زاویه دید

(محمد جواد غلامرضاکاشی)

Sunday، February 25، 2007                                                                         

 مرگ انسان در عصر بی خدایان
به قلم دوست عزیز، مرتضی کریمی
mortezakarimi7@gmail.com

انسان ِ امروز خوب ادا در آوردن رو وجه همت خودش قرار داده و این کار رو به موضوع مسابقه‌ای تبدیل کرده که خط پایان اون مرگه! زندگی افقی‌ای که در اون حتی از لذت زیستی هم برخوردار نیستیم و ادای غذا خوردن،آب خوردن، ... و ادای حرف زدن رو در می‌یارن! تنها زبونشون رو تکون می‌دن و تنها ادای شنیدن رو در میارن. چه، اونکه شنیدن رو بلد باشه حرف زدن رو قبلا یاد گرفته. کتاب می خونن، فیلم می‌بینن، اسمهای عجیب و غریب رو حفظ می‌کنن تا راجع به اونها با دیگران حرف بزنن. نخست اینکه برای «خود» شون نمی خونن، و دوم، در جمع دیگران از « خود» شون حرف نمی زنن، بلکه از چیزهایی که خوندن و دیدن می گن. سوم اینکه وقتی برای « دیگران » حرف می زنن، هیچ اهمیت نمی دن که آیا اونها گوش می‌دن یا نه! می فهمن یا نه! وقتی هم که تنها هستن سریعا سراغ تلفن و اینترنت و ... می رن تا در اتاق هستن ِ خودشون با « خود» شون تنها نمونن. چقدر از تنهایی « خود» بیمناکن و چقدر تنها هستن! حتی در حضور دیگران! « دیگران » ی که متقابلا ادای گوش دادن رو در می یارن. داریم نقش انسان بودن رو بازی می کنیم!
« کلمات » ! این حمالان معانی! تمام زندگی ما و ساحتهای وجودیمون رو اشغال کردن، کلمه مساوی با معنا شده! معانی‌ای که جامعه – این کیش جدید جهانی- ساخته، معانی‌ای که ناگزیر باید طوری ساخته بشن که «هرکس» در« هرجا» بفهه! وحتی گاه – و امروزه بیشتر – توسط هر کس ساخته می شن. در حالی که هرکس همون هیچ کسه و هر جا همون هیچ جا! به همین دلیله که امروزه آدمها بی کس و بی جا شدن! یکی از مهمترین مظاهر این وضعیت اینترنته که در اون حتی جسم آدمها نادیده انگاشته می‌شه و جایی که درش هستیم و هویتها یعنی « کسها» مجهول و متعدد و بی‌نام و نشانن. خدا انتقام خودش رو گرفته! به سبب همون خدایی که کشتیم، امروز « خود» را مرده می‌یابیم. « خود» ی عمیق، با آرمانها وامیدهای بلند دیگه وجود نداره! انسان، « پیر» و مصالحه جو به دنیا می یاد و از دنیا می‌ره! از زمانی که برای اثبات هر چیزی نیاز به تأییدهای علمی (عینیت، تکرارپذیری، سنجش‌پذیری، تجزیه‌پذیری، صراحت...) لازم شد، خدا(امری نامنتظر، چند لایه، نادیدنی، وجودی...) مرد، و هر چیز دیگه‌ای که از این جنس بود از جمله « خود » ِ انسان رو هم با خود به سرزمین تاریک، راکت و فسرده مردگان برد. « خود» امروزه عبارت است از اونچه مداوما به تأیید « عقل سلیم» برسه. اونچه که با مولفه های علمی به ترازو در بیاد! نتیجه اونکه انسان - که کانت نوید بلوغش رو داده بود- اونقدر کودک شده که بدون اتکاء به عقل دیگری( علم) می‌ترسه به مستراح بره! می‌ترسه به خودش، به مرگ خودش و دغدغه‌های خودش فکر کنه! اساسا « خود» به اون معنایی که روشنفکرهای دوره‌ روشنگری و بعد از اون ادعا می‌کردن که همه چیز رو در ید قدرت،اراده و دانش خودش داره، همه چیز ِ زندگیش از گذرانتخاب به دست میاد و مسئولیت عمل خودش رو می‌پذیره، نه تنها که مرده، بل مرده به دنیا میاد! مرگ با زندگی مساوی شده( بحران معنا)! دیگه حتی پگی نمی تونه فریاد کنه که (( بیایید به دوران کودکی باز گردیم))! چرا که نهادهای کنترلی مدرن به مرور زمان « کودکی» رو هم دربرگرفتن، شاید تعجب نکنیم که تا چند سال آینده، بچه‌ها به محض به دنیا اومدن برای کنکور شروع به درس خوندن کنند! در کاست و قبایل شهری جدید، شغل آدمها حتی پیش از تولد قابل پیشبینیه! حقیقتا اگر تمامی حوادث زندگی انسان رو پیشبینی و کنترل کنیم، و همه چیز رو تا دم مرگ برنامه‌ریزی کنیم، همه به نوعی کارگردانان و نمایشنامه‌نویسان ِ پشت پرده‌ی « نمایش ترومن» نیستیم؟ که به جای اینکه یک نقش واقعی رو ایفاء کنیم ( یعنی زندگی کنیم) عروسک گردان ِ شخصیتهایی که از خود و زندگی خود می‌سازیم، شده ایم!
دریغ از یک ذره بازاندیشی بنیادین، نگاه انتقادی و شک دستوری در آدمها که پز ِ روشنفکری محافل علمی ما شده! دانشجوها به تعبیر کیر که گور با انجام « شک‌های میلیمتری» گمان می کنن که شاخ قول رو شکستن. پنجره‌هایی- نه درب- لوکس و فانتزی برای خودشون ساختن که از پشت اون به دیدن طوفان و باران بنشینن! درب - به قول زیمل- برای گشوده شدن به جهانی متفاوته و رفتن به اون ( از طریق پل )، اما پنجره فقط برای دیدن جهانی دیگره! محض تماشاست! جوانان سرگردان و مضطرب که از هیچ چیز به اندازه‌ی آگاهی و انتخاب نمی ترسن! چرا که می دانیم در این دنیایی که سنت هم مدرن شده، انتخاب « کسی شدن» مساویه با برداشتن نقاب چسبناک «هر کس» و کنده شدن قسمتی از گوشت،همراه نقاب سنتی مدرنیته؛ این لوح قدیم! نقاب و نقشهایی که جلوگیری می کنند از مواجه شدن با « خود»! چرا که تنها ماندن با « خویشتن» نه تنها ترسناکه، بلکه اگه درست صورت بپزیره مرگ باره. اگه پایان زندگی مرگه، چرا این راه رو بریم؟ چرا به صداقت صادق هدایت نباشیم؟ مگر نه اونکه مرگ همه چیز رو می بلعه و قبل از هر چیز « خود» رو!
اما در جامعه ی مدرن چه چیزی ترسناکتر از مرگه؟! مرگ تنها مجهول انسان مدرنه! این پارادوکس، من رو یاد قرون وسطی میندازه؛ که زندگی دنیایی پست و حقیر شمرده می شد، از سوی دیگه مردم عادی به شفاعت و راه یابی به بهشت و شهر خدا امیدی نداشتن! بنابراین آدمها به تعبیر هگل دچار آگاهی موذب و اضطراب شده بودن. در جامعه نوین، تن( نه روح) محل حقیقته، پزشکی به عنوان نقطه‌ی شروع چنین دیدگاهی، تمام تلاشش رو می‌کنه که طول عمر روافزایش بده، باشگاه‌های « بدن» سازی به وجود میان، پزشکان متخصص تغذیه- که خودشون به دلیل نبود مراجعه کننده با سوء تغذیه مواجه بودن- و متخصصین جراحی دماغ! – که اصلا وجود نداشتن- برای یه ماه بعد هم وقت ندارن! اما پایان راه به هر حال مرگه! حتی خود پزشکها از فکر کردن به مرگ می ترسن، حتی پزشکای بخش سرطان بیمارستان ِ ... که روزی چند مرده می بینن و حاضر به مصاحبه با من نشدن! حرف زدن مساوی حضور داشتنه. مداوما حرف میزنیم تا صدای غیاب رو نشنویم، اما صفیر مرگ هر لحظه کنار گوش زنگ می خوره! نیستی انتقام می گیره وحرف زدنمون رو مثل مرده‌ها می کنه؛ حرف می زنیم، بی آنکه چیزی گفته باشیم! غذا می خوریم بدون اونکه طعم اون رو تشخیص بدیم! جهان پر از کلمه ست؛ رادیو، تلوزیون، روزنامه، وبلاگ ... اما چیزی نمی شنویم! همیشه تنهاییم،همه چیز میان مایه ست، نه می میریم، و ( بنابراین) نه زندگی می کنیم! آیا زنده ایم؟ شاید حقیقتا در جهان مردگانیم!

Monday، February 19، 2007                                                                         

 
سخن گفتن برای چیزی نگفتن

بدیهی است که
ما سخن می‌گوئیم، تا چیزی را برای تامین مقصودی گفته باشیم.

اما الزاماً چنین نیست، موارد بسیاری هست که سخن می‌گوئیم اتفاقاً برای اینکه چیزی نگفته باشیم.
من به چند نمونه که از حیث درک وضعیت اکنونی ما حائز اهمیت است اشاره می‌کنم.

نمونه اول، به بوروکرات‌ها و مدیران دولتی مربوط می‌شود.
در جلسات رسمی یک شخصیت مسئول، سخن می‌گوید چون به عنوان یک شخصیت مسئول نمی‌تواند سکوت کند. اما به هر دلیل نمی‌تواند در باب موضوعی اظهار نظر معینی کند. به این جهت مستمراً سخن می‌گوید و کمتر به دیگری میدان می‌دهد. از هر در و دیوار می‌گوید، آسمان و ریسمان را به هم می‌بافد، تا چیزی نگفته باشد.

مورد دیگر، اهل سیاست‌اند که بیش از دو دهه است که مجبور بوده‌اند در سخن گفتن، چهل و هشت مساله، بیست و پنج طرف سیاسی، هشتاد و دو ملاحظه فردی و گروهی و غیره را رعایت کنند. این چنین است که کم کم صاحب سبکی در سخن گفتن شده‌اند که به کلی فاقد سر و ته است و هر چه بیشتر دقت می‌کنی کمتر چیزی از محتوا و مقصود گوینده فهم می‌کنی. به جد آنها را می‌توان هنرمندان سخن گفتن برای چیزی نگفتن نامید.

احساس می‌کنم من نیز به قدر کفایت از این هنر بهره‌مندم.

مورد دیگر، نمایندگان نسل جدید هستند. آنها گاه سخن می‌گویند، می‌نویسند، نقاشی می‌کشند، ترانه می‌سازند، تا هیچ چیز نگفته باشند. گویی الگویی از مقاومت را اختراع کرده‌اند که گوهر آن، مضمون‌زدایی از سخن گفتن است.

نسل ما حتی در سخن بی ربط، جویای عمق و ژرفای عجیب و غریب بود و به سرعت از مضمون کلام، استراتژی و برنامه‌ای برای عمل را طلب می‌کرد. سخن گفتن، بخشی از عمل متعهدانه سیاسی بود. سخن بی ربط، ناقض تعهد برای عمل انقلابی به شمار می‌رفت. گویی نسل جدید، به دقت با هدف شالوده‌زدایی از همین خصیصه نسلی ما، سخن می‌گوید. نه تنها سخن گفتن، هیچ ربطی به عمل کردن ندارد، بلکه سخن گفتن ارتباط خود را با چیزی گفتن نیز از دست داده است.

شاید سخن می‌گوید تا گوش ندهد. از در و دیوار، نصیحت و کلام گهربار می‌بارد. گویی بیم آن دارد که اگر دمی سکوت کند، موجودیت خود را به تاوان دمی گوش سپردن از دست بدهد. گوش سپردن او را در اقتداری ذوب می‌کند که از آن می‌گریزد.

مقتضیات قدرت، در همه سو، نیازمند مرگ مضمون کلام شده است. کلام، عمق خود را از کف داده است. کلام مثل پفک نمکی و چیپس هیچ شکمی را سیر نمی‌کند.
اینچنین است که ساختار قدرت سیاسی، زمینه ساز سکوت در عین همهمه سخن می شود. تنهایی در انبوه جمعیت نمایانگر یک جامعه ذره شده و گسیخته می شود

Friday، February 16، 2007                                                                         

 حجم، سطح، نقطه

مرزهای مرا منظومه دارایی‌های من تعیین می‌کند. دارایی‌های مادی، مرزهای دیدنی و افقی در زمین ترسیم می‌کنند، و دارایی‌های غیر مادی نظیر عنوان و منزلت، مرزهای نادیدنی و عمودی در نظام نمادها و معانی. به اعتبار این مرزها، حدود من از بدن فراتر می‌رود و حجم من که اندازه‌اش حاصل ضرب آن امر افقی در آن امر عمودی است به دست می‌آید.

دیگران، به دلایل مختلف در این حجم حضور می‌یابند. اگر خانه و باغ و ماشین دارم، یکی مهمان من است، یا مقرر است به هر شکلی از این همه نصیبی ببرد. اگر نام و عنوان دارم، یکی به هر شکلی مخاطب من، یا بهره‌گیرنده از نام من. آنها در حجم من حضور یافته‌اند. به آنها درست مثل کسانی نگاه می‌کنم که بر سفره رنگین من نشسته‌اند. به خود می‌بالم از اینهمه فراخی حجم تن.

مرگ یکباره از راه می‌رسد، حجم فراخ من، یکباره چون آوار بر سرم خراب می‌شود و همه چیز پایان پیدا می‌کند. حجمی دیگر از من میان حجم‌ها فروریخت.

اما گاه بازی زندگی پیچیده‌تر از این است. درست همان زمانی که بر سر سفره رنگین خود نشسته‌ای و انبوه دیگران را از فراز تخت خود می‌نگری، خبر می‌رسد که یکی دو سال دیگر بیش زنده نیستی.

این اتفاقی است که برای دوستی افتاده است.

بعد عمودی دارایی‌ها فرومی‌ریزد. اصلاً چه اهمیتی دارد که چه عنوان و نامی داری. وقتی زندگی پایان می‌گیرد به قول فروغ فرخزاد، همه چیز در آن دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان می‌رسند. می‌ماند بعد افقی دارایی‌ها. اینچنین است که من، از حجم به سطح بدل می‌شود. اینک به جای حجم تن باید مساحت تن را محاسبه کنی.

اما منطقی و عاقلانه است که خود پیشقدم شوی و دارایی‌ها را پیش از مرگ میان اطرافیان تقسیم کنی. همه تلخ یا شیرین، در انتظار خاموشی تو به سر می‌برند. در چنین شرایطی مساحت من به سرعت مثل تکه نانی تقسیم می‌شود. اینک تو به نحوی ناگفته مهمان دیگرانی. مهمانی مهمانی است و ضرورت دارد زودتر برای مزاحمت کمتر پایان یابد. اما وضعیت کمی پیچیده‌تر از مهمانی ساده است. تو رفتن‌ات، با اراده خودت نیست، مانده‌ای و من تقلیل یافته‌ات به سطح، کمرنگ است و تو بلاتکیف. آنها هم من‌هایشان که سطح گسترده‌تری یافته‌، بلاتکلیف‌اند.

مرگ همیشه ناگهانی‌اش معنی دار است. مرگی که ناگهانی نیست، من انسانی را به نقطه تن تقلیل می‌دهد. البته تنی که بیمار و زخمی است. انسان تقلیل یافته به نقطه تن چگونه به جهان می‌نگرد؟

کاش سهمی از تجربه‌ نابش را با دیگران تقسیم می‌کرد.

Tuesday، February 13، 2007                                                                         

 
فردانیت‌های باد کرده

امروز با دوستی سخن از روزهای انقلاب بود.
یادآوری آن روزها همواره برای نسل ما شیرین است. تصور نمی‌کنم هیچ کیف دیگری را بتوان با آن روزها مقایسه کرد.

عموماً نسل ما را که در پرتو نظم‌های ایدئولو‌یک خود را یافته، تابع و تسلیم و مطیع قلمداد کرده‌اند. اما به راستی تجربه انقلاب تجربه فرد منزوی و مطیع و تابع نبود. بلکه هر یک از ما به سوژه‌های قدرتمند و خودمداری بدل شده‌ بودیم و حریفی برای خود نمی‌شناختیم.

به قول دوستی، از خواندن پر اضطراب یک شبنامه در زیر لحاف، مانند یک قهرمان برمی‌خاستیم چنانکه گویی باب تازه‌ای در تاریخ بشر گشوده‌ایم. خواندن یا داشتن یک شبنامه، بهره‌مندی از یک راز بزرگ تاریخی بود. جنان به آن فخر می‌فروختیم که گویی باطل السحر هرچه ظلم و نابرابری است در کف ماست.

شاید در انقلاب‌هایی که احزاب کمونیست دائر مدار آن بودند بتوان از یک مای بزرگ سخن گفت که از تلنبار من‌های کوچک تشکیل شده بود. اما در انقلاب ایران، من‌های بزرگ در خیابان‌ راه می‌رفتند و مای بزرگ تنها به نحو انتزاعی قابل استنباط بود.

انقلاب رهبری داشت. اما رهبری در انقلاب ایران به کلی با رهبری در انقلاب‌های کمونیستی متفاوت بود. او گویی سمبل و پرچم مقاومت تک تک ما بود. کمتر پیش می‌آمد که به حسب دستور معینی از جانب ایشان، انتخابی صورت گیرد. انتخاب‌ها همه در میانه خیابان و درست در میانه حادثه انجام می‌پذیرفت. شعارها خلق می‌شد و حادثه‌های تازه آفریده می‌شد.

شمار زیادی از میان نسل ما، از افق انقلاب فاصله گرفتند. اما هنوز هم که هنوز است بلند پروازند. ممکن است در زیر چرخ زندگی روزمره له شده باشند، اما همچنان بر این باورند که یک شخصیت بزرگ را در دل پنهان کرده‌اند.

از جوانب منفی و مخرب آن فردانیت نیرومند غافل نیستم، اما تصور می‌کنم که برکات زیادی نیز از آن حاصل شده است. اگر جمهوری اسلامی به رغم خواست برخی، هیچگاه نتوانسته است یک نظم بسته و تک کانونی را سامان دهی کند، دقیقاًٌ به واسطه همین فردانیت‌های نیرومند است. در عرصه اجتماعی، افراد و گروه‌های اجتماعی با انقلاب به خیابان‌ها آمدند اما هیچگاه به روال سابق به خانه‌ها بازنگشتند و به همین جهت همواره بخشی از امر سیاسی در خیابان‌ها و کوچه‌ها باقی ماند. سیاست به نحوی سیال در جریان گفتگوهای مردم در تاکسی‌ها و اتوبوس‌ها جریان دارد. زنان به نحوی شگفت انگیز در عرصه‌های گوناگون اجتماعی و فرهنگی حضور یافتند. از عرصه اجتماعی نیز بگذرید. در منظومه خود نظام سیاسی نیز، با مجموعه افرادی مواجهید که بد یا خوب، واجد فردانیت‌های کم و بیش مستقل‌اند. چنین است که هیج کانونی واجد مرجعیت تام و تمام نشده است. همواره هر کس در نظام جمهوری اسلامی نیازمند است در موازنه‌ای از نیروهای متعارض و متفاوت عمل کند.

موازنه میان فردانیت‌های باد کرده و قوی، نظم سیاسی را در میان دو نقطه افراط و تفریط در نوسان نگاه داشته است: یکسو نحوی آنارشیسم سیاسی و سوی دیگر، نظم بسته تک کانونی. جمهوری اسلامی هیچگاه این یا آن نبوده است. همواره میان این دو نوسان کرده و تلاش کرده است با برقراری تعادل میان این دو تمایل، موجودیت خود را حفظ کند.

دقیقاً به همین معناست که اعتقاد دارم، جامعه ایران پس از انقلاب، بیش از هر زمان دیگر مستعد نظم دمکراتیک است و جمهوری اسلامی را در بسته‌ترین فضاهای سیاسی دمکراتیک‌تر از نظم پهلوی دانسته‌ام. بدیهی است که در این زمینه مدال را بر گردن هیچ بازیگری نمی‌اندازم، اگر مدالی هست بر گردن نوع موازنه و مناسباتی است که چه بسا بازیگران غیر دمکراتیک را به تبعیت از این قواعد تازه وادار کرده است.

Friday، February 09، 2007                                                                         

 
قبض و بسط روایت انقلاب

چرا تلویزیون ایران یکباره اقدام به پخش دادگاه خسرو گلسرخی می‌کند؟

جمهوری اسلامی ایران، همزمان با سالگرد بیست و دوم بهمن نیازمند بسیج مردم در حد گسترده است. بنابراین نیازمند تبلیغات موثر است. اما تبلیغات موثر با کلیشه‌سازی‌ها در خصوص انقلاب سازگار نیست. چنین است که هر سال به نحوی خود برای شکستن کلیشه‌هایی که خود بانی آنهاست، پا پیش می‌گذارد.

به این معنا، تبلیغات مربوط به انقلاب، یک دوره قبض و یک دوره بسط را پشت سر گذاشته است.

در سال‌های پس از پیروزی انقلاب با قبض مواجه بودیم. بهترین نمونه و مصداق قبض در تبلیغات انقلاب، تصاویر آیه الله خمینی در پاریس، زمان پیاده شدن در هواپیما و سخنرانی‌های اول انقلاب بود. هر سال کسی یا چهره‌ای که در کنار ایشان نشسته بود، یا در تصویری حضور داشت، حذف می‌شد. تصویر قطب زاده که در هواپیما در کنار ایشان نشسته، آیه الله طالقانی در فرودگاه، دکتر یزدی در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های اول انقلاب و حتی مهندس بازرگان نخست وزیر انقلاب، از مصادیق این ماجرا هستند. حتی تصاویر شاه نیز کمتر نشان داده می‌شد. سخنرانی‌های خود آیه الله خمینی نیز با سانسورهای عدیده منتشر می‌شوند.
ماجرای این قبض در کتاب‌های درسی و کتاب‌های رسمی تاریخی بیش از این است.

این قبض‌ها مقصود نظام برای عرضه کردن تصویری دقیقاً ساخته و پرداخته شده از انقلاب را فراهم می‌کند. اما این بازسازی یک پیامد روشن داشت. تبلیغات انقلاب به تدریج به کلیشه‌ای فاقد جذابیت بدل شدند. به ویژه آنکه افزایش نارضایتی گروه‌ها و اقشاری از مردم، به تدریج این کلیشه را به ضد خود بدل می‌ساخت.

چنین بود که فرایند بسط تدریجی پس از فرایند قبض آغاز شد. اما متاسفانه این فرایند بسط چنان مدیریت می‌شود که به هیچ روی اساس آن روایت تک ذهنی را بر هم نزند. به یاد دارم که اولین اقدام برای بازآفرینی این کلیشه نشان دادن چهره‌ شاه بود. البته تصاویر معدود. مانند صحنه تاجگذاری و صحنه توام با گریه هنگام خروج از ایران.

پخش تصاویری از مهندس بازرگان نیز گام بعدی در شکستن این کلیشه بود. از دو سه سال پیش هر سال تصاویری بدیع از تظاهرات مردم نشان داده می‌شود که به صراحت نشانگر حضور گروه‌های دیگر در ماجرای انقلاب است. حتی تصاویری که نشانگر حضور نیروهای چپ در انقلاب بود. پخش بخشی از دادگاه خسرو گلسرخی نیز در همین چارچوب قابل فهم است.

اما نکته جالب توجه اثرگذاری این الگوست. من امسال شخصاً شاهد بودم که این کلیشه زدایی آرام، دوباره گروه‌هایی از مردم را به سر شوق می‌آورد. تکرار آن کلیشه‌ها، در گروه‌هایی از مردم واکنش معکوس به بار می‌آورد به طوری که گاه با شاه همدلی می‌کنند. اما من امسال شاهد بودم که نفس دیدن چهره خسرو گلسرخی در تلویزیون، دوباره احساس‌های اول انقلاب و خشم علیه شاه را در آنها زنده می‌کند.

اقدامی دوجانبه در این فرایند بسط در حال انجام است: جمهوری اسلامی تا حدودی توفیق پیدا می‌کند که به تدریج با بازآفرینی چهره‌های محذوف، آنها را در منظومه تنگ خود مصادره کند. اما با این کار، انسجام منظومه تنگ خود را نیز به هم می‌زند.

کاش تلویزیون می‌توانست از تصلب روایت‌های تک صدایی خارج شود و به جای مصادره دیگرهای ممنوع در فضای تک صدایی خود، نمایانگر فضای چندصدایی و پیچیده اول انقلاب شود. او با عدم آشتی با فضای چندصدایی اول انقلاب، خواسته یا ناخواسته بانی یک مخاطره بزرگ است و آن بی اثرشدن و ناشنیدنی شدن اصل انقلاب است. اگر این چهره‌های مصرف نشده، دست کم برای گروه‌های دیگر امکان‌هایی برای بازآفرینی انقلاب، اگرچه به نحوی ناموافق با جمهوری اسلامی ایران فراهم می‌کنند، تلویزیون با این مصادره‌های هر ساله این امکان را نیز زائل می‌کند
متاسفانه جمهوری اسلامی چندان خود را در حصر کلیشه های تک ذهنی خود می پندارد که گاه از یک تصویر یا کلام نیز احساس نگرانی می کند. غافل از آنکه به شرط برون رفت از این کلیشه های بی معنا، سخن های بسیار شنیدنی در باب انقلاب می توان گفت.

Wednesday، February 07، 2007                                                                         

 تاملی بر تجربه وبلاگ نویسی

چندی است نمی‌نویسم، خیلی وبلاگ نوشتنم نمی‌آمد
هنوز هم اینچنین‌ام

فکر کردم تنها یک راه برای خروج از بن بست وجود دارد و آن تامل در باب حال و هوای وبلاگ نویسی است. چرا که در این روزها، با ننوشتن، بیرون از حال و هوای وبلاگ نویسی قرار گرفته‌ام و بنابراین می‌توانم آن را موضوع تامل قرار دهم.

در تجربه فردی من، وبلاگ نویسی به قفس متن آوردن هر آنچیزی بوده است که به طور پراکنده و آزاد در ذهن به اینسو و آنسو می‌پرد و از هر تعین خاص پرهیز می‌کند. احساس‌ها و تاملات و ایده‌های ناپخته‌ای که چندی در مقابل پنجره ذهن آدمی بال می‌زنند و پس از چندی از پیش چشم و ذهن دور می‌شوند و گویی در زباله دان فراموشی می‌افتند. فکر کردم بگذار این همه را در محیطی ثبت کنم. حتی اگر عجولانه و نادقیق و پرداخت نشده باشند. ممکن است از چند ده یادداشت، یکی باشد که به کار کسی آید یا روزی در یک بازبینی مجدد برای خود من نیز مفید فایده باشند.

چنین بود که طی این یکسال و نیم، حدود دویست یادداشت نوشتم. چیزی که برای خودم نیز غیر قابل پیش بینی بود. موتوری روشن شده بود و خاموش نشدنی بود. اما در این چند روزی که از نوشتن بازماندم، فرصتی بود تا حال و هوای وبلاگ نویسی را مورد بررسی مجدد قرار دهم.

آنچه را درنیافته بودم، اتفاق دوجانبه‌ای است که میان من و متن مکتوب شده اتفاق می‌افتد. من تصور می‌کردم آنچه را در فضای ذهنم آزادانه به اینسو و آنسو می‌پرد، در قفس متن اسیر می‌کنم، اما غفلت کرده بودم که این رابطه از آنسو نیز معنا دارد. به این معنا که آنچه در ذهن به اینسو و آنسو می‌پرید، مرا نیز جز لحظاتی به خود وامی‌نهاد. بنابراین می‌توانستم هر گاه که خواستم چیزی را از ذهنم بزدایم و به چیزی دیگر توجه کنم.


اما اینک در می‌یابم که تنها این پرنده‌های کثیر نیستند که با نوشتن اسیر می‌شوند بلکه من نیز در هر یک که نوشته می‌شوند تعین و تجسد پیدا می‌کنم. به این ترتیب من نیز در قفس هر یک می‌افتم. آنچه می‌توانست لحظه‌ای در ذهن بپرد و برای همیشه فراموش شود، اینک ثبت می‌شوند و من ضروری است کامنت‌های مختلفی را که می‌گیرد مطالعه کنم. به برخی باید پاسخ داد. برخی مرا به تامل مجدد وادار می‌کنند. برخی به خلاف انتظارم بیش از حد مورد استقبال قرار می‌گیرند و به بعضی که انتظار دارم مورد استقبال واقع شوند، با بی اعتنایی مواجه می‌شوند. کامنت‌ها گاه نشان می‌دهند که تا چه حد ناشیانه وارد بحثی شده‌ام یا نکته مهمی در یادداشتی است که از سر بی حوصله‌گی نوشته شده بود.

خلاصه تجربه وبلاگ نویسی را می‌توانم به کسی تشبیه کنم که قبل از این گاهی به آسمان خیره می‌شد و از دیدن کبوترهای سفید لذت می‌برد. اما یکباره جمعی از این کبوترها را می‌گیرد و مثل کبوتربازهای قدیمی در قفسی اسیر می‌کند و آنگاه آب و دان دادن به آنها و مراقبت مستمر آنها به یک مشغله بدل می‌شود. لذت کبوتر بازی او را چنان سرگرم می‌کند که از هر کار و بار دیگری می‌افتد.

به خصوص آنکه ماجرا سوی دیگری نیز دارد. کسانی گاه به تماشای قفس کبوترهای تو می‌آیند. آنگاه چشم‌هایی که به تماشا گشوده می‌شوند همانقدر که لذت بخشند، حرمت نیز دارند و برای حفظ حرمتشان رسیدگی به وبلاگ ضرورت پیدا می‌کند.

خلاصه اگر بنویسی احساس می‌کنی که بیش از حد وقت گیر است و اگر ننویسی شیرینی تجربه‌اش تو را به ادامه فرامی‌خواند.

 صفحه اصلی

تماس


مطالب این وبلاگ را با فید بخوانید


 پیوندها

یونس شکرخواه
عبدالکریم سروش
سید محمد خاتمی
حسين قاضيان
نعمت الله فاضلی
شیرین احمدنیا
احسان شریعتی
سارا شریعتی
سوسن شریعتی
تاصر فکوهی
اندیشه سیاسی و اقتصادی
سیبستان
آوای موج
کریم ارغنده پور
الپر
اسماعیل یزدانپور
مرتضی کریمی
حنایی کاشانی
هفتان
معنویت - عقلانیت
آرش نراقی
عباس کاظمی
مسعود برجیان
محمد وحیدی
ملکوت
پویان
سفر به فراسو
شریعت عقلانی
نشانه
درباره نشانه
میرزاپیکوفسکی
راوش
سیاه مشق های دانشجویی
موسسه مهر طه
ذوزنقه
ابزارهای پژوهش
زمزمه
آب در آب


استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است

 


مطالب پیشین

August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008

    This page is powered by Blogger. Isn't yours?