زاویه دید

(محمد جواد غلامرضاکاشی)

Thursday، February 14، 2008                                                                          لطفا شلوغ نكنيد

 دامنه گسترده رد صلاحیت‌ها یک پیام آشکار دارد: دوستان اصلاح طلب، بازی عوض شده است، تا اطلاع ثانوی به کار و بار زندگی خصوصی‌تان بپردازید، در اطاق سیاست به روی شما بسته شده است। توجه شما را به عکسی هم که به دیوار آویخته‌ شده جلب می‌کنند: لطفاً آرامش خود را حفظ کنید، سکوت.
البته هنوز هم امیدوارم که اخبار روزهای آتی این قاعده را دگرگون کند
اما اگر قاعده بر همین منوال بود، می‌توان فریاد زد که دیکتاتوری است، فضا را غیر رقابتی کرده‌اند، فضا نظامی شده است. می‌توان افسوس خورد و به طرف مقابل گوشزد که اصلاً کار خوبی نمی‌کند. می‌توان گفت که این انتخابات مشروعیت ندارد و ....
اینهمه به قوت خود باقی است، می‌توان همه این سخن‌ها را گفت، اما چیزی تغییر نمی‌کند، به تدریج بار و بنه را جمع باید کرد به کار و زندگی خصوصی پرداخت.
پرسش این است که چطور شده است که می‌توانند در اطاق سیاست را به روی ما ببندند. اگر چوهر سیاست، قدرت است، خیلی نمی‌توان کسی را منع کرد که توان بستن در خانه سیاست را دارد، باید پرسید چطور شده است که می‌توانند در را بر روی ما ببندد. چنان فرمان خروج می‌دهند که گویی نه توانی برای شکستن در می‌بینند نه حتی اراده‌ای برای آنکه یک پای خود را لای در بگذاریم تا بسته نشود.
کسی را چنین می‌توان از خانه سیاست بیرون کرد که فاقد قدرت است و به کلی دستش خالی است. یک حساب دو دوتا چهارتا می‌تواند نشان دهد چرا اینقدر دست خالی شده‌ایم: اول آنکه پول نداریم. اگر قدرت اقتصادی عظیمی بودیم، از هیچ کجا اخراجمان نمی‌کردند. البته در کشوری چون ایران، هیچ کس در قیاس با دولت پول ندارد. پس حساب پول را کنار بگذاریم.
در عرصه قدرت نیز، کس و کارمان را از دست داده‌ایم. یک به یک از خانه قدرت بیرونمان کرده‌اند و سیاست‌مدار خانه نشین تولید کرده‌اند. باکی از هیچکدام هم نیست.
می‌ماند وجاهت اجتماعی و قدرت بسیج در عرصه عمومی.
فاقد وجاهت نیستیم. به قوت می‌توان گفت که سید محمد خاتمی به منزله سمبل دوران اصلاحات، هنوز هم که هنوز است، محبوب‌ترین چهره سیاسی است. بنابراین بیشترین سرمایه‌‌مان، وجاهت اجتماعی است، اما مشکل این است که این وجاهت را چطور مادیت ببخشیم و آز آن کمک بگیریم تا دست کم بتوان یک پای را لای در خانه سیاست گذاشت تا کاملاً بسته نشود.
واقع این است که وجاهت داریم، اما قدرت بسیج نداریم.
به عبارتی دیگر، جمع کسانی که به وجاهت اصلاح‌طلبان باور دارند، تنها روزنامه‌های واسته به این جناح را می‌خوانند، اخبارشان را کمابیش دنبال می‌کنند و از حال و احوالشان می‌پرسند. اما اگر بخواهی در یک میدان به طرفداری از ما جمع شوند، بعید است در خوش بینانه‌ترین حالت، جماعت بسیج شده از دو سه هزار نفر تجاوز کند.
پس در حساب دو دوتا چهارتای ما، این باقی می‌ماند که چرا قادر نیستیم وجاهت اجتماعی خود را به قدرت بسیج در عرصه سیاسی بدل کنیم.
جمعی که ما را دوست دارند، به چند گروه تقسیم می‌شوند. یک گروه کسانی هستند که به خاطر دولت جدید به ما اقبال نشان می‌دهند. اینها بزرگ‌ترین سرمایه‌ ما هستند. اما چندان به طور عمیق با مبادی و مبانی ما همراه نستند تا در یک کنش جمعی بهایی برای حضور ما در عرصه سیاست بپردازند.
اما بقیه کسانی که ما را دوست دارند و با مبانی و مبادی ما نیز کم و بیش همراهند، چرا حاضر به پرداختن بهایی برای حضور ما در خانه ساست‌ نیستند؟
باید از خود بپرسییم چرا ما را دوست دارند یا چه شد که به ما علاقه‌مند شدند و چرا به رغم این علاقه تره‌ای برای مان خرد نمی‌کنند.
ما دست آنها را گرفتیم و گفتیم ببین دنیا اینقدرها هم که ایدئولوگ‌ها می‌گویند عبوس نیست. لبخند بزن. از زندگی لذب ببر. به جای خشم و خشونت و آرمان، کمی به عشق و زیبایی و زندگی بیاندیش.
پرسیدیم که عدالتی که ایدئولوگ‌ها می‌گفتند کجاست، آزادی که از آن سخن می‌گفتند کو؟ به آنها فهماندیم که ایدئولوگ‌هایی که از آرمان‌های بزرگ در عرصه سیاست سخن می‌گفتند، جاهل بودند یا حتی شیاد.
اصلاً اینهمه حرف‌های کلی ناکجاآبادی چه معنایی دارد؟ بیائید همه باهم فریاد بکشیم که سیاست دست از سر همه‌مان بردارد و اجازه بدهد به زندگی خصوصی‌مان بپردازیم.
حرف‌هامان هم خوب مخاطب داشت. آخر با شرایطی مواجه بودیم که رقیب‌مان ایدئولوژی را به قواعد تربیت سو‌ژه‌های رام سیاست بدل کرده بود. گروه ممتازی ساخته بود که با رانت‌های گسترده دولتی، چاق و فربه می‌شدند و از مردم اطاعت و تبعیت تام و بی چون و چرا طلب می‌کردند. همه چیز را به سناریوهای مدیریت و دست کاری ذهنیت مردم بدل کرده بودند.
کسانی از اهل فرهنگ به ما علاقه‌مند شدند. آنها به جای حرف‌های سبک ایدئولوژیک رفتند سراغ حرف‌های عمیق آکادمیک. با سواد شدند و آخرین سخنان تئوریک را بسته بندی و رد و بدل کردند. دیگر وقت ارزشمند خود را در کوجه و خیابان سیاست تلف نکردند. دیگر هم به خیابان نیامدند. با چشمانی تحقیر کننده به سیاستمداران نگریستند.
گروهی هم به ما علاقه‌مند شدند چون ما سبب شدیم که عارفانه به جستجوی حقیقت و خدا بروند. عاشقانه به موسیقی زیبایی گوش دادند و در حالیکه سیگاری گوشه لب داشتند از حقیقت‌های اعلا سخن گفتند و هر چه به دهانشان آمد به کسانی نثار کردند که دین را در عرصه سیاسی مبتذل کرده بودند.
دختران و پسران عاشق و جوان نیز خیلی به ما علاقه‌مند شدند از این حیث که حرف و دنیاشان را فهم می‌کردیم. بخشی از وجاهت‌مان هم از آنجا تولید شد که به سر رقیب سیاسی‌مان فریاد می‌کشیدیم که چه کار دارید با حریم خصوصی مردم؟ بگذارید از زندگی‌شان لذت ببرند.
ما فی‌الواقع سیاست را منحل کرده بودیم. سیاست کنش جمعی معطوف به خیر عمومی بود، ما منحل‌اش کردیم به لذت در حریم خصوصی. اعم از لذت ناشی از تاملات نظری، لذت ناشی از پرواز عارفانه یا لذت دو کبوتر عاشق.
حریف ما، بازی را فهمید. فضای اجتماعی و فرهنگی را تا جایی گشود که این قبیل لذات کم و بیش مسدود نشود. برنامه‌های تلویزیونی پر شد از برنامه‌های متفکرانه، سخنان عارفانه و خیابان‌ها هم گشوده ماند بر روی مظاهر عشق زمینی. مثلاً به دختران و پسران عاشق پیام داد که راست می‌گویند، ما را چه کار به شما. یادتان هست که آقای احمدی‌نژاد در تبلیغات انتخاباتی‌اش گفت ما چه کار داریم با لباس مردم. حتی پشت طرح کنترل امنیت اجتماعی که معطوف به کنترل روابط و لباس نیز بود نایستاد و پای خود را از آن کشید.
خوب ما ماندیم و یک پایگاه اجتماعی که به ما علاقه‌مند بود اما دلیل علاقه‌اش این بود که به او آموخته بودیم که خیلی دغدغه سیاست و خیر عمومی نداشته باشد، زندگی کند و از زندگی‌اش لذت ببرد. چنین بود که پایگاه اجتماعی داشتیم اما به بهای انحلال سیاست.
پس چه انتظاری است که این پایگاه در عرصه سیاست به بسیج سیاسی بدل شود.
ما در خانه سیاست ایستاده بودیم اما دیگر معلوم نبود چه کاره‌ایم. کم کم به شیوه‌های گوناگون به ما گفتند آقا حضور شما مانع کسب ماست، لطف کنید بروید پی کارتان.
جالب واکنش ما بود. شروع کردیم به شعارهای آرمانگرایانه دادن، مردم را فراخواندیم که کجائید که می‌خواهند دیکتاتوری به راه بیاندازند. بیائید که ما منجیان شما را می‌خواهند از خانه سیاست بیرون کنند.
من به پایگاه‌ اجتماعی‌مان می‌اندیشم که خیلی علاقه‌مند به ما بودند، اما چیزی از رفتارمان سر در نمی‌آوردند. حتی در صداقت‌مان شک کردند. شاید در دل گفتند ای بابا، اینها هم که دوباره بساط فداکاری و ایثار و مقاومت پهن کردند.
سیاست را منحل کردیم، ابزارهای بسیج سیاسی را بی معنا ساختیم.
انحلال سیاست، در جامعه‌ای که هنجارهای سنتی‌اش هم دیگر توان بازتولید اخلاق و هنجارهای انسجام دهنده جمعی ندارد، به معنای تشدید گسیختگی‌های آن است. جامعه گسیخته، با بحران امنیت مواجه است. جامعه‌ای که بحران امنیت دارد، دست به دامان دولت است.
من توان رقیب را در بیرون کردن کم هزینه ما از عرصه رقابت سیاسی اینطور تحلیل می‌کنم. نمی‌دانم نظر دوستان چیست.

 صفحه اصلی

تماس


مطالب این وبلاگ را با فید بخوانید


 پیوندها

یونس شکرخواه
عبدالکریم سروش
سید محمد خاتمی
حسين قاضيان
نعمت الله فاضلی
شیرین احمدنیا
احسان شریعتی
سارا شریعتی
سوسن شریعتی
تاصر فکوهی
اندیشه سیاسی و اقتصادی
سیبستان
آوای موج
کریم ارغنده پور
الپر
اسماعیل یزدانپور
مرتضی کریمی
حنایی کاشانی
هفتان
معنویت - عقلانیت
آرش نراقی
عباس کاظمی
مسعود برجیان
محمد وحیدی
ملکوت
پویان
سفر به فراسو
شریعت عقلانی
نشانه
درباره نشانه
میرزاپیکوفسکی
راوش
سیاه مشق های دانشجویی
موسسه مهر طه
ذوزنقه
ابزارهای پژوهش
زمزمه
آب در آب


استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است

 


مطالب پیشین

August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008

    This page is powered by Blogger. Isn't yours?