|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Monday، October 06، 2008 دوباره خاتمي
خاتمي اين بار در مختصاتي تازه در ميدان سياست حاضر ميّشود।
اينك مختصات صحنه سياسي ايران ثابت كرده است كه آنسوي خاتمي خبري نيست। نه ظرفيتي بيش از او در داخل هست و نه فرصتي در بيرون.
چهرهها دوباره به سوي او ميجرخند।
در دور پيشين، ميانداران فعالان و روشنفكراني بودند كه با دستي پر به ميدان آمده بودند و خاتمي را به منزله سمبلي از يك جريان به ميدان فرستاده بودند। او ناباورانه به ميدان آمد و چنان شد كه شد. اين بار اما، خاتمي خود به ميدان آمده است و ديگران با شك و ترديد يكي يكي از راه ميرسند.
در دور پيشن، خاتمي سمبل جريان پرحرارتي بود كه از روز و روزگاري نو سخن ميگفتند। روز و روزگار اما كم و بيش به همان روال پيشين بود چنين بود كه همه انگشت اتهام به سوي او گرفتند كه چرا پرده از آن روز نو بر نميدارد. از او عبور كردند و هر يك در گوشهاي پرچمي به دست گرفت و مردم را به ادامه مسير فراخواند. اما امروز، خاتمي در اوج نااميدي و ياس در عرصه عمومي به ميدان آمده است. كساني كه يكي يكي از راه ميرسند از خود و ديگران ميپرسند واقعاَ ممكن است از ورطه اوضاع كنوني به درآمد؟ خاتمي به منزله تنها اميد اين برون رفت به صحنه آمده است.
در دور پيشين، افق انتظارات بيش از توانايي و حدود اختيارات خاتمي بود। اينك اما سقف انتظارات چنان پائين آمده است كه به خاتمي و امكان آمدن او ناباورانه مينگرد.
رقيبان و مخالفان آقاي خاتمي نيز در وضعيتي تازه هستند. پيش از اين تصور ميكردند كه او در ميدان سياست توليد شكاف ميكند. ثبات نظام را به مخاطره مياندازد و اغيار را به ميدان مياورد. همه چيز را به كار بستند تا چرخ او را پنجر كنند اما تجربه نشان داد سياست عاري از هر منازعه و شقاق خيال باطلي است। سياست از تنازع كسب انرژي ميكند اما اگر به قواعد سالم آن تن در ندهي، آن را از عقلانيت تهي ميكني و آنگاه در ورطهاي گرفتار ميشوي كه حجم مخاطرهها همه چيز را در مخاصره ميگيرد. از همه چيز بوي ويراني و فروپاسي به مشامت ميرسد
شكافي كه با خاتمي در عرصه سياسي ظاهر ميشود همان شكاف معقولي است كه مقتضي ظرفيت سياسي و اجتماعي ايران امروز است।
خاتمي آن روز در صحنه سياسي نشان داد كه اوضاع آنچنان كه گفته ميشد خوب و مساعد نيست، امروز با آمدنش ثابت ميكند كه اوضاع آنچنانكه به نظر ميآيد بد و نامطلوب نيست।
از مرد آن دوران شجاعت و تصميم و كارهاي بزرگ انتظار ميرفت، از مرد اين دوران، عقلانيت و پرهيز از تندرويهاي بي حاصل و درك حساسيت شرايط। از مرد آن دوران، گامهاي بزرگ، از مرد اين دوران از دست ندادن هيچ فرصتي براي ممانعت از ويراني بيشتر
خاتمي در آن دوره، در ملتقاي خواست عمومي براي حجم گستردهاي از تغييرات نشانده شد। اينك او به پاي خود در ملتقاي خواست عمومي براي رهايي از بحران فعلي به صحنه آمده است.
در يك كشور جهان سومي، با سنت ديرينه شكاف ميان مردم و دولت به ملتقاي خواست عمومي بدل شدن آنهم در يك فاصله طولاني رخداد شگرفي است.
Thursday، October 02، 2008 ايراني شدن مدرن ما
....هويت همواره نسبتي وثيق با شبكه ترجيحات و خواستها و آرزوها دارد و اين شبكه نيز جز در منطق موقعيت خاص ظهور پيدا نميكند. به اين ترتيب موقعيت براي هويت نه يك امر بيروني بلكه يك امر دروني است. همواره ضروري است از يك هويت و چند و چون آن در يك منطق موقعيت خاص سوال كنيم.
فقيهان و متكلمان و فيلسوفان، در باب هويت ديني و وجه تمايز ميان مومن و كافر سخن بسيار گفتهاند. هر يك تلاش ميكنند روايتي استاندارد شده از مسلمان بودن عرضه كنند. اما در زندگي روزمره، با الگوهاي عجيب و غريبي از مسلمان بودن مواجهيم. هر كس بر حسب منطق موقعيت خاص خود تكههاي چند پاره و ناسازگاري از عقايد و باورها و شيوه سلوك ديني جمع آورده است و خود را مسلمان ميخواند. هنگامي كه از سر و راز اينهمه تفاوت سخن به ميان ميآيد، خواسته يا ناخواسته بحث به منطق متفاوت موقعيت هر كس ميكشد. اين نكته در باب فرق ديني به نحوي واضحتر آشكار ميشود. چنانكه در پهنه امپراتوري اسلام، ميتوان گونههاي مسلماني را بر مبناي منطق موقعيت مسلمانان توضيح داد. اين نكته به جد در باره نحوه ايراني بودن ما در تاريخ طولاني حيات چند هزارساله ما نيز مصداق دارد
مطلب فوق، پخش كوتاهي از يادداشت اينجانب در نشريه مداراست.اين مطلب را در اينجا بخوانيد
Saturday، September 27، 2008 آخرين طواف
يادداشت زير در آخرين شب اقامت من در مكه نگاشته شده و پس از انتشار در هفته نامه شهروند امروز پس از مدتها تاخير تقديم خوانندگان اين وبلاگ ميشود.
شب شنبه است و آخرين شبي كه در مكه ميخوابيم.
با احساسي مكه را ترك ميكنم كه برايم عجيب و تازه است. ده روز بيشتر نيست كه اينجا اقامت داريم. اما چگونه است كه احساس ميكنم من به اين سرزمين تعلق دارم نه به هيچ كجاي ديگر اين خاك. گويي گمشدهاي بودهاي و تازه خانه خود را يافتهاي
من تعلق به خاك را ابتدا در خانه دار شدن يافتم. خانه دار كه ميشوي حس ميكني به جايي در اين خاك تعلق داري جايي هست كه متعلق به تواست.
اما به جد در آن اقامت نداري. خانه بخشي از تواست. تو با خانه خود را نمودار ميكني هر روز با رنگ و لعاب تازه تازه بودنت را اعلام ميكني آن را مطابق انتظارات تازه مردم ميآرايي هر آن در تلاشي تا آن را تبديل به احسن كني
چنين است كه خانه اقامت گاه تو نيست با هر صورت آن بيگانهاي خانه هميشه كوچك است، هميشه تنگ است هميشه نامناسب است تو در خانه و با خانه مسافري
اما اينجا احساس اقامت ميكنم حس نابي است حس آنكه در زمين جايي هست كه به جد اقامتگاه است محل سكونت است محلي است كه ميتوان در آن باقي ماند محلي كه تو را در آغوش گرفته است گرم است عميقاَ آشناست
انگار اينجا همان سرزميني است كه در آن متولد شدهاي
همه خاطرههاي دور در تو زنده ميشوند
تو به جد رها شدهاي بزرگ شدهآي بزرگ به قامت انسان. چنانكه مقرر است باشد و تو خود را مييابي كه حامل خاطرات تاريخي آدميزادي
و اينچنين احساس بزرگي ميكني، احساس بقاء احساس پيوند با ابديت
دوران زندگي در ملكوت الهي را به ياد ميآوري به ياد ميآوري زماني را كه در لقاي خداوند زيست ميكردي
من به جد اين دوران را در اين مدت كوتاه تجربه كردم
اين سرزمين محل هبوط آدم به كره ارض است. تجربههاي شگفت روزهاي نخست هبوط انسان هنوز از آسمان و زمين اين خاك زائل نشده است.
همه اتوبانها و ساختمانهاي رفيع در اين شهر هنوز هم نتوانستهاند عرياني وهم انگيز و اساطيري اين سرزمين را در هنگامه هبوط زائل كنند
زمين سخت سنگي و رعب جدا ماندگي و خانهاي در ميان كه براي پناه تو از بهشت نازل كردهاند
خانهاي كه در اشتياق نشستن در كنارش همه چيز رنگ ميبازد
اينحا گاه به خود نهيب ميزني هنگامي كه پاي بر زمين ميگذاري به ديواري تكيه ميدهي يا به كوه و سنگ نظر ميدوزي
به خود نهيب ميزني اينجا كه گام نهادي، پيامبران الهي گذر كردهاند اينجا تكيه گاه جبرئيل است آنجا همان نقطهآي است كه آدم شبانه روز از حسرت عميق خود اشك ميريخت
حتي آب گاه يك جرعه گلوي تو را با گلوي اسماعيل و هاجر و ابراهيم هم احساس ميكند انگار با گلوي آنان آب فرو داده باشي
اينجا به نحو شگفت انگيزي فراخ ميشوي چندان كه گويي خاطرهات به گستره تماميت تاريخ است.
به جاي آنكه آسمان سنگين باشد اينجا زمين سنگين است انگار تمامي آسمان در زمين رسوب كرده باشد
اينجا كم و بيش در قياس با زندگي روزمره همان بهشت نخستين است و لقاء خداوند چون باران به سر و رويت ميريزد
دوران زندگي در ملكوت الهي را به ياد ميآوري هستيات گاه در هيات آدم و گاه در هيات حوا ظاهر ميشود.
هنگامي كه به گرد خانه ميچرخي. هنگامي كه در صحراي عرفات قدم ميزني با دو سه ركعتي نماز حتي در حضور دست فروشها و كاسبهايي كه با شترها و موتورها تو را به تفريح فراميخوانند
تو لقاي خداوند را تجربه ميكني
بهشت آغازين را
خداوند در رنگ آسمان و گستره كوير در جايي كه آسمان و زمين گويا هر دو عريان به يكديگر نظر انداختهاند ايستاده و به تو نظر دوخته است.
اما اينجا به معناي ديگري نيز تجربه زندگي در لقاء خداوند است.
امشب كه آخرين شب اقامت ما در مكه است احساس ميكنم به گناهي از اينجا هبوط ميكنيم.
با اين تفاوت كه آدم هيجان هبوط به سرزميني ناشناخته داشت اما ما هبوط ميكنيم به سرزميني كه در همه رگ و پيهامان رسوب كرده است. خراش ديوارهايش در بدنهامان هنوز باقي است حافظه و هاضمهمان پر است از همهمه بي فرجامش
آدم به زمين هبوط كرد اما راه بازگشت به لقاء خداوند مهيا بود. اصولاَ هبوط كرد تا بازگردد. هبوط كرد تا بازگشت معنا يابد و هستي به اعتبار همين هبوط و بازگشت معنا يافت. ماجراي هبوط و بازگشت او مضمون بنيادي حيات بود. اما ماجراي بازگشت ما از چه قرار است. در زمين متولد شديم، اينك به آسمان صعود كردهآيم و ماجراي بازگشت ما بازگشت به همان خاك ابتدال روزمرهگي است.
دو منحني كه به دو سوي معگوس كشيده شدهآند اگر جه در يك نقطه عطف مماس شده باشند.
بگذريم
ميگفتم كه اينجا به نحوي شگرف حس سكونت در من پديد آورده است كويي به تارگي محل اصلي اقامت خود زا پيدا كردهام
از بس اينجا بزرگ و عميق ميشوي و پر از پيشينههاي تاريخي بلند حس ميكني شايد در هيچ كجاي اين زمين نميگنجي ديگر نميخواهي به قواره هيج كجاي ديگر اين زمين تو را ببرند انگار براي نخستين بار اندامت تكميل شده است
از تكه پارهگيهاي پيشين جستهاي
روي پاي خود ايستادهاي حس ميكني تمام زمين زير پاي تو است درست در بالاترين نقطه اين خاك ايستادهاي
همه اينها را گفتم تا بدانم چرا اينهمه عميق اينجا حس اقامت در وطن دارم چرا به جد و براي نخستين بار احساس سكونت ميكنم.
شايد حس سكونت د راينجا ناشي از آغازي است كه خود در عين حال نقطه پايان است
در هر كجاي ديگر زمين كه باشي، هستي تا جايي بروي موقتاَ از سرناجاري اقامت ميكني تا جايي ديگر در فرصتي ديگر ممكن شود در انتظاري تا هر اقامت گاهي را تبديل به احسن كني
اما اينجا قرار نيست جايي ديگر بروي و اگر ميروي عقب عقب ميروي ميروي اما هستي بدنت ميرود دلت اينجاست
درست به عكس هر كجاي ديگر كه بدنت هست اما دلت جاي ديگري است
من اينجا حس اقامت دارم دقيقاَ شايد از آن روي كه تنها اقامت داري پيش از آنكه به اينجا بيايم، خواستهايي از خداوند را رديف كرده بودم ميگفتند هر چه بخواهم خدا خواهد داد هر روز اما از فهرست خواستنيهايم كاسته شد در آخرين طواف بود شايد كه نمي از درياي رستگاري را تجربه كردم من در مقابل كعبه ايستاده بودم اما هيچ چيز نميخواستم حتي خودش را خواست خودش عميقترين آرزويي بود كه با خود حمل كرده بودم اما حتي خودش را هم نميخواستم شايد از آن روي كه روحم در پيوندي عميق با او بود حس نخواستن ميل شگفتي از ديدن و تماشا را بر ميانگيزد در هواي مقدس نخواستن هيچ چيز به تو تعلق ندارد تو نيز به هيچ چيز تعلق نداري شگفت است در چنان هوايي همه چيز تا چه حد عميقاَ زيباست.
من براي نخستين بار است كه احساس اقامت ميكنم آخر اين چه احساسي است؟.
بگذاز از خود شروع كنم
همه تجربه زندگي من در يك كلام خلاصه ميشود آدم به راستي تنهاست همين كلام ساده، همه چيز را براي من در فضاي شهري بي معنا ساخته است
انسان تنهاست يعني هيج باهم بودني وجود ندارد نه زن و فرزند و پدر و مادر و خويشان و دوستان هيچ كدام قادر نيستند التيامي بر تنهايي عميق تو باشند
تو تنهايي در حالي كه هميشه با ديگراني براي ديگران زندگي ميكني براي ديگران فكر ميكني براي ديگران مينويسي سخن ميگويي آرزوهايت براي ديگران است هوسهايت متوجه ديگران است ديگران تو را ميسازند و ميپرورند و مينوازند
اما در فضايي كه همه رگ و پي تو براي ديگران است عبارت انسان تنهاست يك معنا بيشتر ندارد: تو به واقع وجود نداري يك هستي بلاموضوعي كه در تند باد بي معناي ديگران ميبالي، ميپوسي و فراموش ميشوي
چنين است كه جمله انسان تنهاست در فضاي شهري براي من هر معنا و سازهاي را از شالوده ميشكند
انسان تنهاست يعني جهان بي معناست و تو به هيج كس و هيج جا و هيج چيز تعلق نداري
زندگي بي مكان است و بي زمان و بي مضمون تنها شكل مضحكي است در دست باد
اما اينجا همين خميرمايه زندگيام، همين جمله انسان تنهاست معنايي تازه يافته است
انسان تنهاست تنها به سوي خداوند فراخوانده شده است بي هر تعلق بيرون از هر مناسبات عزيزي است كه فقير زيسته است و حقير و اينك او را از نسبتهاي فراموش شدهاش خبردار كردهاند
انسان تنهاست و بزرگ اين احساسي است كه هنگام تكرار جمله لبيك اللهم لبيك لا شريك لك لبيك به تو دست ميدهد.
لبيك اللهم لبيك
انسان تنهاست در همان حال كه تن هاست تو به همه كس تعلق داري به همه جا
من به اينجا تعلق دارم شايد از اين روي كه در هيچ كجاي ديگر اين خاك اينهمه احساس عظمت و بزرگي ندارم.
اينجا عالي ترين مصداق عبارتي است كه آن فيلسوف بزرگ گفته بود. اينجا تلاقي شگرف ميان آسمان و زمين و خدايان و ميرايان است.
انسان در چنان تلاقيگاهي است كه به جد احساس تعلق به خويشتن احساس تعلق به عالم و به ديگران ميكند. انسان يك تنه در محل اين تلاقي شگرف باليده ميشود
كعبه محل چنان تلاقي شگرفي است. اين خانه ساده عاليترين اثر هنري جهان است. هر اثر هنري هنري است به واسطه پيچيدگي و غموضاش. اين تنها اثري است كه تمام وجه هنرياش در سادگي بي نهايت آن است.
خداوند را تجلي زميني بخشيده است و در همان حال هر تجلي زميني از خداوند را در اين هيات بي شكل نفي و طرد كرده است. اين خانه خداوند را از يك هستي مجرد از عالم بيرون برده است و آن را در يك تلاقيگاه شگرف پيش چشم نمايان ساخته است. تلاقي شگرفي ميان زمين و آسمان. به ويژه در شبانگاه كه كعبه به نحوي خيال انگيز زمين و عمق آسمان را به يكديگر پيوند داده است.
عمق آسمان را به عمق زمين. چنانكه در روايات گفتهاند كه پايههاي كعبه بر عميقترين و زيرينترين لايههاي زمين نيز متكي است.
اينجنين عمق زمين را به عمق آسمان پيوند داده است. اما مهمتر از اين پيوندي است كه ميان خدايان و ميرايان برقرار ساخته است. چرخه طواف به نحوي سحر انگيز نشانه اين تلاقي افسانهاي است.
وطن جايي است كه به جد تجليگاه چنين تلاقي شگرفي باشد.
همه اينها را گفتم اما هنوز به درستي در نيافتم كه چرا اينهمه به اينجا احساس تعلق ميكنم
نكتد به راستي اينجا ملاقاتي ميان من و خدا رخ داده باشد نكند زلفي برون نهاده باشد نكند جلوهاي كرده باشد كه ديگر نه چشم به سوي ديگري تمايل يابد نه گوش و نه پاي
نكند رازي در من شكفته باشد نكتد جرعهاي در كار بوده باشد نكند از بادهاي سرمست شده باشم گه خارج شدن از اين سرزمين را دشوار كرده است
ملاقاتي در كار نبود همين قدر بود كه نشانههايي بر من پديدار شد. همين قدر بود كه مرا به سوي او فراخواندند. گويي تنها نداي يك منادي جان و روحم را نواخت
احساس اقامت ميكنم شايد از آن روي كه نميخواهم از دسترس نواي جاري اين منادي پير دور بمانم.
ملاقاتي در كار نبود. اما اشارتهايي بود. نه يكبار دوبار. در همان روزهاي آخر كه افطار روزه رمضان را در هنگام طواف تجربه ميكرديم، اشارتي دريافت كردم. اول كودكي كه شوريده بر شانه پدر خود نشسته بود و فرياد ميزد كعبه كعبه كعبه. نواي مصرانه پرشتاب و كودكانهاش يك لحظه بيشتر نتوانست توجهم را از توزيع كنندگان خرما در كنار چرخه طواف منحرف كند. اما بار دوم اتمام حجت بود. صبح همان روز در هنگامه طواف پسر سه چهار سالهاي كه در آغوش پدر خود لميده بود مرا به خود متوجه كرد. پسرك چندان زيبا بود كه چشم برداشتن از او ناممكن بود. بخصوص چشمان درشت و فريبايش. طواف ميكردم اما چشم به او دوخته بودم. چندي گذشت. پسرك به چشمان خمار مرا مينگريست. يكباره برخاست. دست خود را به سوي كعبه گرفت. دستانش كوچك بود اما چنان كشيده و دقيق به سوي كعبه نشان رفت كه ديگر جايي براي انكار باقي نماند. آنقدر دست خود را نگاه داشت تا انكار از دلم برخاست. آنگاه دوباره بر شانههاي پدر لميد.
جالب بود كه اين صحنه همسفرم را نيز مجذوب كرد. اشارتي بود كه به هر دوي ما تا امكاني براي احاله به خيال نماند.
اشارتي بود اما مگر در اين جهان چيزي بيش از همين اشارتها رهنمون ماست. اشارت نحوي ملاقات ضمني بود
استاندارد من براي تشخيص وطن تغيير كرده است. جايي كه خالي از اشارتهاست اقامتگاه نيست.
امشب آخرين شب است و تجربه اين سرزمين پايان مييابد
دلم سخت گرفته است
بخش بزرگي از زندگي را پشت سرگذاشتهام
اما هيچ كاه بنده نبودم شايد احساس اقامت و سكونت من ناشي از اين تجربه ناب بندگي باشد.
تجربه بندگي تجربه نابي است كه براي اولين بار جرعهاي از آن نوشيدم در اين سرزمين
سر كه بسپاري و بچرخي عاشقانه بچرخي امكاني است براي منتشر شدن منتشر شدن با دانههاي زرين آفتاب صبج گاهي
بچرخ آنقدر كه در طواف صبح پرنده باشي و در موسييقي كلام نسيمي كه هر از گاهي ميوزد مست مست به خاك افتي
بچرخ از چپ به راست چنانكه همواره قلبات به سوي خانه باشد. ايمان بياور تا بداني تا كسب معرفت كني بچرخ و دل بسپار كه بنده اينچنين بزرگ ميشود
بنده كه باشي انگار خون از رگهايت بيرون ميريزد استخوانهايت فروميريزند و تو سبك ميشوي خالي ميشوي مست ميشوي چشمانت عميق ميشوند زيبا ميشوي
بنده كه باشي با هيچ چيز و هيج كس بيكانه نيستي بندگي راز آشنايي است بندگي بيگانگيها را ميزدايد بيگانگي با آب و نسيم و خاك را
هستي اما در بدن ديگران هستي در چشمان ديگران
با باد ميوزي با پرندگان ميخواني
هستي و در عين حال نيستي نيستي را در عالم هستي تجربه ميكني
اينجا وطن اصلي من است و شايد راز اين احساس در همان حس غربب بندگي نهفته باشد بنده كه گويي براي اندوه عميق گسيختگي خود پاسخي در خور يافته است اينجا محلي است كه گويي ميتوان پيوست ميتواني بپيوندي طواف تجربه پيوند است طواف مدار پيوستگي است
اينجا وطن من است شايد از آن روي كه براي نخستين بار التيامي براي عسرت جداماندگي خود يافتهام
پيش از حركت به سوي مكه، همه كس از من ميخواستند كه براي شان دعا كنم. نمازي بخوانم يا حتي طواف كنم
آنقدر مصرانه و گاه با التماس ميخواستند كه تو نميتوانستي جدي قلمداد نكني. حتي اگر خود چندان اعتقاد نداشته باشي
از همان روزهاي نخست كه به اين سرزمين آمدم، افراد را در ذهنم ليست كردم و برايشان نماز خواندم، در هنگام طواف به يادشان بودم، سجدههايي به يادشان به خاك سائيدم. عهدهداري اين مسئوليت احساس عجيبي به من داده است. من به جد باب رحمت شدهام. گويي به پنجرهاي بدل شدهام به سوي خداوند و نسيم رحمت الهي است كه از پنجره من به بندگان خدا ميوزد
اين احساس عجيبي به من ميبخشد. من كه هستي كدرم مانع از گذر هر عنايتي به خويشتن و ديگري بود اينك چنان شفاف شده است كه تجربه عميقاَ لطيفي از خويشتن پديد آورده است.
من احساس اقامت ميكنم شايد به واسطه همين نسبت عميق. مگر اين نيست كه وطن ديار آِشناييهاست. هر غريبهاي به تو پناه ميجويد تا از عسرت غريبگي بگريزد. خوب من گويي آشناترين عضو اين مجموعهام كه اينچنين به باب رحمت همه بدل شدهام. واسطهاي ميان خداوند و ديگران.
در كجاي اين خاك من اينهمه آشنا هستم. چرا حس وطن نكنم.
من مينويسم و در نوشتن خود انگار اقامت خود در مسجد الحرام را طولاني ميكنم
گويي نميخواهم از مدارش خارج شوم
بگذار باز هم جستجو كنم چيزي در اين حس و ميل شديد به اقامت هست چيزي هست كه در اين وطن نخستين از آن غفلت ميكنم
در طواف به ويژه رازهاي عميقي هست كه گويي در رگ و استخوانم ريشه كرده است اما به زبان نميآيد
اگر ميتوانستم در تجربه بندگيام عميق و جديتر از اين باشم كه هستم، شايد در همان دور هفتم از زمين گسيخته ميشدم و ميپيوستم. ماجراي اين طواف، ماجراي نيرومند سوداي پيوستگي جهان گسيخته است. ميچرخم و گويي جهاني نيز با من ميجرخند. گويي در خوانش سرودي مشاركت حستهام كه ترجمان بازگشت به خداست. من نوايي خرد در اين طوفانم.
شايد اينجا اقامتگاه است چرا كه اينك همان جا روحم خانه كرده است كه در همه زندگي در طلب آن بوده است
با خود ميگويم چقدر بيهوده است زندگي بي تجربه ناب اين سرزمين شگفت
هنوز نرفته دلم تنگ شده است با اينكه اينجا هستم اما همين اجبار كه بايد در تدارك رفتن باشيم ميان من و اين اقامتگاه بنيادين فاصله انداخته است. دلم در اين سرزمين براي اين سرزمين تنگ شده است.
خيال بازگشت مرا از اين سرزمين دور كرده است
من گويا به جد در حال هبوطام
ميگويند بزرگترين گناه در اين سرزمين نااميدي از فضل خداوند است اما من قادر به ترك اين گناه نيستم اينك در حال هبوط از اينجا كه سوداي بهشت بود و خيال و خواب زندگي در لقاء خداوند گناه نااميدي را به دوش ميكشم و شايد هبوط كفاره همين گناه است ميروم تا كفاره همين گناه را بپردازم
ميروم تا در سرزميني كه براي هبوط مهياست پاي در گل زندگي فروبرم سر در آخور روزمرهگي و تكرار
من از هبوط خويش سخن گفتم اما اينجا پيش از ورود به اين سرزمين من با تجربه شگفت هبوطي نيز دست به گريبان بودم و دريافتم كه هبوط هميشه اينقدر حقير و ميانمايه و بي معنا نيست
اينجا در لقاء خداوند سرزميني ديگر نيز هست كه تجليگاه هبوط عميق انساني است. هبوط از آن نوع كه ياداور سخن خداوند پيش روي فرشتگان مدعي بود هبوطي كه به واسطه عظمت آن فرشتگان به سجود آنسان فراخوانده شدند
سرزمين پيامبر نشان از هبوطي چنان دارد
در مكه هر چه آسماني است در زمين رسوب كرده است و زمين نيز رنگ و بوي آسمان دارد. اما در مدينه اين آسمان است كه رنگ و بوي زمين دارد. و اين هر دو ملتقاي شگفتي است ميان زمين و آسمان
اولين مواجههام با مدينه، رويارويي با عظمت انساني بود كه هر چه را كه آسماني است به وهم و پندار بدل ميكند
پيامبر آنقدر عظيم و بزرگ و با حشمت و جاه نشسته است كه خدا را فراموش ميكني
عجيب بود در نمازهاي مسجد مدينه هر چه تلاش ميكردم قادر نبودم از اين حس عجيب بگريزم و بر محمد به جاي خداوند سجده نكنم
تازه در مييافتم آيهاي از قرآن را كه مومنان را فراميخواند كه بيامبران را ستايش نكنند.
اما من در مقابل محمد گويا قادر به كنترل خود نبودم
همواره خداوند در هيات محمد در ذهنم خطور مي كرد. خداوند در اندام و قواره محمد پديدار شده بود
بيهوده نبود كه در مدينه براي اولين بار معناي الله اكبر را فهم ميكردم. الله اكبر در فضاي شهري كه همه چيز و همه كس حقير و بي مايهاند هيچ معناي مجصلي ندارد. خدا بزرگتر از چه چيزي است؟. اصلاَ بزرگتر بودن از هر آنچه در زندگي روزمره ما بزرگ جلوه ميكند واجد چه ارزشي است؟. فضاي متعارف، انسان متعارف و ميانمايگي، پرورنده ميانمايگان است. خدا بزرگ تر است از هر چه به تصورمان ميآيد و هر چه به تصورمان ميآيد ميانه و خرد و حقير است.
الله اكبر تنها در حرم پيامبر است كه برايم معنا پيدا كرده بود. اين كلمه ضروري بود چرا كه اگر نبود ، به جد ميايستادي و با فخر به محمد سجده ميكردي كه نشان بزرگي و عظمت انسان است.
خدا و قرآن و كلام الهي گويي در جشم انداز مدينهاي كه هنوز مكه را تجربه نكرده دست افزارهاي محمد بودهاند تا مردم ميانمايه عرب را به سمت چشم اندازهاي بزرگ بخواند
مدينه پيش از تجربه مكه، مدينه فخر انساني بود در مقابل شوكت خدايان مكه.
مدينه تنها گواهي بود بر صدق و درستي همه داستانهايي كه شنيده بوديم و مثل افسانه در خاطرههاي شيرين كودكيمان جاي داده بوديم. يا دست افزارهايي كه به مدد آنها روايتي ايدئولوژيك ساخته بوديم و اينك همه را ترك كرده بوديم تا زندگي كنيم و شاد باشيم و خوش
جهان ما جهان وانمودگيهاي محض است. محمد درجهان وانموده ما، شخصيتي بود كم و بيش مشابه با ستارههاي سينما. چندي جداباند اما اگر بيش از حد ظاهر شوند از چشم ميافتند. در منطق جهان وانموده ما محمد كم و بيش از چشم افتاده گويي دورانش به سر آمده است.
اما در مدينه هنگامي كه به جشم خانه و ستوني را مشاهده ميكني كه محمد مينشست و عهد نامه امضا ميكرد، و ستوني كه علي بر آن تكيه ميكرد و از او حراست مينمود، هنگامي كه خانه ساده او را در ابهت مسجد نبوي مشاهده ميكني، نشانههاي هنوز باقي مانده از جنگهاي پيامبر را ميبيني و جايگاهي كه در كنار خندق مينشست و عبادت ميكرد، يكباره همه چيز دگرگون ميشود.
از خمار جهان وانمودهات خارج ميشوي.
او از همين نقطه از جهان داستان شگرفي را آغاز كرد كه نه تنها هنوز پايان نيافته است بلكه شايد به نقطه اوج خود نيز نرسيده است. هم اينك بخشي عظيم از جهان را در پوشش قرار داده است، او يكباره تصويري شگفت پيش چشم تو ميآورد. از همه صور وانمودگي خارج ميشوي. واقعيت چنان بزرگ و شگرف است كه همه صور وانموده را ويران ميكند. به عظمت داستان كه ميانديشي نفس در سينهات حبس ميشود.
او بنيادگذار بزرگي است كه بي او به هيچ روي تاريخ حيات انساني را نميتوان نوشت و فهم كرد.
انسان در اين قواره بزرگ، در آن خانه كوچك
تنها يكبار جرات كردم به محرابش نزديك شوم. جايي ايستادم كه كم و بيش در كنار او بود. قدرت ايستادن همان نقطهاي را كه به نظر ميآمد ميايستاده نداشتم.
جايي ايستادم كه كم و بيش در كنارش باشد
به نظرم آمد كه گرماي بدنش را احساس ميكنم به نماز ايستاده بودم و الا فرار ميكردم. نفسم در سينه حبس شد.
به ركوع و سجود ميرفتم اما هيچ ذكري به زبانم نميآمد .
هيچ ذكري
تنها بلند و كوتاه ميشدم.
به همين قدر كه نماز به پايان رسيد برخاستم و فاصله گرفتم فرار كردم.
او آنجا بود
كويي در همان حوالي خانه رفت و آمد ميكرد. يك آن ترسيدم از شدت فشار سكته كنم. قلبم به جد در فشار سنگيني بود
من او را احساس كردم شايد تنم به تنش خورد
تجربه مدينه پيش از تجربه مكه. تجربه واقعيت فاخر انساني بود در مقابل افسانههاي خدايان. احساس كفر آميزي داشتم. تجربه مدينه پيش از ورود به مكه تجربه عظيمالجثه شدن بود. تجربه نخوت و غروري شگرف
و چقدر حقير بودند زائراني كه در مدينه سفره عزا پهن كرده بودند. آخر چطور ميتواني در مدينه گريه كني حال كه اينهمه حماسه در جريان است.
مدينه پيش از تجربه مكه، عرصه حماسه انساني بود. محمد شيري بود كه از كوههاي آتشين اطراف مدينه بيرون حسته بود. آمده بود تا به افسانه هاي خدايان نقطه پاياني باشد و به همه بندگان حقيري كه سر پيش خدايان سنگي و سربي به زمين ميسودند ثابت كند كه انسان خود چه افسانه بزرگي است و اينك اين خداياناند كه بايد پيش پاي انساني به خاك افتند
گاهي احساس ميكردم كه خداي يگانه افسانهاي است كه محمد سرود تا مردمان را از عسرت بندگي به خدايان خودساخته برهاند و گامي به سوي باور خويش بردارند.
خدايي كه در آسمانهاست و در زمين نيست، زمينهاي براي باور به خويشتن بود
اما مكه همه چيز را در هم شكست و نشان داد كه محمد همه عظمت خود را وامدار بندگي خداست. كه بنده خدا يعني خليفه خدا و خليفه خدا بديل زميني خداست در قد و قوارههاي محمد
اينك از چشمانداز مكه به مدينه مينگرم ماجرا به كلي دگرگون شده است.
مدينه نشان ميدهد كه هبوط به هيچ روي ماجراي سقوط انسان از ملكوت الهي نيست. بلكه به خلاف هبوط آغاز كردن داستان انسان است كه قرار است به جانشيني خداوند آغاز گر خلقتي تازه باشد و جهاني تازه.
خداوند اراده كرده بود تا بديلي براي خويشتن بيافريند بديلي كه بي حضور او همه هستي بي معنا و سرد و ساكت بود.
به اين معنا هبوط به هيچ روي با سقوط هم معنا و هم عنان نيست.
هبوط آغاز است. آغازي بزرگ و عظيم.
به خلاف مسيحيان كه هبوط را از آن ميانمايگان ميپندارند و انبياء را استثنايي بر قاعده هبوط. احساس ميكنم ماجرا معكوس است. پيامبران مصاديق هبوطاند و ما ميانمايگان بيشتر تماشاگران و كمتر مشاركت كنندگان در داستان عظيم هبوط.
هبوط داستان از زاويه برون جستن خداوند است. خداوند كه در برهوت ابديت ميزيست، اينك به مدد ماجراي هبوط از قوه به فعل آمده است. اين خداوند است كه در زمان ميشكفد و در زمين ميآفريند. اين خداوند است كه به مدد زمين و به مدد تحقق زمينياش خلق ميكند، ويران ميكند، ميشكوفد و ميشكوفاند، ميپژمرد دوباره خلق ميشود و خلق ميكند.
خداوند اينك در طوفان رويدادها و رخدادگيهاي اين زمين در چهره محمد شكفته است.
مدينه پس از وصال كعبه، چهره تازهاي يافت. اينك به نظرم آمد كه محمد حاصل طواف است. حاصل بندگي است. تنها به اكسير بندگي است كه ميتوان اينهمه بزرگ بود. و محمد زاده كعبه است.
تنها خداي كعبه است كه ميتواند در خلقت خود چنان بديع و تازه باشد كه موجودي همانند خويش بيافريند. خدايگونگي محمد حاصل آفرينش خليفهاي بود كه به جد همچون خداوند ميآفريند، شالوده ميشكند، جهاني تازه ميآفريند و هر آنچه را هست به خدمت خويش دگرگون ميكند.
انسان حاصل گسيختگي از خداوند است و خداوند به مدد همين گسيختگي است كه اميد به معرفت خود دارد.
اما و هزار اما از اين گسيختگي. گسيختگي از سويه خداوند پيش شرط شناخته شدن است، اما از سويه انسان، شرايط هجران و اندوه و جداماندگي. گسيختگي است كه عسرت سرگشتگي را براي انسان زميني به بار آورده است. جهان با انسان از هم گسيخته است و انسان گسيخته تنهاست. حقير است. ناآرام است. فاني است و دلشوره جاودانگي دارد.
انسان گسيخته عقيم است. برساخته خود را خداي خود ميسازد و جهان و زبان و هستي را كه در دامان آن باليده برساخته خويش ميانگارد. عقيم است و سر در كلاف ناگشوده خويش باقي ميماند.
خداوند به واسطه ناشناختگي آفرينشگر انسان بود اينك انسان به واسطه سرگشتگي خود آفرينشگر فصل تازهاي در خلقت: بازگشت و توبه به سوي او
گناه كه اينهمه در ادبيات ديني از آن سخن مي رود به همين ماجراي گسيختگي وابسته است. انسان با هستي و سخن گفتن و زندگي كردنش گناهكار است چرا كه گسيخته است و به سوي منزل ديگر هستي كه همان بازگشت است فراخوانده ميشود.
ماجراي طواف همين بازگشت است.
شايد به همين سبب نيز بود كه من مكه را وطن خويش يافتهام. مكه عرصه تجسد و تجلي بازگشت است. اگر اين سرزمين عرصه هبوط و آغاز گسيختگي بوده است همين سرزمين نيز عرصه بازگشت است.
از محمد ميگفتم، محمد حاصل اين بازگشت بنيادي است. و در پرتو اين بازگشت و به بركت طواف است كه او به اتصال ميرسد بنده ميشود و بنده‹اي كه اتصال يافته است اينك به خداي زميني بدل ميشود.
در پرتو بندگي خود، در مييابد كه عالم و طبيعت و مه و خورشيد همه بستر هستي او به شمار ميروند به اينهم نماز ميگذارد تا سر بر آستان خداوندان زميني ننهد. و در عين حال خود به يك خداي زميني بدل شود.
و انيچنين پيروان خود را فراميخواند كه بجاي ستايش او بر زانوان عزم خود بزخيزند و آفرينشگر داستاني تازه از دنياي هبوط باشند. داستاني تازه از فعليت خداوند در زمين
در مكه به نسبت ميان مكه و مدينه نيز ميانديشيدم. نسبت ميان مكه و مدينه نسبت هستي اصيل انساني و سياست بود. فضاي مدينه پر بود از ابرهاي سياست اما فضاي مكه تو را در مرزهاي هستي و نيستي در تجربه عظيم و بزرگ زندگي قرار ميداد. نوعي تجربه حدي بود. تو را در حدهاي زندگي جاي ميداد.
اينك از خود ميپرسيدم چه نسبتي است ميان حس و تجربه حدي و حيات سياسي. چه نسبتي است ميان ميدان مكه كه خداوند مياندار آن بود و مدينه كه محمد مياندار آن است.
اين پرسشي بود كه پاسخ آن را به آينده موگول كردم.
از اين سرزمين ميروم سرزميني كه به راستي بهترين سرزمين است.
رنگ خاكستري اينجا در اين افق به هيچ روي مشهود نيست.
ميروم مثل كسي كه از سمفوني بزرگي بازگشته باشد. اينجا كساني مينوازند شب و روز كه زمين و زمان و ستارگان با آن مي چرخند.
دلم گرفته است چيزي براي نوشتن ندارم
اما احساس ميكنم امشب آخرين شب زندگي من است اگر هم نباشد خوب بود كه ميبود. يا اگر هم ميبود فرقي برايم نداشت با تداوم زندكي كه اينك رو به هبوطي از جنس ميانمايگآن دارد.
چيزي براي نوشتن ندارم اما تنها دلم ميخواهد بنويسم. نوشتن امشب مثل عكسهايي است كه از روحم ميگيرم. نه يك بار كه صد بار دلم ميخواهد تا صبح عكس بگيرم تا بعد يكي يكي بنگرم شايد در آن ميانه چيزي يافت شود.
امشب براي روح من مثل شب احياء است. زماني كه بخصوص در دوران نوجواني و جواني مينشستم و مرور ميكردم خود را. مرور ميكردم تا افقي پيش چشمم گشوده شود
اما امشب ته در صدد مرور خويشتنم و نه در صدد گشودن جشم اندازي براي آينده
تنها دلم ميخواهد كه همه چيز همينطور كه هست تداوم يابد.
من خواهان كش آمدگي نقطه حالم. مرده شور گذشته را ببرند. مرده شور هر چه آينده را
اين همان حس عميق وطن است. وطني كه خودش و آن اش را ميخواهي. نه گذشتهاش را نه آيندهاش را. هر كدام خراشي بر چهره وطن است. در وطن كه جاي گرفته باشي خيالت هيچ كجا نخواهد رفت. سر و پا چشم ميشوي و به آن خيرهاي. سراپا گوش.
در وطن نبودي كه هر آن خيالت جاي ديگر ميرود. درگير كابوسهاي گوناگون ميشوي. اينك ميفهمم همه آن خيالات و كابوسها به جدايي و گسيختگي از وطن مرتبط بودند و آنهمه خيالات همه خيالات وطن بودند. اينك كه در وطني گويي همه روياها از تو رخت ميبندند. تويي و آغوش گرم وطن. چهره باب و زيباي وطن.
هنگام راه رفتن از جايي به جايي منتقل ميشويم. هنگام سخن گفتن از جملهاي به جملهاي ديگر و زمان نوشتن از بخشي به بخشي ديگر
من اما مينويسم بي آنكه بخواهم از چيزي شروع كنم و به سمت مقصودي حركت كنم مينويسم تا ايتساده باشم تا معنايي به معنايي ديگر حركت نكنم. مينويسم تا بنويسم
من با نوشتن طواف ميكنم.
اما به قول حسن رياضي در طواف هر يكبار كه به گرد خانه بچرخي بكبار هم به گرد خود چرخيدهاي
طواف و چرخيدن به گرد خانه و به گرد خويش، موجب سرگيخه ميشود. سرت خالي ميشود حتي فرصت و مجال جهت گيري را نيز از دست ميدهي. شايد اگر همينطور دو سه شبانه روز بگردي نيرويي تو را از جا بكند.
شايد تنها به مدد آن بتواني اقامت خود را تا ابد بيمه كني. بماني
چگونه به خانهام پشت كنم در حالي كه تصور ميكنم هر چه دارم در انيجا جا خواهم گذاشت. در حالي كه احساس ميكنم به سرقت خواهم رفت. دوباره به پايان خواهم رسيد.
اينجا به سينه مادر شباهت داشت. چندان ميمكيديم كه چكههاي شير همه جانمان را خيس ميكرد. چسبيده بوديم و ميمكيديم. چگونه مادر آغوش خود را بر ما ميبندد.
كاش در حدي خورده بوديم كه ديگر نفسمان بر نميامد.
دل بارگشت ندارم.
كجا بروم. اگر به همينجا تعلق داريم چرا بايد برويم. در جايي كه جاي ما نيست چه بايد بكنيم. حال كه وطن خويشتن را ديدهايم چگونه به آب و نان آن غربت سرا خو كنيم.
شايد آدم در هنگامه هبوط همين نغمهها را سر داده بود.
شگفت انگيز است كه خداوند ماجراي خود با آدم را در دوران ما مضاعف كرده است. يكبار هبوط جد ما به زمين و يكبار هبوط ما از اين سرزمين به سرزمينهاي متعارف روزمرهگيمان.
خدايا كعبه را در زمين قرار دادي تا آدم از اندوه گسيختگي و هبوط از ميان نرود. با تو در آن نجوا كند و سوداي بازگشت از زمين رخت برنبندد.
ما از سرزمين هبوط آدم به سرزميني ديگر هبوط ميكنيم. كعبه زندگي ما كجاست كه گرداگرد آن بچرخيم و حس بازگشت در ما بيدار بماند؟
دور كعبه حركت دايره وار بود. پايان طواف به سعي ميانجاميد كه حركت خطي ميشد و پايان سعي ورود به خيابان و كوجههاي مكه بود كه حركت سويههاي متعارض و متناقض مييافت. ما در مكه از كثرت خيابان و كوچههاي مغشوش شهر، به حركت خطي سعي و از آنجا به حركت دايره وار كعبه ميپيوستيم. اينك چه كنيم كه در اغتشاش و كثرت فضاي شهري گم ميشويم. سويهها از دست ميدهيم و در برهوتي از برزخ و تعليق عمر را از سر ميگذرانيم؟
Monday، August 25، 2008 دريچهاي براي تماشا
سفر ذات زندگي است. هر سفر ابتدا و انتهايي دارد همچون مرگ و زندگي كوتاه يا بلند، آسان يا دشوار، بي زاد راه يا پربار و هموار با همراهي دلخواه و نادلخواه يا يكه و تنها سفر تجربه منحصر به فردي است در سير آفاق و انفس خاصه آنكه به انتظار آن بوده باشي। همچون رهايي از زندان يا تولد كودكي از پس ماهها يا سالها سفر پاسخي به روج جستجوگر آدمي است براي ديدن شنيدن و آموختن براي خارج شدن از چرخ عادات آنچه تاكنون زيستهاي اينكه زمين و زمان خود را يگانه و بي نقص نپنداري اينكه ديگراني هستند در اقليمي ديگرگون
سفر دريچهاي به جهان درون و بيرون آدمي است براي تماشا। پ. ن. اين وبلاگ براي دو هفته پست جديد نخواهد داشت. در سفري هستم با يك دوست همراه (دكتر حسن رياضي) اينجا دسترسي به اينترنت بسيار دشوار است. از يك فرصت كوتاه دسترسي استفاده كردم و از دكتر خواستم چند خطي براي وبلاگ بنويسد. نوشته فوق حاصل قلم اوست. به اميد ديدار پس از اين سفر شگفت.
Monday، August 18، 2008 تولد دال
وبلاگ سايت دوست عزيزم دكتر حسين قاضيان با نام دال سرانجام متولد شد
مدتهاست به او توضيه ميكنم كه حيف است در اين عالم مجازي حضور نداري। اما او نميآمد چرا كه اگر كسي او را از نزديك بشناسد ميداند اگر دست به كاري شود حرفهاي عمل ميگند. حساب همه چيز را ميكند، جوانب آن را خوب ميسنجد و طبعاَ همه چيز طول خواهد كشيد.
گويي عادت ندارد به آنكه همينطور باري به هر جهت دست به كاري شود। در يادداشت اول محورهاي چهاردهگانهاي به عنوان رويه و سياستهاي كلي نوشته است. براي من كه هميشه همه چيز را سهل ميگيرم، محال است اين محورها قبل از شروع كار به اين وضوح و دقت به ذهنم خطور كنند.
با او در باره نام صبحتي نكردم، اما بعيد ميدانم بي جهت عنوان دال را بر وبلاگ خود نهاده باشد। او پر است از نگاه و زبان و كلام نكته سنج. او خوب ميداند كه چگونه امور به ظاهر كوچك كه با بي اعتنايي از كنارشان ميگذريم، دال بر امور بزرگاند كه شب و روز از آنها ميناليم.
او با اين نكته سنجيها هميشه مخاطب را در نوعي وضعيت دوگانه قرار ميدهد। از يك طرف باور نميكند كه چنين ربطهايي وجود داشته باشد، و از طرف ديگر حيرت ميكند كه چگونه آنچه را ما به خط درشت بر تابلوهاي جامعه و سياست و فرهنگ ميخوانيم او بر رفتارهاي ريز افراد معمولي مي خواند.
من و حسين قاضيان دقيقا هم سن هستيم. ما بيش از يك دهه از عمر و حواني خود را غرق در ادبيات و فوران گفنارهاي ايدئولوژيك تجربه كرديم। اما از دهه هفتاد به اينسو، هر يك در تقابل با سنگيني آن فضا به جايي پرتاب شديم. دريافت عميق آن فضا، براي جوانان امروز با كالبد شكافي جايي كه ما در آن پرتاب شديم نيز ممكن است:
از طريق موقعيتهايي كه به آن پرتاب شديم نيز ميتوان به جايي كه بوديم راه برد।
حسين قاضيان توان بسياري دارد درآنكه حرفهاي كلي و گنده گنده را از رفهاي بلند فرود آورد به زمين بنشاند، آنها را تكه تكه كند و در باره اجزاء آن با نكته سنجي تمام سخن بگويد. امور كلان و مجرد را اصرار دارد به امور مشخص و قابل لمس تبديل كند. اين درست در تقابل با فضاي دوران ايدئولوژيك انديشي است كه هر تكانه كوچكي از واقعيت ما را يكباره به آسمان مجردات و مفاهيم انتزاعي پرتاب ميكرد।
درآن دوران اصرار بر آن بود كه هر امر جزئي را در پرتو يك تصوير كلان كلي بايد ديد و تفسير كرد। به اين ترتيب و به واسطه آن تصوير كلي، همه چيز به همه چيز مرتبط بود و از همه چيز همه چيز قابل استنتاج. اما در اين روايت متفاوت كه حسين از امور ميدهد بسياري از ربط و اتصالات ذهنيات از هم ميگسلند. با حوصله بايد بنشيني صدها پيچ و مهره را با هم بيازمايي تا ربط و اتصالي قابل اعتماد بيابي.
من اما هنوز از قماش همان ربط و اتصالات كليام। در مقابل حسين كه قرار ميگيرم گاهي كلام در زبانم يخ ميزند.
تولد وبلاگ سايت حسين قاضيان با سومين سالگرد تولد وبلاگ من همزمان است। به اين ترتيب در اين جهان مجازي سه سال از او بزرگترم.
مطمئن هستم كه ورود حسن قاضيان به عالم وبلاگ نويسان محيط نه چندان غني محبط وبلاگ را در حدو اندازههاي چشمگيري بهبود خواهد بخشيد।
تولد وبلاگ سايت دال را تبريك ميگويم।به او و همه وبلاگ نويسان عزيز |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|