زاویه دید

(محمد جواد غلامرضاکاشی)

Wednesday، January 30، 2008                                                                          خانه خالی قدرت

 

به نظرم فهم ماجرا چندان دشوار نیست

مسئولان به تجربه دریافته‌اند که مردم گوششان بدهکار حرف این و آن گروه سیاسی نیست.

به هزار دلیل چندان در انتخابات شرکت می‌کنند که بتوان از مشارکت مردم سخن گفت و به آن نازید.

 

حالا چند و چون آن چه اهمیتی دارد.

 

مسئولان چند سالی است به ارزش رسانه نیز پی برده‌اند. رسانه‌های گروه‌های سیاسی مزاحم را قطع کرده‌اند و در عوض رادیو تلویزیون را به شیوه‌ای حرفه‌ای‌تر در خدمت تبلیغات سیاسی برده‌اند.

 

نتیجه درخشان بوده است، مردم خیلی در قیاس با گذشته آرام‌ترند و کم توقع‌تر. گروه‌های سیاسی نیز کم و بیش در حافظه بخش مهمی از مردم، گم و گور شده‌اند.

 

حال وقت خوبی است که خانه قدرت، از هر چه اغیار است پاک شود. مزاحم‌ها بیرون ریخته شوند و فضای شلوغ چند صدایی در عرصه سیاسی، جای خود را به آرامش و همبستگی و همصدایی دهد.

 

فکر می‌کنید چه می‌شود. هنگامی که معلوم شود نظام درهای خود را بر روی همه اغیار بسته است، و انتخابات دیگر دریچه نفوذی به عرصه قدرت نیست، همه این بساط پر هزینه و پر هیجان تبلیغات و انتخابات و رقابت و امثالهم نیز برچیده می‌شود. احزاب امید خود را یک چندی از این انتخابات به آن انتخابات منتقل می‌کنند، اما سرانجام ناامید می‌شوند، چراغشان خاموش می‌شود و می‌روند پی کار و باری سودآور!!

 

خانه قدرت خالی می‌شود، هیجان از عرصه سیاست بیرون می‌رود. آنگاه می‌توان به آرامی نشست، برنامه‌ریزی کرد، و همه اهداف بزرگ را با یک دست واحد و قدرتمند به اجرا درآورد.

 

رانندگی در یک جاده خلوت و آرام چه دلنشین است. می‌توانی آرام برانی، موسیقی دلنشینی بشنوی، هر طور که می‌خواهی برانی، هر جا که می‌خواهی بروی. این نحو رانندگی را مقایسه کنید با رانندگی در خیابان‌های تهران، هر آن باید حواست به همه چیز باشد. اعصابت خسته می‌شود از اینهمه اضطراب راندن. تنها مشکل این است که خیابان عرصه سیاسی هیچگاه خلوت نیست. راننده‌ای که دیگران را نمی‌بیند، مثل کسی می‌ماند که شیشه‌های ماشین خود را رنگی کند و چون کسی را نمی‌بیند تصور کند که خیابان خلوت است، با همان آرامش براند و از هیچ چیز نیز نگران نباشد.

 

کاش عقل منفصلی بود و در می‌یافت که بازتولید مشروعیت و قدرت نظام سیاسی، مرهون همین فضای تعارضات و تنازعات سیاسی است. تنازع زائد نیست، تنازع جوهر و گوهر اصلی امر سیاسی است. به برکت تنازع است که حوزه سیاست از عقلانیت ویژه خود بهره‌مند می‌شود.  مشارکت موثر برانگیخته می‌شود، سویه‌های متعارض، متعادل می‌شوند و حوزه سیاست به یک قلمرو تولید فضیلت و اخلاق بدل می‌شود.

 

فی الواقع این تنازع نیست که از عرصه سیاسی برچیده می‌شود، این نظام سیاسی است که ممکن است در یک سوی تنازعات پرتاب شود، گروه‌های قلیلی را نمایندگی کند، و در یک زاویه محدود، انباری از تعارضات و مطالبات را در فضا رها کند، آنگاه جامعه‌ای که قرار است آرام آرام تولید انرژی کند و به اندازه انرژی تولید شده حرکت کند، یکباره در یک فضای انفجاری، نظام که هیچ، همه چیز را به آتش می‌کشد.

 

باور کنیم هیچ‌گاه مردم به سوژه‌های تماماً رام بدل نمی‌شوند. بمباران رسانه‌ای آنهم با یک عقلانیت تک ذهنی،  به حل مسائل کمکی نمی‌کند، بلکه این صورت مساله است که پاک می‌شود. ممکن است مردم به اندازه‌ای که بتوان صفحات تلویزیون را پر کرد در انتخابات شرکت کنند، اما انتخابات که نمایش قدرت نیست، انتخابات الگویی برای حل منازعات است، الگویی برای تولید و توزیع و مصرف قدرت است. اگر همه کارکردهای انتخابات را به همان وجه نمایشی آن تقلیل دهیم، به همان راننده‌ای شبیه خواهیم شد که شیشه‌های ماشین خود را رنگی می‌کند آنهم رنگی دلآرام. آنگاه به قصد لذت بردن از رانندگی در یک جاده خلوت، هم خود را به هلاکت می‌افکند، هم دیگران را.

 

هنوز هم که هنوز است بر این باورم  که نظام سیاسی، از عقلانیت، استعداد، توانایی‌ها و تجربیاتی بهره‌‌مند است که لزوماً در مسئولان‌اش تجلی نکرده است. نظام سیاسی در یک تحلیل کلان از ابعاد و وجوهی بهره‌مند است که بسیار فراخ‌تر از چشم تنگ متولیان امور است. تا کنون چنین بوده است که متولیان تنگ چشم، تابع پیچیدگی‌ رخدادها‌، ناخواسته تسلیم همان عقلانیت و ظرفیت‌های نظام شده‌اند. امید است که این بار نیز چنین باشد.

 

و الا، تاریخ کم در حافظه ندارد از دست رفتن نوابغی را که در کودکی از دنیا رفته‌اند.

Saturday، January 26، 2008                                                                          شیء‌فی‌نفسه ‌بیضایی

 

به قلم مرتضی کریمی

جلوی تالار وحدت؛ قیافه‌های آراسته و پیراسته وهنری، با آن ماشینهای آراسته و پیراسته، و آلات و تشکیلات و ژستهای هنری! البته چند نفرشان هم شباهت به آدمهای معمولی داشتند.

 

می‌دانم «هنر» به اندازه کافی در ایران مورد بی‌توجهی قرار گرفته و مظلوم واقع شده است، اما این دلیل نمی‌شود که نقدش نکنیم. و البته در استادی و نیک‌خواهی بهرام بیضایی نمی‌توان شک کرد، و اگر ایشان موضوع دیگری را برای نمایش انتخاب می‌کرد هرگز به خود اجازه نمی‌دادم که نقدش کنم، اما «تم» این کار (تاتر افرا) با شخصیت بهرام بیضایی و آدمهایی که برای تماشا می‌آمدند جور در نمی‌آید و همین تناقض پیام نمایش با واقعیت مرا بر آن داشت تا نکاتی را در نقد بیضایی بنویسم.  

 

داستان، پر بود از کلیشه؛ دخترک معلمی که صادق بود و کوشا و انسان‌دوست. مادرش خدمت‌کار زنک بیوه قجری‌ای بود که فرزندی علیل داشت. زنک دخترک را برای پسر خواستگاری می‌کند و «نه» می‌شنود و دخترک صادق ناگزیر به ساختن «دروغ»ی از خود می‌شود: ((پسر عمویم عاشقم است و من عاشق و منتظر او)). زنک قاجاری که پی به دروغ بودن ماجرا می‌برد برایش پاپوش درست می‌کند و آبرویش می‌ریزد، سرانجام بی‌گناهی دخترک ثابت می‌شود، اما «آب» رفته به جوی بازنمی‌گردد.

 

بیضایی استدلال می‌کند که در این موقعیت «دروغ»، «ثواب» است؛ در شرایطی که دخترک در یک قدمی سقوط به پرتگاه بدبختی است و دستش از هر سویی کوتاه، حق دارد تا از «پسر عموی» نداشته خود یاری بجوید. این در حالی است که بیضایی در همین نمایش از «پاسبانان» شکایت کرده است که همیشه «دست ِ بگیر» دارند، کارشان دزدگیریست اما خودشان دست‌کمی از دزدان ندارند، تنها تفاوتشان این است که آنها مستقیم می‌دزدند و این‌ها غیر مستقیم (رشوه)، آنها از گشنگی تسلیم امر غیراخلاقی می‌شوند و اینها به منظور اطاعت از دستور. آنها جوری دروغ می‌گویند و دروغ می‌زیند و اینها جوری دیگر.

 

بنابراین می‌توان از این منطق بیضایی چنین نتیجه گرفت که «دروغ» تحت هر شرایطی امری غیراخلاقی است؟ بیضایی در قسمتی از نمایش دفاع چند رهگذر از دخترک را زدن «تیر خلاص» به پیکره نحیف او می‌داند. دفاعی که ضمن اذعان به جرم دخترک او را به خاطر «گرسنگی» و «ناچاری» و «بیماری‌مادر» و ... بی‌گناه و «مجبور» معرفی می‌کند. اما آیا این «توجیه‌تراشی» بیضایی که دختر را به خاطر دروغ‌گویی در مورد پسر عمویش تطهیر می‌کند، خود  تیر خلاصی بر پیکره ناتوان طبقه فرو دست و تحت ظلم جامعه نیست؛ که هرگاه درمانده بودی و در مقابل منطق قدرت ناتوان «دورغ» بگو!؟ طفره برو؟! به جای آنکه حق طبیعی‌ات را مستقیما طلب کنی به «دروغ» متوسل شو!؟ از راه غیر مستقیم یوغی دیگر بر گرده بردگی خودت ببند؟! از همین طریق بهانه‌ای فراهم کن که سردار رادان آفتابه به گردنت بیاندازد و در تلوزیون شان تو را «دون شان چهارپایان» بداند!؟

 

بیضایی این منطق را زمانی تکمیل می‌کند که تصمیم می‌گیرد از «امید» حرف بزند. کارگردان و نویسنده‌ای در حد بیضایی به جای آنکه «امید» را از متن داستان و شرایط داستانی (یعنی شرایط اجتماعی) در بیاورد دست به یک خلاقیت هنری و داستانی می‌زند. البته «خلاقیت‌هنری» چیز بدی نیست، اما نمی‌تواند جای «واقعیت‌اجتماعی» را بگیرد؟ و تنها در صورتی که با واقعیت همسو باشد رنگی از حقیقت گرفته و تاثیر گذار می‌گردد.

 

داستان بیضایی دو قسمت اصلی دارد؛ 1- از آغاز تا اثبات بی‌گناهی و خانه‌نشینی افرا (دخترک) که نماد کسی‌ست که بخواهد در جامعه بیمار کنونی سالم زندگی کند 2- وارد شدن «نویسنده» به عنوان «ناجی». این دو قسمت از نظر من دو تکه کاملا «نچسب» بودند.

 

در حالی که شخصیت‌های مثبت داستان از فقر، بدبینی، بی‌اعتمادی، سودجویی شخصی، شهوت و قدرت‌پرستی سرمایه‌داران در رنج و عذابند و درون مضمون داستان هیچ «نقطه‌امید»ی نیست، و روایت داستان رو به قهقرا و خود-ویرانگری پیش می‌رود، ناگهان دستی از غیب برون می‌آید و کاری می‌کند! «نویسنده» داستان در «نقش» راوی ظاهر می‌گردد و ادعا می‌کند که تلاش ندارد که پایانی «خوش» و کلیشه‌ای به داستان بدهد، اگر چه می‌داند که منتقدین هنری و ... به دلیل پایان ناامیدکننده به او انتقاد خواهند کرد. او مدعی می‌شود که نمی‌تواند از درون داستان، یعنی از درون «واقعیت» چیزی به سود واقعیت «جعل» کند و بنابراین قصد ندارد یک «امید واهی» تولید کند.

 

در ادامه «راوی» از خود می‌پرسد که ((چه چیزی می‌تواند این شرایط یاس‌آور را تغییر دهد؟)) و در کمال شگفتی و علی‌رغم استدلال بالا پاسخ می‌دهد(( یک شخصیت جدید؟!)) او یک شخصیت جدید را از بیرون داستان (واقعیت) وارد داستان می‌کند: که همان ((پسرعموی دروغین دخترک)) و نقش «نویسنده» است! «نویسنده» داستان، درست مانند خدای مسیحیان زمان قرون وسطی، از روی «ترحم» در متن داستان فرود می‌آید و عاشق دخترک می‌شود، تا به «دروغ خودساخته» او پاسخی «واقعی» بدهد! البته بعید می‌دانم که بیضایی خواسته باشد بگوید خدای مسیحیان فلک‌زده قرون وسطی یا ایرانیان رنج‌کشیده زمان قاجار و البته خوشبخت زمان کنونی؛«دروغ» است! همچنین فکر نمی‌کنم که ایشان معتقد باشند که می‌توان بر اساس یک «دروغ» (توهم یک پسرعموی نادیدنی) پی‌ای برای «حقیقت» (پسرعموی واقعی) افکند! هر آدم عاقلی می‌داند که بر پایه «دروغ» نمی‌توان به «حقیقت» رسید.

 

اینکه بیضایی سعی دارد تا «امید» را به مثابه یک «شی‌فی‌نفسه» که بدون دخالت و اراده آدمی و در آسمان‌ها وجود دارد برساخته و آنرا به اجبار در جایی از روایت داستان خود بگنجاند، از نظر من بی‌ربط به پایگاه اجتماعی خود او و مخاطبینش نیست. این «عشق» فرشتگان و موجودات فرا زمینی به موجودات زمینی همانی است که سینمای هالیوودی نیز به طور همزمان بر می‌سازد. قطعا آن آدمهایی که من در سالن دیدم هرگز حاضر نمی‌شدند شاهد تاتری باشند که چنین پایان غمباری و سیاهی داشته باشد، در حالی که بیشتر داستان‌های واقعی در جامعه ما و به ویژه در طبقه پایین‌دست که متاسفانه هیچ توجهی از جانب هنرمندان، جامعه‌شناسان، و ... به آنها نمی‌شود، پایانی غم بار دارند.

 

آقای بیضایی دروغ‌گویی (در شرایط اجبار) و خلق حقیقتی نیم‌بند بر اساس آن، خلق امیدهای واهی و ماورایی، عشق‌های شبه هالیوودی و انتظار برای پیدا شدن یک «شخصیت» خارق‌العاده را به عنوان عناصر مثبت در نمایش خود برمی‌سازند، و بدین ترتیب نشان می‌دهند که برخی از «روشنفکران» و هنرمندان ما در بالاترین سطح به جای امید بستن به خود و شرایط واقعی منتظر ظهور یک ناجی آنهم به روشی شبه آمریکایی هستند.

 

بیضایی در آخرین مرحله داستان «نویسنده» داستان را «وارد» «عمل» می‌کند. شاید «نویسنده» نمادی از روشنفکر و هنرمند دورافتاده از واقعیت‌اجتماعی، و دخترک یعنی افرا (یا روز می‌گذرد)نمادی از روز و روزگار ما و تداوم و بستر زایایی وطن ما باشد. بنابراین شاید بیضایی می‌خواهد از این طریق پیوندی میان روشنفکران با بدنه جامعه ایجاد کرده و یا به این امر رهنمون‌مان سازد. در این صورت من با ایشان موافقم، اما به نظرم برای نشان دادن این معنا نباید دروغ‌گویی و فریب را توجیه کرد (ضمن آنکه می‌دانم منطق عمل و موقعیت با منطق صوری فرق می‌کند) چون حتی در تاتر بیضایی هم این استراتژی از پیش شکست خورده است. لازم نیست امیدهای واهی خلق کرد بلکه باید دید چگونه می‌توان امیدهای واقعی و زمینی را کشف کرد (ضمن آنکه این حرف بدان معنا نیست که امیدی به بیرون نبندیم، بلکه به این معناست که امیدی را که باید به خودمان و واقعیت خودمان ببندیم به امور بیرون از خودمان نبندیم که در این صورت از هر دو جا ناامید خواهیم شد)، آخر سر اینکه نباید منتظر «شخصیت» خاص یا ماورایی بود، بلکه باید به «شخصیت»های واقعی و حتی عادی فکر و تکیه کرد.

 

این امر با نزدیک شدن شخصیت‌های روشنفکر و هنرمند به مردمان عادی حاصل می‌شود. البته منظورم از «نزدیکی» بیشتر همدلی و درک شرایط و مشکلات افراد عادی جامعه است و این «نزدیک» شدن را جسمانی یا جغرافیایی(آنطور که مسئولین دولتی گمان می‌کنند) نمی‌دانم، اما کمی باید از حالت شعار و از عالم تاتر و نمایش هم خارج شد و به عالم واقعیت پای نهاد. 

 

... تاتر تمام شد، از درب تالار بیرون رفتم، ماشینهای مدل بالا با آدمهای مدل بالا و سگهای مدل بالا ...منتظر شخصیتهای مدل بالا... برخی از چشم‌های برخی خانم‌ها کمی قرمز شده بود و برخی از احساساتشان کمی جریحه‌دار... در این روزهای حرام... آن روزه‌خوانی‌های سنتی... این روزه‌خوانی‌های مدرن... آن راست! آن چپ! این هم منتقد چپ و راست! به کی رای بدیم!؟

Thursday، January 24، 2008                                                                          همه برابر خفته‌اند

 

در عالم کودکی، جهان پشت پنجره اتوبوس مسافرتی، رازی با من در میان نهاد که هنوز هم گاه خیالش در من زنده می‌شود.  

 

 

با اصرار پشت پنجره می‌نشستم و با علاقه به قابی می‌نگریستم که جهان را تصویر می‌کرد.  

اما به تدریج خسته می‌شدم

حوصله‌ام سرمی‌رفت. لذت پنجره به تغییر صحنه است. اما توقف چندان به دازا می‌کشید که با چشمانی خسته و بی حال به بخشی از جهان فرورفته در خلسه روزمرگی خیره می‌ماندم.  

 

سرانجام اتوبوس به آرامی حرکت آغاز می‌کند.

 

کیف تغییر مستمر منظرگاه گشوده بر جهان، برق شادی و هیجان را بر چشمانم می‌نشانید. به تابلو مغازه‌ها می‌نگریستم که می‌آیند و می‌روند.

درب خانه‌ها، کوچه‌ها، خانه‌ها، کوچه‌ها خیابان‌ها

مغازه‌ها، مساجد، پارک‌ها، خیابان‌ها، خانه‌ها، کوچه‌ها، خانه‌ها

 

اتوبوس سرعت می‌گیرد

به تدریج تشخیص اموری که می‌آیند و می‌روند دشوار می‌شود. هر چیز در غلیان انبوه سرعت رنگ می‌بازد

جهان کش می‌آید. بی رنگ می‌شود. و من دیگر خمار شده‌ بودم به  خوابی عمیق رفته بودم

 

 

جهان پشت پنجره اتوبوس رازی   را با من در میان می‌نهاد. این نکته‌ای بود که بعدها فهمیدم

 

در سنین نوجوانی، با چشمانی کسالت بار، به جهانی می‌نگری که ایستاده است

گله داری از اینهمه بی رنگی، از اینهمه تکرار،

 

چرخ‌ها می‌چرخند

 

هیجان زده‌ای از آنچه می‌رود و آنچه به تازگی ظاهر می‌شود.

 

جهان شتاب می‌گیرد

 

تو از جریان زندگی چنان هیجان زده‌ای که فریاد می‌زنی. تاب نداری آنچه را گذر نمی‌کند. تو با کش آمدگی جهان کش می‌آیی. تو نیز جاری می‌شوی با جریان امور

 

جهان شتاب می‌گیرد

 

برج‌های بلند ویران می‌شوند، تو هلهله می‌کنی. کوه‌ از جا کنده می‌شود، تو به رقص می‌آیی

 

جهان شتاب می‌گیرد

تو دیگر چیزی نمی‌بینی، در خلسه گذر می‌مانی. چیزهای درگذر، در طوفان گذر دیده نمی‌شوند. چیزی دیده نمی‌شود از بس شتاب گرفته‌ای

 

اینک زمان دیده می‌شود، و در پرتو زمان، همه چیز به محاق رفته است. اینک زمان دیده می‌شود، اما نه مثل شاهینی که از فرط شکوه خون را در رگ‌های تو به جولان می‌اندازد. مثل گورستانی است که همه در آن برابر خفته‌اند، عالی در کنار دانی و زیبا در کنار زشت.

 

زمان مثل هواست. درک آن حدی از بلوغ را طلب می‌کند.

 

آتش بزرگی است، کسانی هیزم آن هستند و کسانی دراوج سرمستی و شوق گرد آن می‌چرخند.

آنان که امروز شادمانه می‌چرخند، فردا هیزم‌های تداوم آتش‌اند. چندی صبور باشید. آتش، هر تعینی را بیهوده می‌نماید.

 

شاید به همین سبب نیز بوده است که ایرانیان باستان، آتش را می‌ستودند.

 

آتش اما تنها وجه نمادین زمان است. اگر آتش، کاغذ و چوب را می‌سوزاند، زمان، خلق زندگی از دل سوزش و فرسایش تدریجی همه چیز است.

 

اینهمه را که نوشتم، چهره ساکن و ساکت چهره‌ای در خاطرم افکند، که روزی روزگاری نه چندان دور، هیمنه‌ای داشت. در تبار قهرمانان و بزرگانی به حساب می‌آمد. افق‌ها می‌شکافت، جسارت‌ها می‌ورزید. گاهی از سر غرور، از فراز به جهان می‌نگریست.

 

آن روز، ساکت و بی رنگ نشسته بود. گفتم جا دارد که گفتگویی کنیم

 

گفت بس کن، با همان منی گفتگو کن که در خاطرات تو و دیگران هست. در اینجا و آنجا نوشته شده است. از منی که امروز می‌بینی درگذر. گفتم چه می‌کنی، گفت هیچ. اندکی خاموش ماند، و یک جمله به زبان آورد: فکر می‌کنم هیچ چیز را در این عالم نمی‌توان دگرگون کرد.

 

اتوبوس او ایستاده بود. او دوباره این قدرت را یافته بود که از دریچه یک پنجره به بخشی از جهان بنگرد. اما این بار بی حس کسالت به سکون جهان خود می‌نگریست.

 

او را می‌توانستی از همان خانه‌های ویران شده در گذر زمان بیابی. زمان او را به وادی فراموشی سپرده بود. از خاکستر او، هزار باغ و گلستان در زمین روئیده بود. نمی‌توانستی خدا را شکر نکنی که او پشت سرگذاشته شده است. اگر او پشت سرگذاشته شده نبود، در این جهان چگونه جایی برای زندگی بود.

 

اما هیزمی مرا نیز به میان آتش فراخواند.

Sunday، January 20، 2008                                                                          سوال محوری انتخابات

 

  فضای نسبی رقابت در ایران امروز سبب شده است که در تحلیل گفتارهای اثربخش در عرصه سیاسی از نزدیک به عرصه تحولات نظر کنیم. رویکردهایی که به هر دلیل، به این نتیجه می‌رسند که تحولات روزآمد چندان ارزش تحلیل و موشکافی ندارند،   عملاً به حاشیه تعاملات پرتاب می‌شوند در فهم چند و چون ذهنیت جمعی دچار کج فهمی‌های عمیق می‌شوند.

 

در ایران امروز، باید ذره بینی در دست گرفت و تحولات روزآمد را مستمراً رصد کرد. این نکته در خصوص گفتارهای سیاسی از اهمیت شایانی بهره‌مند است. غفلت از تحولات روزآمد، یکباره کنشگران را با رخدادهای غیر   قابل پیش بینی مواجه می‌کند. 

 

 تا جایی که به میدان رسمی رقابت‌ها در ایران امروز مربوط می‌شود، فضاهای انتخاباتی نقشی تعیین کننده در شکل گیری گفتارهای سیاسی ایفا می‌کند. این گفتارها، در حد و اندازه‌هایی از اهمیت هست که حتی گفتارهای غیر رسمی و خارج شده از سازمان رسمی رقابت‌ها نیز تحت تاثیر قرار گیرند.

 

در هر انتخابات، به حسب فضای انتخاباتی، یک سوال به منزله یک دال کانونی در محور ذهنیت جمعی قرار می‌گیرد و نتیجه انتخابات، پاسخی است به آن سوال و هر پاسخ، خود مولد انرژی تازه‌ای در عرصه سیاسی. به عبارتی دیگر، هر انتخابات، با فرایند و نتیجه خود معنایی تولید می‌کند و آن معنا، خود سرمایه‌ای تازه در کنش سیاسی می‌آفریند.  

 

 

با این مقدمات، مساله محوری انتخابات آینده چیست. با به عبارتی دیگر، این انتخابات با نتایج محتمل آن آبستن چه معانی خواهد بود؟

 

مساله محوری می‌تواند سنجش میزان وزن و محبوبیت اصلاح طلبان باشد.   این در صورتی است که دایره رد صلاحیت‌ها چندان گسترده نباشد.

 

بخواهیم یا نخواهیم اصلاح‌طلبان به دو شاخه تقسیم شده‌اند: گروهی که همچنان با همان پیشینه و هویت شناخته شده قبلی، و با همان روایت ایدئولوژیک پیشین تصمیم دارند در انتخابات نقشی بازی کنند، و گروهی که تصمیم گرفته‌اند، از اصلاح‌طلبی به عنوان آن بسنده، و با هویت ایدئولوژیک، پشینه، عملکرد،  و حتی با تک تک چهره‌های مهم اصلاح طلب، مرزبندی کنند. حتی اگر  این اقدام به عنوان قرابت یافتن با رقیب و جناح اصولگرا فهم و ترویج گردد.

 

به فرض آنکه این هر دو در انتخابات بعدی نقش داشته باشند، هر حدی از توفیق و پیروزی به معنای توفیق سیاست‌ها و خط مشی‌ها اصلاح‌طلبان نزد افکار عمومی است. اما اگر تنها کسانی فرصت مشارکت پیدا کنند که عنوان اصلاح‌طلبی را بدون حمل هویات و پیشینه آن حمل می‌کنند، توفیق اصلاح طلبان در انتخابات، به معنای شکست رقیب هست، اما معلوم نیست به معنای پیروزی چه چیزی است.  

 

چنانکه شکست اصلاح‌طلبان نیز در صورت اول، شکست کلی خط مشی و پیشینه و هویات و کل سرمایه‌ سیاسی آنان است، اما در صورت دوم، تنها به معنای پیروزی رقیب در شرایطی است که اصلاح‌طلبان به نحو اصیل و تمام قد حاضر نبوده‌اند.

 

اگر دایره رد صلاحیت‌ها گسترده باشد، به این معناست که سنجش این وزن، به زمانی دیگر واگذار شده است. در چنان صورتی اصلاح‌طلبان می‌توانند این نکته را به حساب ضعف رقیب بگذارند و خود را برای صحنه‌ای دیگر آماده کنند.

 

در صورت رد گسترده صلاحیت‌ها، مساله اصلی انتخابات، به موضوعی دیگر انتقال خواهد یافت و آن سنجش وزن دولت در ایفای نقش هدایت و رهبری جناح اصولگراست.

 

اصولگرایان نیز بخواهیم یا نخواهیم بر مبنای نسبت با دولت به دو شاخه تقسیم شده‌اند: شاخه‌ای که تلاش دارند، همچنان با پذیرش رهبری دولت موجود هویت اصولگرایانه خود را تعریف کنند، و شاخه‌ای که حتی به بهای قرابت با اصلاح‌طلبان حاضر به پذیرش رهبری مذکور نیستند و در صدد بازتعریف هویت اصولگرایان هستند.

 

از نظر اصولگرایان، نزاع اصلی بر سر پذیرش یا عدم پذیرش رهبری دولت در این زمینه است.

 

اینک سیاست رد صلاحیت‌هاست که نشان خواهد داد میدان برای کدامیک از این دو الگو گشوده خواهد شد. الگوی نخست، انتخاباتی با مشروعیت بالا، و متضمن وحدت بیشتر جبهه اصولگرایان است اگر چه برای کل اصولگرایان مخاطره آمیز نیز هست. اما الگوی دوم، با مشروعیت اندک، کم مخاطره و در عین حال منتهی به گشوده شدن جبهه نزاع در میان جبهه اصولگرایان است.

 

اگر مساله انتخابات، سنجش   وزن اصلاح طلبان باشد، و اصلاح طلبان در این زمینه ناکام باشند، به این معناست که دمکراسی خواهی  در ذهنیت جمعی مردم جایگاه خود را به کلی از دست داده است. در این صورت مهم نیست که در درون یا بیرون از قدرت مستقر به سیاست ورزی اشتغال داریم. اصولاً دمکراسی‌خواهی، افسانه‌ای بیش نبوده است. در چنان صورتی هیچ کس نمی‌تواند بیرون از عرصه قدرت مستقر، حساب خود را از اصلاح ‌طلبان درون حکومت جدا کند. دمکراسی خواهی، به منزله یک گفتار سیاسی، شانس عمل خود را برای مدتی از دست داده است.

 

اما اگر اصلاح‌طلبان در این زمینه پیروز از میدان به درآیند، آنگاه به جد می‌توان بر این ایده پای فشرد که دمکراسی خواهی، یک گفتار هژمونیک در ایران امروز است. اگر چه چندی به حاشیه رفت، اما همچنان قدرت اجتماعی خود را حفظ کرده است.  

 

اگر مساله انتخابات، به کلی از بازی سنجش وزن اصلاح طلبان بیرون باشد، و برون رفت اصلاح طلبان، منجر به شقاق درونی اصولگرایان برای تعیین رهبری این جناح باشد، شکست دولت در تثبیت رهبری خود بر جناح اصولگرا، امکان این ادعا را برای اصلاح‌طلبان خواهد گشود که در صورت مشارکت در انتخابات، به یک پیروزی بزرگ دست می‌یافتند و اینچنین سرمایه هنگفتی برای انباشت و تقویت گفتار دمکراسی خواهی فراهم سازند.  

 

البته بدیهی است که توفیق دولت در تثبیت رهبری خود بر جناح اصولگرا نیز، حناح اصلاح‌طلب را در یک موقعیت دشوار قرار خواهد داد.  

Saturday، January 19، 2008                                                                          تراژدی و حماسه شیعی

 

شیعه اثنی عشری، به دوازده امام معصوم قائل است، اما از این دوازده سه الگو برای ساماندهی به ذهنیت جمعی شیعیان قابل استحصال است. امام علی و امام حسین محور الگوی نخست، امام باقر و امام صادق، محور الگوی دوم، و سرانجام دوازدهمین امام شیعیان، محور سومین الگو به شمار می‌روند.

 

الگوی نخست، یادآور تراژدی تحقق عدالت است.  

الگوی دوم، با تلاش فکری و عقلی و با مفهوم فرهنگی از دین قرین است

و الگوی سوم، تلاش ظفرمند برای تحقق عدالت را متبادر به ذهن می‌کند.

 

الگوی دوم، کمتر با ذهنیت جمعی سروکار دارد و بیشتر متناسب با جمع نخبگان فرهنگی است. کنش نخبگان فرهنگی را می‌توان در لوای الگوی دوم، دین داری مرجح قلمداد کرد.

 

اما الگوی اول و سوم، مبنای دو الگوی گفتاری متفاوت‌اند. در روایت نخست، ذهنیت جمعی شیعیان بر مبنای یک تراژدی بزرگ ساماندهی شده است. امام حسین در کانون این روایت تراژیک است. در این روایت، امام زمان وجهی از تراژدی کربلا به حساب می‌آید. آنجا که گفته می‌شود امام عصر، برای گرفتن انتقام خون امام حسین ظهور می‌کند. در این روایت، همواره رو به گذشته داریم. انتقام یک خون مقدس، موضوعیت محوری دارد. گریستن در آن تراژدی بزرگ، نحوی مشارکت در آن فاجعه بزرگ است. اشک ریختن، ایفای نقشی است در یک فاجعه که توفیق مشارکت در آن را از دست داده‌ایم. حقیقت با اندوه و   غمی عمیق درآمیخته است. مظلومیت در رگ و پی عالمی سرشته است که در پرتو این الگو برساخته می‌شود. ظالمان در عالم سیطره دارند. خون و شهادت، سرنوشت هر ستیزه کننده جان برکف است.

 

اما در الگوی سوم ذهنیت جمعی رو به سوی فردا دارد. ماجرا ماجرای پیروزی و ظفر است. همه چیز از ضعف ستمکاران حکایت دارد. ماجرا ماجرای جشن و شادی است. وعده یقینی یک حکومت جهانی پیش رو است. در این روایت، آرزومند مشارکت در حادثه‌ای هستیم که کمتر خطری در آن متصور است. در این روایت، امام حسین وجهی از حماسه امام زمان است، چرا که گویی امام زمان، رسالتی را به پایان می‌برد که امام حسین آغاز کرده بود.

 

در الگوی نخست، سوگواری بر یک فاجعه پیشین است که جدیت دارد. الگوی سوم، یک سرور معطوف به آینده است. الگوی دوم، متضمن هیچ دلالت زمانی نیست، چنین است که چندان روایت مقبول و نیرومندی به شمار نمی‌رود.

 

الگوی اول، با مرثیه سروکار دارد، و الگوی سوم با حماسه. الگوی دوم اما از هر بار عاطفی تهی است.

 

انقلاب اسلامی در ایران، یک روایت شیعی است. ایدئولوژی بسیج کننده انقلاب به شدت با الگوی نخست پیوند داشت. به این عبارت، انقلاب تلاشی برای مشارکت در یک حادثه تاریخی است. بازیگران انقلاب، کمتر به پیروزی می‌اندیشیدند. انقلاب را بیشتر تکرار حادثه کربلا به شمار می‌آوردند. این رخداد، کم و بیش در جنگ هشت ساله نیز تداوم یافت.

 

دوره اصلاحات، تلاش برای ساماندهی گفتار سیاسی بیرون از تاریخ و ماجرای امامان شیعی است.

 

اما پس از اصلاحات، بازسازی روایت انقلاب، با تلاش برای تکیه بر الگوی سوم اتفاق می‌افتد. مهدویت‌گرایی سال‌های اخیر، تلاش برای ساماندهی به یک روایت ظفرمندانه در عرصه منطقه‌ای و جهانی است.

 

با این تصویر است که می‌توان در عزاداری‌های   این روزها مشاهده کرد که در قیاس با دوران انقلاب، عزاداری عاشورا، دلالات سیاسی خود را از دست داده است و دوباره به مناسکی بدل شده است که مردم با چشم تامین و رفع نیازها و حاجات به آن نظر می‌کنند.

Thursday، January 17، 2008                                                                          افرای خونین

 

از فیلم هنرپیشه

هنوز این جمله مخملباف که در زبان اکبر عبدی جاری شد، در   خاطرم مانده است که از عشقی که به وصال می‌انجامد، چیزی نمی‌ماند. عشقی که با بوی قرمه سبزی و آبگوشت در هم آمیزد

 

دین که در مسند قدرت می‌نشیند نیز ماجرای مشابهی دارد.

 

عشاق سینه چاک، پیش از وصال، جهان را با چشمانی عاشقانه نظر می‌کنند. مکان به حسب خاطرات معشوق، نشان گذاری می‌شود: مثل هنگامی که عاشق با نظری حسرت بار به جای ایستادن معشوق کنار درختی اشاره می‌کند. زمان نیز به همین سیاق نشان‌گذاری می‌شود: لحظه‌های هجران و وصال، زمان را در جدولی می‌برند که هر لحظه‌اش نشانی از معشوق دارد.

 

عاشق، پیش از وصال، با چشمانی مست به این جهان می‌نگرد. باران ویرانش می‌کند. ابر زبانش را شاعرانه می‌کند. دلش آماده گریستن است. شوقی در چشمانش برق می‌زند.

 

اما پس از وصال و قرمه سبزی و آبگوشت، چند باری به گفت و شنید خاطرات دوران خوش پیشین می‌گذرد و پس از آن، جریان متعارف زندگی است و چرخیدن در چرخدنده تنگ و سخت کار و بار روزمره. عاشق و معشوقی که در لباس زرباف عشق و عاطفه و رنگ، پای به کاخ زندگی نهاده‌اند، گاهی حس حضور در بیابانی سرد دارند.

 

دین در لباس قدرت درآمده نیز، با همین سیاق، به دام روزمره‌گی قرمه سبزی و آبگوشت می‌افتد.

 

در ارزش‌ها، معارف، خاطرات، روایات، فرهنگ و ادبیات دینی، همه چیز هست اما زیباترین، عمیق‌ترین و فاخرترین احساسات فردی و جمعی یک ملت نیز در اینهمه منتشر است. چنین است که عزا و عروسی مردم با نمادها   و ارزش‌های دینی درآمیخته می‌شود. دین پناهگاه امن مردم در تنهاترین لحظات زندگی است.

 

نگاه دین‌دارانه است که جهان را به آیه‌ای از معانی قدسی بدل می‌کند. جهان را با رازهای عمیق می‌پیچد. دین است که جهان را محضر خداوند می‌کند. چشمان فرد را با ادب نگاه درهم می‌آمیزد.

 

دین جهان را به یک وضعیت بدل می‌کند: وضعیتی کاریزماتیک. در پرتو کاریزمای عالم، در میان جمع غرق شده در سوداهای متعارف رندگی چه بسیار پیش می‌آید که فرد یکباره خود را قهرمان می‌یابد. کم و بیش به اندازه افرادی که در منطق متعارف زندگی، تن به منطق پفیوزی می‌دهند، افرادی را نیز می‌یابی، که ناخودآگاه، به قدیس بدل شده‌اند و قهرمان.

 

اما دینی که در پرتو وصال با قدرت، به روزمرگی آبگوشت و قرمه سبزی در هم می‌آمیزد، فرد را تنها و بی پناه رها می‌کند، جامعه را عریان می‌کند، در عالم، به جای اسرار عمیق، صدای درندگان وحشی می‌نشاند، خورشیدش خورشید کم رمق زمستانی است.

 

در جامعه عریان شده، زندگی، همه افق‌های خود را از دست داده است. پفیوزی، منطق عقلانی زندگی است. آدم‌ها همه کوتوله و پست زاده می‌شوند، کوتوله و پست زندگی می‌کنند، و کوتوله و پست می‌میرند.

 

جامعه عریان شده وحشی است. جامعه عریان شده همه مهارهای خود را از دست داده است. زندگی لگد می‌پراند به هر چه رنگ متفاوت دارد.

 

جامعه عریان شده، به دفاع از خود برمی‌خیزد. گاهی با دین ستیز می‌کند. ارزش‌های دینی را به سخره می‌گیرد. اما اگر پناهگاهی به ایمنی دین دوباره نیابد، حق خویش را از دین آلوده به روزمرگی می‌ستاند.

 

من حادثه عاشورا را اینچنین فهم می‌کنم.

 

دین ته نشست کرده به انحطاط روزمره‌گی، نیازمند قهرمانی است که همه کبکبه قدرت را یک آن به سخره بگیرد. غرور صاحبان قدرت را از هر چه رنگ دینی است تخلیه کند. قهرمانی را طلب می‌کند که آتش مقدس خویش را به خانه و زندگی گندیده در برهوت روزمره زندگی مردم دراندازد.

 

قهرمان در قد و قواره‌های امام حسین، یک وارونگی است. در مقابل فرایند تدریجی ته نشست همه چیز در منطق منحطی که کاریزمای عالم را به عرصه قدرت می‌کشاند، و همان تسلیم و مستی و اشتیاق به خداوند را در سازمان قدرت مصادره می‌کند، در مقابل فرایندی که مردم را تحقیر می‌کند و کوچکی و حقارت را در گوشت و پوست مردم تزریق می‌کند، تنها راه نجات یک وارونگی است.

 

وارونگی از نوع امام حسین، یک زلزله ویرانگر در بساطی است که دهه‌ها و سده‌ها انباشت شده است. زلزله در بساطی است که حاصل قرن‌ها رسوب است. یک امر واقعی است که در منطق منحط روزمره‌، از هر وجه نمادینی می‌گریزد، هر ساختاری از زبان را فشل می‌کند. وارونگی از نوع عاشورا، حفره‌ای است که هیچگاه پر شدنی نیست. هر بالش زربفتی را می‌بلعد، هر تکیه آسوده‌ای به اریکه قدرت را آشفته می‌کند.

 

پ.ن. نوشته فوق، حس ناشی از تماشای تئاتر درخشان افرا است که در حال و هوای محرم اتفاق افتاد. پرسشی که با دیدن تئاتر افرا، مثل فیلم سگ کشی، به ذهنم خطور کرد آن بود که بیضائی خود کجا ایستاده است که می‌تواند اینچنین ببیند. تئاتر افرا، الگویی از نوع امروزی وارونگی در جهانی خالی شده از کاریزمای عشق و آرمان است.

Saturday، January 12، 2008                                                                          فضای روانی انتخابات

 

با ثبت نام کاندیداهای انتخابات مجلس، کلید رقابت‌های انتخاباتی روشن شد.

 

هر یک از جناح‌های سیاسی مساله‌ای را به عنوان مساله محوری در میان نهاده است و تلاش دارد فضای روانی انتخابات را تحت تاثیر آن قرار دهد.

 

جناح اصولگرا، بر سر در خود، خطر اصلاح طلبان را کوبیده است. به ویژه آنکه اعلامیه نهضت آزادی مبنی بر تقاضای نظارت بین المللی، مستمسک خوبی به دست داده است تا این جناح به یک موضع تهاجمی نیز دست یابد.

 

محوریت بخشیدن به خطر اصلاح‌طلبان، تنازعات درونی را به حاشیه می‌برد.

 

مقوله نظارت بین‌المللی، برای بسیاری از اقشار اجتماعی، پذیرفته نیست، به علاوه بسیاری از تعارض‌های درون سیستم را می‌توان به مدد آن پوشانید و به مدد آن تولید انسجام کرد. بنابراین برای جناح اصولگرا یک فرصت خوب برای تولید قدرت پیدا شده است. نظارت بین‌المللی، همان خط قرمز خطرناکی است که دوباره تمایز خودی و غیر خودی را معنی‌دار کرده است. جناح اصلاح طلب، پیش از این این مرز را درنوردیده است. اینک در یک موقعیت حساس، این اطلاعیه این فرصت را تولید کرده است که مرز مذکور موضوعیت پیدا کند و اصلاح‌طلبان تحت فشار قرار گیرند.

 

اصلاح‌طلبان به محاکمه سختی فراخوانده شده اند: باید تکلیف خود را با اعلامیه مذکور روشن کنند: آیا به راستی آنان نیز خواهان نظارت بین‌المللی‌اند؟ پاسخ مثبت به این سوال، به کلی با استراتژی دوری از برخی تندروی‌ها و   به حداقل  رسانیدن دامنه منازعات برای بازگشت به قدرت تعارض دارد. به علاوه تیغ تیز رد صلاحیت‌ها پیش‌ رو است و به محض پاسخ مثبت، اصل مشارکت در بازی بلاموضوع می‌شود.

 

اما اگر پاسخ منفی نیز بدهند و تلاش کنند مرزبندی قاطع و روشنی با اعلامیه مذکور کنند، با بسیاری از شعارها و جبهه‌سازی‌های پیشینی در تعارض می‌‌افتد.

 

جناح اصول‌گرا اینک جناح اصلاح طلب را در یک دام تبلیغاتی اسیر می‌بیند و تلاش دارد با همین نقطه عزیمت، تعارضات درونی را نیز به حداقل برساند.  

 

اما جناح اصلاح طلب، عملکرد سه ساله دولت مستقر را بر سر در خود قرار داده،   و از آن یک موضع هجومی علیه رقیب خود ساخته است. اگر جبهه مقابل از یکپارچه از وضع موجود و دولت مستقر دفاع کنند، ممکن است بخشی مهم از فرصت و جاذبه خود در انتخابات را از دست دهند، اما اگر بین خود و عملکرد سه ساله دولت مستقر فاصله بیاندازند، این جناح به خواست خود مبنی بر ایجاد شقاق در جبهه رقیب واصل شده است.

 

جناح اصولگرا، در نزاعی که پیش رو است، به دامنه رد صلاحیت‌ها هم چشم دارد. این امید وجود دارد که دامنه رد صلاحیت‌ها چنان باشد که جبهه اصلاح‌طلب از امکان ظهور با چهره‌های شناخته شده محروم   بماند و به این ترتیب خیلی فرصتی برای ظهور قدرتمند در صحنه نداشته باشد. اما اعلامیه نهضت، به رغم دشواری پیشین برای اصلاح‌طلبان، فرصتی نیز تولید کرده است. اینک دستگاه‌های نظارتی در یک فشار روانی قرار گرفته‌اند. اگر محدوده رد صلاحیت‌ها و اعمال محدودیت‌ها از حد و اندازه‌هایی بگذرد که انگ عدم انتخابات سالم معنی‌دار به نظر آید، آنگاه حربه تبلیغاتی خطرناکی تولید خواهد شد که مقوله ضرورت نظارت بین‌المللی را به زیان‌ها خواهد انداخت و آنگاه معلوم نیست قدرتی که می‌توان با طرح تابوی نظارت بین‌المللی در حال حاضر تولید کرد، در انتخابات بعدی هم موثر افتد.

 

پیچیدگی مولفه‌های مذکور چنان است که به درستی نمی‌توان چشم انداز هفته‌های آتی را پیش‌بینی کرد. ممکن است اصولگرایان صحنه تبلیغاتی را ببازند و یکباره صحنه انتخابات به یک ائتلاف ناگفته و نانوشته و از پیش طراحی نشده جناح‌های مختلف علیه دولت بدل شود. در این صورت اگر دولت موفق شود، به یک پیروزی افسانه‌ای واصل شده است و اگر موفق نشود یک شکست قاطع غیر قابل جبران نصیب او خواهد شد.   ممکن است اصلاح طلبان در موضع انتخاباتی بلاموضوع شوند. مثلاً با رد گسترده چهره‌های اثرگذار و یا شقاق‌های گسترده درونی. در این صورت نتیجه انتخابات را باید در تعارض میان جناح‌های درونی اصولگرا جستجو کرد و در این صورت، تنازعات سیاسی پس از مجلس را باید در این مدار مورد مطالعه قرار داد. ممکن است اصلاح‌طلبان، بتوانند یک پیروزی قاطع نمادین در انتخابات مجلس به دست آورند، در آنصورت سناریوی تکرار ماجرای دوم خرداد در انتخابات آتی، موضوع اصلی تنازعات سیاسی در فضای پس از انتخابات مجلس   خواهد بود. 

 

فضای روانی انتخابات، پیچیدگی‌های بدیع خود را یافته است و همین بداعت‌هاست که می‌تواند قطع نظر از نتیجه، نوید یک افق جدید در انتخابات پیش روی باشد.

Wednesday، January 09، 2008                                                                         

 

خدای آزادی

 

از دوران نوجوانی تاکنون، سه چهره از خداوند را تجربه کرده‌ام.

 

چهره نخست، خدای حامی، مهربان، پشتیبان و آخرین پناهگاه امن بود. این خدا به دوران نوجوانی من تعلق دارد و تا نیمه‌های دوران جوانی پابرجا بود.

 

در دهه پنجاه و شصت نیز، خدا با همین چهره‌اش به استخدام فضای ایدئولوژیک درآمده بود. ایدئولوژی‌ با همین سیاق خداوند، حس امنیت را به عمق حوزه خصوصی و عاطفی مخاطبان خود می‌برد.

 

خدا با چهره نخست، جهان را به خانه‌ای امن بدل ساخته بود. مردم نیز مثل در و دیوار عالم اطمینان‌بخش بودند. اغلب جماعت مومنان بودند و جمع‌شان پناهگاه امن. به هنجارهای اخلاق جمعی‌شان وفادار بودم. بر آنچه حرمت می‌نهادند، حرمت می‌نهادم و به موضوع تنفر آنها به دیده کینه و نفرت می‌نگریستم.

 

یک دهه‌ای گذشت تا دریافتم بر جماعت مومنانی که آنهمه به دیده حرمت به آنها می‌نگرم، ارزش‌های منفعت‌طلبانه دنیوی حاکم است. هر کس کلاه خود را چسبیده است، من نیز در این میانه پرت افتاده‌ام و به سخره گرفته می‌شوم.

 

ارزش‌های ایدئولوژیک، ابزار به بردگی گرفتن دیگران، در بسیاری از جماعات ‌کوچک و بزرگ بود.  

 

البته این سرنوشت ما بود که به طبقه متوسط شهری وابسته بودیم، و الا برای کسانی که به طبقات دیگر اجتماعی وابسته بودند و انسجام اخلاق جمعی خود را بیش از ما رعایت کرده بودند، همچنان خدا، با همان چهره تداوم یافت و آنان در همان جهان و جماعت گرم و مطمئن و امن به زندگی ادامه دادند.   

 

دومین چهره خداوند از زمانی آغاز شد که تلاش   کردم در آن جماعت، آنهمه گول و خنگ باقی نمانم. این تلاش، مرا نیز به دیگران مشابه ساخت. اینک سلسله مراتب دیگران برای من از میان رفت. همه به بخشی از برنامه شخصی من بدل شدند. همه در نقشه زندگی‌ام به یک ابزار کارآمد بدل شدند. فردیتم اینک رشد پیدا کرده بود. اینک به یک هستی مستقل بدل شده بودم، و در مسیر آنچه مسیر من و هدف من بود، همه هنجارهای جمعی یکباره رنگ باختند.

 

اقتدار، حرمت و عشق به دیگران، جای خود را به یک فضای عقلانی، حساب‌شده و دقیق داده بود. فضای سردی بود، اما در پرتو نقشی که همه در نقشه تو اختیار کرده بودند، می‌توانستی احساس امنیت کنی. حجم ارتباط با دیگران، نسبتی وثیق داشت، با حجم   کاری که با دیگران داشتی.

 

دنیای پرکاری شده بود و وقت و حوصله‌ای نمانده بود تا برای گپ و گفت‌های عاطفی بگذاری.

 

خدا نیز در چنین فضایی، یک ابزار کارآمد بود و تاجایی که کارآمد بود محل ارتباط و رجوع بود.   راستش را بخواهید، کم کم برایم اثبات شده بود که ابزارهای کارآمد و مطمئن‌تر از خدا، بسیارند، بنابراین خدا نیز کم کم مثل دوستان عزیزی شده بود که به دلیل حجم کار، کمتر فرصتی داشتم تا سری به او بزنم.  

 

چهره دوم خدا، چهره دوست داشتنی و محترم، اما در حاشیه بود. در دنیایی که کالاهای پرجاذبه قدرت و ثروت و منزلت، سوی زندگی را نشان می‌داد، خدا خیلی موضوعیتی نداشت.

 

پرهیزکاری به آن نیست که خالی از میل به قدرت و ثروت و منزلت باشی. کافی است زیاده حریص نباشی و به اندکی از این سه قناعت کنی. آنگاه به تدریج،   چهره سومی از خدا بر تو پدیدار می‌شود.

 

چهره سوم از خداوند، در پرتو یک پرسش ساده رخ می‌نماید: خوب اینهمه که چی؟ یک چند دهه از عمر که در جستجوی این سه بوده باشی، یکبار مجال آن را پیدا می‌کنی از خود بپرسی که در مقابل آنچه به دست می‌آوری، چه چیز را از دست می‌دهی؟ کوچه عمر است که به پایان خود نزدیک می‌شود. دلهره آنکه در مقابل آنچه به بهای همه عمر به دست آورده‌ای، شرمنده شوی، سوال اینهمه   که چی را معنی‌‌دار می‌یابی.

 

پرسش اینهمه که چی؟ فی‌الواقع پرسش از معنای زندگی است. جستجوی عیاری است تا آنچه را به کف آورده‌ای در مقابل زندگی که به مرگ می‌انجامد ارزیابی کنی.

 

در فضای گرم آن خدای نخست، عیار جماعت بود و ارزیابی‌های دیگران. اما این فرد گسیخته از جماعت، اینک خود باید آنچه را جستجو می‌کند ارزیابی کند. در فضای آن خدای نخست، خاطره‌ها و یادبودها و اسطوره‌سازی‌های دیگران بود که به تو حس امنیت و معنا در زندگی می‌بخشید، اینک تو خود در غیاب دیگران باید، زندگی را رنگی از معنا ببخشی.  


خدای سوم، خدای بنیاد بخشنده به زندگی است که معنای پیشاپیش خود را از دست داده است. خدای سوم، محصول فرد گسیخته‌ای است که خود گسیخته از جماعت را تنها یافته است و در تنهایی احساس کوچکی، بی بنیادی و از دست رفتگی می‌کند.

 

خدای سوم، بر فردی ظاهر می‌شود که می‌خواهد هستی مستقل خود را بنیاد ببخشد، و از یک فرد جزئی بی بنیاد، به یک فرد بنیادگذار بدل شود. فرد گسیخته از هنجارهای جمعی‌، می‌تواند در شادی و غرقه شدن در روح دیونیزوسی لحظه‌های زندگی، احساس رضایت کند، اما اگر سودای گرم لحظه‌ها او را با خود نبرد، نیازمند این چهره سوم بنیاد بخشنده خداوند است.  

 

خدای اول، خدای اخلاق و هنجار بود، خدای دوم خدای ناظر خاموش و خدای سوم خدای بنیاد بخشنده به آزادی.

Sunday، January 06، 2008                                                                          عصر نكبت

 به قلم حسن ریاضی
مرگ آخرین اسلحه درماندگان در طول تاریخ بوده هست و خواهد بود. در این گزاره نه بداعتی است و نه فضیلتی. مرگ تنها مجهول دوره مدرنیته نیست بل مجهول بزرگ انسان از بدو خلقت و تاریخ بوده و هست.

حماس در برابر اسراییل همچون انسان درمانده تاریخی به مرگ محتوم و اجباری پاسخ مرگ اختیاری می‌دهد. بمب اتم در هيروشيما و ناكازاكي صدها هزار ژاپني را به گام مرگ فرستاد تا جنگ جهاني پايان يابد و .هژموني ابرقدرتي جديد در پايان جنگ اول جهاني تثبيت شود. ويتنام، الجزاير، شيلي، گنگو، بوسني و هرزكوين، عراق، افغانستان ... فهرست طولاني جنگهايي را در خاطره بشر تداعي مي‌كند كه به وسعت تاريخ، انبوه اجساد بيگناهان را بر وجدان انسان سنگين مي‌كند.

يادبود انهدام برجهاي تجارت جهاني در 11 سپتامبر نه به پاسداشت ياد و خاطره مرگ خاموش چندين هزار انسان ساكن منتهي شد و نه مانع قتل عام مردم بي‌گناه افغانستان، حاصل آن تنها تقديس خشونت بود و توجيه كشتن به دليل كشته شدن،

مرگ بی نظیر بوتو توجه کسی را به فقر و فلاکت و درماندگی مردم پاکستان جلب نکرده و نخواهد کرد.

بن‌لادن را با بوتو چه كار؟ اگر در انفجار متروي لندن توجيهي از سر درماندگي گروهي مي‌توان يافت كه به بهانه مردم افغانستان وعراق، زن‌خانه‌داري همراه با فرزندش را منهدم مي كنند و يا با بريدن سر خبرنگاري در مقابل دوربين رسانه‌ها، دولتي را وادار به خروج از عراق. با قطعه قطعه كردن دهها نفر طرفدار آزادي در كشوري استبداد‌زده به دنبال چه چيزي بايد گشت.

دميدن به شيپور از سرگشاد، هنري بزرگ است اما چندان به نواي دل نشيني منجر نمي‌شود. چه اين دوگانه‌سازي ايدئولوژيك دوست و دشمن، خوب و بد، خودي و غيرخودي، مسلمان و مسيحي، شيعه و سني، جهان اولي و جهان سومي كاركردهاي بسياري دارد، اما يك نتيجه ثابت نيز بر آن مترتب است، فراموش كردن انسان فارغ از صفات ثانوي.
مي‌توان در تقديس مرگ سخن سرايي كرد، مي‌توان با تحليل جامعه شناختي و روان‌شناختي به صحت رفتار يك گروه در مقابل گروهي ديگر پرداخت، مي توان با پديده كردن موضوع، پديدار شناسي آن را فراموش كرد، مي‌توان با منطق صداي بمب خوشه‌اي، شليك گلوله را طبيعي فرض كرد و آن را مشروع جلوه داد. امّا مرگ انسان در هيچ شكل آن توجيه نخواهد شد.

ورود به عصر وحشت در منطق كساني قابل رديابي است كه به توجيه خشونت و ترور از طريق تئوريزه كردن «انديشه ترور شونده» و «انديشه ترورگر» از راه پذيرش هژموني فرهنگي و اقتصادي ترور شونده، ا ين فرايند خود تشديد كننده را اخلاقي مي‌كنند.

اينان ايدئولوژی ستيزاني ايدولوژي‌زده هستند كه از مرگ همچون بسياري مفاهيم انساني ديگر نظير آزادي و عدالت تصويري انتزاعي و كليشه‌اي دارند. اينان جنگي نديده‌اند پس نه كشته‌اند ونه مرده. نه در موج انفجاركر شده‌اند و نه تصوري از باقيمانده انساني در يك گوني كوچك دارند .اينان دوگانه سازان مرگ خوب و مرگ بد هستند كه به عواقب اين تئوري پردازي واقف نيستند. اين خاصيت همهء ايدولوژي‌هاست كه انسان را به بهانه انسانيت قرباني كند.

اما در اين دوگانه سازي‌هاي مرگ خوب و مرگ بد، انسانِ افغاني و دشمن آمريكايي آيا مردم رنج كشيده افغان كه مجبور به صرفنظر كردن از بديهي ترين حقوق انساني خود مي شوند نيز جايي دارند؟ فرو رفتن در برقع، ترك تحصيل دختران ، محدوديت هاي شغلي و از ميان رفتن دهها محصول تاريخي انديشه و تلاش بشري در كجاي اين مشروع سازي قرار دارد. آيا مردم مظلوم عراق محلي از اعراب دارند كه اجساد شان در رودخانه دجله بي سر در آب غوطه مي‌خورد و در تعداد هزار هزار با عمليات انتحاري به قصد قربت به خدا تكه تكه مي‌شوند. شاید گفته شود مشروعیت انتحار در مقابل دشمن به معنی پذیرش این اقدامات نیست،اما در میانه این سیاه و سفید دیگر فضایی خاکستری وجود ندارد.

ما در سال 1357 انقلابي بنام خدا كردیم كه آزادي، دموكراسي ،عدالت، كرامت انسان و معنويت را هدف خود قرار داده بود .نسل ما با شهادت خود به حيات ديگران تداوم مي بخشيد. می‌بینید که همان هدف امروز تا چه اندازه موضوع نقد قرار می‌گیرد. اما نسل بي آرماني كه مهمترين ويژگي وامتياز خود را واقع بيني و بي ايماني مي‌داند واز اين زميني شدن همه امور در رنج و اضطراب توامان است بسيار مستعد غلطيدن در معاني انتزاعي ورسيدن به ايدولوژي هاي رهايي بخشي است كه ريشه در عمل دارند و خلاء نظر را با تبعيت پر مي كنند. در نگاه اين نسل هدف وسيله را توجيه مي كند زيرا بنياد هاي اخلاق در بوته نقد عقلاني، عرفي وكاركردي شده است.

سخن از درماندگاني كه سلاحي جز مرگ ندارند با تروركنندگان انديشه‌ها جدا است. مردم كوچه و خيابان درعراق در حالي بيم روزانه را به خلوت امن شبانه خود پيوند مي‌زنند كه وحشت از اقليتي دارند كه ديده فهميده و خوانده نمي‌شوند، استدلال و گفتگو نمي‌كنند زيرا نه مي‌خواهند و نه مي‌توانند، آنان قدرت عريان بدويت ماقبل تاريخي را به چنگ آورده‌اند که با كشته شدن مي‌كشند تا عمیقاً اطاعت شوند.

پ. ن. یادداشت فوق، پاسخ دکتر ریاضی است به یادداشت مرتضی کریمی.

Thursday، January 03، 2008                                                                         

 
وحشت از عصر وحشت
به قلم: مرتضی کریمی

آقای ریاضی در خصوص «ترور» در عصر جدید نوشتاری را تالیف نموده­اند، که از نظر من بیشتر یک گریز از اندیشه است تا اندیشیدن. درست شبیه اندیشیدن فردی در جایی تاریک، درحالی که از تاریکی می­ترسد. با این وجود به نظر من پشت همین منطق نوشتار یک حقیقت انکار نشدنی وجود دارد. تلاش خواهم کرد تا منطقی دیگر را در نوشته آقای ریاضی نشان دهم، که از نظر خودم، همان منطق حقیقی «ترور» در عصر جدید بوده و نوشته آقای ریاضی بر آن دلالت دارد.

ایشان به درستی اشاره کرده­اند که ترور در عصر جدید «کشتن یک فرد» نیست، بلکه «کشتن یک اندیشه» است. من از منطق گزاره قبلی استفاده کرده و می­گویم، «ترورکننده» نیز، نه یک «فرد»، که یک «اندیشه» است. از سوی دیگر، ایشان به منظور تمیز ماهیت ترور جدید از ترور قدیم اشاره فرموده­اند که در ترور جدید، کشنده، کشته می­شود. در حالی که در ترور قدیم، ترورگر می­گریخت. می­خواهم بگویم که در دنیای جدید کشنده، پیش از انجام ترور، کشته شده است. چه کسی حاضر است به قیمت از دست دادن جان خود به ترور بپردازد؟ کسی که چیزی برای زندگی کردن ندارد. به عبارت دیگر چیزی برای زنده ماندن او باقی نگذاشته­اند(نگاه کنید به نوشته­های آقای کاشی به خصوص آخرین نوشته ایشان). بنابراین، نتیجه می­گیریم که فرد ترورکننده و ترور شونده، هردو نه یک فرد، که یک «اندیشه» هستند. پس می­توانیم نتیجه بگیریم که یک «اندیشه»، «اندیشه» را ترور می­کند. و «اندیشه ترورکننده»، پیش از انجام ترور به دست «اندیشه ترور شونده» ترور شده است.

با این دو مقدمه می­خواهم این قضیه مطلوب را استنتاج کنم که ((ترور شونده، به دست مقتول خویش می­میرد)) و ((ترورکننده قاتل ِ قاتل خویش است)). در واقع ترورکننده جسم بی­روح خود، یعنی، تنها ابزاری که «ترورشونده» هنوز برای ابراز وجود او باقی گذاشته را، بر صورت او می­کوبد. شاید بگویید که ترورشونده یعنی«دموکراسی»، بهترین منطق یعنی «آزادی­بیان» را در اختیار منتقد خود گذاشته و بر چیزهایی تکیه دارد که آقای ریاضی تحت عنوان «دست آوردهای اخلاقی تاریخ بشر» از آن یاد کرده است. اما من خیلی بعید می­دانم که بعد از جنگ جهانی نخست، دیگر هیچ اندیشمندی در هیچ جای دنیا به این ایده­ی منشعب از دوره روشنگری معتقد مانده باشد. درست بعد جنگ نخست­جهانی، تمام دنیا نه تنها به رشد و تکامل «تمدن» (که پیش­فرض آقای ریاضی است) که ماهیتا به خود «تمدن» و قضاوتهای «عقلانی»­ی سازنده تمدن مدرن نیز مشکوک شدند. شما نه تنها که در قضاوتهای انسانشناسان جدید، بل حتی در نظریات ابتدایی مردمشناسان نخستین نظیر مورگان و فریزر نیز نمی­توانید چنین قضاوتی را پیدا کنید: ((بدویتی شبیه قربانی کردن فرزند در پیشگاه خدایان. و این یعنی بازگشت به دورانی که تنها یک نام بر آن می‌توان نهاد: عصروحشت)). و شگفت آنکه آقای ریاضی عصر پسامدرن (عصر کاملا عقلانی) را با آن عصر یعنی عصر «بدوییت» (یعنی عصر کاملا غیر عقلانی) مقایسه نموده­اند.

و نکته بسیار مهمی که از نظر من مورد غفلت قرار گرفته دقیقا در همین جاست. باید پرسید چرا تعداد قلیلی از افراد (ترورگران) برای ابراز وجود خویش به چنین راهی متوسل شده و اینچنین تعصب­آمیز توسط لیبرال­ها مورد قضاوت قرار می­گیرند؟ چرا این افراد به تعبیر دقیق آقای ریاضی «قتل را با قتل» پاسخ می­گویند؟ چرا تنها برای کشتن می­کشند؟ چرا بر خلاف تصور آقای ریاضی حتی به دنبال «پیرو» و تابع نیستند؟ (چون قطعا آنقدر باهوش هستند که بدانند که با خشونت و استمرار خشونت­ورزی پیرو نخواهند یافت: نگاه کنید به نوشته آخر آقای کاشی.

در نگاه «ترورگر» (اندیشه ترورگر) نه تنها که «زمان» برای خودش (اندیشه­ خودش) و زمان برای دشمن­اش (اندیشه دشمن­اش) به پایان رسیده، بلکه بر خلاف نظر آقای ریاضی، زمان «پیرو»اش نیز به پایان رسیده است. بنابراین ترورگر به دنبال کسب قدرت با توسل به زور نیست. ترورگر مطمئن شده است که «زمان» و «قدرت» به سود او، اندیشه او، و بنابراین پیرو او و جهان او در حال سپری شدن نیست و به نفع او نخواهد چرخید، حتی با داشتن «قدرت» نمی­تواند «حقیقت» اش را اثبات کند؛

«زمان» به طور کلی برای ترورگر پایان پذیرفته است؛ ترورگر فقط به یک چیزمی­اندیشد: «آخرالزمان»!

ترورشونده (اندیشه ترور شونده) نه تنها با ایجاد هژمونی فرهنگی و اقتصادی، هویت، شخصیت و فرهنگ (گذشته) ترورکننده را از بین برده است، بلکه هرگونه امید و آرزو برای آنکه ترورگر بتواند به «خویشتن» خود بازگردد، یا اساسا خویشتنی از برای خود داشته باشد (آینده) را محو و «سر»نگون کرده است. این است که می­گویم؛ ترورشونده یعنی دموکراسی(اندیشه­ترورشونده) پیش از ترورگر یعنی فوندامنتالیسم(اندیشه­ترورگر) دست به قتل زده و تمامی هستی و حتی آینده ترورکننده (هویت و فرهنگ او را) را نا-بود کرده است. و تنها چیزی که برای ترورگر باقی گذاشته یک «جسم» بی­روح، افسرده، کنترل­شده، و بی­فایده است، که در خاک آن سربازان دشمن با پیشرفته­ترین تجهیزات رژه می­روند و بر آسمان آن هواپیماهای اشغالگران در پروازند. و ترورگر به­ناگزیر تنها چیزی که در اختیار دارد؛ یعنی «جسم­مرده»اش را بر می­دارد و بر ترورگر می­کوبد؛ مرگ در برابر مرگ!

چون در «زندگی» دیگر چیزی به سود ترورکننده باقی نمانده و «مرگ» نه تنها که آخرین ابزار ترورکننده است، بلکه تنها ابزاری است که ترورشونده از آن متضرر شده و او را ناچار به اندیشیدن و توجه­کردن به ترورکننده می­کند! ترورشونده فقط از ناحیه مرگ آسیب پذیر بوده و از آن می­ترسد! چرا که مرگ تنها مجهول مدرنیته است! چون برای فرد مدرن بیرون از «زندگی» زمانی و جهانی نیست، اما اصولگرا جهانی دیگر و زمانی دیگر را منتظر است که نه تنها با «مرگ» پایان نمی­پذیرد، بل با مرگ آغاز می­شود! جهان و زمانی واقعی­تر!

«مرگ دشمن» تنها چیزی است که به ترورگر اجازه می­دهد تا دیده و شنیده شود. اگر بی­نظیر بوتو ترور نمی­شد آقای ریاضی سخنی از مردم بدبخت پاکستان بر زبان نمی­آورد و آنها را به توحش متهم نمی­کرد! اگر برجهای دوقلو فرو نمی­ریخت کسی نمی­فهمید افغانستانی هم روی نقشه این دنیای متمدن[!] وجود دارد! از سوی دیگر، «مرگ خود» نشان از آن دارد که ترورگر به دنبال «قدرت» نیست تا «حقیقت»اش را اثبات کند، بلکه معتقد است «قدرت» به معنای مدرنش، دشمن «حقیقت» است! اساسا قدرت، خود، دشمن است!

از زبان آقای ریاضی می­شنویم: ((قدرت مهار ناشدنی وحشت در شکلی نو و ابعادی حیرت‌انگیز رخ نموده است. شاکله این الگوی وحشت، قدرت‌یابی فرد است در سرکوب جمع)). اما به نظر من این «فردی» کردن ماجرا، دادن بار«اخلاقی» به آن و گریختن از تحلیل جامعه­شناختی و روانشناختی­عمیق، نوعی پاک کردن صورت مسآله است. یک جامعه­شناس می­داند که یک پدیده اجتماعی، فقط و فقط با پدیده اجتماعی دیگر قابل تبیین است. پس علت وجودی فوندامنتالیسم را باید در پدیده­اجتماعی دیگر جست نه در افراد یا در اخلاق (به معنای به کار برده شده). و جالب آنکه ایشان در هیچ کجا اشاره نمی­کنند که علت به وجود آمدن ترور جدید چیست!

ایشان فرموده­اند: ((شاکله این فرایند در دوره بدویت انسانی ریشه دارد. دوره حق داشتن کسی که زور دارد. دوره‌ای که قدرت حس حقیقت ایجاد می‌کند)). و من می­پرسم چرا انسانی که در دوره مدرن (که منطق آن عقل و گفتگو است) زندگی می­کند به ظن آقای ریاضی به دوران بدویت (که منطق آن قتل و زور است) بر­می­گردد؟ آیا به جز این است که با تن و پوست خود می­فهمد که تمامی دست آوردهای اخلاقی بشر، از جمله «گفتگو» و «منطق» تنها ابزاری برای سلطه بیشر در دست زورمندان­اند؟ آیا جز این است که آمریکا، این پرچمدار دموکراسی و لیبرالیسم، در طول تاریخ از بدترین ابزارهای زورگویی (مثلا بمب اتم) استفاده کرده و بیشترین آدمها را کشته است؟ آقای ریاضی چطور ممکن است که شما دیروز و امروز و هر روز صدای بمب­های خوشه­ای آمریکا در جنگ عراق و انفجارها و کشته شدن هزاران نفر را نشنیده باشید، اما ناگهان صدای شلیک یک هفت­تیر کمری چنین شما را به واکنش واداشته باشد؟

منطق جهانی جدای از منطق داخلی ایران نیست. منطقی که در آن سیاستمداران خود را شخصیتهای دانشگاهی و طرفدار آزاداندیشی معرفی می­کنند و می­گویند حتی در مورد خدا هم باید بحث شود و به منتقدین خود جایزه می­دهند. اما آیا حقیقتا ما می­توانیم آزادانه نقد کنیم و نقدمان به سرانجامی خواهد رسید؟ و مگر جز این است که روشنفکران (که باید آنها را هم یک «اندیشه» بدانیم، چون حتی ترورگران را هم یک اندیشه فرض کردیم) در ایران کمربندهای مرگ را بر «اندیشه» خود بسته و سعی دارند با این عمل انتحاری دست به مقابله با سیاستهای داخلی بزنند!؟ مگر اندیشه را کنار نگذاشته­اند؟ مگر منزوی نشده­اند؟ و برای یک «روشنفکر» چه چیزی جز کنار گذاشتن «فکر» ِ روشن و انزوا، «مرگ» محسوب می­گردد؟

Tuesday، January 01، 2008                                                                          روشنفکران فعال

 اصلاح‌طلبان، روشنفکران فعال در عرصه سیاسی بودند.
روشنفکر بودند چون سبدی پر از مفاهیم و دعاوی پییچده فلسفی و جامعه شناختی و سیاسی داشتند.
فعال بودند، چون در عمل وارد عرصه منازعات قدرت سیاسی شدند، نمایندگانی در عرصه منازعه تعریف کردند و با کسانی دیگر از در منازعه درآمدند.

من که خود از نزدیک با این دوستان بوده‌ام و در محافل‌شان شرکت داشته‌ام، شاهدم که کسانی در این میان، البته بشتر روشنفکر بودند تا فعال، و کسانی بیشتر فعال تا روشنفکر. اما از دور که می‌نگریستی، مجموعه روشنفکران فعال، بهترین صفتی بود که می‌توانستی به آنها عطا کنی.

نقش و اهمیت این روشنفکران فعال، کاربست سخن، شعار، مفاهیم و دعاوی پییچیده فلسفی در میدان عمل سیاسی بود.

چه شده بود که سخنان فلسفی و فکری اینهمه اهمیت و وزن سیاسی داشت؟

در نظامی زیست می‌کردیم که برآمده از یک انقلاب بود. آن انقلاب، در اساس، با مباحث نظرورزانه و پیچیده آغاز شده بود. نظام برآمده از انقلاب نیز، با پیچیدن در منظومه‌ای از مفاهیم انتزاعی، اتکاء بر جهان بینی‌های فلسفی و فوق‌العاده پیچیده، خود را مقدس و مائده‌ای آسمانی وانمود می‌کرد. تنها راه همراهی یا منازعه با چنین نظامی، بالتبع همراهی یا درافتادن با آن همه قوالب پیچیده و انتزاعی بود.

آن مفاهیم، تمایزی قدسی به نظام سیاسی می‌داد، آن را به منزله راهگشا و منجی بشریت وانمایی می‌کرد. سختی مفاهیم، جدیت و حقانیت نظام را وانمایی می‌کرد. مفاهیم بنیادین، از نقش و رسالت بنیادین نظام حکایت داشت.

در چنین فضایی بود که سخنان فلسفی فوراً پیامدهای سیاسی می‌یافت و هر کنش سیاسی سر از جلسات بحث و جدل فلسفی در می‌آورد. مخالفان با سخنان فلسفی، نشان می‌دادند که نظام مستقر آنچنانکه وانمایی می‌کند ایفاگر نقش بنیادین نیست. اینچنین بود که نقد و نقض حاکمیت نیز خود با مفاهیم پیچیده و فلسفی و غامض درآمیخت.

اما نباید از این نکته غفلت کرد که روشنفکران نیز در لفافه آن مفاهیم پیچیده، عمیق، استوار، خود را حامل رسالتی بدیع وانمایی کردند و از این حیث که امر سیاسی را پیچیده در مفاهیم فلسفی عرضه می‌کردند تفاوتی با رقیب خود در عرصه قدرت سیاسی نداشتند.

اما اینک دو رخداد سبب شده است که حساب روشنفکری و فعال بودن در عرصه سیاست به تدریج از هم جدا شود:

1. اول ناکامی‌های نسبی اصلاح طلبان در عرصه قدرت سباسی است. ناکامی‌های مذکور، سبب شده است که دلالات نجات بخش اصطلاحات و مفاهیم فلسفی روشنفکران از میان برداشته شود. مردمی که پیشتر تصور می‌کردند از دل این مفاهیم پیچیده قرار است نسخه‌ای برای دردهای خود بیابند، اینک ربط خود را با آن در نمی‌یابند. به عبارتی دیگر، مفاهیم در عمل اعتبار خود را از دست داده‌اند.

2. دوم، محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های سیاسی است. امروز روزگاری است که انتساب به برخی از مفاهیم مثل سکولاریسم، دمکراسی خواهی و امثالهم، مثل مدارک جرم، افراد را از فعالیت در حوزه سیاست محروم می‌کند. بنابراین فعالان به تدریج از میان روشنفکران برخاسته‌اند تا میدان عمل سیاسی برایشان مسدود نگردد.

گروهی که به دلیل اول از روشنفکری گسیختند، در عمل تا توانستند تند رفتند. تصورشان براین بود که تنها با عمل و کنش رادیکال سیاسی می‌توان مفاهیم معنا از دست داده را دوباره زنده کرد. فکر کردند که عده‌ای ترسو، مانع از آن شده‌اند که مردم سرشت نجات بخش دمکراسی را دست کم بگیرند.

اما گروهی که به دلیل دوم از روشنفکری گسیختند، در عمل تلاش دارند، از هر مفهوم و معنا پرهیز کنند. آنها تنها می‌خواهند در انتخابات شرکت کنند و مرتب اصرار می‌کنند که میل به مشارکت در انتخابات هیچ معنایی ندارد. اصلاً چه کسی گفته است که شرکت در انتخابات به معنای دفاع از مناسبات دمکراتیک است. چه کسی گفته است که آنها هوادار دمکراسی‌اند. آنها فقط می‌خواهند شرکت کنند و هوادار تنها چیزی که هستند شرکت در انتخابات و بسیج مردم در انتخابات است.

در جلسه‌ای دوستی اصرار داشت، این نام اصلاحات را اینقدر تکرار نکنید حساسیت تولید می‌کند

گروه اول در اوج رادیکالیسم خود وامانده‌اند و در انتظار ایمان دوباره مردم به مفاهیم از سکه افتاده‌ نشسته‌اند. گروه دوم تنها دلخوش به سرمایه‌های پیشین‌اند و شادمان از اینکه مردم در تقابل با دولت موجود به آنها اقبال خواهند کرد. دیگر چه ضرورتی دارد آنها از مفاهیم و تعابیری استفاده کنند که حساسیت برانگیزند.

خلاصه اینکه اصلاح‌طلبانی که روشنفکران فعال بودند، اینک به سه گروه طبقه می‌شوند. روشنفکران در حاشیه فعالان به شدت رادیکال، فعالان بی هویت.

آن عقد محکم پیشین میان مفاهیم و کنش سیاسی، یک بیماری به حساب می‌آمد، اما این دور انداختن همه مفاهیم از میدان کنش نیز، نوعی دیگر از بیماری است که کم آسیب‌تر از قبلی نیست. روشنفکران امروز نیازمند آن هستند که با توجه به عقلانیت کنش سیاسی، عقلانیت روشنفکرانه خود را ساماندهی مجدد کنند، فعالان سیاسی نیز نیازمند مهارت کاربست مفاهیم در عرصه عمل سیاسی‌اند.

 صفحه اصلی

تماس


مطالب این وبلاگ را با فید بخوانید


 پیوندها

یونس شکرخواه
عبدالکریم سروش
سید محمد خاتمی
حسين قاضيان
نعمت الله فاضلی
شیرین احمدنیا
احسان شریعتی
سارا شریعتی
سوسن شریعتی
تاصر فکوهی
اندیشه سیاسی و اقتصادی
سیبستان
آوای موج
کریم ارغنده پور
الپر
اسماعیل یزدانپور
مرتضی کریمی
حنایی کاشانی
هفتان
معنویت - عقلانیت
آرش نراقی
عباس کاظمی
مسعود برجیان
محمد وحیدی
ملکوت
پویان
سفر به فراسو
شریعت عقلانی
نشانه
درباره نشانه
میرزاپیکوفسکی
راوش
سیاه مشق های دانشجویی
موسسه مهر طه
ذوزنقه
ابزارهای پژوهش
زمزمه
آب در آب


استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است

 


مطالب پیشین

August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008

    This page is powered by Blogger. Isn't yours?