این مصاحبه برای توضیح گرانی‌ها ترتیب داده شده بود. مصاحبه کننده، اشکالاتی را که اقتصاددانان طی ماه‌های اخیر در نقد سیاست‌های او گفته و نوشته‌ بودند، طرح می‌کرد و از رئیس جمهور طلب پاسخ می‌کرد.

نکته جالب توجه عبارت از آن بود که تصویر پیشین به کلی عوض شده بود. در فضای سخنان احمدی‌نژاد در مصاحبه شب پیش در می‌یافتی که اولاً رئیس جمهور یکی از بازیگران و عناصر اثرگذار است. توصیه می‌کرد که باید در دشواری‌ها، بازیگران دیگر را نیز دید. گویی مخاطبان خود را آموزش می‌داد که سیاست صحنه تعامل بازیگران کثیر است، بنابراین همه انگشت‌های اتهام را نباید به یکسو متوجه کرد. علاوه براین، مشکلات کشور، ابعاد و ریشه‌های تاریخی دارد، نباید در ارزیابی سیاست‌ها سطحی اندیش بود و متوقع حل فوری امور بود. به علاوه بازیگران اختلال گری نیز وجود دارند که مانع از توفیق در عمل می‌شوند و رئیس جمهور به خلاف تصویر گذشته قادر به جلوگیری از اختلال آنها در عرصه عمل نیست.

اما مهم‌تر از همه، آن بود که او از آن چهره‌ای که به راه‌حل همه چیز پیشاپیش اندیشیده است، به رئیس یک بنیاد پژوهشی تبدیل شده بود که برای همه چیز کارگروه‌های پژوهشی به راه انداخته بود. این کارگروه‌ها برای حل مشکلات کشور، طرح‌های پژوهشی را به انجام رسانده‌اند. این بار به جای اطمینان از کارگزاران خود در عمل، به این طرح‌ها مطمئن بود. اطمینان داشت که طرح‌ها دقیق، علمی و همه زوایای امور را به دقت سنجیده‌اند و هیچ چیز از دایره دید این پژوهش‌ها پنهان نمانده است.

بنابراین به مخاطب خود اطمینان می‌داد که با اجرای این طرح‌های دقیق، مشکلات این بار به دقت حل خواهند شد.

اما معلوم نبود که اگر اینک او به انجام پژوهش‌ و تحقیق و کار کارشناسی روی آورده است، چرا در تحلیل معضلات اقتصادی، تنها یک بار با ذکر واژه غفلت تقصیر به گردن گرفت و در همه موارد مقصران را در این سو و آن سو جست.

نکته جالب توجه در چشم‌انداز روشنی که درصورت انجام طرح‌های تحقیقی عرضه می‌کرد، زمان بازدهی طرح‌ها بود. زمان بازدهی طرح‌ها، در زمانی بیش از مدت باقی مانده از ریاست جمهوری ایشان بود و به نحوی تلویحی، از ضرورت تداوم ریاست جمهوری برای چیدن میوه شیرین این برنامه‌ها حکایت داشت.

به هر حال این چهره رئیس جمهور با چهره پیشین متفاوت بود। بعید است که احمدی‌نژاد این چهره را پسندیده باشد.

البته حافظه خوب او در ذکر آمار و ارقامی که پشت سر هم عرضه می‌کرد و در پاسخ به هر طرح جزئی، به منزله یک دانای کل ظاهر می‌شد، جالب توجه بود. مخاطب را تا حدودی به یاد هاشمی رفسنجانی می‌انداخت. او نیز در گفتگوها همیشه آمار و ارقام ذکر می‌کرد و به منزله دانای کل امور ظاهر می‌شد.

این چهره نیز، چهره‌ای نبود که احمدی‌نژاد بپسندد، اگر چه او از ظرفیت‌های این نحوه وانمایی نیز به خوبی بهره برد.

اما آقای احمدی‌نژاد در بخش دوم سخنان خود، که در خصوص پرونده هسته‌ای بود، یکباره به همان لحن گذشته بازگشت. گویی این میدان همان میدانی بود که دوباره می‌توانست با همان چهره نخست، قاطع، تک و قهرمان، میاندار صحنه و فارغ از نقش بازیگران دیگر ظاهر شود. مستمسک خوبی بود تا نشان دهد که همه بازیگران دیگر، کج فهمی داشتند و نتوانستند در مقابل اراده مصمم و قاطعیت رئیس جمهور مانع تراشی کنند.

او حتی برگ برنده‌ مهمی نیز در این عرصه در کف داشت: اطلاع از اقدامات خائنانه‌ای که دیگران مرتکب شده‌اند. او به آنها گوشزد کرد که در موقع مقتضی، با افشای آن اطلاعات، آنها را رسوا خواهد کرد.

نیمه دوم سخن نشان می‌داد که او همچنان خواهان همان تصویر حماسی اولیه است. اینک در نتیجه خلل‌هایی که در صحنه پنهان شدنی نبود، از آن چهره حماسی فاصله گرفته بود، اما به نظر می‌رسد که نیازمند زمینه و عرصه‌ای است که بتواند سناریوی حماسی خود را به صحنه آورد.

کیف او صرفاً با آن چهره نخست برآوردنی است.

Wednesday، December 12، 2007                                                                          چه کردیم؟

 تمام دوران جوانی من، در دورانی پشت سرگذاشته‌ شد که هر روزش به نحوی یک نقطه حساس ‏تاریخی بود. نظام سیاسی مردم را همیشه با همین عنوان در صحنه بسیج می‌کند: پای صندوق‌های رای ‏حاضر شوید و یا در راهپیمایی‌ها مشارکت کنید چرا که این بار بیش از همیشه در یک نقطه حساس ‏تاریخی قرار داریم. ‏

کسانی هم که در مقابل نظام سیاسی در صدد بسیج مردم‌اند، از همین عنوان استفاده می‌کنند: کوتاه ‏نیائید، بجنبید، حمایت کنید، چرا که در یک نقطه حساس تاریخی قرار داریم. ‏

خود نیز با نزدیکی به فضای انتخابات تمایل دارم فریاد بزنم در یک نقطه حساس تاریخی هستیم، از ‏ماجرا عقب نمانید و مثل همیشه بر این باورم که نباید از فرصتی که انتخابات در این لحظه حساس ‏پیش روی می‌نهد غفلت کرد. ‏

اما در عین حال با خود می‌اندیشم که زندگی در این فضای سیاسی، زندگی در یک مسابقه تند نفس ‏گیر و توام با هیجان و استرس عمیق است. ‏

به زندگی خصوصی مردم نظر کنید: مردم در حساب و کتاب زندگی خود نیز همیشه در یک نقطه ‏حساس و تعیین کننده قرار دارند: کافی است که فلان وام را بگیرند. از فلان فرصت اداری استفاده ‏کنند. توصیه فلانی را اخذ کنند، آشنای آنها در فلان اداره کمکی به آنها بکند، کافی است فلانی از ‏مدیریت برکنار شود، مستمر با خود می‌گویند خدا کند مدیر فلان بخش امروز خوش اخلاق باشد، در ‏فلان قضیه شانس بیاورند و .... ‏

تلاش برای تامین معیشت در ساختار اقتصاد مدرن، همیشه توام با این قبیل هیجانات هست، اما نکته ‏مهم ارتباط میان این هیجانات با تحولات عرصه سیاسی است. هر تنازع در عرصه سیاست، ‏فرصت‌هایی در زندگی‌های خصوصی مردم می‌سوزاند و فرصت‌هایی تازه پدید می‌آورد. چنین است ‏که جذر و مد در عرصه کلان سیاسی، فوراً به جذر و مدهایی در عرصه معیشتی و خصوصی مردم ‏تبدیل می‌شود. ‏

نکته جالب توجه آن است که این جذر و مدها، تنها به عرصه اقتصاد و معیشت و کار نیز منحصر ‏نیست. این جذر و مدها، برای بسیاری از کسان، به عرصه‌های درونی نظیر دین ورزی، عواطف و ‏امیدهای شخصی نیز کشانیده می‌شود. ‏

این همه هیجانات نفس گیر و مستمر و ملموس در زندگی روزمره هر روز بیش از پیش، میل به حفظ ‏منافع ونگاه داشتن کلاه خویش در معرکه زندگی را تقویت کرده است. ‏

مردم در عمق جان و روح خود خواهان آرامش‌اند. نفس جنجال، روح و روانشان را می‌آزارد. اما در ‏معرکه ستیز و مسابقه مستمر، چاره‌ای جز آنکه از ستونی به ستون دیگر روی آورند نمی‌بینند. کاش ‏کسی واکنش عمومی در مقابل این هیجانات بی پایان در عرصه سیاسی را موضوع بررسی قرار می‌داد. ‏عموماً دو نحو واکنش در مقابل این هیجانات مستمر متصور است: نخست، میل به لذت طلبی برای ‏تسکین هیجان، دوم تمایل به خلوت و عرفان و مدی‌تیشن. ‏

و از این دو گذشته، به خیل کسانی نظر کنید که از انواع گسیختگی‌های روانی رنج می‌برند. ‏

به یاد این جمله بنیامین می‌افتم که در مقابل فریادهای انقلابی معطوف به پیشرفت و توسعه و ترقی، ‏فریاد می‌زد آیا کسی هست که این قطار را متوقف کند؟ ‏

نگوئید این خصیصه جامعه مدرن است که همه چیز را توام را ریسک و خطرپذیری و عدم اطمینان ‏می‌کند. بعید می‌دانم شدت و عمق تلاطم‌های در هم تافته سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در حد و ‏اندازه‌ای که ما تجربه می‌کنیم، عمومیت داشته باشد. ‏

چند درصد مردم از جایگاهی که در آن قرار دارند مطمئن هستند؟ از سردمداران سیاسی بگیرید تا ‏مدیریت‌های بوروکراتیک بالا و میانی تا تولید کنندگان و کارمندان اداری؟ همه قرار است از جایی به ‏جایی بروند و در جایی که قرار دارند، بیمناک و نامطمئن هستند. همه میان استرس چشم اندازهای ‏امیدبخش و مخاطرات متعدد بالا و پائین می‌شوند. ‏

کدام قانون و مقرراتی هست که مطمئن باشید تا شش ماه دیگر تغییر نخواهد کرد. کدام قانونی هست ‏که مطمئن باشید راهی جز اجرا و تمکین به آن ندارید. این وضعیت از همه ما موجوداتی فرصت‌طلب، ‏مستمراً امیدوار و در عین حال نگراند و کمین کردگان برای کسب فرصت‌های تازه ساخته است. ‏

‏ جمهوری اسلامی به خلاف رژیم پهلوی شبکه گسترده‌ای از توزیع رانت را تولید کرده است و از این ‏حیث عادلانه‌تر به نظر می‌رسد. اما این شبکه توزیع عملاً به نخ پیوند دهنده‌ای بدل شده است که ‏تنازعات و جذر و مدهای عرصه کلان را مستمراً به همه عرصه‌های خرد منتقل کند. ‏

جمهوری اسلامی به خلاف رژیم پهلوی، بر نظامی از باورها و ایده‌هایی استوار است که با روح و ‏روان و ساختارهای عمیق فرهنگی و اجتماعی مردم مرتبط است. و از این حیث مشروعیت بیشتری ‏دارد اما این ارتباط وثیق، عمق تنازعات را به درونی‌ترین لایه‌های روحی و روانی مردم کشانیده است. ‏

ما خود متوجه نیستیم، گویی چندین دهه است که در یک دیسکوی پر سر و صدا، زندگی می‌کنیم। ‏روان عمومی از شدت و حدت صداهای ناسازگار که از سویه‌های مختلف به گوش می‌رسد آزرده ‏است. اما گریزگاهی نیز به چشم نمی‌خورد. ‏

گاه از خود می پرسم با خود و مردم چه کردیم؟

Sunday، December 09، 2007                                                                          تبلیغات سیاسی

 
سیاست در دوران مدرن، با تبلیغات درآمیخته است.
نقش افکار عمومی در تبادلات قدرت، تبلیغات را به یک جزء اساسی کنش سیاسی بدل کرده است.

اما کنش سیاسی تبلیغات نیست و نباید کنش سیاسی را به تبلیغات تنزل داد.

این روزها، پرسش ستادهای انتخاباتی، شعار مطلوب است. چه شعاری بدهیم، مردم را بسیج خواهد کرد؟ شعارهایی که در انتخابات پیشین، بسیج نکرده‌اند، از رده خارج و شعارهای تازه جایگزین می‌شوند.

در سیاست تبلیغاتی شده، نیازی به تحلیل عمیق تعاملات سیاسی نیست. همیشه باید با یک متخصص تبلیغات مشورت کرد. اگر تولید کننده شامپو یا کاندیدای ریاست جمهوری هستید فرقی ندارد، متخصص در هر حال باید به شما بگوید چه ترفند تازه تبلیغاتی برای جذب مخاطب در میان انبوه اینهمه تبلیغات اثرگذار است.

غلبه شعار و تبلیغات انتخاباتی در کنش سیاسی در حدی است که می‌توان شاهد ظهور رئیس جمهوری بود که تقریباً تمام دوران خود را به سفرهای تبلیغاتی اختصاص می‌دهد.

نقش پررنگ تبلیغات در کشور البته نشانه نقش نسبی مردم در عرصه سیاسی و جدی شدن نظر و انتخاب آنها در تحولات سیاسی است. اما خلاصه شدن کنش سیاسی در تبلیغات یک عارضه مهم سیاسی است.

سیاست عرصه واقعی عمل است. اگر سیاست به تبلیغات سیاسی تقلیل پیدا کند، از دو حال خارج نیست، یا سیاست ورزی به شدت نهادمند شده است، بنابراین رفت و آمد شخصیت‌های سیاسی صرفاً یک بازار تبلیغاتی کم اثر است و چندان تاثیری در اوضاع ندارد. یا به عکس، سیاست ورزی با هدف تاثیر عملی در عرصه‌های گوناگون اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی، تعطیل شده است و همه چیز به میل سیاست ورزان به تسیخیر صندلی‌های قدرت تقلیل پیدا کرده است. یک الگوی ترکیبی از دو حال مذکور نیز متصور است: سیاست ورزی به معنای پیشبرد امور روزمره نهادینه شده است، و بقیه سیاست به جار و جنجال بی معنای بازیگران سیاسی منحصر شده است.

آنچه اصولاً در این الگو مطرح نیست، حل واقعی معضلات استراتژیک کشور است.

بخواهیم یا نخواهیم، ببینیم یا نبینیم، عرصه سیاسی عرصه تصمیمات استراتژیک در باب حیاتی‌ترین مسائل کشور است. در عرصه سیاسی است که مقرر است در باره چند و چون مدیریت اقتصاد کشور، چند و چون سیاست خارجی، چند و چون پیشبرد منافع ملی در عرصه‌های داخلی و بین‌المللی تصمیم گرفته شود. سیاست تقلیل یافته به تبلیغات، به معنای بی توجهی و به امان خدا رها کردن تصمیم گیری پیرامون مسائل حیاتی کشور است.

گویی با تبلیغاتی دیدن کنش سیاسی، همه جناح‌های سیاسی کشور در این نکته به توافق رسیده‌اند که سیاست را به سطح جلسات بحث و گفتگو پیرامون شعار جذاب تقلیل دهند. گویی سیاست از یک کنش حیاتی، به یک بازی سطحی تقلیل پیدا می‌کند. بازی که البته به دلیل عدم تاثیر عملی در زندگی مردم و در سرنوشت کشور، به یک بازی خنک بی معنا بدل می‌شود.

واین مهم‌ترین خطری است که نهادهای دمکراتیک را با همه محدودیت‌ها و کمی و کاستی‌هاشان تهدید می‌کند.

سیاست تبلیغاتی شده، کم کم، تفاوت‌ها را از میان می‌برد. هر کس می‌تواند هر شعاری را اختیار کند، و به این معنا، به تدریج همه شبیه هم می‌شوند و تفاوت‌ها به جوانب سطحی و تاسف بار تقلیل پیدا می‌کند: مثلاً شکل و قیافه کنش‌گران. اما سیاست معطوف به تصمیم گیری پیرامون مسائل بنیادی کشور، تفاوت‌ها را بارز می‌کند. هر کس نمی‌تواند بازیگر هر صحنه‌ای باشد و بنابراین بازیگران بر حسب موقعیت‌، پیشینه، پایگاه اجتماعی و طبقاتی، الگوی تفسیر و تحلیل صحنه سیاسی، از یکدیگر متمایز می‌شوند و به این اعتبار، انتخاب یکی در مقابل دیگری، معنای روشنی در عرصه تعاملات قدرت دارد.

سیاست تبلیغاتی شده، به معنای بازار شلوغی است که عملاً هیچ کالایی در آن رد و بدل نمی‌شود. مجادلات تند رقیبان در میانه بازار، تا زمانی موجب جلب توجه عابرین است، اما کم کم مردم تصوری شبیه بازار مسگرها از سیاست پیدا می‌کنند و ترجیح می‌دهند برای رسیدن به مقصد خود، از کوچه دیگری بگذرند.

دمکراسی، رای گیری، انتخابات و رقابت سیاسی، اگر صرفاً مکانیسم‌های به تعویق افکندن حل مشکلات باشد، نه امکان‌های حل سریع‌تر مشکلات، باور کنیم که یکباره مشکلات تلنبار شده بر سرمان آوار می‌شود.

 صفحه اصلی

تماس


مطالب این وبلاگ را با فید بخوانید


 پیوندها

یونس شکرخواه
عبدالکریم سروش
سید محمد خاتمی
حسين قاضيان
نعمت الله فاضلی
شیرین احمدنیا
احسان شریعتی
سارا شریعتی
سوسن شریعتی
تاصر فکوهی
اندیشه سیاسی و اقتصادی
سیبستان
آوای موج
کریم ارغنده پور
الپر
اسماعیل یزدانپور
مرتضی کریمی
حنایی کاشانی
هفتان
معنویت - عقلانیت
آرش نراقی
عباس کاظمی
مسعود برجیان
محمد وحیدی
ملکوت
پویان
سفر به فراسو
شریعت عقلانی
نشانه
درباره نشانه
میرزاپیکوفسکی
راوش
سیاه مشق های دانشجویی
موسسه مهر طه
ذوزنقه
ابزارهای پژوهش
زمزمه
آب در آب


استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است

 


مطالب پیشین

August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008

    This page is powered by Blogger. Isn't yours?