|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Friday، March 31، 2006 بازهم در باب وبلاگ
جامی عزیز در جستجوی آن است که بداند فضای وبلاگ موجب تولد چه مفاهیم تازهای شده است. من چندان در خواست ایشان مناقشه نمیکنم، اما میپرسم مساله مهم چیست؟ من با نحوه چیدن سیبهایم، خواستم صورت مساله را دگرگون کنم. او در جستجوی امر بدیع در وبلاگ هر یک از دوستان است، من در جستجوی بداعت محیط وبلاگ و اثر آن بر ساختار کلامی هر یک از دوستان هستم. اگر هر یک از ما، سیبهایی را بچینیم که اگر محیط وبلاگ نبود تولید نمیشد، آنگاه میتوانیم از همه سبدهایی که وبلاگیها تدارک کردهاند، به طرح مساله تازه و به نظرم مهمتری برسیم و آن ساختار ارتباطی محیط وبلاگ و تاثیری است که در محیط ارتباطی ما تولید کرده است، یا به عبارتی دیگر، موقعیتی است که وبلاگ در محیط پیچیده و خاص فرهنگی ما به خود اختصاص داده است. فکر میکنم اگر بداعتی صورت گرفته و ما همه در آن شریکیم، مشارکت در این محیط ارتباطی تازه است. تعیین این جایگاه تازه منوط به پاسخگویی به پرسشهایی است که هر یک از ما از زاویه نگاه خود باید به آنهای پاسخ دهیم:
• محیط خاص وبلاگ، و ساختار رسانهای آن، هر یک از ما را به کدام سو رانده است؟ • فضای وبلاگ چه ساختار کلامی را به نحوه نگارشی ما تحمیل کرده است؟ • ما در فضای فرهنگی خود الگوهای ارتباطی دیگری را تجربه کردهایم، از این میان، خطابه مهمترین الگوی ارتباطی ما بوده است، آیا فضای وبلاگ محیطی با ویژگیهای تازه است؟ • محیط وبلاگ، محیط بالنسبه آزادتری است و مفاهیم بسیاری که در فضای عادی و گفتگوهای روزمره ما جایی برای طرح و بحث نداشتهاند در محیط وبلاگ موضوعیت پیدا کردهاند، این مفاهیم چگونه در محیط وبلاگ ظاهر شدهاند و نحوه ظهورشان حاکی از چه مشخصاتی در ساختار ارتباطی ماست؟ • محیط ارتباطی وبلاگ، چه تاثیری بر ساخت کلام سیاسی ما داشته است؟ به عبارتی دیگر، گفتمانهای هژمونیک سیاسی اینک چه نسبتی با محیط وبلاگ دارند؟ جامی بیشتر در صدد مفهوم سازی تازه در محیط وبلاگ است، اما صورت مساله من کمی متفاوت است. من فکر میکنم مساله مهمتر نحوه بودن ما در مفاهیم است. مفاهیم کم و بیش هستند. ما آنها را پدید نمیآوریم. اما هر یک از ما به نحوی با مفاهیم نسبت برقرار میکنیم. آنچه تا کنون از آن غفلت کردهایم، اثر محیط ارتباطی بر نسبت ما با مفاهیم است. گفتگوهای چهره به چهره یا مطبوعات، محیطهای خاصی بودهاند که نحو ارتباط ما با مفاهیم را تعیین کردهاند. ما در این فضاها به نحوی با مفاهیم ارتباط برقرار میکنیم. تصور میکنم فضای ارتباطی وبلاگ، برقراری نحو تازهای از بودن در مفاهیم را برای ما میسر کرده است. بگذارید از بحثهای انتزاعی بیرون بیاییم. در فضای وبلاگهای سیاسی دقت کنید. معیار وبلاگهایی است که به قول دقیق جناب جامی، وبلاگاند. در این فضاهای ارتباطی تا چه حد با تصلب کلام سیاسی مواجهید؟ اگر دقت کنید گاه شعارهای سیاسی در محیط وبلاگ با مساله خاص نویسنده گره میخورد و این چیزی است که در فضاهای رسمی گفتارهای سیاسی یک تابو محسوب میشود. پیوندی که سخن سیاسی در محیط وبلاگ با طنز و شوخی یافته است، یک مثال دیگر از تاثیر محیط وبلاگ و نحوه سیاسی بودن ما در محیط وبلاگ است. نقشی که کامنتها در محیط وبلاگ دارند نکته بسیار مهمی است. هیچ گاه در محیط وبلاگ نمیتوان در برج عاج روشنفکرانه نشست. خیلی زود مسخره میشوید. محیط وبلاگ محیط ارتباط عرضی است. وبلاگ اجازه نشستن در برج عاج را به شما نمیدهد. این همه که گفتم تعریف و تمجید وبلاگ نبود. عمومی شدن محیط وبلاگ در عرصه اجتماعی خیلی خوشایند نیست و میتواند مخاطراتی در پی داشته باشد. اما به هر حال محیط ارتباطی تازهای است و تصور میکنم جستجوی آنچه در این محیط تازه روی مینماید به نظرم حائز اهمیت است. البته کسانی نیز که در بدیع بودن این محیط بیش از حد گزافه گویی کردند راه خطا رفتند. کسانی مقدسترین مفاهیم در عرصه عمومی را در محیطهای وبلاگی به سخره گرفتند و تصورشان براین بود که اینهمه چون گفته نشده است مقدساند و به محض طرح یکباره به خاکستر مینشینند. البته مداخلات دولتی در محیط وبلاگها چندان اجازه نداد تا این باورهای افراطی شانس خود را بیازمایند. اما اجمالاً تصور من این است که وبلاگهای یاد شده چندان شانسی نداشند. محیط وبلاگ همان قدر که بر محیط ارتباطات متعارف اثر مینهد بدون شک از آن تاثیر نیز میپذیرد. تاثیر پذیری محیط وبلاگی از محیط فرهنگی بزرگتر خود موضوع جالبی است که میتوان بر مبنای آن میتوان جوانب پایدار فرهنگی را تشخیص داد. به هر حال، تفاوت منظر من با جامی، مطالعه بداعت محیط وبلاگ است و نحوه بودن ما دراین محیط جدید.
Tuesday، March 28، 2006 سیبهای زاویه دید
اعتراف میکنم که به درستی پیشنهاد سیبستان را در نیافتهام.
من از مفهوم سازی، ابداع فهم میکنم. با این تعریف حتی یک یادداشت هم در سبد نمیماند. اما من تصور نمیکنم سیبستان چنان مقصودی در نظر داشته باشد. به نظرم عنوان مفهوم سازی کمی گمراه کننده است. موضوع انتخاب سیبهای سالانه شاید عنوان درست تری باشد. در آن صورت مساله منحصر میشود به انتخاب گزینههایی که به هر دلیل در سبد انتخاب مولف قرار میگیرند. معیار من در انتخاب همه آن بسیاری از یادداشتهایی بوده است که به هر دلیل دوستشان دارم و تصور میکنم بدون فرصتی که وبلاگ در اختیارم گذاشته نوشته نمیشدند. این یادداشتها به شرح زیراند: • بازیگری و داوری، یادداشتی است که در چهارشنبه 14 سپتامبر نوشته شده است و یکی از محوریترین مسائلی است که در سالهای اخیر به آن فکر میکنم. • دلوز و غزالی، را در پنجشنبه 15 سپتامبر نوشتم، و هنوز فکر میکنم میتوان مقاله، تحقیق یا پایان نامهای را حول و حوش آن نگاشت. • مناسک روشنفکری دینی را دوشنبه 31 اکتبر نوشتم. نقطه عزیمتی است که بسیاری از کاستیهای روشنفکری دینی را به نحو واقعی و عینی نمایان میکند و توضیح دهنده بسیاری از معضلات این جریان فکری است. • بازگشت از ایدئولوژی به فرهنگ در روز 26 اکتبر نوشته شده است. هنوز هم گاهی به فرایندهای و پیامدهای بازگشت به فرهنگ در فهم دین فکر میکنم. • بازآفرینی خویشاوندی با جهان که در سه شنبه 22 نوامبر نوشته شده است، از جمله پیامدهای بازگشت به فهم فرهنگی از دین است. • نسل خارپشت خصال و نسل روبه صفت که در یکشنبه 6 نوامبر نوشته شده است، یک نمونه از یادداشتهای متعدد من در زمینه تفاوتهای نسلی است. • رخداد خداوند را در باره حضرت مسیح در 26 دسامبر نوشتم. خیلی دوست دارم در باره پیامبر اسلام نیز چنان یادداشتی مینوشتم. • یادداشت امنیت و مرگ، در روز 7 دسامبر همزمان با آلودگی شدید هوا نوشته شده است. این یادداشت در حال و هوایی غیر عادی نوشته شد. آن را بسیار دوست دارم. • شلاقی بر جهان سرد مفاهیم در 12 ژانویه نوشته شده است. این یادداشت نقطه عطفی در این وبلاگ و احتمالاً در چند و چون تاملات من بود. • جذامی اگر هست عمومیت دارد، بیا سوته دلان با هم بنالیم در 19 فوریه نوشته شده است. این یادداشت، نمونهای از گفتگوی وبلاگی من با پویان بود. همه آن یادداشتها را دوست دارم. او با عناوین توریست و زائر خود، امکانی تازه گشود، تا من نیز به بسیاری از احساسات ناگفتهام نظمی برای بیان ببخشم. مرور این یادداشتها، برای من این امکان را نیز فراهم آورد که از یک منظر درجه دوم، تحولات خود را نیز دنبال کنم. یادداشتی را نیز به این کار اختصاص خواهم داد. پی نوشت اول: از سیبستان تشکر میکنم که محرکی بود برای بازخوانی آنچه تا کنون نوشتهام پی نوشت دوم: حوصله تبدیل تاریخها از میلادی به تاریخ خودمان را نداشتم و بر مبنای تاریخی که بلاگ اسپات بطور خودکار مینگارد، یادداشتها را عرضه کردم.
Monday، March 27، 2006 وبلاگ بدیل مدنی گفتمان زیرزمینی
وبلاگ بدیل مدنی گفتمان زیرزمینی
سلام به همه دوستان و آرزوی شروع سالی متفاوت با آنچه پیش بینی میشود. چند روزی در تهران نبودم. به استان یزد رفته بودم و قصد داشتم امشب حس خود را از این استان و مکانهای دیدنیاش عرضه کنم. اما یادداشت سیبستان در باره وبلاگ و پیشنهاد هوشمندانهاش مرا به کلی به حس و حالی دیگر برد. پس یزد بماند برای زمانی که حالش دست دهد. آنچه یادداشت سیبستان را برای من جذاب کرد، آن است که او به راستی تجربه زیسته من در این هفت هشت ماه اخیر را بازگو کرده است. به راستی وبلاگ محیط تازه ارتباطی است که به اقتضای ساختارش، انتظار و منطق کلامی ما را نیز متحول کرده است. اجازه بدهید با یک مقدمه شروع کنم. سالهاست که دوست دارم فرصتی دست دهد تا در باره آنچه ساختار کلام زیرزمینی مینامم تحقیقی یا مقالهای بنویسم. خودم هم اگر نتوانم پایان نامه یک دانشجو را به این کار اختصاص خواهم داد. ساختار کلام زیرزمینی، به الگوی ارتباطی سالهای بعد از کودتای بیست و هشت مرداد مربوط میشود. ساختار کلام زیرزمینی ناظر به کلامی است که صدق خود را از زیرزمین اخذ میکند. در سالهای پیش از انقلاب، شنیدهایم و گاه نیز تجربه کردهایم که کسی مخفیانه کسانی را به خانه خود یا مکانی دیگر دعوت میکند. همه به آنجا میروند اما پیشاپیش ضروری است مواظب باشند که هدف واقعی از رفتن به آنجا لو نرود. رفتن به آنجا اقدام شجاعانهای است. در این میان او که دعوت کرده است، از همه شجاعتش بیشتر است. سرانجام همه در مکانی گرد هم میآیند. فرض پیشینی آن است که این مکان احتمالاً در محاصره اطلاعاتی ساواک است. احتمالاً این کسان بعداً باید در باره حضور در این جلسه توضیح دهند. در فضا نحوی ترس حاکم است. هر کس به نحوی به پیامد این حضور خود میاندیشد. چشمها با رنگی از تحسین به چشم دوستان دیگر مینگرد. هر کس تلاش میکند کسانی او را ببینند و شاهد شجاعت او باشند. در چنان فضای سنگینی، اطلاعیهای خوانده میشود، کسی سخنرانی میکند یا تحلیل و نظریهای را عرضه میکند. فضای ارتباطی مذکور بخواهیم یا نخواهیم در نحو خوانش متن گوینده اثرگذار است. در چنین فضای ارتباطی، صدق کلام با مبانی و اصولی متفاوت با آنچه در یک کتاب یا یک مقاله میخوانیم ارزیابی میشود. آنجا شجاعت جانشین خرد است و عاطفه زبانی قاطع تر از عقل دارد. الگوی کلامی زیرزمینی، شاخصههای خاصی دارد. بیشتر در شنیدن اثرگذار است، تا در خواندن. اگر دقت کرده باشید، متون آن نیز بیشتر خطابهای است. وجه مسلط آنها تحریکی است. کلام پر از پیشفرضهای نیاندیشده است. پر از صفت و قید است و ... این نکته هنگامی حائز اهمیت میشود که با متنها و اطلاعیهها و برخی نظرهای پرطرفدار قبل از انقلاب برخورد کرده باشید. همواره از خود پرسش میکنید چطور ممکن است جماعتی تحصیل کرده و مجرب، چنین باورهایی را تحسین کرده باشند و آنها را جدی گرفته باشند. گاهی در عقل متعارف آنها نیز شک میکنید. اما واقع این است که متنی که امروز وجه تاریخی دارد، در محیط ارتباطی دیگر خوانده میشود و معیارهای تعیین صدق آن متفاوت از زمانی است که در زیرزمین خوانده میشده است. پس از انقلاب، به دلایل متفاوتی چنان محیطهای ارتباطی موضوعیت خود را از دست داد. بودند کسانی و هنوز هم هستند، که برای همان زیرزمین ساخته شدهاند. بنابراین گاهی همان محافل زیرزمینی را ادامه دادهاند. به محافلشان که میروی با یک محیط عقب مانده از فضای بیرون مواجه میشوی. این دوستان در روزنامه هم مطلب مینویسند، سخنرانی نیز میکنند، اما ادبیاتشان همچنان از جنس گفتمان زیرزمینی است و انتظار دارند با همان معیارهای صدق، معنای سخنانشان فهم شود. همیشه تعجب میکنند که چرا مثل گذشته جدی گرفته نمیشوند. حال و روز بعضی از این دوستان جداً رقت انگیز است. در فضای دوم خرداد، انتشار گسترده روزنامهها و نقش آفرینیشان در عرصه سیاسی، به درستی نشان داد که زمان گفتارهای زیرزمینی خاتمه یافته است. جامعه ایرانی جامعه متفاوتی است و شانسی برای نظم گفتارهای زیرزمینی باقی نگذاشته است. اما روزنامهها، در آن فضای ارتباطی گسترده و گرم، فضایی که به نظر من رنگ و بوی شدید پوپولیستی نیز داشت، قدرت عمل داشتند. اینک نقششان به همان نقش معمول اطلاع رسانی نصفه و نیمه منحصر شده است. به عبارتی سیاست به عنوان یک بازی عمومی خاتمه یافته است. در چنین شرایطی همه نیازمند طرح بحثهای عمیقتریم. اما به همین بهانه، ممکن است کسانی دوباره تمایلات رجوعشان به نظم گفتارهای زیرزمینی گل کند. کم و بیش نیز من با چنان نشانههایی برخورد کردهام. کسانی مستمراً از تاملات عمیق سخن میگویند و مخاطب خود را تشویق میکنند که بیائیم و کار درازمدت کنیم. مقصودشان در تاملات عمیق، تولید بستر تازهای برای گفتارهای زیرزمینی است. در سخن آنها یک گوهر قابل تامل وجود دارد. در چنین شرایطی ضروری است گردهم جمع شویم. تامل تازه کنیم. دوباره حلقاتی برای بحث و گفتگو داشته باشیم. اما محیط سخن گفتن، در کم و کیف آنچه میگوئیم و عمل و کرداری که از آن انتظار داریم فوق العاده اثر گذار است. من با سیبستان موافقم. وبلاگ در جامعه ما بدیل مدنی همان زیرزمین است. میتوان وبلاگ را محیط جمعی و کوچکی انگاشت که ایدههای ناپخته نزد گروهی اندک اما پرکیفیت طرح میشوند و در بحث و جدل مدنی محیط وبلاگ امکان بازاندیشی در باب آن فراهم میگردد. محیط وبلاگ، منطق خود را بر نویسنده تحمیل میکند: محیط وبلاگ، فضای انجام کارهای بزرگ نیست. قرار نیست کارستانی انجام شود. چنان سوداهایی را در همان روزهای نخست کامنتها و تعاملات درون وبلاگی بهم میریزد. وبلاگ قهرمان نمیزاید. وبلاگ جای تولید سخن شگرف نیست. اما میتوان در محیط وبلاگ خود را آزمود. محیط وبلاگ یکی از بهترین محیطهای رهایی از ویروس زیرزمینی شدن است. به قول سیبستان، "انديشيدن به وبلاگ انديشيدن به آدمهايی است که در وسط عصر سانسوری قهار ناگهان صاحب تريبونی جهانی شده اند. وبلاگ حتما عمر دراز پرده پوشی ها را کوتاه کرده است. ذهن تحليلگر را وسعت بخشيده است." سیبستان از وبلاگ به عنوان یک دستگاه تازه مفهوم ساز سخن گفته است و از وبلاگهای دیگر خواسته است که تحولات مفهومی وبلاگ خود را مورد بحث قرار دهند و آن را به یادداشتهای خود مستند کنند. این کاری است که من در روزهای آینده خواهم کرد. نشان خواهم داد که چگونه محیط ارتباطی وبلاگ، در دستگاه مفهومی من اثرگذار بود.
Tuesday، March 21، 2006 تاملات نوروزی در امر سیاست
اگرچه در این بیست و هفت سال، همیشه در نقاط عطف زندگی کردهایم
اما بدون تردید، سال 1384 نیز یکی از همان نقاط عطف بود. در چنین نقطه عطفی، تاملات پراکنده زیر در ذهنم خطور میکنند: • مهمترین رخداد در این سال، پایان یافتن دورانی بود که اصلاحطلبان در کانون آن نشسته بودند. این در حالی است که چشم اندازهای سال جدید تیره است و کمتر کسی در جناحهای مختلف، چشم انداز مثبتی از آینده ترسیم میکند. اما بدترین نتیجه گیری از این چشم انداز، نشستن در انتظار ظهور مشکلات جناح موجود است، تا دوباره سکه بخت اصلاح طلبان را بزنند. به رغم هر آنچه پیش آمد، باور کنیم که سکه اصلاح طلبان نیز از رونق افتاده بود. از رونق افتادن سکه یک جناح سیاسی، فراخوان تاریخی است برای بازاندیشیهای بنیادی و دست برداشتن از تحلیلهای سطحی. این نحو نتیجه گیری شایسته یک مناسبات دمکراتیک است. والا به همان نحوی که عادت کردهایم، میتوانیم مرثیه مظلومیت نیز سردهیم و آن را سرمایه سیاسی خود بدانیم. • کسانی در انتخابات سال گذشته، با تحریم انتخابات، به رادیکالیسم خود فخر میفروختند، اما در حال حاضر نمیخواهند باور کنند که معادلات و میدان بازی سیاسی، اتفاقاً تا حدودی به دلیل همان نقشی که آنان ایفا کردند، تغییر کرده است و آنان قادر به بازی در این میدان جدید نیستند. آنها نیز ضروری است در چند و چون نقش خود و سرشت سیاست ورزی در موقعیت امروز ایران اندیشه کنند. باور کنید تنها نشستن و رقیب را مضحکه کردن و عقلانیت او را به سخره گرفتن، معنی دار نیست. در عرصه سیاسی، خرد حاکم، امر واقع سیاسی است. خردی است که به خود واقعیت بخشیده است. در چنین شرایطی فهم دوباره خود، سرشت بازی سیاسی و درک درست از وزن و موقعیت خود در عرصه سیاست ایران ضرورت دارد. کاش به قول فرزند مهندس بازرگان، دست کم این تقوا را داشتند که به سهم خود در آنچه رخ نموده اعتراف میکردند. • برخی جمع بندیها در میان گروههای سیاسی مخاطره آمیز است. برخی از آنچه رخ نموده نتیجه گیری میکنند که انتخابات در ایران مسیر معنی داری نیست. از حاصل انتخابات سال گذشته، بی معنایی اصل انتخابات را نتیجه میگیرند. اگر مقصود این دوستان تخلفات انتخاباتی است، باید به تجربه کشورهای دمکراتیک توجه کرد. مسیر دمکراتیک در همه کشورهای جهان با چنین مشکلاتی مواجه بوده و هنوز نیز گاه به چشم میخورد. اما گاه این نتیجه گیری، ناظر به اصل روش متکی بر انتخابات، و حتی الگوی دمکراسی پارلمانی است. چنین است که برخی نتیجه گیریها در محافل سیاسی و دانشجویی الگوهای مخاطره آمیزی را در آستین میپرورد، بی آنکه خود بازیگر آن باشند. • البته من به تحولات بنیادین جامعه ایران خوش بین هستم. چنانکه دیدیم رادیکالیسم دوستانی از اصلاحطلبان به رادیکال شدن صحنه سیاست نیانجامید بلکه جناح مقابلی وجود داشت که از این رادیکالیسم بی معنا بیشترین بهره برداریها را کرد. برخی سیاستهای غیر دمکراتیک این جناح نیز، سرشت عرصه سیاست را دگرگون نخواهد کرد بلکه اتفاقاً میتواند به تقویت فرایندهای دمکراتیک در ایران بیانجامد. • سال جدید در حالی آغاز میشود که امر سیاسی در ایران دستخوش یک تحول اساسی شده است. سیاست از آنچه در یک میدان بالنسبه دمکراتیک در میان ما بود، به امری ماوراء ما و دور از دسترس عموم مردم تبدیل شده است. سناریوهایی را میتوان ترسیم کرد که به صور گوناگون سیاست دوباره به میان ما اما در صور غیر دمکراتیک بازگردد. چنین است که اغلب سناریوهای قابل تصور، رعب انگیزند. • دور از دسترس شدن امر سیاسی، کسانی را در این پرده مخاطرهآمیز ابهام افکنده است، که میتوانند بازیهای بزرگتر کنند. ظاهر شدن در بازیهای سیاست بین الملل برای کسانی که در همین میدان کوچکتر سیاست داخلی نیز کودکانه ظاهر شدند، تکرار و تعمیق اشتباهات گذشته است. سیاست همینجاست و حتی اگر نیست باید بر وجوه درونی و داخلی آن هر چه بیشتر تاکید و تکیه کرد. • نبودن در موقعیت قدرت، فرصتی است برای بازاندیشی. با توجه به آنکه در عرصه سیاسی سرمایهای جز کلام نداشتیم، کاستیهای در عرصه عمل را در عرصه کلام جبران کردیم. مثلاً برای مخالفت بیشتر با این و آن، هر چه بیشتر با هر چه باور و مبانی طرف مقابل بود نیز کشیده شدیم. مخالفت با عملکرد یک جناح سیاسی، معلوم نبود چگونه سر از مخالفت با مبانی دینی و مبانی متعارف سنت مومنان میانجامید. نمیدانستیم که مخالفت با این مبانی بیش از آنکه حمله به جناح مقابلمان باشد، پرتاب کردن خودمان است به انزوای مهجور خودمان. • سیاست البته دو سو دارد. اگر ما اصلاحطلبان هنوز از تجربه پیشینمان درس نیاموختهایم، کاش جناح مقابل چنان کند. یک اشتباه بزرگ ما در اوان قدرت آن بود که تصور میکردیم قادریم مرکبی که بر آن سواریم را تا انتها برانیم. نتوانستیم و به دیوار واقعیت خوردیم. کسانی که اینک در جبهه مقابل قرار دارند نیز کاش بدانند که آنان نیز مجال آن را ندارند که این مرکب را تا انتها برانند. اگر همه کم و بیش بر این واقعیت انگشت تایید بنهند که عرصه سیاست عرصه راندن تا انتها نیست، بلکه عرصه منازعه و سازش است، آنگاه همه طرفهای منازعه بهترین مددکاران روند دمکراتیکاند. اعم از آنکه به دمکراسی باور داشته باشند یا نه.
Sunday، March 19، 2006 جهان تماشای نوروز
سالی پایان یافت و سالی دیگر در راه است.
جوان تر که بودم، به جلو میدویدم. سرعت و آنچه پشت سر گذاشته میشد، شادی بخش بود. ماجرای زندگی، دویدن بود برای رسیدن به هدفی که پیش رو در انتظار بود. رازی در سرعت نهفته بود. تفاوت اصلیام با دیگران، در همین ریتم سریع بود. ریتم سریع در شاکله حسی من جای گرفته بود. عقلانیت مرا نیز همین ریتم سریع میساخت. آنچه مرا از هر که از من بزرگتر بود برتر میساخت، ریتم سریع شاکله حسی من در مقابل ریتم کندتر فضای احساسی آنها بود. سرعت با انرژی، خواستن، انتظار، ادعا، هیجان، رقابت، امید، تلاش، فردا، شکست و پیروزی و ... همراه و همگام بود. البته در این جهان سرعت مدار، کسانی موفق بودند و نخوت پیروزی در چشمهایشان موج میزد و کسانی ناکام. جهان برای چنان کسانی خاکستری بود و بی معنا. گذر زمان و آمدن سالی جدید، خبر از گشوده بودن میدان رقابت میداد. چنان کسانی در رعب حقارت ناشی از شرکت ناگزیر در چنان میدانی، افسرده بودند و زندگی منظومهای بی معنا و ابلهانه جلوه میکرد. زندگی مثل یک بار سنگین، کمرهاشان را خم کرده بود. جهان سرعت مدار، آدمیان را به دو گروه پیروز و شکست خورده تقسیم میکرد. اربابان و بندگان. جهان سرعت مدار، جهانی به شدت انسانی بود. هواپیما برتر از ماشین، ماشین برتر از پیادگان، پیادگان دونده برتر از پیادگان ایستاده، ایستادگان برتر از نشستگان، نشستگان برتر از خفتگان، خفتگان برتر از پرندگان، و پرندگان برتر از اشیاء بودند. همه چیز در جهان سرعت مدار، به کاری میآمد. همانطور که پا برای دویدن بود، چشم برای دیدن هدف بود و خوردن برای کسب انرژی، زمین بستری برای دویدن، و جهان مسیر رفتن بود. اما جهان سرعت مدار میانسالان را دستخوش یک بحران میکند. بحران اطمینان برای آنچه به سوی آن میدویم. برای او که هیچ به کف اندرش نیست، افسوس ناشی از ناکامی، بلای ماندگار اوست. اما اغلب کسان، چیزی از این دویدن به کف آوردهاند. آنچه به کف آمده است، تا حدودی نمایانگر تمام آنچه میتوان در انتظار آن بود نیز هست. میتوان در عالم خیال، از همان قدر اندک، به تمامی آنچه دوندگان به سوی آن میدوند نیز نقبی زد. زندگی به کف آوردن این متاع است که اینک قدری از آن را در کف داریم؟ اغلب از چنین پرسشی احساس اندوه و بی معنایی میکنند. در دوره میانسالی پرسش از معنای نهایی زندگی موضوعیت پیدا میکند. دوران میانسالی، دوران تصمیمهای نهایی است برای معناهای نهایی زندگی. سرعت به خودی خود معنایی در بر ندارد. البته کسانی در توضیح سرعت به سرعت بیشتر میخوانند. آنها بیش از همه در رعب ناتوانی از پاسخ به آن پرسش شگرفاند. هر از چندی توان از دست میدهند، میایستند، در چنین جهانی دویدن راحت تر از ایستادن است. دوباره میدوند، برای آنان گریزی جز دویدن به جای نمانده است. جهان سرعت مدار، فرصت تماشا را از آدمیان گرفته است. آدمیان در جهان سرعت مدار، دل در گرو خواستهای انسانی خود سپردهاند. کمتر به تماشای جهان میپردازند. انسان در مقام تماشا، در گذر زمان چیزی مییابد که از زمان فراتر میرود. تماشا، فراتر رفتن است از مرزهای من. تماشاگر، خود را به موضوع تماشا سپرده است. تماشاگری همدلی است. برای تماشای خوب، گاهی باید به جلد دیگران رفت. به این معنا، تماشاگری بازیگری است. گاهی باید از ماشین پرسرعت خود پیاده شد. در جلد پیادگان رفت. گاهی به جلد نشستگان و گاهی خفتگان. حتی تماشاگران خوب، به جلد گیاهان و جانواران میروند. میتوان از منظر یک سنگ به جهان نگریست. گاه از منظر یک گلابی. جهان از چشم مورچهها چگونه است؟ گلی که تنها چند روزی در بهار میشکفد، چگونه به جهان مینگرد؟ تماشاگری، هنر برقراری نسبت است میان یک موجود کرانمند با چشمانی کوچک، با جهانی بیکرانه. در جهان سرعت مدار، چشم با پا در ارتباط است، در جهان تماشامدار، چشم در نسبت وثیق با خیال است. تماشا کننده، به قوت خیال خود قادر است از محدوده تنگ موضوع تماشا فراتر رود و در بی کرانگی جهان غوطه ور شود. تا کنون به این نکته اندیشدهاید که چرا در جهان شهری کمتر به آسمان خیره میشویم؟ همواره آسمان، زمینه چشم انداز ما در محیط شهری است. جهان شهر، جهان سرعت است و نسبت میان آدمیان بیشتر با بستر خیابانهاست تا پهنه آسمان. اما آسمان در کانون جهان تماشاست. به خلاف جهان سرعت مدار که امور متوسط و میانه در منظر دید آدمی است، انسان تماشاگر، همواره حیرت زده امور بسیار کوچک یا بسیار بزرگ است. یا به زیبایی یک گل کوچک میان راه خیره است، یا به عظمت بزرگ آسمان. امور بی اندازه کوچک و امور بی اندازه بزرگ، هر دو، شالوده جهان سرعت را میشکنند، چرا که هر دو فراتر از دوگانههای جهان سرعتاند: ممکن و مطلوب، کارآمد و ناکارآمد، شکست خورده و پیروز، دور و نزدیک، و ... تماشاگر، هر آنچه را از هم گسیخته به نظر میآید، پیوسته میکند. خیابان، تکه پاره کاغذها، پیرمردی که در میانه راه نشسته است، دختری که نمیخندد، سکون هوا و کوچههای تو در تو به هم میپیوندند و در چشم انداز تماشاگر، راه به یگانگی میسپرند. تماشاگر در عین حال هر آنچه را به هم پیوسته یه نظر میآید، از هم گسیخته میکند. یک تک درخت کوچک در چشم انداز تماشگر، هر لحظه به نحوی باز نمایی میشود. یک درخت به هزار درخت بدل میشود. درخت از دور و درخت از نزدیک. درخت در دم دمای صبح و درخت در گرمای ظهر، درخت در پائیز و درخت در زمستان. سالی جدید در راه است و من حس میکنم به تدریج از جهان دویدن فاصله میگیرم و به جهان تماشا راه میسپرم. دست کم احساس میکنم جهان سرعت را باید با جهان تماشا در آمیخت. گاهی باید در فضای تماشاگری، از خود فراتر رفت. فراروی از محدوده خویش، آدمی را از دوگانه غرور و یاس فراتر میبرد. اتفاقاً در سنت ما ایرانیان، جشن نوروز فراخوان به جهان تماشاگری است. پشت سرگذاشته شدن زمستان و دوباره شکفتن گیاهان، بشارت دهنده به امر ماندگاری است که در پس این آمدنها و رفتنهاست.
Wednesday، March 15، 2006 پیام آورانی یگانه
من و دوستانم همه به رسالتی مبعوث شده بودیم
همه پیام آورانی یگانه بودیم با پیامی رهایی بخش بی آنکه سفر از خلق به حق را به یاد آوریم، مسافران حق بودیم به سوی خلق گاهی از پس دو یا سه دهه که از آغاز این رسالت میگذرد، به خود و این پیام آوران یگانه میاندیشم. برخی از این رسولان، هنوز هم رسولاند. هنوز هم از آئین یگانه خود سخن میگویند و مردم را به سوی حق میخوانند. پیش از اینها، اگر رسولی پیروانی نمییافت، از خدا میخواست تا قومش را به عذابی عظیم مبتلی کند. اما امروز، روزنامهها و رسانههای گوناگون، که پیام پیام آوران را منتشر میکنند، خود رسول را بیش از همه از بود یا نبود پیروان در غفلت میگذارند. گاهی تیراژ مطبوعات بیانگر تعداد پیروان نیز هست. چنین است که رسولان امروز، همواره در جمع پیروان کثیر، انگاشته میشوند. از این دست پیام آوران، البته کسانی نیز هستند که بر رسالت و پیامبری شوریدهاند. رسالت و پیام بزرگ آنها، اعلام پایان پیامبری است. از پایان پیامبری سخن میگویند، اما شور کلامشان همچنان پیامبرانه است. راز و پیام مقدس آنها، پایان راز و امر مقدس است. فریاد میزنند، مردم را به خویش فرامیخوانند، مریدان را شماتت میکنند، و پایان رسالت را ابلاغ میکنند اما مریدان اگر از گرد آنها پراکنده شوند، خشمگین میشوند، غمگین میشوند، فریاد میزنند، و باز مردم را به سوی خویش فرامیخوانند. مریدان و ایمان آورندگان، با چشمهای پرهراس به این پیام آوران شگفت انگیز مینگرند. اما در میان این دوستان، اغلب، دعوی پیامبری، به یک خاطره بدل شده است. آنگاه به حسب نسبتی که با این خاطره پیدا کردهاند، چهرهها و تیپهای مختلفی دارند. برخی، تلاش میکنند خاطره پیامبری خود را فراموش کنند. گاهی دوستان در این زمینه موفق شدهاند. از پیامبرانی فاخر، به بندگانی حقیر بدل شدهاند. زندگی میکنند و به لبخند کودکان خود شادند. سر در پناه خانه کوچک خود بردهاند و سکوت میکنند. از میان دوستان موفق، کسانی نیز هستند که نقش دشمنان رسالت خود را در زندگی اختیار کردهاند. همواره آموزههای رسالت خود را در ذهن مرور میکنند، مبادا در سکنات و رفتارهای روزمره از آنها تبعیت کنند. حتی گاه از این دوستان، کسانی را یافتهام که به صف تمسخر کنندگان رسالت خود پیوستهاند. همراه با نوجوانان و جوانان بازیگوشانه به خود خاک میپاشند، و قهقهه سرمیدهند. در میان دوستانی، خاطره پیامبری، برای همیشه امکان زندگی متعارف را از آنان سلب کرده است. بیش از حد متعارف سادهاند. به سادگی میتوانی دست بیاندازیشان. خنده دارند. گاهی رفتار و سادگیشان، به ابلهان ماننده است. در میان این دوستان، کسانی نیز هستند که پروندههای گوناگون دارند. در مقام کار و بارشان، چهرهای جدی و کارشناسانه دارند. در جمع دوستان سیاسی، بحث و فحصهای گرم میکنند. در جمع دوستان صمیمی، بیش از حد بذلهگو و شادند. در تمامی پانزده سالی که میشناسیشان، دو یا سه بار یکباره ترکیدهاند و تو قادر شدهای به عالم پنهان کرده درونشان سری بکشی. مثل ساختمانی میمانند با روبنایی از سنگ سفید. اما درونشان جویبارهای عمیق اندوه است که جریان دارد. چهره مبعوث شده آنها، سالهاست در زندان سیاه درونشان زندانی است. تنها گاهی مجال آن را مییابد که از آن قفس تنگ بیرون آید. از اندوه جنایتی که کردهاند و به مظلومیت پیامبری که در زندان تن آنهاست، از ته دل میگریند. خاطره رسالت برای برخی از دوستان چنان غیر قابل تحمل است، که برای همیشه خود را فراموش کردهاند. اصولاً خویشتنی ندارند. تنها برای خویش غایبند. نزد این و آن حاضرند تا یکباره چشمشان به خویشتن نیافتد. گذر ایام، چنان بوده است که این دوستان دیگر خود را به هیچ روی به یاد نمیآورند. از این میان، کسانی نیز هستند که یکبار دیگر در انتظار مبعوث شدن به رسالتی تازه هستند. در رسالت قبلی خود شکست خوردهاند، اما براین باورند که همه چیز آماده یک مرحله تازه است. آنها در حال آماده سازی پیام رسالت خود هستند. کمی به مطالعه و تامل بیشتر نیازمندند. البته از این میان کسانی نیز هستند که در جمع کوچک مومنان، رسالت تازه خود را آغاز کردهاند. گویی به زودی رسولی تازه به میدان میآید. از میان دوستانم تنها گروهی در رسالت خود موفق شدند که اینک در آغوش مرگاند. رسولان موفقی که توفیقشان در تیغهای آخته بر هم بود. شاید اینهمه را باید به روایتی دیگر خواند. ما همه پیامبران مفلوکی هستیم که هیچگاه برانگیخته نشدیم. این حس را شعر زیبای دخترم شیما، در ذهنم تداعی میکند: هراسان و پریشان سوی میدان شهر دوان شدم فریاد برآوردم: من پیامبری از سرزمین پاکترین فکرهای سوختهام من تبلیغ میکردم در حالیکه وجودم از حس نفی پرمیشد و حواریون من سالها بود میان شمارش نفسهای خویش مدفون بودند من مفلوکترین مصلوب بودم که خدای سرزمین پاکترین فکرهای سوخته هیچگاه مرا برنیانگیخت پی نوشت: شعر فوق با نام قاصد وهم، به دخترم شیما تعلق دارد. او وبلاگی نیز به همین نام ساخته است.
Saturday، March 11، 2006 هذیانهای ناشی از بیم بحران
خبرها در این روزها نگران کنندهاند. در فضای خلاء اطلاعاتی احساس حرکت در تاریکی میکنم. سیر عادی زندگیام تحت تاثیر قرار گرفته است. شاید هیچ بحرانی در راه نباشد، اما هر گاه به بحرانهای محتمل میاندیشم، ایدههای گوناگون به نحوی آشفته در ذهنم در تلاطماند.
بحرانها نقطه شروع، نقطه اوج و نقطه افول دارند. در نقطه شروع همه در حال صبر و انتظارند. اعتماد به نقطه صفر نزدیک میشود. همانقدر که نرخ سرمایه گذاری افزایش مییابد، نرخ دوستی کردن نیز افزایش مییابد. نرخ صداقت نیز. بسیاری به دالانهای هزار تو بدل میشوند. بسیاری به خلاف آنان، دم را غنیمت میشمرند و همه چیز را به تقدیر میسپارند. بحران که آغاز میشود و رو به اوج مینهد، گروههای گوناگونی در صحنه حضور مییابند. بحران میل به میانداری کسانی را تحریک میکند. کسانی احساس مسئولیت فوق العاده میکنند تا به فضای بحرانی پایان بخشند. از نقطه نظر آنان هیچ خیری در بحران متصور نیست. همه چیز باید به نقطه آغاز بازگردد. درست در نقطه مقابل این گروه، کسانی در فضای بحرانی، به حسابهای تسویه نشده فکر میکنند. گروه اول، از همدلی و پایان کدورتها سخن میگویند و گروه دوم، اتفاقاً از ضرورت طرح علنی همه کدورتها. بحران تخیلات برخی را بیش از حد عادی تحریک میکند. بحران این خاصیت شگفت انگیز را دارد که کسانی را از حال و هوای معمول زندگی بیرون میبرد. بر ابر خیالاتشان سوار میشوند، و رویا میبافند. چنان است که در فضاهای بحرانی، از رانندههای تاکسی و مردم عادی سخنهای تازه میشنوی، از چیزهای تازه سخن میگویند، و در خلسه دنیایی تازهاند. اما در مقابل کسانی هستند که اتفاقاً در چنین شرایطی از خواب هر تخیلی بیرون میروند و واقع بین میشوند. گروهی بیش از حد محتاط میشوند و در حاشیهها گام میزنند. هوش فراوانی به کار میبندند که موقعیت در حاشیه خود را حفظ کنند. بحران یکباره سویههای کثیری را فعلیت میبخشد. در چنان شرایط پیچیدهای حرکت در حاشیه و در انتظار نتیجه ماندن بسیار دشوار میشود. کسانی تا پایان بحران در حاشیه میمانند و بهترین موقعیتها برای ورود به متن را مییابند. کسانی اما از این گروه، انگیزه بیشتری دارند و علامتهای متعارض تولید میکنند. و در این میان استعداد خوبی دارند تا از سوی طرفهای گوناگون و گاه متعارض خودی شناخته شوند. کسانی میترسند، بحران، بیم و رعب کسانی را برمیانگیزد. کسانی مرعوبند. برای این گروه یکباره وضع موجود و حتی تکه نانی نیز که در سفره دارند، رنگ و لعاب و جاذبهای تازه مییابد. در رعب آن هستند که همین تکه نان نیز از سفرهشان بیرون رود. کسانی البته بیشتر میترسند، بهرهشان بیش از یک لقمه نان است و در بیم از کف رفتن سرمایههای خود هستند. بحران اما اراده کسانی را بر میانگیزد. گویی در فضای عادی احساس خمودی و کسالت دارند. اما فضای بحرانی به آنها امکانهای تازهای برای هستی داشتن میبخشد. آنها قادرند در فضای بحرانی به نحوی دیگر زیست کنند. چنان است که در فضای بحرانی، ارادههای فردی و گاه جمعی چندی برانگیخته میشود. بحران کسانی را به عرصه خصوصی میکشاند. آنها دلسرد از عرصه عمومی و هرآنچه هستند که به عموم مربوط است. گویی اعصاب و روانشان مستعد خانه و کاشانه تنهایی است. درست در نقطه مقابل این قبیل گروهها، کسانی در فضای بحران، بیش از حد از خویشتن در میگذرند، فضا در پرتو حضور آنان، بیش از حد تصور معنوی و عاطفی میشود. هرچه هست، در بحران کمترامکان ناظربودن هست، بحران همه را به بازیگری میخواند. هر کس در موقعیتی جای میگیرد. بحران اما سرانجام رو به افول مینهد. سمت و سوی افول بحران حائز اهمیت است. یکباره جمعیت متکثر و متعدد، جمع میآیند. دایرهای در میانه میدان ترسیم میشود، گروه کثیری از آن جمعیت متنوع و کثیردر میانه این دایره جای میگیرند، و گروهی دیگر بخواهند یا نخواهند بیرون آن. بحران در عرصه سیاسی، ناظر به رویدادگی قدرت است. رویدادگی قدرت سیاسی، افراد را در موقعیتهای خاص پرتاب میکند. سرشتهای متنوع آدمیان پدیدار میشود. بحران آغاز میشود، افراد را از جایگاههای خاص خود میکند، به آسمان پرتاب میکند، و دوباره در مختصات تازه در زمین مینشاند. بحران معنازدایی میکند، معانی که پیشاپیش در صحنه محوریت داشتند، رخت برمیبندند، و در همان حال بحران، معنا میزاید، گاه معانی ناآشنا به صحنه میآیند، گاه نیز معانی فراموش شده دوباره به یاد آورده میشوند. در پرتو این دگرگونی نظام معناهاست، که قهرمانانی از صحنه بیرون میروند، قهرمانانی تازه به میدان میآیند. بحران جدیت را به صحنه میکشاند. همه چیز جدی است. نرخ هیجانات عمومی بالا میرود. همه از یک چیز سخن میگویند. همه کاری برای انجام دارند و وظایفی. رابطهها به عشق و نفرت خلاصه میشوند. میدان میدان عمل است و تصمیم نه گفتگو و نظرورزی. فراغت معنای خود را از دست میدهد. گاه در صحنه شادی ناشی از پیروزیهاست و گاه اندوه عمیق ناشی ازشکستها. بحرانها برای کسانی نقطه آغازند و برای کسانی نقطه پایان. کسانی همه هویت و هستی و موضوعیت خود را در فضاهای بحرانی کسب میکنند و همه داستان زندگیشان به حفظ و بازتولید هر آنچه که در بحران تحصیل کردهاند بدل میشود. اما برای کسانی بحران نقطه پایانی است، بحران موضوعیت آنها را یکباره از متن به حاشیه پرتاب میکند. ......
Monday، March 06، 2006 فراز و فرود روشنفکری دینی
امروز در دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی سخنرانی داشتم. عنوان سخنرانی فراز و فرود روشنفکری دینی بود. چکیدهای از این سخنرانی به شرح زیر است:
هنگامی که از روشنفکری دینی سخن میگوئیم، وجه دینی صفتی برای وجه روشنفکری است. به این جهت، وجه روشنفکرانه است که جایگاه محوری دارد و پیشاپیش ضروری است در باب وجه مذکور سخن گفته شود. وجه دینی آنگاه به تبع وجه روشنفکرانه موضوعیت و معنا پیدا میکند. به حسب دو مشخصه میتوان روشنفکران را از سایر جریانهای اجتماعی و فرهنگی متمایز کرد: وجه نخست، باور به عقل به عنوان مرجعیتی مستقل از دین و سنت است و دوم، تاکید بر تدبیر خوب این جهان و زندگی اجتماعی با تکیه بر دو آرمان آزادی و عدالت. این دو وجه هم میتواند مستلزم روگردانی از دین باشد و هم راهی تازه به سوی دین بگشاید. روشنفکران دینی به شرحی که خواهیم گفت، از امکان فهم دیندارانه آن بهره جستهاند. عقل نزد روشنفکران دینی نسل اول که مهندس بازرگان نماینده اصلی آن محسوب میشود، اعتبار خود را از علم اخذ میکند. علم صورت عینی تعقل و خرد انسانی است. علم صورت تمام نمای جهانی است که در سیطره آگاهی انسانی درآمده است. علم نشانه توفیق آدمی در استیلای بر جهان است. همین خرد متکی بر علم است که در عرصه اجتماعی و سیاسی نیز به آدمی قوت و توان میبخشد. چنین انسانی خواهان ساماندهی عرصه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی متناسب با خرد و تشخیص خردمندانه خود است. همانطور که جهان را فهم میکند و ریاضیات این جهان را با تکیه بر آگاهیهای علمی خود ترسیم میکند، قادر است ریاضیات سیاسی و اجتماعی را بنویسد، معضلات آن را شناسایی کند، و طرحهای آرمانی خود برای بازسازی عرصه اجتماعی و سیاسی را ترسیم کند. اینچنین است که خرد متکی بر علم، قادر به ترسیم و طراحی الگوهای ایدهآل حیات اجتماعی نیز هست. چگونه این نحو خردورزی راه برای دین میگشاید؟ این نحو خردورزی همانقدر که ممکن است نافی دین خوانده شود، قادر است راهی برای درک و نسبت با دین بگشاید. روایت نافی دین، انسان را به جای خداوند مینشاند، قدرت تصرف انسانی را جانشین قدرت خداوند مینماید و به صراحت اعلام میکند که بشر تا کنون قدرتی را که خود داشته به خداوند نسبت داده است. اما به همان میزان این الگوی عقلانیت قادر است راهی برای تمسک به دین نیز بگشاید. انسان در این الگوی فهم، در تماس مستقیم با جهان است. پیچیدگیهای جهان در آئینه آگاهی او انعکاس مییابد. رویارویی او با جهان و انعکاس جهان در پرده پندار او، میتواند در همان حال شگفتی او را بیافریند. به حسب همان استدلال قدیمی تاریخ فلسفه، نظم جهان را نشان از وجود ناظم پرعظمتی بیانگارد که این همه نظم آیه و نشانه وجود اوست. به این ترتیب، دین به کمک انسان میآید تا احساس مسئولیت و تعهد بیشتری کند و در اوضاع این جهان تصرف کند. به عبارتی، قدرت شگرف آن عقل، امکان روایتی را نیز میدهد که در نتیجه آن آدمی خاضع در مقابل اراده و خواست خداوند است و خود را مجری خواست او مییابد. اما نسل دوم، کم و بیش در چارچوبههای اصلی با نسل اول همراه است. با این تفاوت که این نسل بیش از آنکه دغدغه نشان دادن انعکاس خداوند در پرده جهان نظم یافته را داشته باشد، جهد فکریاش بر وجه دوم تمرکز یافته است: ضرروت و مسئولیت انعکاس دادن آن نظم و مشیت الهی در عرصه اجتماعی و سیاسی. شریعتی به عنوان نماینده اصلی نسل دوم روشنفکری دینی، بیشتر دلنگران وجوه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی است. آثار دکتر شریعتی بیشتر بر شرح اوضاع فاجعه بار مسلمین و و مردم انعکاس دارد و اینکه عقلها در چنبره جهل و استبداد و استعمار افتادهاند و نتوانستهاند قدرت خود را برای عینیت بخشی به اراده و خواست خداوند در زمین انعکاس بخشند. شریعتی در یک کلام فراخوان عمومی است برای ساماندهی آرمانی عرصه اجتماعی و سیاسی. اما با انقلاب و سامانگیری یک نظام سیاسی بر مبنای آموزههای دینی، نسل سوم روشنفکری دینی به میدان آمد و دکتر سروش چهره بارز و نمودار کننده آن بود. آنچه دستاورد این نسل روشنفکری دینی بود، دگرگون کردن معنای همان عقلی است که روشنفکری بر آن استوار است. سروش عرضه کننده روایت عقل نقاد مدرن بود. عقل نقاد مدرن، به عبارتی عقل متواضع است. عقلی که چندان مدعی شناخت دقیق جهان نیست. پرده تردید و شک را پیش چشم دارد. این عقل متواضع، دیگر مدعی شناخت دقیق جهان نیست. انسان را همواره در موضع طرح افکنیها و گمان افکنیهای ذهنی مییابد. این عقل توام با تردید، البته در زمینه عمل در عرصه اجتماعی و سیاسی نیز محتاط و دست به عصا حرکت میکند. از همین موضع نیز هست، که نسبت گذشته او با دین دستخوش تردید و گسست میشود. دیگر در جهان مشاهده کننده نظمهای شگرف نیست تا از آن نظم و وجود الهی را نتیجه بگیرد. در عرصه شناخت دین و مقصود شارع مقدس نیز، همین پرده ابهام و تردید سایه میافکند. اینچنین است که عقلانیت متواضع، آدمی را نیز در موضع تواضع میافکند و تصرف او در جهان را دستخوش تردید و شک میکند. عقل گسسته از جهان روشنفکران دینی، در این نسل، صرفاً به منطق تقلیل مییابد. او تنها قادر است در چند و چون قضاوتهای ما در باب جهان و دین در موضع قضاوت بنشیند و سازگاری و عدم سازگاری دعاوی آن با دعاوی صوری منطق عقلی را مورد سنجش قرار دهد. اما فراموش نکنید که این عقل متواضع در عین حال، از حیثی دیگر مدعی است. عقل لاغر او اینک مدعی است انسان را هم زمان از مرجعیت علم و مرجعیت روایت تک ذهنی دینی خلاص کرده است. اینک بیش از هروقت قادر شده است تا انسان را به مثابه تصمیم گیرنده مستقل توجیه کند. مانند گذشته مدعی تصرف در جهان و عالم انسانی نیست، اما مدعی مرجعیت مستقل انسانی هست. چنین است که این نسل روشنفکری دینی، مدعی اما ناظر است. مدعی همه چیز هست اما اراده تغییر نمیزاید و قادر نیست انگیزه عمل بیافریند. در روایت نسل سوم روشنفکری، مقوله دین داری مقوله لاغری در مقایسه با مقوله روشنفکری است. کم و بیش دین داری روشنفکران به مساله شخصی آنها بدل شده، و موضوعیت سرراست و آشکاری در پروژه روشنفکری آنان ندارد. دعوی دنیا و بازسازی نظم مطلوب این جهانی، محوریت یافته، و تماشای عظمت و اراده خداوند در پرده این جهان به حاشیه رفته است. وجه اومانیستیک جریان مذکور بسیار بیش از وجه دیندارانه آن پدیدار شده است. خرد چاق و فربه روشنفکران نسل نخست. اینک به خرد فقیر و نحیف روشنفکران نسل سوم راه سپرده است. اما از این خرد فقیر، در عین حال، مهفوم لنگی از عقل به عنوان معیار سنجش و پلیس زندگی روزمره ساخته است. به عبارتی دیگر میتوان گفت پروژهای که با مهندس بازرگان آغاز، و با دکتر شریعتی به اوج قدرت خود در عرصه عمل اجتماعی و سیاسی واصل شده بود، با دکتر سروش منحل شده است. قدرت اجتماعی و سیاسی این روایت از اوایل دهه هفتاد به اینسو نیز ناشی از قدرت او در شالودهشکنی روایت متعارف روشنفکران دینی بود. اما اینک بر شالودههای آن، تاسیس و برقراری روایت تازهای از پروژه روشنفکری دینی که عرضه کننده امکانهای تازه دینداری باشد ممکن نیست. قدرت آن بیشتر در نقد روایت متعارف بوده است، نه تاسیس روایتی تازه. این در حالی است که بازگشت به سنت پیشن نیز چندان ممکن و مطلوب نیست. به عبارتی دکتر سروش گذرگاهی است که نادیده انگاشتن او ناممکن است. آنها که گریزگاه خود را در نادیده انگاشتن این گذرگاه میجویند، تنها با چشم بستن به منظومه تفکرات یک قرن اخیر میتوانند خود را موجه کنند. بنابراین بخواهیم یا نخواهیم باید از این گذرگاه عبور کنیم، اما در جستجوی امکانهای تازهای باشیم تا از عقلانیت فقیر و منطقی شده فراتر رویم. در یک کلام، روشنفکری دینی نسل اول و دوم، شناسای مدعی جهان و عالم بود، و امکانی برای خضوع در مقابل خداوند میگشود، و در عرصه اجتماعی به مثابه یک دیندار مسئولانه حضور داشت. اما روشنفکری نسل سوم، شناسای متواضع جهان و عالم است، اما امکانی برای قد راست کردن در مقابل خداوند میگشاید و عرصه سیاست را به عقل سلیم انسانی سپرده است. آن یکی میتوانست راه بر خرد سلیم در عرصه اجتماعی و سیاسی مسدود کند، و این یکی راه بر تقید دینی مسدود کرده است.
Saturday، March 04، 2006 به سرعت از میان برخاستیم
امروز در دفتر دانشکده با دکتر دلاوری گفتگویی داشتیم.
ماجرای وضع و حال ما بود و نسبت آن با نسل پیش از ما او نکته قابل تاملی میگفت. نسل پیش از ما نسل افقهای روشن آینده و اهداف و آرمانهای بلند بود ما سربازان نبردی بودیم که آنها میدان نظری آن را گشوده بودند حال که ما قلمی برای نوشتن و زبانی برای گفتن یافتهایم، مرثیه خوانی گذشته را پیشه کردهایم. بیان و شماره کردن نکات عبرت آموز آنچه را از سرنادانی انجام میدادیم، تندرویهایی که میکردیم، نگاهی که به انسان و جامعه و دین و ترتیبات متعارف امور داشتیم سهم ما شده است. مرتب تکرار میکنیم به فلان تجربه تلخ ما بنگرید، از فلان تجربه ما عبرتی بیاموزید، چنان و چنین نکنید، این همان کاری بود که در فلان موضع ما نیز انجام دادیم و فلان حاصل تلخ را نوشیدم. چنین است که نسل پیش از ما، به سرعت قدسیت مییافت و مرید میپرورید و به نماد اسطورههای بزرگ بدل میشد اما نسل ما، پیشاپیش نسل متهم است. ما نیز همواره از سر رفع اتهام، گاهی از گذشته خود دفاع میکنیم، گاه به اتهام زننده که نسل بعدی است حمله میکنیم، گاه نیز از سر اعتراف، صادقانه به گناهان بزرگ و کوچک خود اعتراف میکنیم. تفاوتی که میان نسل ما و نسل پیش از ماست، در تفاوت گفتمانهای ما نیز متبلور شده است. گفتمان نسل پیش از ما تماماً ایجابی و انرژی بخش و امیدافکن بود، گفتمان نسل ما سلبی و یاس آمیز و حسرت برانگیز است. چنین بود که طنین کلام نسل پیش از ما، گرم بود و آتشین، شعر میخواندند، فریاد میزدند، و دعوت کننده بودند، اما کلام نسل ما، سرد و آکادمیک است. دکتر درست میگفت، اینچنین نیز بود که نسل پس از ما، خیلی زود از کنار ما میگذرد، خیلی زود از ما فراتر میرود. گاهی نه به ما، بلکه به نسل پیش از ما مینگرد، آنان را به حق بیش از ما دوست دارد. طنین و شعله زندگی در کلام آنان بیش از ما شعله ور است. راستش من نیز گاهی از خودمان به همان پیشینیانمان پناه میبرم.
Friday، March 03، 2006 رابینهودهای سیاسی
ما انقلاب کردیم، چون به شدت با وضع موجود مخالف بودیم.
اما دقت کردهاید بیست و هفت سال از انقلاب میگذرد، هنوز هم هیچ کس مدافع وضع موجود نیست. هنوز هم در فضای سیاسی با حمله به وضع موجود میتوان رای جمع کرد. جناحهای مختلفی در عرصه سیاسی با هم رقابت میکنند، گاه نزاع چند گام عقبتر از حالت جنگی است، اما همه جناحهای سیاسی در این نکته مشترکند که به وضع موجود حمله میکنند، اگر چه حمله هر کس از موقعیت و جایگاهی متمایز است. کمی تاریخ که بخوانید متوجه میشوید شاه نیز که انقلاب علیه او به راه افتاد با وضع موجود به شدت مخالف بود. به همین سبب بود که به انقلاب سفید خود افتخار میکرد و موضوعیت رژیم خود را حرکت به سمت اهداف انقلاب خود تفسیر میکرد. چگونه است که همه با وضع موجود مخالفیم. کسانی را محافظهکار میخوانیم. اما هیچ کس با معنای دقیق کلمه محافظه کار به معنای مدافع وضع موجود نیست، کسانی را که محافظهکار میخوانیم هدف تغییر انقلابی خود را در گذشته میجویند. انقلابیها نیز که انقلابیاند و معارض با وضع موجود، خوب اگر دقت کرده باشید، ما اصلاح طلبان هم در هدف انقلابی بودیم، اما در روشها تجدید نظر کرده بودیم و بهرهگیری از روشهای اصلاح طلبانه و نرم برای تحقق اهداف انقلابیمان را توصیه میکردیم. اینهمه مخالفت با وضع موجود، در کجا ریشه دارد؟ مخالفت عمومی با وضع موجود، تنها ترجمان آن است که همه ما در دوران مدرن، از موضع و موقع فعلی و عینی خود فاصله گرفتهایم. روشنفکرانمان بیشتر در هوای مسحورکننده مفاهیم و باورهای ایدئولوژیک خود به سر میبرند، تودهها نیز محو تماشای صحنههای رویایی روشنفکران، در خلسه رهایی خود مستاند. حکومتکنندگان نیز البته در این زمینه رقیب سرسخت روشنفکرانند، آنان نیز در تولید گفتارهای مست کننده کم نمیآورند. البته قدرت روشنفکران برای تولید چنان صحنههایی به پایان میرسد. آنگاه تودههای مستی که دیگر از جهان خود فاصله گرفتهاند، هوشیاریشان نگران کننده است. هوشیاری مردمی که دهههاست فراموش کردهاند که در فضای متعارف زندگی روزمره خود زیست کنند، واقع بینانه وضع خود را مورد تحلیل قرار دهند، و در حل مشکلات عینی خود به راههای عینی تمسک جویند. چنین است که زمانه زمانه ظهور رابینهودها و زوروهای سیاسی است. کسانی که نه به سحر گفتار، بلکه به سحر عملیات سرگرم کننده، خلسه میآفرینند. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|