|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Friday، July 28، 2006
شادیها و اندوههای پدری
تجربه بزرگ شدن بچهها تامل برانگیز است. پنج شش سال اول چنان سخن میگویند و رفتار میکنند که تو خواستهای. پدر در تجربه اولیه، فرزند خود را استمرار خود مییابد. اما هر چه بزرگتر میشوند، این رویای روشن اولیه را ابرهای تیره فرومیپوشند و کودکان به مظاهر تنهایی عمیق آدمی در این جهان بدل میشوند. تردید ندارم این گسست نیز پشت سرگذاشته خواهد شد، آنها دوباره به خانهای که از آن گریختهاند بازخواهند گشت. اگرچه بسیار متفاوت، اگر چه دیر، بسیار دیر. سالها پس از مرگ پدر به وضوح مییابم که تا چه حد به او همانندم. در سالهای نخست، با اوامر و نواهی خود، موازین زندگی معقول و مطلوب را به کودک انتقال میدهیم: البته معقول و مطلوبی که در پرده پندار و تجربه زیسته ما افتاده است. آنها در وهله نخست وانمایی میکنند که به کلی تابع ما هستند. گویی در همین چند سال محدود، همه تجربه زیسته ما را از راه تقلید کسب میکنند. باقی ماندن آنها در محدوده همین تجربه زیسته، به معنای زندگی چون پارهای از پیکر ماست. آنها ضروری است از پیکر ما کنده شوند. درد این گسیختگی است که هم ما و هم آنها را میآزارد. اینک ضروری است زندگی را بازتعریف کنند. زندگی را به نحوی تعریف کنند که خاص و ویژه آنهاست. از محدوده داشتهها ما، اینک به مدد رویا و خیال، به صحرای ناپیدای خود مستقل خویش سفر میکنند. ما خواسته بودیم که تنها درمقام امضای آنچه ما بر آنها مینوشتیم بایستند. اینک آنها از مقام امضا به مقام انشای خود میگریزند. زندگی آنها در مرزهای خلاقیت و آفرینش نو است که آغاز میشود. زندگی در مقام آفرینشی نو با مفهوم حقیقت پیوند میخورد. حقیقت همواره یک رویای دوردست است که زندگی تنها در پرتو آن ارزش زندگی مییابد. حقیقت همواره موضوع آفرینش است. حقیقت هیچگاه متاع موجودی نیست تا از آن تغذیه کنیم. حقیقت را همواره باید آفرید. حقیقت همواره با خواست اصیل و متمایز بودن آنها پیوند میخورد. حقیقت دل سپردگی است به خواستی که زندگی را میرباید. کودک من در پرتو این دل سپردگی خاص خود است که ویژه و متمایز میشود. حقیقت عامل تمایز بخشنده به اوست. این چنین است که نافرمانی نوجوان، سویهای یگانه از حقیقت را در زهدان خود میپرورد. اگر چه این حقیقت به معنای پشت سرگذاشتن من و حقیقت خاص من باشد. اما میزانی هست که بر مبنای آن بتوان سرانجام داوری کرد که فرزند من سر به حقیقت سپرده است یا نه. هر راهی که فرزند من برای افق فردای خود اختیار کرده باشد، صرفاً به این دلیل که انتخاب آزادانه اوست، تجلی حقیقتی نوین و تازه نیست. سرانجام آنچیزی را حقیقت تحقق یافته قلمداد میکنیم که بتوان آن را معقول و مطلوب قلمداد کرد. البته نه معقول و مطلوب در محدوده تجربه زیسته من. بلکه معقول و مطلوب از نقطه نظر عمومی. از یک نقطه نظر عام. به حسب یک عقلانیت جمعی. اگر او به یک معتاد بی کاره بدل شود، هیچ کس فرارفتن او از من را حامل حقیقتی به شمار نخواهد آورد، حتی اگر آن خواست متمایز او باشد. حقیقی بودن خواست متمایز او مشروط به مطلوب و معقول بودن آن است در افق ذهنیت عام اجتماعی. افقی که البته سلایق گوناگون و متنوعی برای معقولیت و مطلوبیت دارد. به همین معناست که کودک اگر حقیقت خویش را تحقق بخشد، دوباره بازخواهد گشت. اگرچه نه در محدوده خانه کوچک من. اما به محدوده آنچه بتواند معقول و مطلوب انگاشته شود. من در این روایت، کارکردهای پیچیده سنت را مشاهده میکنم. سنتهای بشری اینچنین در متن روزمره زندگی، انتقال مییابند، پشت سرگذاشته میشوند و دوباره بازآفریده میشوند. اینچنین است که هر سنت با مفهومی از حقیقت پیوند میخورد. هر سنت میراث دار حقیقتی است که همواره هست، اما نه به مثابه گوهری در صندوقخانه خاک گرفته. بلکه حاوی حقیقتی است که باید همواره جستجو شود. حقیقت هر سنت، همواره در پشت سرگذاشته شدن دوباره بازآفرینی میشود. به عبارتی حقیقتی است که همواره باید دوباره جستجو شود.
Sunday، July 23، 2006
زندگی در مسالمت و تماشای لذت بخش خشونت
مساله اصلی من در پست قبلی تعیین تکلیف نظری است با مقوله خشونت در امر سیاسی. عرض من آن بود که ما به حسب تجربیات چنددهه اخیر، در عرصه سیاست داخلی، خشونت را تحریم کردهایم و حق و باطل خود را بر مبنای باور به کنش خشونی و یا کنش مسالمت آمیز و توام با گفتگو سامان دادهایم. گویی همه در یک باور بنیادی توافق کردهایم که خشونت در سرشت انسان نیست، و خشونت باوران، از مقوله و دایره انسانیت خارجاند. توافق بر همین باور بنیادی نیز بود که برخی را دچار سردرگمی کرده بود و نمیدانستند مخالفت با خشونت را چگونه با عمل در عرصه سیاسی جمع کنند. همین نکته نیز بود که موجب شقاقی در صف دوم خردادیها شد، گروهی سرانجام از تئوری عدم خشونت سیاسی به بی عملی تام رسیدند و گروهی دیگر نیز با عناوینی تحت عنوان نافرمانی مدنی و امثالهم، به تدریج مقدمات بازگشت به کنش خشونی در عرصه سیاسی را فراهم ساختند. گاهی در گفتگوهای درگوشی نیز میشنوی که برخی از صور جدیتر خشونتورزی در عرصه سیاسی نیز یاد میکنند. البته اگر آن گروه نخست به بی عملی رسیدهاند، این گروه دوم نیز با الگوی عمل خود، بیش از پیش بی عملی را ترویج میکنند. هدف من در پست قبلی آن بود که این سردرگمی در باب منازعاتی که دور از دسترس ماست چندان وجود ندارد. در باب چنان منازعاتی برخی اینسو و برخی آن سوی بازی تام و تمام خشونت و جنگ مینشینند و برای این یا آن کف میزنند. روزی برای فلسطینیها و روزی برای اسرائیلیها. یکی آن و دیگری این را قهرمان میشناسد. چیزی که در این سوت و کف زدنها اصولاً موضوعیت ندارد، جان و مال انسانهاست که در آتش قهر و خشونت میسوزد. باور کنید تعجب میکنم هنگامی که مقالات روزنامههای غربی را میخوانم و میبینم که روشنفکران غربی به شدت بر حال و روز لبنانیها میگریند و ما اینهمه با خونسردی به صحنه مینگریم. ما در دوره انقلاب و جنگ چندان دچار این دوگانگی در تحلیل نبودیم. به نحوی خشونت سیاسی وجهی قدسی داشت. اما فعالان و روشنفکران پس از دهه هفتاد، با تقدس زدایی از مفهوم خشونت سیاسی کسب هویت کردند و سردمدار جریان فکری تازهای شدند. هویت و مبانی فکری این گروه است که اینک برای تعیین تکلیف در مقابل خشونت آنان را در سردرگم کرده است. از یکسو فلسفه بافی در زمینه نفی خشونت میکنند و از سوی دیگر برای خشنترین کنشهای سیاسی سوت و کف میزنند. در پست قبلی عرض کردم که مساله اصلی یک بستر و دو رویای طبقه متوسط است که در خصوص مسائلی که با موقعیت خاص او سروکار دارد، طرفدار مسالمت و گفتگوست و به محض آنکه سیاست از حوزه مسائل خصوصی او فاصله میگیرد، فضائل ارضی و سماوی برای خشونت سیاسی بر میشمارد و یا دست کم با دست و دلبازی تام و تمام حکم میکند که در مقابل خشونت باید خشونت ورزید. خشونت را برای تماشا اختیار کردهایم و مسالمت را برای زندگی. خواستم از این وضعیت بهانهای به دست آورم و بر مبنای آن دوستان را به بحث و گفتگو پیرامون سرشت سیاست، نسبت آن با مقوله خشونت، جایگاه خشونت در پیشبرد امر سیاسی، نسبت انسان و انسانیت با مقوله خشونت و امثالهم برانگیزانم. دو راه نیز پیش روی گشوده است: میتوانیم یکباره متمایل به قرائتهای گوناگون سورلی از سیاست شویم و خشونت را ذاتی امر سیاسی به شمار آوریم و از جنگ به مثابه یک فضیلت یاد کنیم، و چندان دل نگران عواقب آن نیز نباشیم. به شرط آنکه دمکراسی را تحقیر کنیم و یکباره دست از همه شعارهای این چندساله نیز برداریم. و میتوانیم یکسره قرائت گاندی وار از سیاست را اختیار کنیم و نفی خشونت را به نحوی سازگار سرشت سیاست به معنای فضیلت مندانهاش قلمداد کنیم. و این هر دو کم و بیش سیاست به معنای لیبرالی را به حاشیه میراند. ناسازه وضعیت، همه ما را دچار ناسازه در تحلیل کرده است، و حل ناسازههای در تحلیل گشاینده راه برای افقهای فکری تازه است. پی نوشت: ناشیانه ترین شکل نوشتن، دست به قلم بردن است پیش از آنکه بدانی از کدام در باید وارد موضوع شوی و به دقت از کدام در خارج. مطلب قبلی من اینچنین است. داوود صفی به درستی گفته است که در پست قبلی ارتباط میان بحث، با سوالات آخر را در نیافته است. در این پست سعی کردم مقصود از مطلب را به صراحت بیشتر بیان کنم.
Friday، July 21، 2006
یک بستر و دو رویای طبقه متوسط شهری
تفسیر جنگ میان اسرائیل و حزب الله لبنان، خیلی در توان من نیست، چون سالهاست اخبار آن را پیگیری نمیکنم. اما تحلیل احساسی که اخبار این جنگ در میان برخی از مردم و روشنفکران برمیانگیزد، خیلی نیازمند تعقیب روز به روز اخبار نیست. بحث من در این یادداشت، تحلیل شاکله حسی ما نسبت به جنگ و خشونت است. این روزها، یک جک به صورت اس ام اس، انتشار یافته که بسیار گویاست. کسی میگوید اسرائیل لبنان را زد، دیگری میپرسد، مگر در بازیهای جام جهانی ایتالیا قهرمان نشد؟. جنگی که از صفحه تلویزیون دیده میشود، بازی انگاشته میشود و آنگاه نزاعی که به مثابه یک بازی انگاشته شده، به خوبی میتواند مفسر شاکلههای حسی و اخلاقی ما باشد. تا اوایل دهه هفتاد، نزاع و جنگ در شاکله حسی ما حضوری نیرومند داشت. سیاست داخلی و خارجی خود را در پرتو اصالت آن تحلیل میکردیم. همانطور که در جبهه داخلی تصور میکردیم مرزهای خونینی وجود دارد که بر مبنای آن باید با کسانی هم پیمان و باکسانی در ستیز باشیم، در امور بین المللی نیز پیشاپیش کسانی را در جبهه حق و کسانی را در جبهه باطل جای داده بودیم. در خصوص جنگ اسرائیل با همسایگان، پیشاپیش معلوم بود که در هر نبردی که اسرائیل طرفی از نزاع است، حق طرف دیگر این نزاع ایستاده است. به یاد دارم که برخی از این هم افراطیتر بودند و هر طرفی را که در مقابل اسرائیل ایستاده بود انقلابی مسلمان میخواندند. یکی از اساتید علوم سیاسی در کلاس درس، جرج جبش کمونیست را مسلمان انقلابی خواند. در میان نیروهای چپ و مارکسیست ایرانی هم، هرکس که رویاروی اسرائیل ایستاده بود انقلابی قلمداد میشد و حساب آن به کلی از جبهه مسلمانانی که در ایران بودند تفکیک میشد. کلیشه تحلیلی جالبی هم در این ساختار تحلیلی وجود دارد. هر کس که از طرف اسرائیل کشته میشد، صیهونیست بود و به درک واصل شده، و هر کس که از طرف جبهه مقابل کشته میشد، شهید. معمولاً این نظامیان صیهونیست بودند که از طرف اسرائیل کشته میشدند و علامتی بر صحت عملیات جبهه حق بوندند، و هر کس که از طرف حق کشته میشدند، کودک و غیر نظامی بودند و نشانگر خوی وحشی اسرائیل و زبونی و ضعف او. جبهه حق تنها و تنها بر قدرت خود استوار بودند و هیچ کس در این عالم پشتیبانی مالی و تسلیحاتی از آنان نمیکرد، اما درآنسوی، همه قدرتهای بیگانه پشتیبان اسرائیل بودند. من بارها و بارها شاهد بودم که مردم در غم شهیدان فلسطینی و لبنانی میگریستند، هنوز هم گاه اتفاق میافتد اما درآن روزها، امری عادی و معمول بود. یکی از نشانههای خوب این شاکله حسی را میتوانستید در فراخوانهای عمومی برای جمع آوری کمک برای مردم فلسطین و لبنان بجوئید. به راستی مردم در این قبیل فراخوانها مشارکت میکردند. مردم فلسطین بخشی از مردم ایران به حساب میآمدند. حتی به یاد دارم صفهایی که برای ثبت نام جوانان ایرانی برای حضور در جبهه جنگ با اسرائیل تشکیل میشد. من خود یکی از همانها بودم. قرار بود در جریان اعزام به لبنان در گروهی حاضر باشم که محمد منتظری هدایت گر آن بود امروز نوعی تقسیم شاکله حسی اتفاق افتاده است. نیمی از امور به ما به نحو مستقیم مرتبط نیستند، تنها با واسطه مرتبطاند. در این گونه از موارد در همراهی با منطق ستیز و منازعه چندان تغییری نکردهایم تنها از این طرف به آن طرف خزیدهایم. اما در اموری که به ما مستقیماً مربوطاند، نحوی تغییر شاکله حسی اتفاق افتاده است. در مورد نزاع اسرائیل با فلسطینیها یا لبنانیها، برخی از ما به کلی قطع علاقه کردهایم، و گروهی از ما به صراحت تغییر مواضع دادهایم. چند سال پیش برای اولین بار که متوجه این تغییر شدم، بر خود لرزیدم. سوار یک تاکسی بودم، و در راه بندان فشردهای در خیابان قائم مقام گیر افتاده بودیم. راننده پس از چندی متوجه شد که راه بندان به دلیل تجمع گروهی در جلو ساختمان سازمان ملل در اعتراض به سلب حقوق مردم فلسطین است. یک جوان موبایل به دست، که چندین تماس در خصوص چک و پول و رسیدن یا نرسیدن کالاها کرده بود، یکباره زشتترین فحشهای قابل تصور را نثار مردم فلسطین و لبنان کرد. به صراحت میگفت خداکند آنقدر اسرائیلیها از مردم فلسطین و لبنان بکشند تا تمام شوند. معتقد بود که هر مصیبتی که میکشیم به دلیل وجود آنها و حمایت دولت از آنهاست. پس از آن، البته در بردی کم دامنهتر بارها چنان تحلیلها و تعابیری را شنیدهام. بی حسی نسبی مردم نسبت به اخبار مربوط به عملیات اسرائیل در لبنان و فلسطین، تا حدودی حکایت از گسترش آن تحلیل دارد. کم و بیش در محافل روشنفکران که مینشینی، ماجرا از حد بی حسی نیز فراتر رفته و تحلیلهای متفاوتی نیز به گوش میرسد که حاکی از طرفداری غیر مستقیم از اسرائیل است. این نکته در خصوص نزاع آمریکا و عراق وضوح و صراحت بیشتری داشت. در آن زمینه آمریکا مثل یک منجی در صحنه قهرمانانه و حماسی نزاع حاضر شده بود و هر گام پیشروی او در منطقه شادی برمیانگیخت. با حرارت و لذت هر چه تمامتر از دقت، قدرت و سرعت حملات و تکنولوژیهای آمریکایی سخن میگفتیم و بازی را با علاقه دنبال میکردیم. آیا این دو نوع موضع گیری، بنیادهای متفاوتی دارند؟ به نظرم اینطور نیست. در این هر دو روایت، جنگ یک امر بدیهی و حتی گاه مقدس است. همواره بر این تصوریم که جماعات انسانی، متشکل از دو جبهه اساسی است: حق و باطل، کفر و ایمان، مجرم و مقصر، قوی و ضعیف، خلق و امپریالیسم، پرولتاریا و بورژوا، متمدن و وحشی و .... در این الگوی نامگذاری همواره انتظار میرود طرفین با یکدیگر از در نزاع درآیند و جنگ را تنها زبان ممکن برای گفتگو میان طرفین ارزیابی میکنیم. تصورم براین است که در تغییر موضع گیری نسبت به آمریکا یا اسرائیل و نزاعی که در منطقه جاری است، تنها الگوی نامگذاری تغییر کرده است، اگر تا کنون حق و باطل بوده است، اینک عنوانی دیگر مثل قوی و ضعیف یا مجرم و مقصر جایگزین شده است. ماجرای اسرائیل و نزاعاش با فلسطین و لبنان، دست کم تا کنون، تاثیری مستقیم بر مناسبات و سرنوشت عینی ما نداشته است. اما دقت کردهاید که در زمینه منازعاتی که مستقیماً بر مساله خاص و روزمره ما اثرگذار بوده، با منطق و شاکله حسی متفاوتی مواجه میشویم؟ مقصودم ارزش و اصالت گفتگو و تسامح است که در این سالها گفتیم و شنیدیم. پیش از این اشاره کردم که محوریت مقوله نزاع، پیش از هر چیز در منطق روزمره زندگی ما محوریت داشت. حساسیت ما در خصوص جنگ اسرائیل و همسایگانش، در ادامه حساسیتی بود که در نزاع داخلی داشتیم. همان منطق نزاع حق و باطل که در اساس شاکله حسی ما وجود داشت، پیش از هر چیز در منازعات داخلیمان دلالات خود را میجست. در داخل کسانی بودند که در صف باطل بودند و ضروری بود که حذف و نابود شوند. اما این منطق سخن، گروههای بسیاری را از حق حیات، حق زندگی و معیشت محروم کرده بود. به علاوه همین منطق، بر نحوه توزیع ارزشها و مناصب سیاسی حکومت میکرد. راه بردن به درون خانه قدرت، ممکن نبود الا با تغییر آن شاکله حسی نسبت به ضرورت و تقدس جنگ و منازعه. چنین بود که منطق گفتگو را جانشین منطق ستیز و نزاع کردیم. نامگذاریهای حق و باطل و خلق و امپریالیسم و غیره را به عنوان دوگانهسازیهای بی معنای ایدئولوژیک مردود شناختیم تا راه گشوده شود برای تضعیف ساختار متصلب قدرت سیاسی. و شاید هم دوگانه سازی تازهای را جانشین دوگانه سازی قبلی کردیم: خشونت طلبان و مسالمت جویان. همین دوگانه سازی هم بود که بیشترین مشروعیت را متوجه نیروهای اصلاح طلب کرد. ما یکباره توانسته بودیم، قدرت رقیب در به هم زدن اجتماعات را به یک اهرم تبلیغاتی به نفع خودمان بدل کنیم. اینک برخی بگویند یا نگویند، در مقابل تبلیغات تلویزیونی برای آمریکا یا اسرائیل کف میزنند، اما معلوم نیست این حس شادی خود را چگونه با آن روایت لیبرال خود در زمینه تحریم خشونت و ننگ انگاشتن آن جمع میکنند و در جبهه داخلی هر گونه نشانگان خشونت بار را مورد حمله قرار میدهند. بنابراین میتوان شاهد یک ناسازه در شاکله حسی بود: از یکسو خشونت را یک ضرورت میانگاریم اگر چه در یک زمان این سو و در زمان دیگر آن سوی منازعه را تشویق کنیم. و از سوی دیگر از طبع لطیف و زبان نرم گفتگو سخن به میان میآوریم و هر گونه خشونت را تحریم میکنیم. گویی شاکله حسی خود را تقسیم کردهایم: به صحنههای خشونی که تنها در تلویزیون قابل مشاهده است، با علاقه مینگریم و هر زمان با علاقه برای کسی کف میزنیم، و هنگامی که مساله از تماشا به در میرود و نوبت خود ماست، از نرمش و لطافت سخن میگوئیم. این از معجزات طبقه متوسط شهری در جهان رسانهای شده امروز است. تغییر مواضع در حمایت از حمله آمریکا، بعد از مصائبی که در عراق رخ داد، در این زمینه جالب توجه بود. بسیاری دانستند که آن کف زدنها هنگام تماشا، ممکن است چنان عواقبی را در متن زندگی روزمره به بار آورد. چنین بود که به این نتیجه رسیدند که اگر مساله مساله ماست، بگذارید با همان روشهای نرم و مسالمت جویانه پیش رود. این ناسازه تحلیلی به نظرم ناسازهای غیر اخلاقی است. اگر خشونت یک مخاطره غیر انسانی است، هر کجا که زبانی برای خشونت گشوده میشود باید در مقابل آن بایستیم، و اگر خشونت یک واقعیت انسانی است، باید جایگاه آن را در منطق تحلیلی خود روشن کنیم. منطق پذیرفتهای نیست که بر مبنای جایگاه و میزان مخاطره شخصی خود در مقابل خشونت موضع گیری کنیم. تصور میکنم برای نیروهایی که همچنان خود را طرفدار مسالمت و شیوههای غیر خشونی امر سیاسی میدانند، بحث در باب این ناسازه تحلیلی جای تامل داشته باشد و ارزش آنکه بیش از این در باب آن بیاندیشیم. به ویژه آنکه تصور میکنم با بحث چندی پیش من در باب مقوله حقیقت نیز بی ارتباط نیست. باید پاسخ به پرسشهای چندی را جدی گرفت: نزاع و ستیز آیا امری گوهری در سرشت آدمی یا در سرشت مناسبات انسانی است؟ آیا وضعیت صلح تام و تمام یک ایدهآل مطلوب انسانی است؟ آیا الگوی مطلوب و ممکنی از سیاست متصور است که در آن تنها گفتگو و مسالمت موضوعیت داشته باشد؟
Monday، July 17، 2006
میخائیل باختین؛ از پشت غبار
جواد کاشی از من خواسته دربارهی باختین بنویسم. کاش میشد فرار کرد، کاش میشد خود را پنهان کرد، کاش میشد سخن نگفت. کاش میشد بحث را عوض کرد. رد امکان چنین فراری، یکی از نقاط عزیمت باختین است: راهی جز ارتباط نیست؛ وجود، واژهای مترادف با ارتباط است. وجود بدون دیگری محال است. در جهانی تکمنطق، نمیتوان اندیشهای را رد کرد، آن را اثبات هم نمیتوان کرد. جهان تک منطق، محال است. فلسفه کار اول باختین دربارهی مشارکت فرد در هستی است، و یگانگی و تکرارناپذیری جایگاه او، و نیاز او به تحقق این یگانگی از طریق کنش (=ارتباط). اما بلافاصله از کار فلسفی/نظری صرف فاصله میگیرد (دلیل علاقهی دکتر کاشی به او همینجاست)و وارد میدان ادبیات میشود. رمان رمان در نظر ایدهآلیستی باختین تکامل یافتهترین ژانر ادبی است که میتواند به دیگر ساختارهای فرهنگی و اجتماعی نفوذ کند، آنها را تغییر دهد، و به تعبیر خودش «رمانگونه» کند. باختین، رمان را در مقایسه با حماسه و در منظومهی دیگر ژانرها مینشاند. حماسه، ژانری مونولوگ است، قلعهای نفوذناپذیر که اصول مسلم و قطعی را اعلام میکند. در این قلعه جایی برای چون و چرا نیست. جهان از نظمی قطعی و بنیادین برخوردار است. رمان شهر ایدههای نسبی است که با هم برخورد میکنند، رشد میکنند و دوباره با هم برخورد میکنند. باختین در کاوش خود ریشههای گفتمان رمانی را تا سقراط پیگیری میکند و نقطهی اوج گفتمان رمانی را در داستایفسکی تشخیص میدهد، جایی که رمان چندآوایی شکل گرفته است و نویسنده نمیتواند نظر خود را بر شخصیتهایش تحمیل کند. گفتوگوی ژانرها از نظری باختینی، دو ژانر حماسه و رمان، حاصل دو میل همزمان فرهنگ به درون (سانتریپتال) و بیرون (سانتریفوژال) است. استبداد دوران استالین حرکت «گریز به مرکز» حادی بود که حرکت «گریز از مرکز» فرهنگ را هم به مخاطره انداخته بود. باختین چاره را در سوراخ کردن (یا نشان دادن رخنهها در) قلعههای متصلب و متمرکز و تقویت و دفاع از دستگاههای سانتریفوژ فرهنگ مییابد: رمان چندصدایی(در برابر سخن تکصدایی)، پاساژ (به امید نفوذ در بازار)، خندهی مردمی (برای در هم شکستن یا مقاومت در برابر اخم مونولوگی)، کارناوال (در برابر ساختارهای متصلب قدرت سیاسی). بعد از باختین بعد از باختین سیستم دوگانهای که باختین برشمرده بود فرو ریخت و ژانرهای گفتاری و کرداری جدیدی پدید آمدند. رمان کاش به دست حماسه، که به دست تلویزیون تسخیر شد، پاساژ، کاش به دست بازار، که به دست تلویزیون تسخیر شد. خنده به فرمایش تلویزیون بر لبها نشست، کارناوالی جز در سایهی دوربینهای تلویزیونی به راه نیافتاد. با این همه، در سالهای اخیر، ژانرهای مردمی جدیدی پدید آمده است که بسیاری از ویژگیهای رمان آرمانی باختین را دارد باختین و وبلاگ و ناصرخسرو وبلاگ و اساماس مهمترین حاملان ژانرهای جدید هستند. وبلاگ در این که همیشه تشنه و منتظر پاسخ است، یادآور پاسخپذیری گفتار رمانی است و اساماس شباهت غیرقابل انکاری با کنشهای کارناوالی دارد. در این نقل قول بحث من با آقای دکتر کاشی بر سر این بود که چرا برای بیان تجربههای حماسی از وبلاگ استفاده میکند. بعدازظهر که برای کاری به خیابان ناصرخسرو رفته بودم توجیهی برای روش آقای دکتر کاشی یافتم: لشکر انبوهی از موتورسیکلتها که بار میبردند. وبلاگ برای ما مثل همان موتورسیکلتهاست: 1. وسیلهی دیگری نداریم. 2. بار زیادی داریم. و از همه مهمتر 3. وبلاگ نشان داده است که میتواند همه ژانرها را از حماسه و غزل و رمان و هجو و سفرنامه و کتاب آشپزی و فرمایشات حکیمانه در خود بگنجاند و در عین کوچکی کار بولدوزری بکند. هشدار به خوانندگان آثار باختین توصیه میشود روی باور او به تکامل خط بکشند. تاریخ عکس این فرضیه را هم ثابت کرده است. پی نوشت: یادداشت فوق به دوست عزیز جناب یزدانپور، صاحب وبلاگ شناخته شده مه زود تعلق دارد. یزدانپور به درخواست من و پیرو کامنتی که برای یادداشت پناهگاه های شهر از هم گسیخته نوشت، چکیده ای در باب باختین برای من نگاشت. او بدون تردید یکی از باختین شناسان کشور است. اما شناخته شده به این نام یا نام دیگری نیست. چرا که خود از جمله شخصیت هایی دیگر است. به یاددارم در یکی از یادداشت هایش از دیالکتیک بی ستنز ایرانی گفته بودو شکایت داشت که تز و آنتی تز ایرانی بی سنتز است. اما او خود یکی از مصادیق چنین دیالکتیکی است. او البته این نکته را نقطه ضعف ایرانی شمرده بود. اما من نقطه قوت یزدانپور قلمداد می کنم. وضع پارادکسی دارد. در باغ مباحث جدی فلسفی و فکری، مثل یک عاشق شیدا قدم می زند. بی مقصد و بی آنکه از منزلگاهی خاص حرکت کرده باشد. دیالکتیک بی سنتز یاددآور نیهلیسم مثبت و شیرین اوست.
Friday، July 14، 2006
پناهگاههای شهر از هم گسیخته
در خیابان به سمت غرب تهران پیش میرفتیم. برادرم میراند. راه را با شوخی و خندههای مستمر طی کردیم. به قول او، قدرت شگرفی داشتیم برای آنکه از هر چیز تصویری طنز آمیز بسازیم. شجریان آوازی دلنشین سرداده بود. اما در فضای شوخی و خنده کمتر فرصتی برای گوش کردن آن داشتیم. همیشه از خنده و شوخی زیاد خسته میشدم، اگر چه در بسیاری از مجامع دوستانه، در شمار کسانی بودم که بیش از همه جوک میگویند و میخندند. اولین بار باختین را به این جهت جذاب یافتم که خنده و شوخی را فضیلتی دانسته بود. به قول باختین، شوخی و خنده مناسبات افقی و اقتدارستیزانهای است که الگوهای مونولوگی در سطح اجتماعی را شالوده شکنی میکند. باختین کمی از دل آزردگی من در نتیجه خنده و شوخی زیاد میکاست. خنده و شوخی، به عبارتی فصلی از زندگی نسلی ماست. با خنده و شوخی از فضای عبوس انقلاب و دهه شصت فاصله گرفتیم. خنده و شوخی، پیش قراول گفتارهای سیاسی بود که بعدها فضای عمومی ما را فراگرفت. گاه کارکرد پیچیدهترین بحثهای فلسفی با کارکرد جوکها و لطیفههایی که به سرعت ساخته و منتشر میشدند، چندان تفاوتی نداشت. فلسفهها جوکهای جدی و نخبه پسند بودند و جوکها، فلسفههای عامه فهم. شوخی نسبتی با سخن دمکراسی داشت. چنانکه انقلاب نسبتی وثیق با جدیت، با نظم، با تبعیت و با وظیفه شناسی و تعهد. با برادرم میرفتیم و راه را شوخیهای مستمر و خندههای مداوم پشت سر میگذاشتیم. صدای شجریان گاه مزاحم شوخی و خنده ما بود. رسیدیم. این اولین بار بود که من به یک خانقاه میرفتم. در زدیم. کسی در را گشود با موهای بلند و لبخند آرامی که بر جدیت چهرهاش میافزود. من اولین بار بود که به چنین مکانی قدم میگذاشتم. به برادرم خیره بودم، هر کار که او میکرد تکرار میکردم. یا علی .... سلام از حیات گذشتیم، به درب ورودی خانه رسیدیم. با احترام وارد شدیم و در آستانه در ورودی، دست بر زمین نهادیم و دست خود را بوسیدیم. ظاهراًٌ نحوی پابوسی بود. کسانی به حالت سجود مینشستند و زمین را میبوسیدند. کناری نشستیم. سکوت محض بود. همه در گوشه و کنار - البته به یک سمت و سو، سمت و سویی که بعداً قطب نشست - نشسته بودند و در خود فرورفته بودند. تقریباً همه چشمها را بسته بودند. برخی تکانهایی نیز میخوردند. تکانهایی که با حالت دعا متفاوت بود. کمتر ممکن بود کسی با کنار دستیاش سخن بگوید. الا به حد یک سلام و علیک مختصر. در و دیوار پر بود از اشعار حافظ و سعدی و عرفای بزرگ. تصاویر بزرگی از امام علی، در گوشه و کنار خانقاه به چشم میخورد. تصاویری نیز از مشایخ بزرگ صوفیه. تقریباً دیوارها جای خالی نداشت. کسی که پیدا بود از شخصیتهای اصلی و محوری مجموعه بود، نگاهی به مجموعه مردم کرد. آنگاه به آرامی در گوش کسی چیزی گفت. او برخاست و در جایی که او اشاره کرد نشست. نوبت بعدی و بعدی شد. جای تک تک مردم را وارسی کرد و هر یک را در جایی نشاند. بعدها فهمیدم که مقصود از این کار، یکی در میان کردن کسانی است که پیش از این مشرف شدهاند با کسانی مثل ما که همینطوری بدون وابستگی به جمع به خانقاه آمدهاند. درست مثل صف نماز جماعت. برای برقرار بودن اتصال با امام جماعت ضروری است اتصال برقرار باشد و بیش از یک نابالغ میان دو بالغ نایستاده باشد. او نیز همه را با نظم و دقت همه را پشت سر هم چید تا اتصال میان مشرف شدگان به قطب برقرار بماند. ما صف اتصال را به هم میزدیم. فضای سنگینی بود. کسی آئیننامه نظمی در اختیار من قرار نداده بود. اما من به شدت خود را تحت دیسیپلین آهنینی احساس میکردم. دو زانو نشستن برای من خیلی سخت است. بیش از چند دقیقه نمیتوانم دو زانو بنشینم، اما طی سه ساعتی که در جمع بودم، همچنان دوزانو نشسته بودم. به خود جرات نمیدادم که نوع نشستنم را عوض کنم. حتی به خود جرات نمیدادم رخ برگردانم. آخر هیچ کس را مشاهده نکردم که طوری دیگر بنشیند یا چهره برگرداند. گوشه سالن بزرگ، اطاقی در بسته بود. یکباره در باز شد، کسی فریاد زد، یا علی. همه از جا برخاستند و شیخ از در بیرون آمد. چهرهای خوش سیما داشت. با موهای بلند بافته و ابروانی در هم کشیده. او نیز به آرامی تکرار کرد یا علی. جمعیت همه به سوی او متوجه بودند. او به یک یک جمع نظر میانداخت و با نگاه کردن به هر یک از اعضای جمع به آرامی میگفت یا علی. او حرکت میکرد و جمع نیز با حرکت او جهت خود را به سوی او میچرخاند. درست مثل خورشید بود و مردم همه اقمار او. رفت و رفت تا در جای خود نشست و همه روبروی او در همان نظم تعیین شده قبلی در جای خود نشستند. همزمان بوی خوش دود عود و کندر فضا را اشغال کرد. اذکار چندی گفت و دعای مختصری کرد. آنگاه اجازه داد تا برنامه شروع شود. ابتدا بخشی از دعای کمیل به طور جمعی خوانده شد. آنگاه کسی شعر زیبایی را با صدایی دلنشین خواند. یکباره از میان جمع صدای شگفت انگیز تار و سه تاری برخاست. همیشه عمرم را با صدای موسیقی به ویژه موسیقی ایرانی گذراندهام. اما همراهی این تار و سه تار، تجربه منحصر به فردی بود. چند دقیقه از غوغای شگفت انگیز این دو ساز نگذشته بود، که به نظرم آمد، برای اولین بار موسیقی ایرانی را در جای خود میشنوم. اما ماجرای این دو ساز و همراهی بعدی چند دف پر شور و سرانجام همخوانی جمعیت با آواز خوان خوشصدای خانقاه، شورانگیزی را از حد به در برد. به سرعت و ناخواسته از منظر تماشاگر به موضع بازیگر پرتاب میشدی. برنامه تمام شده بود که به خودم آمدم و متوجه شدم همراهی و همصدایی من با جمع هیچ تفاوتی با دیگران نداشت. انگار که سالهاست من نیز جزئی از این جماعت بودهام. شیخ برخاست با همان حالتی که آمده بود رفت. به تک تک حاضران نظر انداخت و با هر نگاه یک یاعلی به زبان میراند. ظاهراً شیخ باید به هر یک از حاضران نگاه نافذ خود را بدوزد. او به اتاق خود رفت و حاضران دستهای یکدیگر را بوسیدند. به عنوان یک ناظر ساده آمده بودم، اما نمیتوانم انکار کنم که ناخودآگاه در نقش بازیگر ظاهر شدم. به خلاف شون دیگر که همواره به هوای بازیگری وارد میشوم اما خود را در شان ناظر مییابم. ادب، نظم، دیسیپلین، تبعیت محض در فضا منتشر بود. شیخ حتی یک کلام بحث نکرد که مجالی برای چند و چون بماند. او تنها دعا خواند و همه چیز در شور ساز و همخوانی همگانی گذشت. دوباره در راه، گفتیم و خندیدیم. آنجا گویی همه چیز استوار بود و راز آلود، اینجا اما همه چیز از جا گسسته بود و خنده دار. جهانی که در خیابان و عبور پر سر و صدای ماشینها از هم گسیخته و تکه تکه میآمد، آنجا یکپارچه بود و استوار. حاضران در آن جمع، میانگین سنی پائینی داشتند: حداکثر سی سال. احساس میکردم، آنجا یکی از صدها پناهگاهی است که در گوش و کنار این جهان فرهنگی از هم گسیخته برپاست. ما روشنفکرها، خود در جهان از هم گسیخته متولد شدهایم و راویان فضیلت این از هم گسیختگی هستیم. اما فضای اجتماعی ما پناهگاههای امن میجوید. در این فضاهای بسته و گرم، آنها طعم دلنشین دلبستگی را میچشند. روبروی قطب مینشینند. در تمامی چندساعتی که در جمع حاضرند، یک آن رو از او نمیگردانند. قطبی که رو به روی قبله نشسته است و جمعیتی که پشت به قبله روبه روی او نشستهاند، در قامت او، نجات و وصل را میجویند. جمع گرم این فضا، مرا به یاد دوستانی انداخت، که فضای اجتماعی ایران را تنها با میزان کافی شاپها سنجش میکنند و تصور میکنند نبض این جامعه در آنجا میزند. جامعه ایرانی مثل هر جامعه شرقی، جامعه پیچیده و راز آلودی است. احساس عمومیام در آن فضا این بود که چندان از قرون ششم و هفتم نگذشتهایم. این جامعه همانقدر که از هم گسیخته است و رو به سوی مناسبات جدید برده است، هوای بازگشت دارد و در نهانگاههای فرهنگی خود بازگشت را مطالبه میکند. در فضای گسیختگی حاصل از مناسبات مدرن، ما روشنفکران درگسلها ایستادهایم و در فراخ شدن آنها نجات و رهایی را میجوئیم. باور کنید جامعه گاه از ما منادیان رهایی میگریزد. در آرمان رهایی ما، احساس اسارت میکند.....
Monday، July 10، 2006
حقیقت گل آلود
معضله حقیقت در ایران امروز، واکنش در مقابل روایتی عینی، فراانسانی و در عین حال انتزاعی از ایده حقیقت است. حقیقتی که حیات جمعی ما را گرم میکرد، عینی بود. به این معنا که وجود داشت، عینیتر از وجود گیاهان و حیوانان و باد و آب. با این تفاوت که تنها کسانی قادر به رویت آن بودند و کسانی از بود آن خبر میدادند. کسانی به آن حقیقت نزدیکتر بودند و کسانی گاه خبرهای از حریم حقیقت میآوردند. حقیقت به مراتب از آنچه میدیدیم و لمس میکردیم و دوست داشتیم، واقعیتر و عینیتر بود. جهانی که حقیقت عینی ما را به آن پرتاب کرده بود، یکسره جهان اشباح و سایهها بود. همه دل در گرو حقیقتی بزرگ اما دوردست داشتیم. همه مثل مسافران غریب در این عالم زیست میکردیم. حقیقتی که حیات جمعی ما را گرم میکرد، حقیقتی فراانسانی بود. به این معنا که وجودش مستقل از وجود و هستی انسان بود. انسان با حقیقتی در جهان رویارو بود، چنانکه درختان بودند، چنانکه جمادات بودند. حقیقت مستقل از انسان، مطلق بود. هیچ نسبیتی بر نمیداشت. اگر حقیقت ظاهر میشد، باب هر چون و چرای انسانی بسته میشد. حقیقت انسان را فرامیخواند و اگر انسان برای خود و تمنیات خود جایی در این عالم میگشود، حریم حقیقت لکه دار میشد. جماعت انسانی را بر مبنای نسبت با حقیقت طبقه بندی کرده بودیم. بسیاری در این عالم به باطل زندگی میکردند و بیهوده نفس میکشیدند. بسیاری از سنتهای بشری را تخطئه میکردیم و به چشم ترحم به عالم و تاریخ انسانی نظر میدوختیم. حقیقتی که حیات جمعی ما را گرم میکرد، هویتی انتزاعی داشت. نمیدانستیم وفاداری به حقیقت را چگونه با میل به قرمه سبزی جمع کنیم. نمیدانستیم که معضل زیبایی دختر همسایه را چگونه با عشق به حقیقت گردهم آوریم. وفاداری به حقیقت، اغلب ما را به هم فشرده بود. چنین بود دوران تورم حقیقت. در واکنش به آن روایت عینی، فراانسانی و انتزاعی از حقیقت، ما به سویه متقابل پرتاب شدیم. اعتبار عینی حقیقت مورد تردید قرار گرفت، حقیقت به امری تصنعی و انسانی بدل شد، و سرانجام با امور انضمامی و ملموس ما ارتباط یافت. حقیقت به همان میل من به خوردن قرمه سبزی تقلیل یافت. خوردن قرمه سبزی، انضمامی و ملموس بود، کاملاً انسانی بود و در عین حال ذهنی نیز بود. چرا که من قرمه سبزی را دوست داشتم و این به میل و رغبت من نسبت داشت و دیگری پیتزا خوردن را ترجیح میداد. حقیقت همان میل و خواست فردی من بود و اینچنین به جهانی پرتاب شدیم که در آن قحطی حقیقت موج میزد. جهان تورم حقیقت گرم بود و سنگین، جهان قحطی حقیقت سرد است و سبک جهان تورم حقیقت پر بود از ارادههای آهنین جمعی، اگر چه فرد خود را برای جاگرفتن در جهان حقیقت میفشرد و در سایه استخوانهای شکسته افراد، ارادههای پرشکوه جمعی سامان مییافت، اما جهان قحطی حقیقت، پر است از احساس قدرت فردی اگرچه فرد خود را در جهانی بیگانه، غیر قابل اعتماد و خاکستری احساس میکند. معضله حقیقت در ایران امروز، تنها با قرائتی عینی اما انسانی، و در عین حال ملموس و انضمامی از حقیقت ممکن است. حقیقت وجود دارد، اما حیات خود را وامدار حیات انسان است. جهان در پرتو وجود انسان است که واجد حقیقتی است. حقیقت، روایت انسانی از جهان است. حقیقت قابی است که انسان بر جهان افکنده است. جهان واجد حقیقت است به این جهت که در نسبت با انسان قرار میگیرد. خداوند با خلقت انسان، امکانی برای ظهور حقیقت پدید آورد چرا که خداوند به اعتبار وجود انسان از حقیقت بهرهمند است. راز سیر انفسی وصول به خداوند نیز چنین است. انسان با شناخت خویش خداوند را میشناسد و اینچنین است که کسی که خداوند را به جد فراموش کرده باشد، خود را به فراموشی سپرده است. پس حقیقت انسانی است، و بلکه به اعتبار وجود انسانی هست. اما این حقیقت به هیچ روی ذهنی نیست. ذهنی به این معنا که معطوف و متکی به ذهنیت و روان فردی وابسته نیست. بلکه به خلاف، عینیت دارد. حقیقت انسانی اما عینی، نه در روان و خواستهای فردی بلکه در سنت، در تاریخ، در رویدادهای جمعی خانه کرده است. اینچنین است که حقیقت همواره گل آلود است. آنچه در سنتها و رویدادهای جمعی تحقق یافته است، هیچگاه ناب و پاک نیست، همواره بهرهای از حقیقت دارد. اما در جهان واقعی ما با فرد سروکار داریم. چنین است که حقیقت در عین حال ملموس و انضمامی است. فرد همواره بسترهای حقیقت عینی و انسانی را پیش روی دارد. در آنها چشم میگشاید، از آنها فاصله میگیرد، با آنها میستیزد، خود را مستقل از آنها میجوید، و سرانجام این ستیز، باروری بیش از پیش حقایق عینی و انسانی است. مگر سرمایههای تاریخی ما که میتوان به مثابه جلوههای ظهور حقیقت به آنها بالید، چیستند به جز نزاع یک فرد یا گروه خاص، با موقعیتهای جمعی و پیشینی. ممکن است در موقعیت نزاع، فرد یا گروه نزاع کننده در این توهم باشد که گویی همه سنتهای جمعی و تاریخی و بشری را پشت سر میگذارد و بنایی نو میآفریند. اما حاصل کار چیزی نیست جز یک گام پیش بردن همان سنتی که زمینه این نزاع را پدید آورده بود. در جهان تورم حقیقت، با حقیقت به مثابه یک شیء، یک امر موجود، یک سرمایه و تکیهگاه مواجه بودیم، اینک در جهان قحطی حقیقت، باید به روند و رخداد حقیقت بیاندیشم. حقیقت در آن جهان اعتماد و انقیاد میآفرید و در این جهان ایمان و اضطراب. ما در آن جهان دنباله حقیقت بودیم، و در این جهان، جویای آن.
Saturday، July 08، 2006
گلایه از دوستان مطبوعاتی
قصد داشتم یادداشتی در ادامه بحث حقیقت بنویسم. اما برخی کم لطفیهای دوستان مطبوعات سبب شد که بحث را به شب دیگر موکول کنم. البته درج برخی از یادداشتهای این وبلاگ در روزنامههای کشور را ناشی از لطف دوستان مطبوعاتی میدانم. اما مساله این است که این امر در صورتی که منطق نوشتن در محیط یک وبلاگ را مختل کند، قابل قبول نیست. درج یادداشتها در تیراژ چند دههزار و حتی بیشتر، منطق خود را بر ساختار نگارش در محیط وبلاگ تحمیل خواهد کرد و تحمیل چنین ساختاری، شالوده وبلاگ نویسی را از هم خواهد گسست. تصمیم به نوشتن درمحیط وبلاگ، به معنای حاضر شدن دریک محیط ارتباطی کوچکتر و صمیمیتر است. در چنین محیطی است که میتوان از فرمان مفاهیم و الگوهای کلان فاصله گرفت و از بی حوصلگیهای روزمره گفت. از کار و بار روزانه نالید و گاه منطق متصلب نوشتن را به منطق دلنشین درددل نزدیک کرد. البته در این وبلاگ کمتر از لذت آن منطق درددل بهره بردهام. اما آن الگوی نوشتن در این محیط برای من لذت بخشتر بوده است. گاه دوستان مطبوعاتی به ویژه دوستان روزنامه اعتماد ملی، به تمایز میان نوشتهها از جهتی که عرض کردم، توجه داشتهاند. اما برخی روزنامههای دیگر کم لطفی کردهاند و یادداشتهای خصوصی و حتی نوشتههای ذوقی و طنز آمیز در این محیط را نیز چاپ کردهاند. چاپ یادداشتی که در خصوص پدرم نوشتم و از خصوصیترین احساساتم سخن گفتم، از جمله بدترین این موارد بود. حقیقتاً از چاپ آن دلخور شدم. احساس نوعی تعرض به عرصه محیط خصوصی خود را داشتم. درج این نکته در قالب وبلاگ که چاپ یادداشتها منوط به کسب اجازه از نویسنده است، پس از آن صورت گرفت. اطمینان داشتم که اخلاق مطبوعاتی چندان هست که از این پس درج یادداشتها پس از کسب اجازه از اینجانب صورت گیرد. اما ماجرای امروز، به دکتر گودرزی ربط داشت. دو روز بعد از درج یادداشت ایشان تحت عنوان تردید در تحلیلهای جامعه شناسانه، متن یادداشت ایشان را برای روزنامه شرق ارسال کردم و با توجه به اهمیت این یادداشت از سردبیر محترم این روزنامه تقاضا کردم که با چاپ این یادداشت، امکان استفاده طیف گستردهتری از آن را فراهم نماید. امروز جناب قوچانی در توضیح دلیل عدم چاپ این یادداشت، توضیح دادند که متاسفانه همان روز که یادداشت به تحریریه روزنامه ارسال شده است، یکی از روزنامههای کشور اقدام به چاپ یادداشت مذکور کرده بود. من تصور میکنم که سیاست مربوط به درج مطالب این وبلاگ، حداقل حقوقی است که بنده و به ویژه دوستان دیگری که از این پس در این محیط یادداشت خواهد نوشت، از آن بهرهمندیم. امیدوارم این گلایه از دوستان مطبوعاتی، کفایت کند و بنده را به این نتیجه نرساند که اصولاً محیط وبلاگ محیط امنی برای برقراری ارتباط مطابق با خواست و اختیار فردی من نیست و تنها چاره تعطیل وبلاگ را پیش روی من بگشاید.
Thursday، July 06، 2006
تورم و قحطی حقیقت
میتوان بدون ایدئولوژی زیست. میتوان بدون دین نیز زندگی کرد میتوان از سیاست و جامعه گریخت. میتوان حتی به قول فروغ تنها به حل جدولی پرداخت اما نمیتوان از گفتگو در باب ایده حقیقت صرف نظر کرد. جامعه ایرانی یک انقلاب را پشت سرگذاشته است. انقلابی که دعوی تحقق یک ایده بزرگ حقیقت را به یک مساله عام و جمعی بدل کرده بود. همه ناسازه نیز در همین نکته نهفته بود ایده حقیقت به یک مساله جمعی و عام بدل شده بود. اما به هرحال گرم شدن خواست تحقق حقیقت در عرصه عمومی، سرد شدن ایده حقیقت را در پی داشت. سخن گفتن از حقیقت طنز و حشو و سخن زائد نمودار شد برخی سخن جنبش دوم خرداد را در یک جمله تلخیص کردند: بگذار زندگی کنم. بگذار زندگی کنم به تعبیری دیگر به این معنا بود که آن ایده حقیقی انگاشته شده در عرصه عمومی که برای رفتار و گفتار و خواست زندگی ما تعیین تکلیف میکرد، اینک اعتبار خود را از دست داده است، بنابراین اجازه دهید زندگی کنیم و طور زندگی کردن را خود اختیار کنیم. به باور من، این روایت از زندگی محصول خستگی جمعی از تجمیع و انباشت حقیقت بود. تجمیع و انباشتی که گاه تنفس را ناممکن میکرد. در اعلام عمومی بگذار زندگی کنم، از چیزی غفلت کرده بودیم. میتوان سیاست نورزید و به خیری عمومی در عرصه سیاست نیاندیشید. میتوان به عرصه خصوصی خود پناه برد، اما نمیتوان بدون ایده حقیقت زندگی کرد. هر الگویی از زندگی نیازمند روایتی از ایده حقیقت است. مقصودم این نیست که هر کس برای زندگی کردن نیازمند یک تامل فلسفی در باب ایده حقیقت است. شاید بگوئید مردم کمتر به زندگی میاندیشند. حتی میتوان از این هم فراتر رفت و پرسید مگر مردم زندگی و طور گذران آن را اختیار میکنند؟ اما به هر حال مردم برای آنکه با طوری از زندگی خو کنند، نیازمند آن هستند که آن را بر سایر الگوهای زندگی ترجیح دهند، و بتوانند آن را توجیه کنند. ترجیح طوری از زندگی و توجیه آن، مسبوق به ایدهای از حقیقت است. ایدهای که فرد دست کم در زندگی خصوصی خود میتواند وضع موجود خود را موجه قلمداد کند و آن را خوشایند بداند. ایده حقیقت الزاماً به این معنا نیست که طوری از زندگی را به معنای زندگی معیار برگزینیم و سایر الگوهای زندگی را نازل بیانگاریم. این همان صورت ایدئولوژیک و حداکثری ایده حقیقت است. اما فقدان ایده حقیقت در زندگی در این حد که بتوان طوری از زندگی را پسندیده انگاشت و از آن دفاع کرد، به معنای زندگی در یک افق مطلقاً بی معنا و خاکستری است. ماهمواره در پرتو ایدهای از حقیقت زندگی میکنیم. نقطه تفاوت اینجاست که اگر خود در باب ایده حقیقت تامل نکنیم، دیگران ما را در پرتو ایده حقیقت خود ترجمه میکنند و به این معنا ایده حقیقت، شرط و بنیاد زندگی آزاد است. ما در ایران پیش از انقلاب، در تورم حقیقت زندگی میکردیم، و اینک در قحطی آن. تورم حقیقت و قحطی حقیقت هر دو به نحوی آزادی انسانی را تحت استیلای جبرهای گوناگون محیطی میبرند. حقیقت در سه جلوه گوناگون میتواند بر حیات و زندگی بشر تجلی کند: • حقیقتی که در یک ایده تجلی میکند، و به این معنا یک سخن و یک باور است. • حقیقتی که در یک غایت جلوه میکند و به این معنا یک انتخاب اخلاقی در حوزه عمل است. • حقیقتی که در یک رویداد جلوه میکند و به این معنا یک امر رویداده فراسوی خیر و شر و فراسوی حوزه باورهای متعارف است. گاه ایدههای بزرگ دلها را به سوی خود جلب میکنند و حقیقت را جلوه گر میکنند، گاه ارادههای بزرگ اخلاقی و گاه قهرمانانی که بانیان رویدادهای بزرگ در عرصههای گوناگون هنری، اجتماعی و سیاسیاند. اگر هم حقایق ایدئولوژیک کام جمعی را تلخ کرده باشند، بی نیاز از ایده حقیقت نیستیم. اتفاقاً جامعه خسته از حقایق دل در حقایق ایدئولوژیک می بندد. حقایق ایدئولوژیک مسئولیت فردی را طلب نمیکنند و فرد میتواند آسوده خیال در سایه حقایق جمعی زیست کند. میتوان چند و چون این حقایق چندگانه و نسبت آن را در جامعه ایرانی موضوع بحث قرار داد و بر گفتگو در خصوص ایده حقیقت راه گشود.
Saturday، July 01، 2006
منطق مستقل امر سیاسی
امیدوارم دوستان بحث میان دکتر گودرزی و دکتر سراج زاده را در محیط این وبلاگ دنبال کرده باشند. دکتر گودرزی بر این باور است که در سالهای اخیر، مبتنی کردن تحولات سیاسی بر مولفههای جامعه شناختی، همه ما را دست به گریبان نوعی کج فهمی ساخته است. اما دکتر سراج زاده، کاربست تحلیلهای جامعه شناختی در تحولات روزمره سیاسی را موجب کج فهمیهای مذکور دانسته، و بر این باور است که همچنان در تحلیلهای میان برد و دراز مدت، با تکیه بر مولفههای جامعه شناختی میتوان موفق بود. من دراین بحث به زاویه دید دکتر گودرزی نزدیکترم. تحولات جامعه شناختی مانند افزایش سواد و شهرنشینی و امثالهم، بدون تردید بر امور سیاسی اثرگذارند. اما اینکه در نتیجه تحولات اجتماعی به دقت چه تحولاتی در عرصه سیاسی انتظار میرود، غیر قابل پذیرش است. بنابراین مهم نیست که سطح تحلیل شما تحولات روز مانند نتیجه یک انتخابات است یا تحولات درازمدت. اصولاً پیش بینی امور سیاسی بر مبنای تحولات جامعه شناختی به باور من، نارواست. آنچه طی این چهار پنج دهه اخیر بر سر ما آمده، ناشی از عدم پذیرش استقلال نسبی امور سیاسی از مولفههای غیر سیاسی است. روزی این باور وجود داشت که تحولات در عرصه اقتصاد و صورت بندی طبقات اجتماعی، تحولات خاصی را در عرصه سیاست سبب خواهد شد. آن الگوهای تحلیلی، چنان در اثرگذاری مولفههای اقتصادی افراط میکردند که به دقت بازیگران متن و حاشیه را پیش از شروع منازعه معین میکردند و به دقت از نتیجه منازعه سخن میگفتند. مولفههای اقتصادی، به حسب منطق چپ، اردوگاه منازعه را میان طبقات بورژوا و پرولتاریا ترسیم میساخت، و نتیجه منازعه را به نفع پرولترها پیش بینی میکرد. همین منطق با عنوان منازعه میان مستضعفان و مستکبران، منطق ایدئولوژیک انقلاب را ترسیم کرد. همه چیز مقرر بود به نفع طبقات فرودست، حاشیه نشین شهری، و روستائیان تمام شود. تحصیل عدالت جوهر این منازعه بود. حاصل کار را همه تماشا کردند. بعد از انقلاب، اقتصاد جای خود را به مولفههای جامعه شناختی داد. مولفههای جامعه شناختی مقرر بود این بار منازعه را به نحوی ترسیم کنند که طبقات تحصیل کرده و متوسط شهری پیروز میدان از آب درآیند. خط متمایز کننده در این منازعه، خواست طبقات شهری و مدرن، درمقابل طبقات سنتی بود. این بار جوهر منازعه را شعار دمکراسی ترسیم میکرد. کم و بیش حاصل این منازعه را نیز تماشا کردیم. حلقه مفقوده در این قبیل تحلیلها، عدم توجه به اهمیت استقلال نسبی امر سیاسی از امور جامعه شناختی است. شکی نیست که تحولات اجتماعی موجب تحولات سیاسی میشود، اما چه تحولی؟ چند و چون تحول را نمیتوان بر مبنای مولفههای جامعه شناختی تقریر کرد. مثلاً آیا الزاماً افزایش تحصیلات و شهرنشینی، موجب افزایش خواست دمکراسی میشود؟ این قاعده در سالهای اخیر مثل یک کلام مقدس تردید ناپذیر، کلیشه ذهنی همه ما بوده است. میخواستیم رقیب خود را بترسانیم و او را متقاعد کنیم که مقاومت نکند، اما تنها خودمان بودیم که به این کلام ایمان آوردیم و چنین بود که نمیتوانستیم باور کنیم که چگونه از صندوقهای رای در جامعهای که مولفههای جامعه شناختیاش یکسره به سمت تحولات مدرن پیش رفتهاند، کسانی دیگر بیرون آمدند. یا دست کم کسانی که تصور میکردیم در نیامدند. در این قبیل تحلیلها آنچه اصولاً مطمح نظر نبوده است، استعداد بازیگران در انسجام بخشی به نیروهای سیاسی، صورت بندی گفتمانهای مشروعیت بخش، استراتژیهای پیچیده گفتمانی برای به حاشیه راندن و معنازدایی از شعارهای گروههای رقیب و امثالهم بوده است. موقع شناسی، اهمیت تبلیغات، بازی هوشمندانه، بهره گیری حساب شده منازعات، بهره گیری از چپ رویهای بیمعنا و .... از جمله اموری بوده است که کمتر به آن اهمیت داده شده است. و اینهمه یعنی توجه به استقلال نسبی مولفههای سیاسی از مولفههای جامعه شناختی. این نکته تنها منحصر به تحولات روزآمد و کوتاه مدت هم نیست، بلکه شامل تحولات درازمدت نیز میشود. شکی در اثر غیر مستقیم مولفههای جامعه شناختی نیست، اما از زاویهای دیگر، آنچه در دراز مدت نیز اتفاق میافتد، چیزی نیست جز انباشت هر آنجه در کوتاه مدت در جریان است. باید استقلال نسبتی و منطق درون باش حوزه سیاست را به رسمیت بشناسیم. حتی گاه باید از این حد هم فراتر رویم، و بسیاری از تحولات جامعه شناختی را ناشی از تحولات سیاسی به شمار آوریم. و به این معنا، امر سیاسی را مبنا و پایه اصلی به شمار آوریم. به رسمیت شناختن استقلال درونی امر سیاسی ( البته به طور نسبی)، به معنای تن سپردن به تحلیل پیچیده و همواره متکی بر موقعیتهای معین و ملاحظه گام به گام نقش بازیگران سیاسی است. هر چه در حوزه جامعه شناختی، در جستجوی ساختارها و شاکلههای استوارید، در عرصه سیاست، در جستجوی تصادف، موقعیتهای پیش بینی نشده و فرصتهای یکباره ظاهر شده باشید. جامعه شناسی تصلب خود را بر امر سیاسی بار میکند و انعطاف و خصلت رویدادگی امر سیاسی را نادیده میانگارد. استیلای جامعه شناسی بر فهم امر سیاسی سبب شده بود که دوستان دوم خردادی، با ایمان تردید ناپذیر بر کرسی خطابه بنشینند و کم و کیف امور را با تکیه بر قواعد تردید ناپذیر جامعه شناسان تحلیل کنند و بر تلاشهای رقیب با پوزخند نگاه کنند. هنوز به یاد دارم که دکتر میرسپاسی که چند ماهی در ایران بود، میگفت تعجب میکنم دوستان و روشنفکران دوم خردادی چکونه با دست و دلبازی به فرصتی که در اختیار دارند نگاه میکنند. با هر کدام که صحبت میکنم میگویند میدان را برای رقیب خالی کنیم تا بدانند که شانسی ندارند و ..... به هر حال من با دکتر گودرزی همراهم، و تصور میکنم باور به آنکه امر سیاسی زائده و دنباله امر اجتماعی است، ثمرات شیرینی برای ما به بار نیاورده است. ما همه نیازمند فهم امر سیاسی به نحو مستقل و درون باشیم. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|