|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Saturday، July 26، 2008 واقعيت، رويا و شوخي
نميدانم چه چيز واقعيت است، چه چيز توهم و رويا همينقدر ميدانم كه ميان اين دو نسبتي هست। آنچه واقعيت قلمداد ميشود، سهم ديگران را براي خانه كردن در لباس توهم و رويا تعيين ميكند. در عرصه سياست، جا به جايي اين دو، بحشي از فرايندهاي سياسي را تبيين ميكند. مثلاَ در يك نظام سوسياليستي، اين دمكراسي و آزادي است كه در روياي جمعي خانه ميكند. در يك نظام سكولار، دين، چنانكه در يك نظام ديني، سكولاريسم. آنگاه مضمون منازعه سياسي تمايل روياها براي تبديل شدن به واقعيت است। رويا، تمام انرژي خود را براي شالوده شكني از واقعيت عيني به كار ميبندد. اما شوخي و طنز و جك، از جنس ديگري است। بازيگوشانه در خلاء ميان رويا و واقعيت جا به جا ميشود. گاهي سخني خنده آور است از اين حيث كه واقعيت را واژگون كرده است. به همين سبب ميتواني كمي از صلب خسته كننده و تجربه تلخ واقعيت وارهي. گاه اما شوخي، به كار كاستن از بار تعهد آور رويا ميآيد. گاه يك لطيفه خندهآور، كاخ روياها را فروميريزد و تو را به تسليم به واقعيت فراميخواند. گاه واقعيت را واژگون ميكند و سهمي در فرايند تحقق عيني رويا ايفا ميكند. اما شوخي بازيگوش، گاهي از حد خود فراتر ميرود। مثلاَ به جاي رويا يا واقعيت مينشيند. در چنان صورتي ماجرا پيچيده ميشود. به نظرم ماجراي دوم خرداد، نشستن شوخي و طنز به جاي رويا بود، و تحولات پس از آن نشستن شوخي و طنز به جاي واقعيت. همه جوهر گفتاري دوم خرداد ميتواند در يك ساختار طنز جا بگيرد كه ساختار اقتدارگرايانه به يادگار مانده از انقلاب را به پرسش ميكشيد। همين نكته آن را جذاب ميكرد. از همان فرداي پيروزي، همه از ضرورت شادي سخن ميگفتند و در صدد واژگون سازي هر آنچيزي بودند كه متصلب انگاشته ميشد. الگوي ايدهآلي در ذهن نبود. همين كافي بود كه كسي كاري به كار ديگران نداشته باشد تا همه شاد باشند و هر طور كه ميخواهند زندگي كنند. يك كارناوال واقعي بود. طبقه متوسط شهري در صدد تحقق جهان رنگارنگ خود بود و از دنياي خاكستري و سياه و سفيد خسته بود. هنوز هم تصور ميكنم مهمترين نماينده ساختار گفتاري آن روزگار ابراهيم نبوي بود। دوم خرداد امكاني براي بازگشت باقي نگذاشت। چنين بود كه ماجرا معكوس شد. از آن پس طنز و شوخي دست از سر روياها برداشت و اين بار نوبت به واقعيت رسيد. واقعيت از جنس طنز و شوخي شد. به آنچه اين روزها ميشنويم دقت كنيد: به اقتصاد اول جهان بدل ميشويم। در مديريت جهان مشاركت ميكنيم. جهان نيازمند نسخه ما براي مديريت بحرانهاي بين المللي است. ......و صادقانه ميگويند و به جد در اين جهات عمل ميكنند. سرمايهگذاري ميكنند و به آن مومناند. واقعيت هنگامي كه از جنس طنز است، همه چيز واژگون ميشود। طنزي كه مقرر بود صلب واقعيت اقتدارگرا را بشكند، خود به واقعيت بدل شده است. اين بار براي رهايي از گسيختگي ناشي از طنز واقعي شده، روان عمومي به واقعيت متصلب ميانديشد. جستجوي عمومي براي نظم و امنيت از همين جنس است। جستجوي كسي كه زور بگويد اما اصلاح كند از جنس جستجوي واقعيت متصلب است. طنز ساختار واقعيت و رويا را به هم ريخته است چنين است كه طنز به جاي لبخند شيرين، زاينده تلخي است। گزنده است و تيز. سالهاست كمتر با فوران استعداد ايراني براي توليد جكهاي تازه مواجهيم. گويي جك و لطيفه كاركردهاي اجتماعي و فرهنگي و سياسي خود را از داست داده است. نميدانم براي برون رفت از اين وضعيت، از كجا بايد شروع كرد। شايد احساس عوام را بايد جدي گرفت. قبل از هر چيز واقعيت بايد تصلب خود را مجدداَ به دست آورد. به جاي سخن گفتن از روياها، به جاي برانگيختن ميل به افقهاي عقلاني نقد كننده امر واقع، نيازمند امر واقعيم. واقعيت به يك امر گمشده بدل شده است. ميدانم پريشانگويي است اگر بگويم جمله فوق خود يك روياست. واقعيت اينك خود به يك رويا بدل شده است. حس ميكنم در كابوس زندگي ميكنيم و خواب واقعيت را ميبينيم। پينوشت: اين نوشته، حاصل يكي دو ساعت گفتگوي من با كامبيز نوروزي در دفتر اوست. پريشاني نوشته شايد حاصل پرخوري در دفتر او باشد. پذيرايي خوبي كرد.
Thursday، July 24، 2008 خدا و درك زمانبنياد
كامنتهاي دوستان بر يادداشت قبله و قطار و پست تازه دوست عزيز محمد الياس بر يادداشت مذكور، مرا مطمئن ساخت كه چندان در انتقال مقصود خود موفق نبودهام। برخي از دوستان مقصود من از مفاهيم زمان و مكان را به معناي فلسفي مورد نظر قرار دادهاند، برخي به معاني جامعه شناسانه، برخي آنها را با ثبات و تغيير هم معنا شمردهاند چنانكه گويي من شاخصه دين را تغيير ناپذيري و شاخصه مدرنيته را تغيير و تحول دانستهام.
نكته من با اينهمه بي ارتباط نيست، اما لب كلام من چيز ديگري است. اجازه بدهيد از يك مثال شروع كنم. در دوران كودكي وقتي سوار اتوبوس ميشدم، اتوبوس ايستاده مرا متوجه تابلوها ميكرد، اما بي صبرانه انتظار داشتم اتوبوس راه بيافتد تا من تابلوهاي ديگر را هم ببينم। اتوبوس به آرامي به راه ميافتاد، من ميتوانستم تابلوي مغازهها را ببينم كه گويي صف كشيده از پيش چشم من ميگذشتند. تابلوهاي رنگ به رنگ و جذاب چشمان مرا از شوق براق ميكرد. اما به تدريج كه اتوبوس سرعت ميگرفت من قدرت تميز دادن تابلوها از يكديگر را نداشتم. سرعت اتوبوس گويي آنها را از قابهاي متمايز به يك خط مستمر بدل كرده بود. خطي كه چيزي در آن ديده نميشد. خطي بود كه تنها گاهي خطوطي نامعلوم در آن پديد ميآمد و به سرعت ناپديد ميشد. من كم كم خسته ميشدم، با چشماني خواب آلود از بزرگتري ميپرسيدم كي ميرسيم؟
من به تدريج از اين تابلو و آن تابلو، متوجه مسير و جهت و مقصود ميشدم। از تماشاگري كه با لذت به راه ميانديشيد به مسافري بدل ميشدم كه به مقصود ميانديشد.
ماجراي درك مكان بنياد از عالم مشابهتي با نگاه شوق زده من به تابلوهاي متمايز از يكديگر داشت، و تجربه زمان بنياد از عالم، به نگاه خسته من از خط سير ممندي كه بيشتر انتظار رسيدن را پديد ميآورد।
درك مكان بنياد از عالم، انسان را به سوژه تماشاگر بدل ميكند। انسان تماشاگر جهان را متشكل از فضاهاي گوناگون تجربه ميكند. فضاهايي كه به دقت از هم متمايز شدهاند. زمين از آسمان متمايز است. به علاوه بخشهايي بر بخشهايي اولويت دارد. همين كه آسمان بر فراز زمين است، از آن برتر است. در روي زمين هم، بخشهاي گوناگوني وجود دارد كه به دقت از هم متمايزند و بخشهايي بر بخشهايي ديگر اولويت دارند. به اين معنا، جهان مثل يك خانه بزرگ است. چطور خانه را به بخشهاي متمايز تقسيم ميكنيم. و براي هر يك شان و قدري متمايز قائليم، جهان نيز اينچنين است.
به قول ارسطو، اشياء بر حسب موقعيت مكاني كه اشغال ميكنند از يكديگر متمايز ميشوند و گروهي بر گروه ديگر برتر قلمداد ميشوند. اگر آب روي خاك ميايستد، و هوا بر روي آب، اين نشانه آن است كه هوا از همه برتر و خاك از همه دانيتر است.
روح بالاتر از جسم ميايستد و همين نشانه آن است كه روح برتر از جسم است।
خدا كه از همه برتر است در آسمان جاي دارد و روحهاي خبيث در قعر زمين جاي دارند। همان خدايي كه غلي الاصول او را فراتر از مكان و زمان ميدانيم. در روايتي كاملاَ مكاني شده در ادراك آدمي ظاهر ميشود.
درك زمان بنياد از عالم را به همان درهم آميزي تابلوها و تبديل شدنشان به خط سير مداوم شبيه نمائيد। در درك زمان بنياد از عالم شما يكباره قدرت تمايز ميان امور را از دست ميدهيد. تجربه شما از عالم تجربه فضاهاي متمايز نيست. بلكه خط سير است. مرتب از فيلسوفان و متالهان و انديشمندان ميپرسيد به كجا ميرويم.
شما از موقعيت تماشاگر خارج شدهايد। اينك شما فاعل و مسافر راهيد. ديگر از اين پس به مقصود و اهداف خود فكر ميكنيد. ديگر بايد بنيشنيد و به جاي نگاه از سر حيرت به صورت بنديهاي متمايز مكاني به برنامههاي خود در مقصد و مدت رمان اقامت بيانديشيد.
في الواقع نگاه من نگاهي تجربي بود। بيشتر با ذوق و تجربه سروكار داشت تا با گزارههاي دقيق علمي و فلسفي.
درك مكان مند ازعالم با راز توام است। رازي كه در هزار توي مكانهاي ناشناخته پيچيده و طنين ميافكند. رازها به تمهيد معرفت گشوده خواهند شد. فيلسوفان و متالهان و انبياء فيالواقع گشايندگان راز نهفته در هزار توي مكانمند عالم بودند. در درك زماني از عالم نيز راز وجود دارد. اما رازها بيشتر از جنس مجهولاتاند كه بايد به تمهيد اراده و پشت كار، سر از آنها در آورد.
مسافري كه مرتب ميپرسد به كجا ميرويم। آب و هوا چطور است؟ بيشتر مجهولات و پرسشهايي دارد بيش از آنكه حيرت زده رازهاي نهفته در هزار توي فضا باشد.
خدا فراتر از زمان و مكان است، اما در درك سنتي بيشتر او را با ساختاري مكاني شده به پرده ادراك افكندهايم।
تجربه زمان مند از عالم، از آن روي كه فرد را اهل سفر و رفتن و جابجا شدن ميكند، كمتر از چند و چون خانه و صاحب خانه ميپرسد چنين است كه خداي مكاني شده در آن كم فروغ است। هست اما در موقعيت و كاركردي متفاوت. مثلاَ در نقش كسي هست كه صرفاَ از او امنيت راه طلب ميكنيم.
دين پيوست شده به درك مكانبنياد از عالم، كمتر قادر است در جهاني كه آن را بيشتر زمان بنياد تجربه ميكنيم، حس و تجربه مومنانه بيافريند। اما اين نكته به اين معنا نيست كه در جهان جديد فصل تجربه مومنانه به پايان رسيده است. به هيچ روي چنين نيست. كساني تلاش كردند درك مكان بنياد از دين را متحول كنند و آن را هم جنس درك زمان بنياد از عالم بازخواني كنند. اما در اغلب موارد و در تجربه زيسته عموم مردم، دين همچنان مكان بنياد باقي ماند، تا انسان را در مواقع واماندگي از زندگي در عالم زمان بنياد، در آن رحل اقامت افكند و آرامش طلب كند.
بنابراين ناسازه درك مكان بنياد از عالم و درك زمان بنياد از جهان جديد، ميتوانند مكمل يكديگر باشند و به عبارتي رابطهاي سازنده و زاينده برقرار كنند।
اما بدترين انتخاب، پيوند ميان اين دو سويه ناسازگار است. روايت سياسي شده از دين به ويژه در الگوي اسلامياش، اين دو سويه را درهم آميخته است. هم از دين، كاركرد ناظر به وجه مكاني ستانده شده است، و هم سرعت و دقت روايت زمان بنياد از سياست مدرن به هم ريخته است.
Wednesday، July 23، 2008 كاسه داغتر از آش
دوست عزيز جناب حسين نوراني درست ميگويند، من مرتكب يك تناقض گويي آشكار شدم। در يادداشت پيشين نوشتم كه روايت ما از خداوند مكان بنياد است، در حاليكه جوهر سياست مدرن زمان بنياد است। تلفيق اين دو در روايت دين سياسي شده و ايدئولوژيك را هم نافي عقلانيت ديني بر شمردم و هم نافي عقلانيت سياست مدرن. با اينهمه در آخر يادداشت عرض كردم كه مقصودم از ذكر اين تعارض پناه جستن به سكولاريسم نيست جون به ويژه با توجه به متن سنت اسلامي سكولاريسم را تحقق نيافتني ميدانم. من تناقض گويي كردم، اما به راستي تصور ميكنم اين تناقض گويي از يك وضعيت متناقض حكايت دارد। تعارض عيني را نميتوان با سازگاري منطقي در سخن حل كرد. مگر جمع كردن دو خواست عدالت و آزادي تعارض آميز نيست. شما ميتوانيد براي رفع تعارض يكسره به آزادي بچسبيد و عدالت را فروبگداريد يا به عكس.به اين شكل به سازگاري منطقي در سخن دست يافتهايد اما در عمل خود را دجار تعارض كردهايد. بنابراين در عمل ناگريزيد كه ناسازگاري در كلام را بپذيريد تا در عمل كمتر دچار ناسازگاري شويد। چنانكه رالز در سنت ليبرال در دفاع از ايده عدالت دچار ناسازگاري در كلام شد اما اهميت او به آن است كه راهي براي كاستن از بار ناسارگاري و تعارض در عمل يافت. جمهوري اسلامي كه هم متولي كاركردهاي دولت مدرن است و هم متولي دين، به نحوي با ناسازگاريهاي بنيادي مواجه است، حكومت پهلوي نيز كه صرفاَ به كاركردهاي دولت مدرن چسبيده بود و به كلي از دين غفلت ميكرد به نحوي ديگر با تعارض و ناسازگاري مواجه بود। دولت پهلوي نقشهاي مدرن را ايفا ميكرد اما به دليل راندن دين به حوزه مقاومت عملاَ فاقد مشروعيت و تداوم حيات سياسي بود। جمهوري اسلامي تداوم و بازتوليد مشروعيت دست كم در بخشهايي از مردم را دارد، اما ناتوان از ايفاي خوب و پذيرفته كاركردهاي دولت مدرن است. البته نبايد غفلت كرد كه امكان تچربه حيات مومنانه را نيز از بخشهاي گستردهاي از مردم سلب كرده است. وضعيت تعارض آميزي است كه الزاما با گزارههاي سازگار معطوف به سكولاريسم نميتوان از آن رها شد। در چنين موقعيتهايي راه حل را بايد در كاستن از بار تعارض ميان آن دو يافت و موقعيتهاي تعارض آميز ميان آن دو را به حداقل رسانيد. دولت ميتواند ديني باشد بي آنكه خود را يگانه متولي دين به شمار آورد و كاسه داغ تر از نهادهاي رسمي دفاع كننده از دين را به دست بگيرد. كافي است در رفتار و عمل و گفتار نشان دهد كه حرمت مرزهاي ديني را رعايت ميكند. ميتواند مدرن باشد و كاركردهاي دولت مدرن را بر عهده بگيرد اما در اين زمينه نيز يك دولت بلند پرواز با شعارهاي آرمانخواهانه مدرن نباشد. بلكه در حد مقدور كاركردهاي خود را به خوبي ايفا كند.
Sunday، July 20، 2008 قبله و قطار
ميان دين و سياست مدرن دست كم يك تفاوت بنيادي وجود دارد. دين بيشتر با مكان سروكار دارد و سياست مدرن با زمان. دين خصلتي مكاني دارد। جهان هنگامي كه از منظر خداوند نگريسته ميشود يك مكان است كه خداوند در جان و جوهر آن جاري است. اگر جهان يكسره سيلان و حركت و تحول نيز باشد، در نگاه خداوند و با ملاحظه حضور خداوند يك مكان با ثبات و تعين يافته است. معابد تجلي جهاني به شمار ميروند كه دين در كانون آن است। ثبات و آرامش و سكون خصلت آن است. سياست قديم نسبتي وثيق با اين تصور دين محور از عالم داشت। در عرصه سياسي نيز مقرر بود كسي در كانون بنشيند كه جامعه را از بي ثباتي برهاند। چنان فضاي صلح و آرامشي به مردم ببخشد كه بيشترين امكان عبادت خداوند فراهم شود। جنگهاي مذهبي حتي با وعده توسعه و پيشرفت و آرمانهاي سياسي شكل نميگرفتند، جان و جوهرشان سامان دادن به نظمي بود كه بيشتر مهياي اجراي احكام الهي باشند। اما سياست مدرن، عرصه اعمال اراده انساني است। اينهمه كه از ضرورت توسعه و تحول سخن ميرود، و از برنامههاي كوتاه مدت و بلند مدت، سندهاي چشمانداز، وعدههاي بزرگ براي تبديل كردن كشور به يك كشور بزرگ منطقهآي يا بين المللي حكايت از سرشت مدرن سياست دارد. سياست مدرن بيشتر با زمان سروكار دارد و كمتر واجد جوهر مكاني است। از حركت و تحول دم به دم سخن ميگويد و جايي براي ايستادن و تامل و سكونت باقي نميگذارد. خداوند را بيشتر در سازههاي مكاني جاي دادهايم و انسان و اراده انساني را در سازههاي زماني। ديني كه سياسي شده است، به قطاري شباهت دارد كه مجالي براي پياده شدن نيست و بايد ضمن حركت در آن نماز خواند. قطاري كه مسيري پرپيچ و خم دارد. هر آن به سويي ميچرخد و رعايت قبله در آن ممگن نيست. امكان سكون و حس و حال نماز هم نيست، چون نمازگذار در حالي بايد نماز را در آن به پايان ببرد كه كنترل و تعادل در آن هميشه ممكن نيست। مگر آنكه از قطار بخواهيد توقف كند تا شما چند دقيقهاي در سكونتگاهي به آرامي نماز بخوانيد اما توقف سياست مدرن به معناي نفي سرشت آن است و اين توففها هزينههاي سنگيني بر آن بار ميكند। معضل درهم آميختن بعد مكاني دين و جوهر زماني سياست، البته در موقعيتهايي ظاهر ميشود كه يك نظام سياسي مستقر كه متولي و عهده دار وظايف مدرن است بخواهد دعوي دين نيز داشته باشد، و الا گروهها و جريانات سياسي كه چندان در قالب يك دولت تجلي نميكنند و ايفاي وظايف دولت مدرن را بر دوش ندارند چندان با اين سوال و اين معضل بنيادي مواجه نيستند। گروههايي مثل القاعده، نه تنها با معضل در آميختن بعد مكاني دين و بعد زماني سياست مدرن مواجه نيستند، بلكه به عكس از جايگاه جوهر مكاني دين سنگهاي بزرگ پيش روي كاروان پرشتاب سياست مدرن ميافكنند و با در هم شكستن ريل سياست مدرن، موفعيتهاي بازتوليد تجربه مومنانه را فراهم ميكنند। اين كاري است كه دولتهاي مدعي آموزههاي ديني نيز گاهي ناگزير به آن ميشوند و اين چنين از كسوت دولت مدرن و كاركردهاي تعريف شده آن بيرون ميآيند। الزاماَ نميخواهم از طرح مساله فوق، سكولاريسم را نتيچه بگيرم. چرا كه اصولاَ تصور نميكنم سكولاريسم با متن اسلام و سنت اسلامي سازگار افتد. به عبارتي در آئينه ذهن تصور كردني است اما در عرصه جهان تحقق نيافتني است. تصور ميكنم صورت مساله را بايد دوباره تعريف كرد। دين را دستخوش طوفانهاي زمان بنياد سياست مدرن كردن، به معناي شالوده شكني آن است ضمن آنكه به كج كاركرديهاي سياست مدرن نيز ميانجامد. به عبارتي دين سياسي شده، هم زائل كننده عقلانيت مكان بنياد دين است و هم زائل كننده عقلانيت زمان بنياد سياست مدرن.
Wednesday، July 16، 2008 خواست عدالت
براي هر قوم، پيشيننه تاريخي، خاطرههاي قومي، اسطورهها و باورهاي به جاي مانده از متن سنت، دستاويز تاويل و تفسيرهايي هستند كه مقتضي مسالههاي جاري آنهاست। خواست عدالت يك خواست بنيادي در عرصه عمومي است। هيچگاه فراموش نميشود اما اغلب اين خواست سرد است و مردم سر در گريبان خويش صور ناعادلانه زندگي را تاب ميآورند. خواست عدالت اگر داغ بوده است. گاه مردم تحقق آن را بر روي زمين ممكن و در دسترس قلمداد ميكنند. گاه مثل يك آرزو آن را به عهده تعويق ميافكنند و مسير آيندگان را به سمت آن قملداد ميكنند، و گاه زمين را عرصه تحقق آن نميانگارند. اما بازهم خواست عدالت داغ است چرا كه عميقاَ به آن عشق ميورزند و مرگ در راه اين ناممكن را مجاز ميدانند. شيعيان با امامان خود چنين كردهاند। اگر خواست عدالت داغ بوده است، امام علي، مظهر و مصداق امكان عملي اگرچه نه پايدار عدالت بر روي زمين خوانده شده است. امام حسين مظهر عشق به عدالتي كه تحقق آن بر روي زمين ناممكن است و امام زمان مظهر اميد به تحقق عدالت در مسير حركت تاريخي. اما در زمانهاي كه اصولاَ خواست عدالت سرد است، امامان خود را از زمين ميرانند و آنان را در آسمان جستجو ميكنند. آنان را در شرايط عسرت و براي شفاعت گناهان خود طلب ميكنند و از آنان همچون كشتيهاي نجات از بار گناهان مدد ميجويند. انقلاب فضاي گرم خواست عدالت بود كه در وهله نخست با امام حسين آغاز شد. قيامي بود براي اعلام عشق به عدالت در جهاني كه گويا بستر تحقق عدالت نيست. پس از پيروزي و در هنگامه تثبيت، همه چيز به امام علي سپرده شد كه مظهر تحقق عدالت بر روي زمين بود. اما حاصل چنان بود كه همه ترجيح دادند دست به دامان امام زمان شوند و عدالت را به عهده تعويق تاريخي بيافكنند। اما واقع اين است كه حاصل اينهمه فرورفتن مردم در وضعيت نااميدي از تحقق عدالت بر روي زمين است। عدالت به يك خواست سرد شده در حافظه و هاضمه فكري و روحي مردم بدل شده است. تبليغات راديو و تلويزيون را با تراكتهايي كه مردم در كوچه و بازار پيرامون امام علي چسبانيدهاند مقايسه كنيد. مردم دوباره امام علي را به منزله عامل شفاعت و نجات از بارگناهان به آسمان فرستادهاند. مردم ديگر به عدالت اميدي ندارند। حتي كساني كه به ظاهر شعار عدالت ميدهند، بيش از آنكه مبشر يك آرمان سياسي باشند، باج دهنده به مردماند باشد تا در مسير رقابتهاي سياسي شانس خود را افزايش دهند. فرودستان ترديدي در تداوم وضعيت ناعادلانه ندارند، اما گويي به تجربه دريافتهاند كه سكه عدالت قيمتي در بازار رقابت فرادستان يافته است، پس ميتوانند با بهره گيري از آن تكه ناني در حاشيه سفره به چنگ آورند. به عبارتي ديگر، عدالت نيز مثل بسياري ديگر از امور اين جهاني كالايي شده است. خريد و فروش ميشود. و آنچه بيشتر از آن حاصل ميشود كيف خريد و فروش آن است. خواست عدالت سرد شده است، ضرب سكه آن در بازار نيز تضميني است براي به فراموشي شپردن آن। جامعهاي كه خواست عدالت در آن سرد شده، ايمان و اعتقاد به بنياد نظم اجتماعي نيز از آن سلب شده است و چنين جامعهاي به باور رالز، عرصه تحقق هيچ خيري نيست.
Tuesday، July 15، 2008 چه کاری از من ساخته است
این روزها خاطره این سوال منسوخ در ذهنم دوباره زنده شده است: چه باید کرد؟ این سوال روح و روان یک نسل بود. خوب زوایای این سوال را بکاوید: نمی گفتند چه باید بکنم. چه باید کرد سوالی عام و کلی بود. گویی قاعده ای وجود داشت که در فضا پراکنده بود و همه از مضمون این قاعده و فرمان می پرسیدند. ما همه مطیع و تابع بودیم، اما مرجع نهایی پاسخ به آن سوال چه کسی بود؟ هیچ کس نمی دانست. یکی در پاسخ خداوند را به میان می کشید. یکی قانون ضروری تاریخ را، یکی هم وجدان پاک انسانی را. شرم می کردیم اگر سکوت می کردیم. شرم می کردیم اگر در مقابل ستمی منفعل بودیم. البته اغلب ساکت و خاموش و منفعل بودند اما به همین جهت هم بود که فضا را احساس تند و سنگینی از گناه همراهی می کرد. زندگی عرصه تکلیف بود. برای انجام تکلیف هم، موقعیت و توانایی تو چندان مدخلیتی نداشت. اگر چیزی تکلیف بود هر کس در هر موقعیتی باید به انجام آن همت می گماشت. فضایی اخلاقی بود. اما شک ندارم که فضا از جنس گله نیز بود. نحوی تعلق گله وار در فضا پیوستگی اخلاقی آفریده بود. شک ندارم که باید به حربه حق و سلیقه و خواست فردی از فرمان گله رها می شدیم. اما امروز به شدت به آن سوی بام جسته ایم. چه باید کرد مسبوق به نحوی تعلق گله وار رخت بربسته است. اما چه باید بکنیم اگر هیچ نحو دیگری از سوال چه باید کرد جانشین آن نشده است. دوران ما نه با سوال بلکه با یک اظهار از دوران پیش متمایز شده است: چه کاری دوست دارم انجام دهم . اظهار به ظاهر جذابی است چرا که از آزادی و قدرت انتخاب متفاوت یک نسل سخن می گوید. از حق مسلم متفاوت بودن. اما حاصل جیست؟ حاصل آن است که نمی توانیم کاری را که دوست داریم انجام دهیم. دولت با انگاره های پیش مدرن و امکانات پسامدرن اراده کرده است که ما را محدود کند. نمی توانیم آنچه را می خواهیم انجام دهیم. امکان هیچ فریادی هم نیست، چون هر فریادی در فضای خاموش و سرد و ساکت محیط، به خودمان بازمی گردد و اهرم های فشار را بر ما سنگین تر می کند. صدای فریاد ما با هیچ صدای دیگر در نمی آمیزد. و چه کاری دوست دارم انجام دهم، به دورانی می رسد که نمی توانم هیچ کاری انجام دهم. حتی برای آنکه بتوانیم آنچه را می خواهیم انجام دهیم، نیازمند احیای نحوی تازه از سوال چه باید کرد هستیم. در پرتو وجدان های بیدار جمعی است که می توانیم خود باشیم و زندگی را متناسب با سلیقه و پسند خود بسازیم. شاید ضروری باشد این دو سوال را در هم آمیزیم و بپرسیم چه می توانم انجام دهم. یا چه کاری از من ساخته است؟ سوال چه می توانم انجام دهم تا حدی مسبوق به سوال چه باید کرد هست، از این حیث که یک تعهد جمعی را در گردن نهاده است اما نه آنچنان تسلیم و مکلف که اصولا از دایره چند و جون من بیرون باشد. از توان من سوال می کند که ناظر است به خواست و سلایق من. این روزها خاطره این سوال دوباره در ذهنم زنده شده است زیرا به جد احساس شرافت نمی کنم از زندگی در فضایی که نظام سیاسی هر چه می خواهد می کند و ما همه خاموش و ساکت ایم. فرورفته در لاک زندگی خصوصی. مردم عمیقا تحمیق می شوند. رادیو و تلویزیون هر چه می خواهند بر ذهن مردم حک می کنند. مردم بیش از حد ساده اندیش شده اند. افق خواستهای مردم بسیار نازل شده است. روشنفکران آکادمیسین های بی ربطی شده اند. نظرورزان مغرور. گنده گوهای بی معنا. سوال چه باید کرد مسبوق به طرحی ساختمند و کلی از عرصه عمومی بود. گویی در برج عاجی نشسته بودیم و همه هستی و جامعه و تاریخ را مورد ملاحظه قرار می دادیم و تکلیف خود را برای پیشبرد کاروان تاریخ معلوم می کردیم. سوال جه کاری دوست دارم بکنم، به کلی نیازی به فهم هیچ کلیتی ندارد الا درک سود و زیان و نفع من. اما سوال چه کاری از من ساخته است، چبری میان این دو است، در صدد ایفای نقش دلخواسته و مطلوب فردی است در یک نقشه و طرح کمرنگ و نامصرح جمعی و کلی. وجدان بیدار فردی است که در پرتو وجدان جمعی زنده است.
Monday، July 07، 2008 مروري بر هجدهم تيرماه
هر دوره از تنازعات سياسي برمبناي يك رخداد كانوني و شبكهاي از تفاسير نسبت به آن رخداد شكل ميگيرد। گاه حوادث كوچك و بزرگ به واسطه آنكه موجب ظهور شبكهاي از تفاسير ميشوند به يك دوره از حيات سياسي پايان ميبخشند. حادثه هجدهم تيرماه سال هفتاد و هشت از آن دست حوادث بود. ميتوان از آن به منزله يك نقطه عطف ياد كرد كه براي سويههاي گوناگون منازعه سياسي معاني گوناگوني پيدا كرد و تلاقي اين معاني گوناگون، مسير تحولات آينده را تعيين كرد. اين معاني گوناگون، پايان بخش به شبكه معاني ظاهر شده پس از دوم خرداد ماه سال هفتاد و شش گرديد। براي مسئولان و تئوريپردازان جنبش دوم خرداد، ماجراي هجدهم تير يك حادثه غير منتظره به حساب ميآمد و ضرورت داشت به سرعت پايان يابد। حادثه از يك خوابگاه دانشجويي شروع شد اما به خيابانها كشانيده شد، و اگر قرار بود اينچنين تداوم پيدا كند، كنترل صحنه از دست ميرفت و معلوم نبود به كجا خواهد انجاميد. آنها نميتوانستند در نقش مديريت و رهبري اين رخداد ظاهر شوند। ايدههايي كه از آن سخن گفته بودند و مشي مسالمت و گفتگو و مذاكره در درون سيستم سياسي به آنها مجالي براي پشتيباني موثر از اين رخداد نميداد. اما كاش در آن فضاي پرآشوب چندان عقلانيت و جسارتي باقي مانده بود تا خود ابتكار پايان بخشي به آن را در دست گيرند. تبليغات رسانههاي خارجي نيز در اين زمينه بي اثر نبود। آنها تلاش ميكردند با نشستن بر موج اين رخداد، تحولات راديكال مطلوب خود را مديريت كنند و اصلاحطلبان به سرعت از دايره خارج ميشدند. حادثه مفسران و بازيگران ديگري هم داشت। جنبشي كه تحت عنوان جنبش دانشجويي از آن ياد ميشد، با حادثه هجدهم تير، ميدان مستقلي براي كنش سياسي پيدا كرد. تا آن روز، اگر چه دانشگاهها پر از فعالان سياسي اثرگذار بود، اما اين چهرهها علي الاصول خود را در سايه ژنرانهايي تعريف ميكردند كه يا در موقعيت روشنفكر و يا در موضع فعالان اثرگذار سياسي شناخته شده بودند. اما حادثه هجدهم تير، اين تخيل جمعي را تقويت كرد كه دانشجويان خود فاعلان مستقل در ميدان سياستاند و ژنرالهاي خود را توليد خواهند كرد. چنين بود كه حادثه هجدهم تير، سرمايه سنگيني براي توليد چهرههاي تازه پديد آورد। موج عبور از خاتمي كه عموماً پس از اين رخداد تقويت شد، از حس وجود يك جريان مستقل حكايت داشت. آنها از آن پس تلاش كردند ايدئولوژي و خط مشي خاص خود را توليد كنند. به نظرشان جنبش دانشجويي اينك انرژي سياسي مستقلي بود و ميتوانست با بي اعتنايي به چك و چانههاي عرصه رسمي سياست، برنامه راديكال خود را در ميدان سياست دنبال كند. برنامههاي سالگرد حادثه هجدهم تير، بستري براي تداوم اين عرصه مستقل بود। سالگردها چندين سال ادامه داشت و از قدرت اين جريان مستقل شده از ژنرالهاي پيشين حكايت داشت. دانشجويان حلقه واسط ميان مولدان پيام دوم خرداد و مصرف كنندگان آن در ميان عوام مردم بودند. حادثه هجدهم تير، اين حلقه واسط را شكست. از آن پس مردم هر روز بيشتر از پيش مجاري شنيدن و پذيرش سخن دوم خرداديها را از دست ميدادند و البته دانشجويان نيز خود به توليد كنندگان پيامهاي پراكندهاي تبديل شدند كه هم خود مولد و هم مصرف كننده آنها بودند। اما آن سوي صحنه نيز مفسراني نشسته بودند. آنها به جد براين باور شدند كه ماجراي دوم خرداد، عمقي دارد كه ربطي به چهره خندان سيد محمد خاتمي ندارد. گويي او به منزله يك گفتگو كننده خودي و قابل اعتماد، ديگر فاقد اعتبار شده بود. او خواسته يا ناخواسته عقبهاي غير قابل اعتماد داشت. ممكن بود خود از انها پرهيز كند، ممكن بود كه آنها نيز به او حمله كنند، اما در عين حال گويي در جيب و كفش او پنهان شده بودند و با او همراه بودند. چنين بود كه به تدريج درها به روي او بسته شد. سياست از سويههاي علني به سويههاي پنهان و از مردان آشنا به كارشناسان جنگهاي رواني انتقال يافت। رهبران تازه ظهور كرده در ميان دانشجويان، مناديان و مدعيان يك جنبش تازه براي ايجاد فصلي تازه در حيات سياسي ايران بودند. اين چيزي بود كه مخالفينشان نيز با آنها همراه شده بودند اما طبعاً از آن نتيچه ميگرفتند كه فوراً بايد به آن خاتمه بخشيد و با همه قوا، آن را عقيم گذاشت। و البته نتيجه از پيش معلوم بود، كساني كه داراي قدرت بيشتري بودند بازي را خاتمه دادند। به اين ترتيب، حادثه هجدهم تير، به يك دوران خاتمه بخشيد: دوراني كه تصور ميرفت در درون نظم سياسي ميتوان اصلاحاتي را در ساختار دنبال كرد। ظاهراً پس از آن ايده دگرگوني در ساختار جانشين ايده اصلاح در ساختار شد. اما ايده دگرگوني بنيادي در ساختار، به هيچ روي از بنيادهاي عيني و عملي بهرهمند نبود. چنين شد كه همه انرژي خود را از دست داد و به يك سياست صبر و انتظار نزد اقشاري تقليل يافت كه چشم به فرصتهاي بيروني دوختند و يا در انتظار شكست و گسيختگي جبهه رقيب نشستند. به گزارش فوق اگر با ديده عميق بنگريم، حادثه هجدهم تيرماه، به نحوي سمبليك نقطه پاياني بر ظهور طبقات متوسط شهري و دالهاي گفتاري آنها در حيات سياسي كشور بود। از آن پس بود كه نظام سياسي براي بازتوليد مشروعيت به احياي طبقاتي تازه باشعارها و نمادهاي گفتاري تازه اقدام كرد. اينك زمان آن بود كه طبقات فرودست با وعده فرصتهاي تازه زندگي و توزيع پول نفت به صحنه آيند. از ميان برداشتن طبقات فرادست و رانت خواران از عرصه قدرت و نجات فرودستان از چنگال فقر و تنگدستي فصل تازهاي در حيات سياسي كشور گشود. در مقابل نقش و موقعيت طبقات متوسط تضعيف شد। تنها دمكراسي نبود كه معناي محصل خود را براي اقشار كثيري از دست داد، بلكه اصولاً سخن گفتن و بحث و سخنراني و نوشتن و خواندن، تا حد بسياري بازار مصرف خود را از دست داد. نظام سياسي پس از حادثه هجدهم تيرماه، روي از طبقات متوسط پوشيد. حتي سياستهاي موفقيت آميزي براي تضعيف آنان در پيش گرفت. با چهره و نمادهايي به ميدان آمد كه مطلوب طبقات فرودست شهري است. اما سياست ورزي مستقيم و روياروي با طبقات فرودست، سازمان و ايدئولوژي خاص خود را طلب ميكند و به سهم خود مخاطراتي عميق را در پي آورده است.
Sunday، July 06، 2008 كشف و ابداع
دوران اكتشاف به سرآمده است। تنها شعرا و هنرمندان نيستند كه در مقام خلق و ابداعاند. فيلسوفان نيز چنيناند. دانشمندان نيز. علم به ويژه در حوزه علوم انساني، مرز مشخص خود با هنر را از دست داده است। دانشمندان و فيلسوفان مانند هنرمندان در كار خلق و ابداعاند. نگاه منظرگاهي به عالم، آدمي را از مقام انفعالي كشف به درآورده است। ديگر نه در مقام فيلسوف و نه در مقام دانشمند منفعلانه به سازوكار جهان نمينگرند. خود فرد در كانون جهان ايستاده و از منظر خود به تفسير عالم ميپردازد. يا عالم را در نگره خاص خود خلق و ابداع ميكند. گسيختن جهان در منظرگاههاي فردي،بخشي از آزادي انسان مدرن است। آدمي با نفي عينيت جهان، به يك انسان خود فرمان بدل شده است. خود قانون زندگي خود را تعيين ميكند. سويههاي عمودي عالم فروريخته است. عالم هم قد و قواره فرد است. كوچك و فاني. نگاه به عالم سرخوشانه و از سر حال و احوال لحظهاي انسان است. گويي عالم غايب شده است تا فرد انسان متولد شود حس سرخوشانه خلق و ويران سازي جهان، هم بعد مكاني و هم بعد زماني عالم را نفي كردهاست। عالم همانقدر بزرگ است كه در ديدرس آدمي است و همانقدر ميپايد كه با حال و روز امروز و آن من سازگار افتاده باشد. ميل و ذوق به جاي خرد و شهود نشسته است. بدن به جاي عقل فرمان ميراند. يك سوي اين جهان، سرخوشي است و سوي ديگرش، بي معنايي و آوارگي و كسالت از تكرار। مرگ پايان زندگي نيست، سايه زندگي است. خود زندگي است. روي ديگر سكه زندگي است. حس زندگي يك آن مقهور رنگ خاكستري مرگ ميشود چنانكه هر آن سرخوشانه ميتواني در حس خاكستري مرگ، لبخند سرخوشانه زندگي سردهي. انسانها بي سايهاند। به اتمهاي پرسرعتي شبيه شدهاند كه هر آن به هم ميخورند و به سويي پرتاب ميشوند. جهان به ميدان گسترده نيروها بدل شده است. تنها از خلال متون و بناهاي قديم است كه ميتوان سري به عالم پيشين زد। عالمي با سرسراهاي بزرگ و سقفهاي بلند و آوازهاي اهوارايي. جهاني كه نه خلق و ابداع كه كشف جوهر آن بود. ساحت انفعالي آدمي محوريت داشت. فرد مقهور و مبهوت به عالم مينگريست. مرعوب عظمت آن بود. زندگي جوهري حماسي داشت। ميداني گشوده بود كه خداوند بر آن نظر ميكرد. فرد بقاء و راز جاودانگي خود را در بنياد پرعظمت تاريخ و جهان مييافت. كوچك بود، اما سايهاي بزرگ داشت. حفرهاي بود كنده در گوشهاي. اما به جهاني عميق و ژرف راه ميبرد سر در چاه تنهايي هر كس كه فروميبردي و فرياد ميزدي از اركان همه عالم گويا صدايي برميخاست। عالم پر از عظمت بود و فرد تماشاگر حيرت زده در عالم। بدن، آن من، لحظههاي كوچك و موقعيتهاي خاص، همه خاكسترهاي اين جهان بودند. بايد از ميان برداشته ميشدند تا برق زندگي شكوفا ميشد. يك سوي اين جهان حيرت و عظمت بود اما سوي ديگرش باز بيمعنايي. جهاني بزرگ بود كه گويي به من ربطي پيدا نميكرد. من تنها با خروج از خويشتن معنايي مييافتم. ميل و خواست و سليقه فرد موضوعيتي نداشت। چنين بود كه جهان پيشين نيز بي معنايي شگرفي را ستونهاي سنگي پرعظمت خود پنهان ساخته بود. فيلسوفاني كه در كار كشف حهان بودند، چنين شد كه به قول نيچه كودك بي معنايي را در عالم پر از معناي پيشين ميپروردند। كتب مقدس اما گاه منظري ديگر پيش چشم ميگشايند। سوگند خداوند به برقي كه از برخورد سم اسب مادينهاي برسنگ برميخيزد، پيوند شگرفي است ميان يك آن و حقايق بزرگ. گويي خداوند با سوگند به يك آن در جان فاني و پراز خلاقيت يك لحظه تجلي سرخوشانه ميكند. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|