|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Sunday، May 11، 2008 دو بستر و يك رويا
انقلابيون، هميشه با پشت كردن به منطق روزمره زندگي ارزشهاي انقلابي خود را تعقيب ميكنند. به اين ترتيب، يك دوگانگي ميان ارزشهاي انقلابي و ارزشهاي زندگي متعارف پديد ميآيد. شايد نفس اين دوگانگي براي انقلابيون انگيزهساز و مولد ارزشهاي اخلاقي والا باشد، اما هيچ چيز غير اخلاقيتر از آن نيست كه يك نظام سياسي مديريت خود را بر اين دوگانگي استوار كند. يك نظام سياسي با اين دوگانگي، از يك سو بايد به انقلابيون باج بدهد تا به رغم خواست مردم، در سوداهاي پاك انقلابي خود زندگي كنند، و به مردم نيز باج دهد تا هر روز بيش از پيش در جستجوي منفعت زياده خواه شوند و به اين ترتيب، دو گروه شكل ميگيرند كه هر دو براي تداوم زندگي خود به رانتهاي دولت وابسته ميشوند: گروهي براي تداوم احساسات انقلابي و گروهي براي تداوم زندگي مصرفي و منفعت جويانه. حفظ تعادل ميان اين دو سويه ناسازگار توسط يك نظم سياسي تا كي ممكن است؟ نظام سياسي تا كي ميتواند روياي تداوم بخشي به خود را در دو بستر ناسازگار انقلابيگري و منفعت طلبي هنجار گسيخته تعقيب كند؟ انقلاب كه پيروز شد، هيچ چيز براي انقلابيون غير قابل تحمل تر از وجود مردمي نبود كه تنها در جستجوي معيشت و رفاه روزمره بودند. ماجراي سي سال پس از انقلاب، داستان شنيدني معامله با اين مردم منفعت انديش بود. حجم و گستره اين بخش از مردم هميشه بيش از آن حدي بوده است كه كسي بتواند آنها را ناديده بيانگارد. جنگ موقعيت خوبي بود تا به اين بخش از مردم منعفت انديش گفته شود فعلاً دست از منافع دنيوي خود برداريد. مصالح مهمتري در كار است. مگر نميبينيد كه كشور در اشغال دشمن است. اما اين منطق در همان يكي دو سال اول اثرگذار بود. توفيق ايران در عقب راندن دشمن از خاك ايران، اين منطق را به آخر رسانيد. زمزمه مردم منفعت انديش همه جا شنيده ميشد كه به انقلابيون ميگفتند خوب اضطرار جنگ خاتمه يافته است. ميخواهيد جنگ را ادامه دهيد به خودتان مربوط است اما اينك وقت آن است كه به معيشت و رفاه روزمره ما رسيدگي كنيد. جنين بود كه مديريت جنگ از سال سوم چهارم به بعد، بر اين اساس استوار شد كه قهرمانيها و رشادتهاي جنگ را مختص رزمندگان و جبهههاي جنگ دانستند، اما در شهرهاي بزرگ، براي مردم منفعت انديش سفره رفاه و زندگي روزمره را پهن كردند تا خدايي نكرده در ميانه جنگ و ستيز شاكي نباشند. در كوران جنگ، شهرها آرام بود، انگار نه انگار كه جنگي در كار است. از آن زمان به بعد، جمهوري اسلامي با يك منطق دوگانه و ناسازگار به حيات خود ادامه داده است. گروهي را با ارزشهاي مقدس و آرمانها و مسئوليتهاي اجتماعي و انقلابي مديريت ميكند و ناگزيز است براي تداوم مشروعيت خود، موقعيتهايي براي پاسخگويي به خواست آنان بيافريند. اما دقيقاً در همين شرايط، خود را مكلف ميداند به اكثريت مردم منفعت انديش نيز بيانديشد و در جهت خواستهاي دنيوي و اين جهاني آنان نيز پاسخي فراهم كند. كساني كه تنها به زندگي و رفاه و شادي و لذت از زندگي روزمره ميانديشند. راز توفيق نسبي حكومت در ايران براي پيشبرد اين دو الگوي ناسازگار سياسي، پول سرشار نفت بوده است. اما تنها گاهي ميتوان ميان اين دو سويه ناسازگار تعادلي ايجاد كرد، گاهي تامين خواست تربيت شدگان در فضاي ارزشهاي انقلابي موجب شده است كه مردم منعفت انديش سر به شورش و اعتراض بردارند و گاه رسيدگي به خواست اينان، اعتراض آن ديگران را برانگيخته است. صدور به خارج از كشور يكي از راههاي كاستن از فشار تعادل مذكور است. گاهي مردم منفعت انديش براي زندگي بهتر، به مهاجرت تن در دادهآند، گاهي نيز انقلابيون محيط بيرون از ايران را موقعيتهاي مناسبي براي پيشبرد انگيزههاي انقلابي خود يافتهاند. البته تعادل بخشي ميان اين دو هميشه هم با اهرم نفت نبوده است، گاهي ارزشهاي انقلابي، اسباب كاسبي و منفعت طلبي براي كساني فراهم كرده است، چنانكه جستجو گران منفعت نيز گاهي به ناچار سر از عرصه ارزشهاي انقلابي و ديني درآوردهاند. اما تصور ميكنم كه امروز حفظ تعادل ميان اين دو سويه ناسازگار در سياست داخلي و خارجي ايران، بيش از هميشه دشوار شده است. الگوي معطوف به پيشبرد ارزشهاي انفلابي، اينك با تحريم و فشارهاي سياسي و اقتصادي روزافزون مواجه ميشود و اين فشارها، فوراً به معضلات اقتصادي و تورم و دشواريهاي حاد در زندگي مردم منفعت انديش بدل ميشود. اينك نظام جمهوري اسلامي در معرض انتخاب ميان دو گزينه است: اول آنكه يكي از دو گزينه انقلابي گري و منفعت طلبي را مبناي كار كند و پاي لرز غفلت از آن ديگري بنشيند. ديگري آن كه تلاش كند از حدت تنازع ميان اين دو الگوي سياسي بكاهد. مثلاً با كاستن از بار بحرانهاي جهاني، كمتر مردم را با پيامدهاي اقتصادي و معيشتي مواجه كند. اما بدون شك، راه حل نهايي پايان بخشيدن به اين دو گانگي ويرانگر و پرهزينه است. حاميان ارزشهاي انقلابي و ايدئولوژيك، اخلاقاً حق ندارند، حس ارزشگرايي خود را به هزينه مردم تامين كنند، آنگاه همان مردمي كه روزي بنياد قدرت گيري انقلابيون شدند، شان و موقعيت آنان و ارزشهاي آنها را به رسميت خواهند شناخت. راضي شدن ارزشگرايان به آنكه همه هزينه ارزشگرايي خود را خود بپردارند، بدون شك زمينه ساز فاصله گرفتن از فرايند پرشتاب منفعت گرايي و هنجار گسيختگي در عرصه عمومي نيز خواهد بود.
Thursday، May 08، 2008 عصر جمعه
تكرار در روزگاران قديم، امنيت ميآفريد. مناسك، رفتارها، چهرهها و قواعد همه تكرار ميشدند و تكرار نشانه جهان و روزگار استوار بود. امروزه روز اما در جهاني سير ميكنيم كه تكرار كسالت بار است. جهان مستمراً دگرگون به نظر ميرسد. بازار مصرف و ارتباطات و اطلاعات و مد و پوشش و غذا همه و همه در صدد القاي روز و روزگار نو هستند. تكرار تهوع ميآفريند و حركت نشاط. پس براي نشاط نيازمند حركتيم، حتي به نحوي مجازي. گويي حركت حتي اگر دروغ است، بيش از حقيقتي كه تكرار ميشود قابليت مصرف دارد. چنين است كه جهان امروز حقايق خود را مستمراً در لباسهاي نو و بستهبنديهاي جديد تكرار ميكند. عرصه سياسي در غرب، ضرباهنگ نو شوندگي را با صداي بلند در عرصه عمومي به نوا درميآورد. فوراً چهرههاي سياسي به چهرههاي پيشين بدل ميشوند، كلام و ساختار تبليغاتي تحول مييابد. حتي مناسبات پيشين گاه به نحوي صوري دگرگون وانمايي ميشوند و .... دمكراسي در يك كلام به همين معناست. اما ما در پيرامون اين جهان جديد، در وضعيت عجيبي به سر ميبريم. تا خرخره در مناسبات جهان جديد فرورفتهايم. با همان سرعتي كه اينترنت و ماهواره و ارتباطات سيار در جهان جديد شيوع يافت، در جهان ما نيز تسري يافت. كار و تبليغات و توليد و بازارهاي مصرف و خريد، همه و همه نشان از تسري منطق جهان جديد در حيات ما دارد. اما سياست به هيچ روي از اين منطق تبعيت نميكند. نه آنكه در عرصه سياسيمان اتفاقي نميافتد و حوادث جريان نمييابند. به عكس عرصه سياسي كشور پر است از رخدادهاي روز به روز. اما گويي براي كساني دگرگوني با ويراني و فروپاشي هم معناست. چنين است كه ما در صحنه سياسي كشور تماشاگر تحولات روز به روزيم، اما ضرباهنگي از تكرار و تكرار و تكرار روحمان را افسرده كرده است. موسيقي تكرار بداعتهاي صحنه را بي معنا ساخته است. ضرباهنگي هست كه مستمراً به مخاطب خود گوشزد ميكند تحولات عالم و آدم را جدي نيانگاريد، هيچ چيز در اساس تغيير نكرده است و امكاني براي تغيير وجود ندارد. همه چيز سخت و استوار است. خيالات و هوسهاي خود را كنترل كنيد. عجب تواني دارند كساني كه حتي امور بديع را در لباس تكرار ميپوشانند، مبادا كه كسي خيال كند روزگار عوض شده است: چهرهها، سخنها، آداب و رسوم، قواعد و مقررات، تنظيمات و قول و قرارها همانهاست كه بوده است. حتي اگر واقعاً تحولي رخ داده باشد، حس تكرار به نحوي مجازي توليد ميشود. منطق تكرار با بنياد مشروعيت نظام سياسي گره خورده است. مخالفين در جريان دوم خرداد، چيزي در كف نداشتند الا آنكه فرياد زدند روز و روزگاري نو فرارسيده است. از ميدان به در رفتن آنها نيز با يك منطق انجام پذيرفت: خير آقايان هيچ چيز تغيير نكرده است و همه چيز همانست كه بود. از صحنه بيرون راندن دوم خرداد، گويي به معناي سركوب غرائزي بود كه هوسبازانه تغيير را طلب ميكرد و تصور ميكرد كه ديوارهاي تكرار را ميتوان از ميان برداشت. انتخابات از امكانهايي بود كه ميتوانستي هيجان ناشي از تراكم غرائز معطوف به تغيير را در آن تخليه كني. اما با بسته شدن نسبي اين فضا، گويي كم كم همه چيز به يك بعد ازظهر جمعه كسالت بار بدل ميشود. در جهان جديد همه چيز از جويبار تحول آب ميخورد و طراوت ميپذيرد. چه بايد كرد با روزگاري كه همه دار و ندار يك ملت را بر در و ديوار تكرار كوبيدهاند. گاهي چشمانم پر اشك ميشود از حس تهوعي كه گوهرهاي ناب اين فرهنگ توليد ميكنند. واژهها، ارزشهاي فرهنگي، آرزوها، خاطرهها و روياهاي جمعيمان را بر سر دار تكرار بي معنا بردهاند.
Sunday، May 04، 2008 وفاداری و پرواز!
به قلم مرتضي كريمي کفترهای غریبهای که به آسمان بالای بام کفتر باز نزدیک میشوند و به سختی به دام او پا مینهد! آخر غریبهها چند جورند! برخیشان خیلی راحت میآیند و مینشینند و به آسانی توی قفس میروند! اما برخی از «غریب»ها هستند که تا بنشینند روی پشت بام خانه کفترباز، چندین مرحله را طی میکنند و هر بار که به بام نزدیک میشوند، یاد «خانه»، آنها را دوباره به اوج آسمان میکشاند و کفترباز را به تقلا میاندازد تا «غریب» را دوباره به پایین بکشانند. کفترباز اما دست از امید نمیشوید، چرا که میداند این «غریب» میتواند چگونه «آشنایی» گردد! او نیک میداند که وفاداری به «خانه» پیشین، نشانی از وفا به خانه جدید است! این «غریب»ها هرگز مستقیما به بام خانه بیگانه پا نمیگذارند! نخست چند خانه آن سو تر! بعد این سو تر! و کم کمک با «بیم و امید»، با دل کندن لحظه به لحظه از آن و دل دادن به این نزدیک میآیند! دمدمهای غروب که میشود، رضایت به بام و دام نو میدهند، اما هنوز یک حرکت کوچک و مشکوک کفترباز میتواند «غریب» را بلند کند و روز از نو و روزی از نو! شب، لابلای هالههایی از تاریکی و ترس و سرگشتگی، درست مثل کودکی در شهری غریب و رها شده در بزرگراهی، اسیر و دستگیر میشود! چنان قلبش میزند که باور نمیکنی تا صبح بماند، یا اگر ماند، هرگز دل بسپارد! چنین اسیر یاغیای، بیدرنگ «قیچی» خواهد شد (حدود پنج و گاهی ده تا از پرهای اصلی کفتر را میچینند تا نتواند بیشتر از یکی دو متر بپرد). آخر کفتری که راحت به دام افتد قیچی نمیشود، پرهاش را با نخ میبندند و بعد از چند صباحی پر میدهند. اما «یاغی» بعد از شش ماه، یا گاه اگر نشان اصالتی در آن باشد بعد از دو سال اجازه پرواز میگیرد. در طول این زمان کفتر «خاطره» خانه قبلیاش را از یاد برده و به اصطلاح "جلد" میشود. کفترهای خوشخاطره را در کوزه میاندازند تا ذهنشان پاک، پاک شود! روز پرواز «یاغی» فرا میرسد و در چنین روزی اجازه نمیدهند زیادی بالا برود، چرا چون امید زیادی به دوباره نشستن این کفترها نیست. «ناجلد» خطا خواهد کرد، این را تجربه چندین ساله کفترباز گواهی میدهد، او پیر این راه است، «ناجلد» هرز میپرد، بحثی در این نیست، باید مواظبش بود، میتوان، یعنی طبیعی است که دلنگران بود که هرگز برنگردد! معدود دفعاتی هست که کفتر ِنخستینبار برخواسته بلند شود، اوج بگیرد، بعد از نه-ده-دوازده ساعت پرواز، بنشیند، بیآنکه لحظهای هرز پریده باشد. اگر بدانید چه دلهرهای گریبان کفترباز را میگیرد، هنگامی که این کفتر در اوج اوج است! ناجلد هر چه بالاتر میرود، امکان گمشدنش را در این راه ِ نابلد، بیشتر و بیشتر میکند. هرچه خطاها کمتر باشد، اصالت کفتر بیشتر بر پرده میافتد. کفتر چرخ میزند، و کفترباز که مست این پرواز پاکیزه است، همراه با هر موج از این اوج چه لعنتها که بر خود میفرستد و چه سوگندها که ((اگر برگردد، نمیگذارمش دیگر بپرد))! و اگر بدانید که چه لذتی دارد که «یاغی» با همان وفاداری که از آن سراغ میرفت بر میگردد و مینشیند! این ظلوم جهول که بلی میگوید!... «یاغی» منش و کنش منحصری برای فرد ِ خودش دارد. «شخصیت» دارد! یکتاست! با هر کفتری جفت نمیخورد، هنگام پراندن نیازی نیست که «او» را با نی دنبال کنی، فقط کافی است که صدا کنیاش تا چند دقیقه بعد در اوج آسمان باشد. راه رفتنش، سبک دانه برچیدنش، آب خوردنش و نگاه کردنش با «دیگران» فرق دارد. به هنگام ایستادن سینه سفتش را جلو میگیرد، گردنش بلند است، قدمهایش محکم و پر طمطراق، کتفهای پر زورش را طوری قرار میدهد که گویی هر لحظه آماده پریدن است. کفترباز بیشتر «عمر» خود را با این «یاغی»هایی سپری میکند که معمولا هر چند سال یک بار یکیشان پیدا میشود و چند سال بعد، در اوج پرواز و اطمینان اسیر باز یا قوچی میگردد! و بزرگترین درد یک کفترباز لحظهای است که این « قاتلعزیز» در آسمان ِ خدا، در چنگال شاهینی دست و پا میزند و از دست او کاری ساخته نیست جز «خیرگی»! قرقی، ناجوانمردانه، جلوی چشم کفترباز پرهایش را روی آسمان خوشهخوشه میکند و با حرکت پنجههایش روی بام، روی سر او رها میکند و بعد کلهاش را... ! کفترباز، غرق در سکوتی مرگبار، مات و مبهوت، با چشمانی پر از اشکی که هنوز نمیریزد – خشم و حسرت راه اشک را میبندد- و دلی مملو از درد و شکایت به آسمان خیره میشود، آنچنان که گمان نمیکنم هیچ «عارف»ی هرگز چنین به آسمان، به«آسمان ِخدا» نگریسته باشد! گویی پرهای خود او است که در مشت قوچ است و با هر تکانی که کبوتر میخورد، چنگال تیز قوچ تا عمق استخوانش فرو می رود و مغزش را میلرزاند... ... هم-سایهای داشتیم، کفترباز. «غریب»ی گرفت که من آنجا بودم؛ «مادهسبزه»! پاییز بود، سوز و سرما و باران بود و باد امان نمیداد تا چشمها را باز کنی و به آسمان بدوزی. «مادهسبزه» از اوج آسمان فرود آمد. مگر مینشست لاکردار! یک نیمروز ممّد را معطل ناز و کرشمه خود کرد. ممّد حریفش نشد و عاقبت، تاریکی و سرما مجبورش کردند. شمایلی شبیه کفترهای چاهی (کبوتران وحشی) داشت و از همان چالاکی و پرزوری برخوردار بود. چند برابر دیگران از پرواز محرومش کردند و سرانجام پر گرفت! بار ِ نخست که پرواز کرد اصلا قرار نبود که بپرد، اما «مادهسبزه» همیشه همین طور بود. وقتی کفترهای دیگر را ممّد شوت میکرد هوا، «یاغی» خودش بلند میشد، پنجاه یا صد متری را درجا، به سان هلیکوپتر روی پنجه بالا میرفت و یک بازی میزد (هنگامی که کفتر روی هوا دو پایش را توی گوشش میکند و یک ملّق میزند) و در جهت مخالفی که بازیاش را شروع کرده بود، به شکلی ضربدری دور میزد و بالا میرفت! کفتربازهای دور و اطراف، کمی بعد میآمدند تا این «نمایشپرواز» را بدون بلیط و سانسور از نزدیک تماشا کنند! «مادهسبزه» تا چشم را به هم میزدی در اوج آسمان بود، وقتی که بالا میرفت در هر جای آسمان که بود، دم ِ قاشقیاش را باز نگه میداشت. کفترها فقط موقع نشستن دمشان را کاملا باز نگه میدارند. این حرکت غیر معمول «مادهسبزه» زیبایی غیر قابل توصیفی به پرواز میداد. «مادهسبزه» استثنا بود، اما سه ایراد داشت. اینکه نوکش کمی از حد معمول بلندتر بود و دوم اینکه با کفتر نری جفت خورده بود که تنبل و هرزه بود. به خاطر ایراد نخستش میخواستند به پولش بدهند، اما ممّد، بر خلاف هرگونه منطق عقلانی، و با پافشاریای که تنها از احساسی درونی نشآت میگرفت مانع شده بود که «مادهسبزه» را به دست آن قافله بسپارند... به هر حال «مادهسبزه» نخست بار برخواست، ده ساعت پرید و در همان جا که بلند شده بود فرود آمد، بی کم وکاست! همه متحیر بودند و ممّد از پوستش بیرون میتراوید. هر بار که هوایش می کرد قسم میخورد که اگر پایین بیاید قیچیش میکند. خصوصا آنکه «یاغی»، دماش را در هوا باز نگه میداشت و «بازیدار» بود. یعنی خوب ملّق میزد. و اینگونه کفترها در خطر شکار شدن هستند. چرا چون قوچ درست در این لحظات است که از راه میرسد، موقعی که همه چیز در «تعلیق» است و هوش بر جای نه! و این همان ایراد سوم «مادهسبزه» بود. فکر می کنید که چه شد؟ بعد از هشت سال که «مادهسبزه» در سرما و گرما وفادارانه پریده بود، حتی گاهی شب را به پرواز ادامه داده و روز خسته و درمانده بازگشته بود، در یک آن، درست مانند انسان عاقل و بالغی قهر کرد، از روی پشت بام بلند شد و رفت و هرگز پشت سرش را هم نگاه نکرد! چرا؟ چون نر هرزه و احمقش با مادهای دیگر جفت خورده بود! ممّد چند شبانه روز نخوابید و «چراغ» بالای بام را روشن نگه داشت! بعد از دو سال که خانهشان را دو طبقه کردند، همه چیز را در پشت بام مثل روز اول کرد تا اگر «مادهسبزه» برگشت، پشت بام را بشناسد! هر بار که کفتری از دور دستها نزدیک میشد که «پیراهن»ی سبز بر تن داشت یا چیزی شبیه به آن و حتی گاه بیشباهت با آن، ممّد غوغایی به راه میانداخت که بیا و ببین اما... ممّد هنوز بعد از دوازده سال «منتظر» است! منتظر که برگردد! توی چشمهاش از بس که «چشم به راه» بوده نقش «مادهسبزه» بسته است! هر بار میگویم؛ ((ممّد ولش کن پسر دیگه برنمیگرده)). ممّد، این یکه بزن محله که هیکل و اندامش به اندازه سه تا آدم معمولی است، با آن صدای زمخت و ریش و سبیل پر پشتش، چشمهای نمناکش را به آسمان میدوزد و میگوید (( شما نمیدونید)) و من در خودم ادامه میدهم ((بله ما نمیدانیم، لابد آنچه شما میدانید!))، و بعد هم نفسش را با یک آه مطلقا عمیق بیرون میدهد و میگوید ((یه روز برمی گرده! حالا میبینی!))... چه خونی به پا کرده بود این «مادهسبزه» در این سرزمین خشک ِ دل ممّد و او باز میگفت؛ ((شما نمیدانید!))... منتظر بود، و ماند، مردانه در آن راه خونآلود ماند. او "اتوپی و انتظار" (برمیگردد، ملاقات خواهم کرد، پیروز خواهم شد...) را به "پیشداروی" (برنمیگردد، هرگز ملاقاتش نخواهم کرد، شکست خواهم خورد...) ترجیح داد. ممّد ِ سی و هشت ساله، «ذکر»ش شده بود «مادهسبزه»، سرش همیشه به هوا بود، با زمین بیگانه! اگر یک روز درهای آسمان را میبستند خفه میشد! در جاهای سقفدار احساس خفگی میکرد! «غریب» شده بود این صیاد «غریبگیر»! روزی که «مادهسبزه» رفت، حقیقتا روزی عادی نبود! هیچ کس جرات نمیکرد طرف ممّد برود. چسبیده بود به خرپشتی که از آنجا مسیر رفتن «مادهسبزه» را میتوانست ببیند و تا شب همان جا خشکش زد، تمام کفترها را پرانده بود و هیچ کدامشان حق نشستن نداشتند و روی پشت بام همسایه با ترس و لرز فرود آمده بودند، یا پشت کولر یا گنجه آرام و حرفگوشکن توی لاک خود کز کرده بودند. «هاویه»ای رخ داده بود، با نبود «او»! گویی عالم را از برای «مادهسبزه» خلق کرده بودند! چقدر ممّد نذر و نیاز کرد که «مادهسبزه» برگردد! از آن به بعد بود که آنقدر علامت امام حسین را بلند کرد تا کمرش درد گرفت و تنش را داد زیر دست «تیغ»! تیغ جراح! نیمه شعبان برای ممّد شمیم «مادهسبزه» را همراه میآورد! چنان خشوع و تواضعی در این «یاغی» محله نهفته شده بود که تبدیل به یک بچه معصومش کرده بود. صدایش آنقدر به آدم نزدیک بود که وقتی حرف میزد حس میکردی صدای دورگه و گرفته ایوب است که لرز لرزان سخن میگوید! وقتی که ممّد آه میکشد آدم میشکند، وقتی که میخندد انگار دنیا میخندد. چشمهای او مثل دریاست...دلش پر ِخون است... سرش همیشه به هواست... همیشه چیزی در دلش میشکند... راضی است... زندگی بخور و نمیری دارد، ثروت پدریاش را به باد داده است، به «باد»! به فکر جمع کردن پول نیست، سرکارگر یک گاراژ مکانیکی است ... کفتربازهای حسابگر امروزی دیگر به کفترهای خوب و اصیل پر پرواز نمیدهند. قیچییشان میکنند تا جوجههایشان را یا تخمهایشان را بفروشند. خودشان را از لذت دیدن پرواز کفترها محروم میکنند تا آنها را همیشه در قفس «داشته» باشند... ممّد اما کفترهایش را باز هم هوا میکند، با آنکه از هر کسی بهتر با «اتفاقشوم» آشناست (نگاه کنید به «طلوع» اخوان: بالهاشان نیز سرخ است/ آه شاید اتفاق شومی افتاده ست!) ماده سبزه «عمر» ممّد بود! حتی موقعی که سر کار بود یا در مهمانی فقط به «مادهسبزه» فکر میکرد، با او حرف میزد، او را در خواب میدید، با او غذا میخورد و گاهی قاشقش را عوضی توی دهان «او» میگذاشت، گاهی اشتباهی با او با «اوی خود» در پارک قدم میزد ... ماده سبزه «عمر» ممّد بود و او پروازش داد! و این عین وفاداری است و امید امید امید! امیدی که به انتظار آغشته است... یکی میگفت او تا وقتی انتظار میکشد، کبوترش "دارد بر میگردد! " ... و ممّد که این «رنج»، «انتظار»، «بیم و امید» و «وفاداری» او را از موضوع رنج و انتظار و امید و وفاداریش فراتر برده و بود و میبرد! خودش، «خود» ممّد بدل شده بود به رنج و امید و انتظار ِ وفاداری که لحظه به لحظه بزرگتر میشد و فراتر میرفت! با «مادهسبزه» از آن «ماده»ی«سبز» میگذشت! و رنگهای شبیه به آن و حتی گاه رنگهایی که هیچ شباهتی به آن نداشتند! قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِلِقَاء اللّهِ حَتَّى إِذَا جَاءتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُواْ يَا حَسْرَتَنَا عَلَى مَا فَرَّطْنَا فِيهَا وَهُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزَارَهُمْ عَلَى ظُهُورِهِمْ أَلاَ سَاء مَا يَزِرُونَ ﴿انعام-31﴾ مسلما زیان کردند آنان که دروغ شمردند ملاقات خدا را، تا اینکه بیامدشان ساعت [لقاء]، به ناگه میگویند؛ دریغ ما را بدانچه کوتاهی کردیم در آن. به دوش كشند بار خود را بر پشتهای خویش، چه زشت است آنچه بر دوش میکشند!
Wednesday، April 30، 2008 قهرمان مغلوب يا پيروز
به قلم حسن رياضي
قهرمان مغلوب يا پيروز، جامعه مأيوس يا اميدوار، تاريخ حماسي يا عقلاني، شخصيت هاي اسطورهاي يا انساني، مردمان پيش بينيناپذير يا شهروندان قابل پيشبيني، كشور پيشرفته يا عقب مانده.... ظاهراً قهرمان در وجوه مختلف اين گزارهها در ايران جايگاه ويژهاي دارد اما يك سوال سالهاست كه وجدان عمومي ما را به خود مشغول داشته، پرسشي كه كمتر بدان به صورت آشكار و برهنه پرداختهايم. پرسش اين است: آيا اساساً بايد قهرماني در كار باشد؟ يا بايد به همان گزارة ويرانگر برشت باز ميگرديم كه بدبخت ملتي كه نيازمند قهرمان است. بياييد با خود صادق باشيم مسئله به قهرمانان باز نميگردد كه پيروزند يا شكست خورده، واقعي هستند يا پوشالي. كلاهبردارند و شياد يا صادق و از خود گذشته. بلكه صورت مسئله در بستر جامعه اي بايد ديده شود كه بازار تقاضاي قهرمان را دائماً گرم نگاه ميدارد و در اين فرايند فرقي ميان روشنفكر و عامي، مدرن و سنتي، شهري و روستايي .... نيست بگذاريد به برخي موارد مشابه بپردازيم. به راستي چه فرقي است ميان اكبر گنجي و محمود احمدينژاد، دُن كيشوتهاي سوار بر چوبي كه ادعاي نجات ايران را خام طبعانه در سر ميپرورانند و در اين حملههاي مذبوحانه به آسيابهاي بادي عظيم و چرخنده، موتور محرك خود را از هواداراني ميگيرند كه گاه رذيلانه سكوت ميكنند تا قهرمان نفهمد كه شلوار به پا ندارد. بسياري از دوستان بنام و گمنام را ميتوانم فهرست كنم كه چه نقدهاي عالمانه، روشمند و راهگشا به مانيفست جمهوري اكبر گنجي داشتند. و سكوت كردند تا گردي بر چهره قهرمان خود ساخته وارد نشود. همچنانكه در ميان سينه چاكان احمدينژاد كم نيستند كساني كه وخامت اوضاع و پيامد اقدامات او را باور دارند اما از آنجاكه متاع بازار قهرمان پروري، نوراني شدن و شيفته گشتن كالاي پر خريداري است سكوت ميكنند تا حيات اجتماعي خود را با آن معنا بخشند. ما و اينان هر دو گروه قهرمانان حقيري هستيم كه جسارت، شجاعت، امكان و يا شخصيت فردي براي سوار شدن بر اسب چوبين را نداشتهايم و عمري آرزوي قهرمان شدن چه مغلوب و چه پيروز را در سر پروراندهايم و ناخودآگاه و يا آگاهانه سرخوردگيهاي خود را اينگونه پنهان كردهايم. فهرست قهرمانان و ناجيان30 ساله تاريخ معاصر چه طولاني و چه رقت بار است. كساني كه در نظر و عمل خود را قهرمان زنده و تاريخي دانسته و ميدانند هاشمي رفسنجاني، محمد خاتمي، رضا پهلوي، ابراهيم نبوي، علي افشاري، اكبر عطري، مهرداد بذرپاش، محمود احمدينژاد، ناطق نوري، محسن سازگارا، ماشاءالله شمسالواعظين، و حتي آقا مرتضي فروشنده سوپري محلة ما ... ما همه يا قهرمانان در تقديريم يا اساساً قهرمان بوده و هستيم و خواهيم بود و فقط هنوز در بازار مكاره قهرمان فروشي، چرخه توليد، توزيع، به نمايش گذاري و خريداري زمان و مكان مناسب را نيافته تا ما را كشف كنند. احتمالاً اكبر ولايتي، علي لاريجاني، محمدباقر قاليباف، محمدرضا عارف، ابراهيم اصغرزاده .... شبها با روياي نجات ايران صبح را به سر ميآورند. اجرشان ماجور، اما سوال اين است چه كساني ايران را به ورطه آنچنان نابودي انداختهاند كه نيازمند نجات است. اين روياپردازان صادق يا آن خيالبافان كوچه و بازار كه در آشفتگي فراموش كردن وظايف شهروندي خود، بهرهمندي از رانتهاي آشكار و نهان قهرمانان، باري به هر جهت زيستن روزمره و به سخره گرفتن زندگي و حيات اجتماعي جامعه، قهرمانان را ميسازند، بزرگ ميكنند و روانه ميدان ميكنند و اگر پيروز شود آرام آرام به لجن ميكشند و اگر شكست بخورند مرثيه سرايي كرده و فراموششان ميسازند. به راستي سيد محمد خاتمي قهرمان آزادي، عقلانيت، مدارا و گفتگو چه زمان ادعاي اسطوره بودن كرده بود، كه او را با مطلق كردن اسطوره ساختيم و سپس تبديل به محمد چاخان، بيعرضه، مرد گفتار درماني، اهل مماشات، ضعيفتر از محمد مصدق، فرصت سوز و روياپرداز نام داديم. همين داستان به نوعي ديگر درباره اسطوره عدالت، انقلاب، شجاعت، سازش ناپذيري، پاكدستي و تلاشگري در كار است تا تشت او چه زمان از بام افتد كه چندان دور نيست . قهرمانان صف بسته براي رياست جمهوري آينده ايران در آمريكا از اينان هم رقتبار ترند همه نسخههاي نجات قطعي در دست، شبيه شخصيت هفتتيرهاي چوبي امير نادري هستند كه نه با شليك غير واقعي هفتتير چوبي كه در قطار واقعيت راهي بيمارستان يا ديار باقي خواهند شد. و ما قهرمانان سازان حرفهاي فهرستي از اسطورههاي خوب ولي شكست خورده و خائن اما پيروز را به عنوان تاريخ معاصر به خورد و فرزندانمان ميدهيم البته همراه با روايت جنگها و شجاعتهاي و هوشمنديها و مديريتهاي خود كه ما نيز قهرمانان گمنامي بودهايم كه در حد فاصل قهرمانان پيروز و شكست خورده اين فضاحت اجتماعي كه انسانهاي عادي باشيم و به وظايف خود عمل كنيم را هرگز انجام ندادهايم.
Saturday، April 26، 2008 رستگاري اما در خواب
ريشه، درخت را به يك موقعيت خاص وابسته ميكند روزمرهگي ريشههاي بستگي انسان به موقعيتهاي خاص است روزمرهگي انطباق با عادات روزمره زندگي است. به سبب روزمرهگي است كه موقعيت و جايگاهي پيدا ميكنيم؛، به تدريج صورت خاصي از نگاه، در ما تصلب مييابد، چنانكه مجاري خاصي از تامين درآمد پيدا ميكنيم آخورهامان را جايي ميبندند و به اقتضاء آخوري كه اختيار كردهايم، حيطه زندگي را تعريف ميكنيم و ميداني مييابيم در محدوده امكان دويدنمان.. چنين است كه پيش از مرگ، پروندههاي زندگي خود را تا پايان مينويسيم. دانشگاه نيز از همين دست است. روزمرهگي در فضاي دانشگاهي، به ويژه در علوم انساني، آموزش را به تكنيك انتقال يادداشتهاي استاد به يادداشتهاي دانشجويان تقليل ميدهد. آموزش، گردش احمقانه يادداشتهايي است كه از روي كتبي تهيه ميشوند، آنگاه در طول كلاس به يادداشتهاي دانشجويان بدل ميشوند و از آن طريق، به اوراق امتحاني انتقال پيدا ميكنند و راهي زباله داني ميشوند. روزها، كلهها در جريان انتقال اين يادداشتها خسته و ملولاند و شبها فارغ از اينهمه چرند، هم دانشجو و هم استاد سر به بالين مينهند تا روز و روزگاري ديگر من كه گاهي در روز دو سه كلاس دارم، پيش از خواب و گاهي در اولين لحظات پس از خواب، با خود مرور ميكنم كه ساعت ده تا دوازده چه بستهاي از يادداشتها را از ذهن پياده كنم، در ساعت يك تا سه كدام بسته را و ... شب پيش يكي دو ساعت زودتر از هميشه از خواب پريدم، ساعت را نگاه كردم زود بود. دوباره سر بر بالين نهادم. پيش خود جدول انتقال يادداشتها را مرور كردم. با خود گفتم كه امروز يك كلاس دارم، ساعت ده تا دوازده، خواستم عناوين مباحث را در ذهن مرور كنم، اما انگار در همين حال خوابم برد و بقيه در عالم خواب گذشت. ......نه انگار كلاس امروز ساعت يك تا سه است..... ساعت يك به دانشكده رفتم. اما در طول راه به ياد آوردم .....نه انگار ساعت كلاس سه تا پنج است........ هر بار موضوع درس نيز تغيير ميكرد و جدولي تازه از مفاهيم و عناوين در ذهنم خلجان ميكرد. من به دانشكده رسيده بودم كه يكي سراسيمه گفت، چرا به كلاس نيامدي؟ گفتم كه كلاس مگر ساعت پنج تا هفت نيست؟ كمي با تعجب به من نگاه كرد. اين سوال را انگار چند نفر ديگر هم از من پرسيدند و پاسخهاي پرت و پلايي از همان دست هم شنيدند. هر كس سوالي ميپرسيد و زود به جمع كساني ميپيوست كه همينطور ايستاده بودند و با تعجب و ترحم به من مينگريستند. گرداگرد من چشمهايي خيره و پر از ترحم و ترديد به من مينگريستند....كم كم گرداگرد مرا چشمهاي باد كرده از ترحم و ترديد پر كرد. يكي از دوستان دستم را گرفت تا از جمع چشمهاي پر از ترحم نجاتم بخشد. جهان تار و مبهم شده بود. من دچار اختلال حواس شده بودم و قدرت ارتباطم را با عالم خارج از دست داده بودم. اين نكته را زماني فهميدم كه يكباره چشمم به پاهايم افتاد: من پابرهنه به دانشكده رفته بودم. حتي جوراب هم نپوشيده بودم. ديگر جاي هيچ ترديدي نبود. من ديوانه شده بودم يكي از دوستان دستم را گرفت و از جمع چشمهاي خيره دورم كرد. من همينطور به پاهاي برهنهام خيره بودم. رفتيم و رفتيم و رفتيم. مثل اينكه از هوش رفته بودم، مثل اينكه كورهم شدم. هيچ چيز نميديدم. همه چيز به رنگ سفيد درآمده بود. رفتيم و رفتيم. تا يكباره صداي دل انگيز آب به هوشم آورد. ما به يك فضاي زيباي بهاري رسيده بوديم. چشمم درست روياروي چشمهاي زلال توان ديدن خود را بازيافت. آب از زمين ميجوشيد و در پهنهاي وسيع دامن گسترده بود. هوا خنك بود و آسمان شفاف. آرام، آرام پاي در ميان آب نهادم. او كه مثل دليل راه مرا تا آنجا برده بود، رهايم كرد. تا ساق پا در آب فرورفتم و اينچنين از خواب برخاستم. اولين نگرانيام آن بود كه راستي عقل از كلهام براي هميشه پريد؟ تصوير پاي برهنه در ميان فضاي دانشگاه مثل پتكي بر سرم كوفته شده بود. دردش هنوز باقي بود. نگراني از ديوانه شدن پس از خواب باقي مانده بود. اما يك راه براي آزمون وجود داشت: از خود پرسيدم كلاس امروز ساعت چند است؟ يادم آمد كه ساعت ده تا دوازده. خوب فكر كردم. ديدم پاسخ دقيق است. اطمينان كردم. بسته يادداشتي كه بايد براي كلاس آويزان ذهن كنم آماده بود. جوراب و كفشام را پوشيدم و راهي دانشكده شدم. همه چيز درست بود.
Tuesday، April 22، 2008 همهمههاي بي پژواك
در يادداشت پيش به نحوي طعنهآميز از احمدي نژاد به منزله يك قهرمان سخن گفتم كه به تدريج از سرمستي تصور يك قهرمان پيروز بيرون ميآيد و بر حسب ضرورتهاي عملي كه آن را به نحوي غريزي در مييابد، خود را آماده ايفاي نقش در چهره يك قهرمان شكست خورده ميكند. او قرار بود براي بخشهايي از مردم فرودست شهري و روستايي، ايفاگر نقش نجات بخش از تنگناي فقر باشد. چهره او، نحوه عاميانه سخن گفتنش و ساده سازي امور پيچيده و از همه مهمتر ايستادنش در مقابل هاشمي رفسنجاني او را به يك پديده خيال انگيز نزد اقشار حاشيهاي و فرودست شهري بدل كرد. او و مجموعه رخدادهايي كه يكباره دست در دست هم داده بودند، روياهاي خفته مردم فرودست را برانگيخت و او را يكباره بهرهمند از يك سرمايه سياسي قابل توجه كرد. حتماً كساني از افول تدريجي او لذت ميبرند. اما من به بعدي ديگر از ماجرا مينگرم، افول تدريجي او، روياهاي گروهي از مردم را تخريب ميكند. ممكن است گراني و نرخ شگفت انگيز تورم، آنان را به ناسزاگويي وادار كند، اما آنان در خلال اين ناسزاها، با خود و با ديگران ميگويند، تا ما باشيم فريب اين و آن نخوريم. به همين آب باريكه زندگي بچسبيم و به هيچ كس اعتماد نكنيم. همه چيز را به خدا واگذار ميكنند و سوداي عدالت را از ياد ميبرند. كمي به عقب برگرديم. هنوز يك دهه نميگذرد از زماني كه سيد محمد خاتمي به صحنه آمد. او به خلاف احمدي نژاد پيچيده سخن ميگفت و حرفهاي نظرورزانه به زبان ميآورد. او مبشر آزادي و دمكراسي بود. هنگامي كه آمد، طبقات متوسط شهري، تحصيلكردگان و روشنفكران از آمدن دوراني نو در تاريخ يكصد ساله ايران سخن ميگفتند. آن را با مشروطه مقايسه كردند و گفتند و نوشتند كه آنچه در مشروطه رخ ننمود، اينك در حال رخ نمودن است. خيالات طبقات متوسط شهري برانگيخته شد. سيد محمد خاتمي به منزله يك چهره با سرمايه سياسي گزاف به ميدان آمد. اما چيزي نگذشت كه قهرمان پيروز خود را آماده پوشيدن لباس قهرمان شكست خورده كرد. كساني به او ناسزا گفتند، اما كسي اين سوي ماجرا نخواند كه ناسزا گويي به سيد محمد خاتمي، روي ديگر سكه ياس و نااميدي اقشاري از مردم به تحقق يك نظم دمكراتيك و آزاد در جامعه ايراني است. البته اينان در وضع بهتري بودند. به خلاف طبقات فرودست امروزي كه سردرگريبان فقر خود ميبرند، آنها هر چه توانستند كردند تا با مهاجرت از كشور يا چسبيدن به فرصتهاي مالي و اجتماعي خود، دست كم كلاه خود را نگهدارند. آنان روياهاي خود را از دست رفته يافتند و يك صدا اعلام كردند، دمكراسي خيال خامي است كه در اين كشور نبايد از آن سخن گفت. كمي به عقبتر برگرديم. هنگامي كه هاشمي رفسنجاني سخن از توسعه و پيشرفت و دمكراسي ميگفت، اگر نه همه مردم دست كم اقشاري از طبقات وابسته به طبقات فوقاني را با خود همراه كرده بود. او نيز به همان روال، از قهرمان ملبس به لباس پيروزي به تدريج لباس شكست را به تن كرد، و اينطور كه امروز ديده ميشود، دلخسته و مايوس به نماد ياس از توسعه اقتصادي بدل شد. پيش از اينهمه نيز روياي يك جامعه معنوي را از دست داده بوديم. من به اين نكته ميانديشم كه تورم و تلنبار قهرمانان شكست خورده چه چشماندازي از ايران، پيش چشم نسل جديد ميگشايد؟ جامعهاي كه سوداها و روياهاي طبقات گوناگوناش يك به يك به شكست كشيده شده باشند، حيات جمعي خود را به آتش كشانده است. چنين جامعهاي به تدريج همه روياها را فراموش ميكند و جامعهاي كه روياهاي جمعياش را از دست داده باشد، جامعه خطرناكي است. جامعه ايران، همين سه چهار دهه پيش يك كوهستان سنگي بود كه هر صدا را با هزار نداي تازه پاسخ ميگفت. جامعهاي پر از پژواكهاي زنده. ايران امروز، به يك دشت تخت و صاف بيشتر شباهت دارد. پر از صداي بي پژواك است. پر از همهمه بي معناست. اگر خوب دقت كنيد، بيش از يك دهه است، همه ما به جاي تامل بر اين و آن استراتژي به الگوهاي تبليغاتي ميانديشيم. انحصار سياست به تبليغات، نماد يك جامعه پر از همهمه اما بي پژواك است. كاش جمهوري اسلامي يك آن به اين نكته بيانديشد كه با تورم قهرمانان شكست خورده، اين نظام راه به كجا خواهد برد؟ باور كنيم جامعه امروز ايران، بيش از آنكه گوشي بدهكار اين و آن آرمان داشته باشد، نيازمند اعتماد است. اين و آن استراتژي براي توسعه اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي را كنار بنهيم، و اندكي به استراتژي توليد اعتماد بيانديشيم
Thursday، April 17، 2008 اسطوره قهرمان تنها
سخنرانی ریاست محترم جمهور در شهر قم، از هوش سرشار ایشان در انتخاب یک استراتژی کلامی موثر در فضای بحرانی موجود حکایت دارد. روایت یک قهرمان تنها که در نبرد با تباهیها از هیچ تلاشی فروگذار نمیکند، اما شیاطین و فرزندان تاریکی همه راهها را بر او سد کردهاند، بسیار برانگیزاننده است. در این الگو، هر چه اهداف مورد نظر قهرمان بزرگتر باشد و در این مسیر هر چه قهرمان تنهاتر باشد، دلهای بیشتری برای پیروزی و توفیق او خواهد تپید. ریاست محترم جمهور، در سخنرانی خود در قم، چنین تصویری از وضع فعلی کشور ترسیم کردند. عرصه مورد نظر قهرمان، به هیچ روی به عرصه داخلی محدود نیست. ایشان استدلال میکنند که چارهای جز آن نداریم که در عرصه مدیریت جهانی تحول ایجاد کنیم. چرا که هرتلاش داخلی برای توسعه و پیشرفت را دشمنان خارجی محتل میکنند. بنابراین چه چارهای برای ما میماند الا اینکه همراه با تلاش در عرصه داخلی، مدیریت جهانی را اصلاح کنیم. قهرمان هر روز مقیاساش برای تحول افزونتر میشود اما افسوس که با دشمنانی در خارج و دشمنانی در داخل مواجه است. ایشان پیش از تصدی مقام ریاست جمهوری تصور میکردهاند که تحقق عدالت با موانعی مواجه خواهد شد، اما اینک مشاهده کردهاند که حد و حدود دشمنی و مانع تراشی بیش از آنچیزی است که قبلاً تصور میکردند. ایشان فریاد میردند که تا انتها ایستادهاند و به مردم اطمینان دادند که در این زمینه یک قدم عقب نشینی نخواهد کرد. رئیس جمهور که گویی خطبه شقشقیه میخواند، در آخرین سال دوران ریاست جمهوری خود اعلام کرد که نگذاشتهاند برنامههایش اجرا شود بنابراین همه بحرانهای اقتصادی در حوزههای گوناگون را باید به باندهای خطرناک داخلی و توطئههای دشمنان خارجی نسبت داد. مهمترین تاکتیک کلامی ایشان، انتقاد از دولت و دست اندرکاران دولتی بود. ایشان با همه مطبوعات و منتقدان دولت همصدا شدند و دولت را به باد نقد و انتقاد گرفتند. تا قهرمان تنها و بی کس در خیل خائنان ظاهر شود. دراین الگوی وانمایی میتوان ریاست جمهور را تنها به تصویر کشید اما به نحوی که بتوان بابت هر رخداد مثبتی که در این سه سال رخ داده، دسته گلی به گردن او آویخت، اما بابت هر بحران و معضلی که اتفاق افتاده ایشان را به کلی از دایره اتهام بیرون برد. حتی در مقابل هر رخداد منفی و نامطلوب، امکانی برای حمله به مخالفین ایشان گشود و به این ترتیب، به نحو غیر مستقیم از رخدادهای منفی نیز به نفع رئیس جمهور بهره برد. انصافاً الگوی کلامی جناب ریاست جمهوری در شرایط بحرانی فعلی مدیرانه است. در شرایطی که به نظر میرسد مطابق با پیش بینی قبلی اقتصاد دانان، کننرل اقتصاد از دست دولت خارج شده است، این الگوی کلامی به بهترین شکلی، امکان کسب امتیاز مثبت از پیامدهای منفی اقدامات اقتصادی فراهم ساخت. اما به نظر میرسد با رعایت دو نکته استراتژی کلامی رئیس جمهور به اوج جاذبه افکنی خود میرسید. نکته اول: قهرمان تنها، که در محاصره دشمنان است ضروری است مرثیه سرایی کنند. چنانکه ایشان در حمله به دشمنان خارجی از اوج قساوت و جنایات آنان در عراق و بسیاری دیگر از مناطق جهان از الگوی مرثیه استفاده کرد. مرثیه سرایی، قهرمان را دوست داشتنی و محق مینماید. اما واقع این است که در شرایط فعلی ایشان قادر به مرثیه سرایی علیه مخالفین داخلی نبودند. چرا که مرثیه قیام خونین و ایستادگی مردانه و ستیز جوانمردانه طلب میکند. موازنه سیاسی موجود امکان چنین صف آرایی به ایشان نمیدهد. اما میتوات پیش بینی کرد که ساختار کلامی ایشان طی یکسال و اندی که به انتخابات بعدی مانده است به ساختار مرثیه علیه مخالفین داخلی نزدیک شود. مثلاً خوب است ایشان در گفتگو با یک چهره فقیر زخمتکش که همه هستی و زندگی خود را در کوران تورم و گرانی از دست داده، فرزندانش از شدت گرسنگی مردهاند، و خودش در معرض خودکشی است، ظاهر شوند و با صدایی بغض آلود کسانی را خطاب قرار دهند که با مانع تراشیهای خود مانع از نجات این طبقه زحمتکش از فقر شدهاند. خودشان دست در جیب کنند و همه موجودی بانکی خود را به ایشان ببخشند. یا اعلام شود که ایشان خانه شخصی خود را به ایشان واگذار کرده است. برای بخشی از مردم سادهدل و دل و گوش سپرده به رسانه، همین اقدام ساده ممکن است سبب شود پیامد همه تصمیمات ناسنجیده به حساب دیگران ریخته شود. نکته دوم: ریاست محترم جمهور، هنور میان انتخاب یک قهرمان پیروز و یک قهرمان شکست خورده مرددند. از یکسو تلاش میکنند با تکیه بر پیروزیها در عرصه هستهای در چهره یک قهرمان پیروز و قادر به رفع همه موانع ظاهر شوند و در عرصه داخلی نیز، همچنان اعلام میکنند نگران نباشید همه چیز همین امسال حل خواهد شد و دست همه غداران از بیت المال قطع خواهد شد، اما در همین حال، از مردم عذر خواهی میکند، که نتوانستهاست خیل خائنان به مردم را از سر راه بردارد. مردم دوست دار قهرمان هستند. قهرمان چه پیروز و چه شکست خورده، برای مردم جاذبه افکن است. اما جمع همزمان این دو در یک ساختار کلامی چندان اثرگذار نخواهد بود. البته پیوند این دو در یک ساختار کلامی ناممکن نیست، اما الگوی ترکیبی ایشان در سخنران قم، به هیچ روی اثرگذار نیست. در ساختار کلامی ایشان، دو قهرمان یکی پیروز و یکی شکست خورده درکنار هم ایستادهاند و این دو جاذیه یکدیگر را خنثی کردهاند. تردید میان کلشه قهرمان شکست خورده یا قهرمان پیروز، ممکن است به نفع کلیشه قهرمان ناتوان تمام شود. آنگاه هیچ جاذبهای برای برای فرد باقی نخواهد ماند. البته شاید بتوان سخنرانی قم را یک وضع میانی قلمداد کرد. رئیس جمهور تا کنون در چهره قهرمان پیروز ظاهر شدهاند اما با توجه به رخ نشان دادن تدریجی بحرانها، یک موضع میانی اختیار کردهاند و در کنار قهرمان پیروز، قهرمان شکست خورده را تولید کردهاند. چرا که ممکن است در صورت تداوم بحرانهای اقتصادی و انسداد در عرصه بین المللی، ضرورت یابد که ایشان یکسره چهره قهرمان پیروز را واگذار کنند و در چهره قهرمان شکست خورده در انتخابات بعدی ظاهر شوند مردم قهرمان شکست خورده را هم دوست دارند و ممکن است در ایجاد فرصتی دیگر برای او و عزم صادقانهاش پیشقدم شوند. اگر هم نشوند، قهرمان شکست خورده، برای آینده سیاسی خود سرمایه خوبی اندوخته خواهد کرد.
Wednesday، April 09، 2008 ابدیت و فنا
تنها به حربه بهار است که درختان در کوچهها و خیابانهای تهران دیده میشوند. چندان از طراوت سبزبهاری میدرخشند که خیابان را تحت تاثیر قرار میدهند. در تابستان تکراریاند، در پائیز و زمستان نیز گویی پشتشان به ماست، بار سفر بستهاند و در حال کوچاند. شهر قلعهای است که انسان پیروز بر منطق طبیعت در آن مسکن گزیده است. بهار رخنهای است در این قلعه فلزی. بهار، چشمها را به خاک میگشاید و به آسمان و به هر چیز که از دایره صنع بشری بیرون است. خاک و گل و جویبار و آسمان شفاف، با منطق زندگی شهری ناسازگار است. در نسبت با طبیعت، تماشاگر خود را در مرز میان ابدیت و فنا مییابد. خاک منزل اصلی است. سرانجام در آنجاست که گفته میشود همه چیز به قول فروغ فرخراد در یک دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان میرسند. اما خاک در همان حال که مولد حس فنا و پایان است، مولد حس ابدیت نیز هست. خاک در من احساس ابدیت پدید میآورد به ویژه در بهار. اگر چه هزاران بار از آن گیاهان پرطراوت برویند و فناشوند. اما در شهر، هیچ چیز ابدی نیست. همه چیز تاریخ و زمان تولید و انقضاء دارد. همه چیز به اعتبار این و آن استوار است. اما در عین حال هیچ چیز هم به کلی فنا نمیشود. حداکثر آن است که آنچه تاریخ مصرفاش تمام شده، به زباله بدل میشود و زباله به هیچ روی پایان نیست. زبالهها را تفکیک میکنند و دوباره به مصارف متعدد میرسانند. گاهی به خود رجوع میکنم، هزار بعد و چهره دارم. اما تقریباً هیچ یک را ترک نکردهام. گویی هر حس و هر توان و هر خاطره و خواست، برای روزی نگه داری شده است. در فرایند زندگی در شهر، به جای آنکه در یک مسیر خطی حرکت کنیم و چیزی را ترک و در منزلی تازه اقامت گزینیم، در یکجا ایستادهایم و مرتب چاق و عریض میشویم. بعدی تازه را به ابعاد پیشین افزودهایم. چندان گرد و سنگین شدهایم که توانی برای جابجایی نمانده است. البته میلی هم در کار نیست. فقدان امنیت در دهههای اخیر، ماجرا را دوچندان کرده است. همه ما به همه چیز نیازمندیم. همه چندجوز سابقه کاری داریم. هر کدام را برای روزی نگاه داشتهایم. چه کنیم اگر از این کار بیرونمان کردند؟ چندین مهارت انبار کردهایم. حتی سوابق گوناگون ما، به کارمان میآید. با افراد گوناگون و ناهمرنگ نسبت داریم. چه کنیم اگر نزد فلانیها مغضوب شدیم؟. شاید سیاستها عوض شد. ممکن است روزی به خاطر همراهی با کس یا کسانی، مغضوب واقع شویم. اما خدا را چه دیدی، شاید اوضاع عوض شود و همان سابقه بد بکارمان آید. چندین زبان برای سخن گفتن یاد گرفتهایم. کانالهای ارتباطی پیچیده و چند لایه داریم. حال را حفظ میکنیم، اما دل نگران آیندهایم. چون الزاماً منطق حفظ امروز، با منطق حفظ آینده سازگار نیست. اگر این دو را حل کنیم، با گذشته جه کنیم؟ هر آن باید رنگی تاره به آن بزنیم، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک شخصیت وانمودهمان. در فضای شهری، تشویش میان ابدیت و فنا رخت بر بسته است و زندگی در یک تعلیق مدام میان این دو جریان دارد. همه چیز هست، اما در تعلیق میان ابدیت و فنا، فاقد معناست. هست، اما ابدی نیست، از صحنه بیرون میرود اما فنا نمیپذیرد. شهر در همه ما یک طبیعت ثانوی پدید آورده است. زندگی در یک فضای معلق و بی بنیاد. زندگی در غفلت از آن تشویش بنیادین جاری است. بهار که میشود اما، درختان با طراوت خود، هجوم میآورند. مثل نمی از هشیاریاند در غفلت ناشی از تلاقی آهن و سنگ و بتن.
Thursday، April 03، 2008 ایران هزار جزیره
دیروز تلویزیون یک گزارش مستند از جزیره قشم منتشر کرد. کارشناس برنامه در باب ساختار زمین شناسی جزیره سخن میگفت و اینکه این جزیره جطور از یک پوسته سطحی بهرهمند است که بسیار سخت است، اما لایههای زیرین آن به هیچ روی استحکام پوسته را ندارند. او نشان میداد که چطور در بخشهایی از جزیره، پوسته همچنان باقی است اما لایههای زیرین را آب به تدریج میشوید و از میان برمیدارد. سریال مرد هزار چهره تصویری شبیه ساختار زمین شناسی جزیره قشم از جامعه ایرانی عرضه کرد. جامعه ایرانی از فقدان امنیت به نحو عمیقی رنج میبرد. هیچ کس به آنچه دارد و موقعیتی که احراز کرده مطمئن نیست. در چنین شرایطی، برای هرکس، تطمیع، زور و حیله، ابزارهای مهم و کارآمد برای تثبیت نسبی موقعیت فعلی، و ارتقاء مستمر آن است. در چنین شرایطی آنچه در بدو امر از صحنه بیرون میرود، کارآمدی و اصالت است. این وضعیت یک ساختار دوگانه به هر یک از ما بخشیده است: محیط در بدو امر، سوژه را تحت فشار شدید قرار میدهد. به هیچ روی او را جدی نمیگیرد. هر کنش او را به سخره میگیرد. او در رنج تجربه هیچ کس بودن زندگی را سپری میکند. زیرزمین و بایگانی اداره ثبت شیراز را به خاطر آورید و کارمند دون پایهای را که برای دستشویی رفتناش مرخصی میگیرد از کسانی که هیچ گاه او را نمیبینند و از وجودش خبر ندارند. ساختار رقابتی هر فضای خاص تنفس را در میان قلیلی توزیع کرده است و دیگران به ندرت ممکن است سهمی تازه از تنفس در فضای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی به دست آورند. اما فضا بی حساب و کتابتر و تعین نایافتهتر از آن است که آنکس که دیده نمیشود، در قفس تنگ دیده نشدگی باقی بماند. تنها یک تصادف ساده، ممکن است یکباره شما را از زیرزمین بایگانی یک اداره ثبت محلی، به اوج شهرت و محبوبیت برساند. به محض آنکه تصادفاً از تجربه آن شخصیت وانموده شده بهرهمند میشویم، دکهها و منابع گوناگون ثروت و قدرت و سرمایههای سنگین حیله و زور به کار میافتند تا در گوشهای از سفره این وجه وانموده بنشینند و از نان بادآورده امروز خود محروم نشوند. شما را باد میکنند تا با معرکهای که به راه میاندازند، چیزی نصیب خود کنند. شصت چی علط میکند در آن زیرزمین نمور و آشفته، دعوی وجود کند، دکتر جندقی نیز در اوج محبوبیت و وجاهت غلط میکند که خود وانموده و ثانوی خود را انکار کند. سوژه اینچنین در یک فضای دوگانه قرار میگیرد. بسیاری از ما در این جامعه کم و بیش در دوگانه مسعود شصت چی و دکتر جندقی زندگی میکنیم. در ترتیبات اولیه یک موجود ضعیف و معلول و شکسته و لنگ هستیم، اما به حسب تصادفاتی در این جامعه یک شخصیت وانموده نیز پیدا کردهایم. از ضعف مفرط دوران شصت چی بودنمان، به قدرت وانموده و غیر واقعی دکتر جندقیمان پناه میبریم. اما گاه نیز از بی بنیادی این وجه وانموده، به همان دوران کنج و نمور شصت چی بودنمان پناه میآوریم. البته در این رفت و بازگشتهای طاقت فرسا، کم و بیش استعدادهای فردیمان نیز که در آن زیرزمین مهجوریت و سرکوب نادیده گرفته شده بود، شکوفا میشود. یکباره میفهمیم که فریاد هم میتوانیم بزنیم. البته نه فریادی متعارف، فریادی که اگر برآید، شیشهها به لرزه درمیآیند. این ساختار دوگانه، علاوه بر سوژه در سطح عام نیز مشاهده میشود. ما ایرانیان تصویری رسانهای شده از خویش داریم، و التبه تصویری در زیر دارد، آنچه در بالاستی.به هر یک از فضاهای جامعه امروزی سر بزنید، با این دوگانگی ویرانگر مواجهید. به هیات علمی و اساتید دانشگاه، به جامعه پزشکان، به هنرمندان، به مراجع قدرت و بازتولید نظم و امنیت، به مراجع بازتولید ارزشهای اخلاقی و معنوی و .... یک جامعه هزار جزیرهایم با مشخصات جزیره قشم. هنگامی که آن پزشک حقه باز، با فریادی حماسی و با طنینی وطن پرستانه، دکتر جندقی را فرامیخواند تا از بازگشت به همان کنج شصت چی بودنش منصرف شود و دکتر جندقی باقی بماند، از همین دوگانه در سطح کلان نیز سخن میگفت. سریال مرد هزار چهره اما، دفاعیهای از موقعیت هنرمند نیز بود. مسعود شصت چی پیش روی دوربین تلویزیون گریست و این صحنه به کلی هنرمند را از نقشی که در یک طنز اختیار کرده بود، بیرون آورد. این مهران مدیری بود که میگریست. او در هر یک از مجموعههای پربیننده خود، به یک یا چند مرجع قدرت باج میدهد و از این جهت هدف نقدهای تند و تیز قرار میگیرد. به عنوان هنرمندی که تردیدی در استعدادهای منحصر به فرد او در تولید طنز نیست، با سریال مرد هزار چهره، از کنج انزوای خود به در آمده است، تا منصفانه منتقد خود را به ملاحظه همه چیز در پیرامونش بنشاند منجمله تماشای خودش. آنگاه در شرافت هر منتقدی باید تردید کرد اگر همراه او در صحنه آخر دادگاه بر روز و روزگار خویش نگریسته باشد. مدیری نشان داد که در این دوگانهای که همه در آن زیست میکنند، مدیری نیز یک وجه شبیه به دکتر جندقی یافته است که بر سر سفره نام وانمودهاش مراجع قدرتی نشستهاند. چرا همه از مدیری میخواهند که یکسره صفا و درستی و صداقت باشد. چرا همه کاستیهای خود را از او انتظار دارند؟ هنرمندی در استانداردهای مدیری اگر از همین امکانها برای تولید هنری خود بهره نبرد، چه کند؟ او در صحنه آخر گریست و از همه ما خواست تا ما نیز هر یک به سهم خود و بابت باجی که برای بقاء میپر ازیم و لگدی که به ارزشهای اجتماعی و هنجارهای جمعی میزنیم و پایی که هر یک بر شانههای دیگری داریم اشکی بریزیم.
Saturday، March 29، 2008 توزیع متوازن غیریت
جناب سید محمد خاتمی در روزهای پایانی سال گذشته، اقدام به یک مصاحبه و یک سخنرانی نمودند که حاوی یک نکته بدیع نظری بود. ایشان به یک مبنای اخلاقی توجه دادند که بر مبنای آن، جمهوری اسلامی تنها به شرط تکیه اقلی به مبانی دینی میتواند یک نظام عادلانه تلقی شود. دست کم ارزیابی من از آن دو چنین بود. این نکته از این حیث جالب توجه است که طی سی سال گذشته با دو دسته ارزیابی و قضاوت پیرامون چمهوری اسلامی و حکومت دینی مواجهیم. گروهی همچنان مدافع استیلای قواعد دینی در عرصه تعاملات سیاسیاند و هر چه از مبدا انقلاب نیز فاصله میگیریم این گروه بیشتر و بیشتر فهم خود از حکومت دینی را حکومت متکی بر قواعد شریعت تعریف میکنند. اوایل انقلاب، حکومت دینی معنایی ایدئولوژیک داشت، و مقصود از آن اعمال حاکمیت بر مبنای ارزشهای ایدئولوژیک بود. ارزشهای ایدئولوژیکی مانند عدالت و آزادی و استقلال و امثالهم، خوب یا بد، از این حیث اهمیت داشتند که همه ارزشهای سیاسی بودند. به این معنا حکومت دینی به معنای تابعیت حکومت از ارزشهای سیاسی بود که تحت عنوان ایدئولوژی اسلامی عرضه میشدند. اما تغییر ماهیت ارزشهای سیاسی به شریعت، به معنای تابعیت امر سیاسی از ارزشهایی بود که علی الاصول سرشت سیاسی نداشتند. مثلاً اینهمه اهتمام حکومت به امور فرهنگی، سانسور، تلاش برای لباس شریعت پوشانیدن به ظاهر مردم در خیابانها، ناشی از تغییر مسیر از ارزشهای ایدئولوژیک به ارزشهای شریعتمدارانه در مدیریت امور سیاسی بود. در مقابل این روایت، نظریهپردازان بسیاری اصل و اساس حکومت دینی را به پرسش گرفتند و با طرح مقوله سکولاریسم از جدایی بنیادی دین و حکومت سخن گفتند. بنابر این باور، نفس وجود دین در عرصه سیاست، مانع اصلی نظم دمکراتیک و عامل ظهور نظم تمامت خواهانه است. بسیار گفتند و نوشتند که وجود هر امر و گوهر مقدس در عرصه سیاست، مانع از سرشت تعاملات آزاد سیاسی است. این روایت نیز کم و بیش از اوایل انقلاب وجود داشت، اما به تدریج رادیکال و رادیکالتر شد تا جایی که کسانی چاره را در آن یافتند که تیغ نقد را بر منابع و نصوص دینی بگشایند و اثبات کنند که چگونه آیات قرآن و سنت اسلامی، خالی از استعدادهای منتهی به نظم دمکراتیک است. هر چه مقدس انگاشته شده است را مورد نقد رادیکال قرار دادند و بر این تصور بودند که با خالی کردن ذهنیت جمعی از هر چه امر مقدس است، میتوان سیاست را از استیلای دینی رهایی داد و راه بر نظم دمکراتیک و مدرن گشود. راستش این است که تمایل نظریه حکومت دینی به حکومت شریعت و نظریه سکولاریستی به ستیزه با وجوه مقدس دینی دو فرایند بودهاند که مستمراً یکدیگر را تشدید و تقویت کردهاند. دراین میان البته بودهاند متفکرانی که تلاش کردند میان این دو حد افراط و تفریط، راه میانهای بگشایند و از قطبی شدن بیشتر عرصه عمومی بکاهند. به عنوان نمونه دکتر سروش در نظریه حکومت دمکراتیک دینی خود، همین عزم را داشتند. اما آن نظریه بر مبنای یک استدلال منطقی برای حل تعارض میان رضایت خداوند و رضایت مردم، و ضرورت تبعیت دین از مقتضیات منطق برون دینی، استوار شده بود و نهایت آن، یک حکومت دمکراتیک بود که به درستی معلوم نبود به چه جهت ممهور به مهر دینی نیز هست. اما اگر از همان تمایز اقلی و اکثری دکتر سروش بهره ببریم، گفتگوی سید محمد خاتمی با سایت باران بر مبنایی سیاسی و نه منطقی و عقلانی، امکانی گشوده است که میتوان استدلال نمود که حکومت دینی تنها مشروط به اقلی بودن میتواند یک حکومت اخلاقی و عادلانه ب | |