زاویه دید

(محمد جواد غلامرضاکاشی)

Saturday، March 31، 2007                                                                         

 انسان در شطرنج بودن

مرتضی کریمی در محیط وبلاگ متولد شد


پیش از همه به خود تبریک می گویم که در تشویق ایشان به نوشتن در این محیط موثر بودم
مقدم ایشان را مبارک می دارم

دوستان را به خانه ایشان دعوت می کنم

 
بحران ایده و کلام

دوست عزیز، جناب آقای محمد جواد روح، حاشیه‌ای بر یادداشت من نوشتند، اجازه بدهید من نیز متقابلاً بر یادداشت ایشان حاشیه‌ای بنگارم.

من از امتناع گفتگو سخن گفته بودم، ایشان در روایت انتقادی خود از بحث من، عنوان بحران ایده و کلام را نشانده‌اند. گناه این وضعیت را نیز به گردن جناح مقابل دوم خرداد انداخته‌اند که با ایجاد بن بست رویاروی خواسته‌های بازیگران دوم خرداد، جامعه را از گفتگو پشیمان کرده‌اند و بخش عظیمی را منزوی و بخشی دیکر را نیز به دنبال تعقیب خواسته‌های گوناگون و پراکنده فرستاده‌اند.

من نه تنها تعبیر زیبای بحران ایده و کلام را نقد یادداشت خود نمی‌دانم، بلکه اتفاقاً بر این باورم که ایشان لایه‌ای عمیق‌تر در بحث گشوده‌اند. من با مفهوم بحران ایده و کلام امکان بهتری برای توضیح شرایط امتناع گفتگو دارم.

تصور من این است که ایجاد بن بست در مقابل پیشبرد یک ایده، نه تنها نباید آن را از جاذبه بیاندازد، بلکه به خلاف، باید هر چه بیشتر بر جاذبه آن بیافزاید. مگر غیر از این است که در تجربه سه دهه گذشته، یکی از عوامل ایجاد جاذبه برای هر کالا، ایجاد مشکل و ممنوعیت از طرف نهادهای نظام سیاسی بوده است. هر کتاب و موسیقی و سخنی که موضوع مخالفت قرار گرفته، در بازار حاشیه با جاذبه‌ای باور نکردنی به فروش رسیده است. حال ایده دمکراسی از چه قماش متفاوتی بوده است که فکر می‌کنیم به دلیل بن بست نظام سیاسی جاذبه خود را از دست داده است؟

من می‌خواهم مدعی شوم که سرمای فضای سیاسی امر پیچیده‌ای است که عنوان بحران ایده به خوبی آن را بیان می‌کند. اما به شرطی که بیش از این در باب عمق این تعبیر گفتگو کنیم. وقتی می‌گوئیم بحران ایده چه مقصودی داریم. آیا مقصودمان این است که ایده روشنی نیست تا عمل اجتماعی و سیاسی را بر آن بنا کنیم؟ مگر دوم خرداد بر ایده روشن و دقیقی استوار بود؟ مگر انقلاب سال 1357 در ایران بر ایده روشنی استوار بود؟ انقلاب مشروطه چطور؟ اجازه بدهید ادعای بزرگ‌تری کنم، کدام جنبش در سطح بین المللی بر ایده روشن و دقیقی که به دقت راهنمای عمل باشد استوار است؟ کمی در باب جنبش دانشجویی 1968 مطالعه کنید و ببینید در آنجا چه اتفاقاتی افتاد؟

به نظرم تصور خود از بحران ایده یا فقر نظری را باید عمیق‌تر کنیم. هر حرکت سیاسی نیازمند ایده راهنما هست، اما ایده‌ای که شور و جنبش می‌آفریند، تنها بر جوهر ادراکی خاص استوار نیست. هر ایده‌ای که ظرفیت پیدا می‌کند تا در عمل اجتماعی ظاهر شود و حرکت بیافریند، دست کم حاوی دو بعد است: اول جوهر ادراکی است. به این معنا که مجموعه‌ای از باورها حول و حوش مسائل مختلف است. اما مساله تنها به جوهر ادراکی خلاصه نمی‌شود. ایده‌های قدرتمند در عرصه عمل اجتماعی و سیاسی حاوی جوهر تحریکی نیز هستند.

جوهر ادراکی دوم خرداد نه تنها حقانیت و صدق خود را از دست نداده است، بلکه شاید به واسطه تجربه دو ساله دولت جدید صدق و عقلانیت‌اش افزون‌تر نیز شده باشد. اما اگر گرمابخش فضای عمومی نیست و عرصه سیاسی را گرم نمی‌کند به واسطه ابعاد غیر ادراکی ایده مذکور است. منظومه گفتاری دوم خرداد دیگر قدرت تحریکی ندارد.

یک ایده برای آنکه واجد قدرت تحریکی باشد، باید واجد امکان‌های مخلتفی باشد. از جمله آنکه: یک ایده باید بتواند تخیلات فردی و جمعی را برانگیزاند. به نحوی که مردم بتوانند امکان زندگی در وضعیتی متفاوت را ترسیم کنند. ایده باید آن وضعیت متفاوت را چندان مطلوب ترسیم کند که افراد را به حرکت برانگیزاند. علاوه بر تخیل، گفتارهای سیاسی باید عواطف فردی و جمعی را نیز برانگیزانند. افراد صرفاً به واسطه تخیلات خود اقناع نمی‌شوند بلکه باید چنان عواطف خشم و لطف‌شان را برانگیخت که کسی را دوست بدارند و از کسانی نیز ابراز انزجار کنند.

یک ایده علاوه بر تحریک تخیل و عواطف جمعی، باید چنان با ارزش‌ها و هنجارهای عمومی انطباق یابد که که از حیث اخلاقی نیز برانگیزاننده باشد. ایده چگونه می‌تواند مردم را به حرکت برانگیزاند مگر آنکه بتواند کنشگر خود را قانع کند که وضعیت موجود غیر اخلاقی است و صبوری کردن بر این وضعیت غیر اخلاقی مجاز نیست. علاوه بر آن مخاطب خود را قانع کند که تحقق وضعیت مطلوب نیز که در عالم خیال تولید شده، اخلاقاً ضروری است.

اگر ایده این همه را داشته باشد، اما نتواند مردم را به عملی برانگیزاند که برای مردم آشنا و مطلوب است، ایده بازهم آن ایده‌ای نخواهد بود که عرصه عمومی را گرم کند. بنابراین باید بگردید و در الگوهای سنتی و مدرن رفتار جمعی الگوهایی را اختیار کنید که برای مردم مطلوبیت دارد.

با این مقدمات، ایده را نباید صرفاً به جوهر ادراکی آن نسبت داد. ایده‌ها هنگامی که به عنوان بخشی از حیات زیسته مردم ظاهر می‌شوند، و علاوه بر عقل و خردشان، احساس و عاطفه و تخیل و عادات آنها را نیز تحریک می‌کنند راهنمای عمل می‌شوند. تصدیق می‌کنید که اینهمه را ایده‌ها خود خلق نمی‌کنند. ایده‌ها در همه این زمینه‌ها وابسته به امکان‌های موجود در زمینه اجتماعی و فرهنگی‌اند. اسطوره‌ها، باورها، عقاید عمومی، سنت‌ها، خاطرات و ... امکان‌هایی است که ایده‌ها تنها به شرط تغذیه از آنها قادرند جوهر ادراکی خود را بفروشند و بازاری برای آن بیابند. با این تعبیر، ایده‌ها هنگامی به ایده‌های زنده و گرما بخش در عرصه عمومی بدل می‌شوند که نسبتی وثیق با اینهمه پیدا کنند.

بر من خرده نگیرید که پس ایده‌ها چطور می‌توانند منشاء تحول باشند. ایدئولوژی‌ها بیش از حد در خصوص تحول بخشی خود گزافه می‌بافند. نه آنکه منشاء تحول نیستند. اما توان آنها برای تحول بخشی در یک حوزه معین، به بهای ریش پهنی است که در بسیاری دیگر از حوزه‌های دیگر حیات اجتماعی به گرو نهاده‌اند. به عبارتی دیگر، رادیکالیسم و تحول خواهی موثر منوط به سازش‌ها و بنیادهای محافظه‌کارانه کثیر امکان‌پذیر می‌شود..

با این مقدمات، من از جناب روح می‌پرسم گناه سرمای فضای عمومی را تا کجا باید صرفاً به گردن مخالفان دوم خرداد انداخت. ساختار معرفتی ایده دوم خرداد، برای ستیز با روایت ایدئولوژیک حاکم، چیزی نبود جز ایده تخیل زدا، زائل کننده حوزه عواطف در حوزه سیاست، گشاینده زبانی عاری از ارزش‌های اخلاقی آشنا در حوزه عمومی. اینهمه به مدد بنیادهای عقلانی لیبرالیسم، فضای عقلانی را می‌گشود، اما عملاً عرصه سیاست را کم مشتری و سرد ساخت.

البته در کوران آن ستیز، ایده دوم خرداد به نحوی ناخواسته، فضای عاطفی و برانگیزاننده خیال تولید کرد. اما با به بن بست رسیدن آن ستیز، ایده دوم خرداد ماند و سرمایی که خود در عالم و آدم درافکنده بود. بنابراین بن‌بست در پیشبرد خواسته‌های دوم خرداد نبود که مولد بحران ایده بود. خالی بودن ایده از امکان پیوند با حوزه زیست جمعی بود که آن را در تولید یک فضای گرم ناکام می‌نهاد. فی الواقع ایده دوم خرداد به نحوی عارضی در موقعیت ستیز، خیال افکن بود و عاطفه برانگیز. پایان ستیز پایانی برای حیات اجتماعی و فرهنگی آن نیز بود.

بگذارید پیش‌تر روم. سرمای آن ایده، زمینه‌ساز فعال شدن حوزه‌های حاشیه اجتماعی بود که موفق به سازمان دادن به هسته‌های منسجم مقاومت در مقابل ایده هژمونیک دوم خرداد شدند و دست کم برای گروه‌های محدود اما موثر، فضای گرمی برای کنش سیاسی ساختند و ساده‌تر از آنچه به تصورمان بیاید به تغییر موازنه در عرصه سیاسی کمک کردند.
به نظرم بحران ایده یا فقر نظری که از آن سخن می‌گوئیم، ناشی از ساده اندیشی در باب ایده برانگیزاننده در حوزه سیاست است. روشنفکران به نحوی شگفت انگیز تصور می‌کنند آنچه را معقول یافته‌اند کافی است تا ایده راهنمای عمل سیاسی و گرم کننده حوزه عمومی باشد. شاید به همین جهت است که به قول خانم سارا شریعتی روشنفکران به قبیله بسته‌ای بدل شده‌اند که خود می‌گویند و خود می‌شنوند.

Monday، March 26، 2007                                                                         

 
سال جدید و آفاق مبهم عرصه سیاست

شرایط سیاسی ایران به سمت امتناع گفتگو پیش می‌رود.

انسداد گفتگو را تجربه کرده‌ایم. گاه نظام سیاسی خط قرمزهایی تعیین می‌کند و ورود گفتگو در حریم‌های مذکور را ممنوع اعلام می‌کند. در آن صورت باب گفتگو مسدود می‌شود. اما انسداد باب گفتگو، به تدریج استحاله پیدا می‌کند چرا که انسداد گفتگو را ضروری است با گشودن بابی از استدلال‌های عقلانی مشروعیت و استمرار بخشید و این خود زمینه ساز گشایش تدریجی باب گفتگو است. مقوله سکولاریسم یکی از خط قرمزها بوده است، اما توجیه این خط قرمز مستلزم گشودن باب گفتگو در باب سکولاریسم بوده است.

در وضعیت انسداد، طرفین رویاروی هم ایستاده‌اند و سخن یکدیگر می‌شنوند و آن را کم و بیش فهم می‌کنند، با اینهمه یک طرف از این قدرت بهره مند است که طرف مقابل را در کوتاه مدت از ادامه گفتگو بازدارد. اما با طولانی شدن این فرایند، خط قرمز مورد سوال قرار می‌گیرد و اینچنین است که انسداد گفتگو کمتر تداوم پیدا می‌کند.

اما در وضعیت امتناع گفتگو، طرفین رویاروی هم نایستاده‌اند پس امکان شنیدن و فهم سخن یکدیگر را هم ندارند. ممکن است انسدادی در گفتگو نباشد و هر کس هر چه می‌خواهد بگوید، اما امتناع در فهم حاصل شده است و در چنین شرایطی وضعیت پیچیده‌ای رخ می‌نماید.

در فضای انسداد، موضوع اصلی گفتگو روشن است. اما طرفین نقطه نظرات متضادی دارند و یک طرف مانع بروز اظهار نظر رقیب می‌شود. اما در فضای امتناع، نزاع بر سر مساله و موضوع اصلی گفتگو است. هر طرف سویی را به عنوان مساله اصلی گفتگو نشان می‌دهد. اینکه موضوع گفتگو چیست، می‌تواند موضوع رقابت، ستیز و یا نزاع خشونت بار باشد. هر کس در به صدر نشاندن موضوع خود توفیق حاصل کند، مسائل دیگر را به حاشیه می‌راند.

در صحنه داخلی صداهای مختلفی شنیده می‌شود. زنان از ادامه حرکت خود سخن می‌گویند، اصلاح طلبان همچنان در نقد سیاست‌های داخلی دولت کوشا هستند، معلمان همچنان از پی‌گیری خواست‌های خود در سال جدید سخن می‌گویند. برخی تقاضاهای منتشر اجتماعی در زمینه تورم، تقاضاهای قومی و غیره را نیز مد نظر قرار دهید.

اینهمه تقاضاهایی از نظام سیاسی دارند، اما نظام سیاسی رویاروی اینهمه نایستاده است. نظام سیاسی اینک درگیر یک منازعه سخت و پیچیده در سطح بین المللی است. متاسفانه هر روز شرایط این منازعه به نقاطی نزدیک می‌شود که برای طرفین، عقب نشینی پرهزینه‌تر می‌شود. هر چه شرایط این منازعه از حد و حدود دیپلماسی فراتر می‌رود، عوامل و متغیرهای تازه‌ای چهره نشان می‌دهند و دیپلمات‌ها نیز به تناسب این تغییر صحنه جای خود را به نظامیان می‌سپارند.

در چنین شرایطی، مضمون و چند و چون منازعات داخلی در یک منازعه دیگری تعیین می‌شود. غربی ها منازعات داخلی را فرصتی برای پیش‌برد سیاست‌های خود می‌شناسد و بالتبع نظام سیاسی نیز رخدادهای داخلی را توطئه و برنامه حساب شده‌‌ای برای خالی کردن پشت جبهه نبرد تفسیر می‌کند.

اینچنین است که مساله معلمان و زنان و سایر اقشار اجتماعی، در ارتباط با مساله‌ای دیگر، معنای دیگری کسب می‌کند. این تغییر معنا عامل اساسی امتناع فضای گفتگو است. در فضای امتناع، گزینه‌های مختلفی ممکن است ظهور کند.

1. ممکن است یکی بتواند مساله دیگری را در حاشیه قرار دهد. در حاشیه نشاندن مساله دیگری می‌تواند موضوع ابتکارات جذاب سیاسی هر یک از طرفین منازعه باشد. ممکن است مخالفین تلاش کنند با حاد کردن منازعه در داخل، مساله مورد نظر نظام را کم اهمیت کنند و او را در حل مسائل بین المللی تنها بگذارند.اما نظام سیاسی نیز می‌تواند در این زمینه پیشقدم شود. نظام سیاسی می‌تواند با گشودن فضای گفتگو در داخل، خود به دست خود مسائل بین المللی را به یک مساله حاشیه بدل کند و با اولویت بخشی به مسائل داخلی، فضای مطلوب‌تری برای تصمیم گیری معقول در سطح جهانی فراهم کند. با توجه به نزدیک شدن به فضای انتخابات، یک میدان مطلوب برای تغییر فضای امتناع، گشودن فضای رقابت‌های حاد سیاسی در ماه‌های آتی است.
2. اما گزینه دیگر می‌تواند آن باشد که چند و چون تحولات بین المللی بتواند مسائل داخلی را در حاشیه قرار دهد و آن را به طاق فراموشی یا تعلیق بسپارد. به عبارتی مسئله بین المللی چندان حاد شود که هر صدایی در داخل شنیدنی نباشد. اگر صورت بندی منازعه به نحوی باشد که نظام سیاسی بتواند حقانیت خود را در عرصه داخلی به اثبات برساند، آنگاه همه صداها در داخل موقعیت خود را برای شنیده شدن از دست خواهند داد. .
3. البته اگر نظام سیاسی در فضای حاد منازعه نتواند حقانیت خود را در عرصه داخلی اثبات کند و نتواند تصمیم گیری‌های بین المللی خود را عقلانی جلوه دهد، آنگاه فضای داخلی فضای ناامن و غیر قابل پیش بینی خواهد بود.
4. یک گزینه دیگر آن است که نظام سیاسی احساس کند که هر تصمیم سیاسی که مستلزم عقب نشینی‌هایی در سطح جهانی باشد، می‌تواند مستلزم میدان دادن به بازیگران داخلی و تسلیم شدن به اولویت مساله آنها باشد. آنگاه ممکن است پرداخت هزینه‌ در سطح جهانی ترجیح داده شود و یا هر تصمیم معقول در سطح جهانی با رویکردهای خشونی در داخل همراه دانسته شود.
5. شاید مخاطره آمیز ترین گزینه، توام شدن فضای بحرانی در سطح جهانی و فضای بحرانی در سطح داخلی باشد. این شرایط معمولاً به زائل شدن عقلانیت در دو سوی منازعه می‌انجامد. بازیگران سیاسی یکباره دچار عارضه تخیل و توهم افسارگسیخته قدرت می‌شوند و تصور می‌کنند اینک هر کاری از آنها ساخته است و نظام سیاسی نیز با نگرانی و بیم مضاعف مواجه می‌شود و در چنین شرایطی با تمایل به بسیج حداکثری طرفین منازعه مواجه خواهیم شد که سرانجامی جز خشونت افسارگسیخته نخواهد داشت.

به هر حال هر طور که بیاندیشیم، بحران‌های بین المللی همراه با مخاطراتی است که می‌تواند ابعاد فاجعه بار ملی و تاریخی داشته باشد. توام شدن این فضا با فضای غیر قابل پیش بینی در داخل، می‌تواند سال آینده را به نقطه عطفی بازگشت ناپذیر بدل کند. آنچه به نظرم اولویت دارد، دگرگونی فضای امتناع گفتگو است.

نظام سیاسی بر این باور بود که در سطح جهانی با ایجاد پیوستاری میان نقطه قوت‌های خود می‌تواند طرف را به پای میز مذاکره بنشاند. اما اینک بیم آن هست که رقیب به بهانه مساله هسته‌ای، پیوستاری میان همه مطالبات خود از نظام سیاسی فراهم کند. اینک فضای امتناع گفتگو می‌تواند این وضعیت را از این که هست نیز وخیم‌تر کند به این معنا که این پیوستار از حوزه بین الملل به حوزه داخلی نیز کشانیده شود. پایان دادن به فضای امتناع گفتگو در داخل، دست کم از استمرار این پیوستار در داخل ممانعت به عمل خواهد آورد.

البته این اقدام هنگامی از سوی نظام سیاسی ممکن است که در داخل کسانی پرهزینه کردن راه‌حل‌های معقول برای نظام سیاسی را به یک استراتژی سیاسی بدل نکرده باشند.

Sunday، March 25، 2007                                                                         

 زندگی در دو جهان
به قلم دوست عزیز، مرتضی کریمی

من نه فیلسوفم نه دانشمند! نه نیچه‌ام نه پیامبر! نه برایم ممکن است که یکی از این دو باشم و نه مطلوب! آنچه نوشتم و اکنون می‌نویسم تنها اندیشه و احساس شخصی‌ام است. نمی‌توانم به سبک سهراب چشمهایم را « بشویم» و گوشم با زنگ شعر اخوان آشناتر است که:

کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست
در این کهنه محراب تاریک، بس
فریبنده هست و پرستنده نیست
... اگر مرده‌ای جانشین تو کیست؟
... و گر زنده‌ای کاین پسندیده نیست.

چنان که گفته‌اند ما در دنیای خود- که آنرا سنت نامیده‌اند- زندگی بخور و نمیری داشتیم تا آنکه با چیزی شبیه به یک شهاب آسمانی ( بخوانید زمینی) با نام «‌ مدرنیته» برخورد نمودیم، ناگهان جهان دور سرمان چرخید و از آن پس، ریشه‌های ( سنتی) خود را- خوب یا بد نمی‌دانم- از دست دادیم و در حسرت رسیدن به چشمه‌های مدرن، شب و روز در بیداری و خواب از پی سرابهای آن دویدیم. اما هرچه می‌دویدیم نمی‌رسیدیم، نه راهی به گذشته بود، نه افقی پیش روی! چراغ امیدمان گاه جان می‌گرفت و گاه در نطفه خفه می‌شد! « واقعیت موجود» ما یعنی واقعیتی که در آن و با آن زندگی می‌کردیم برزخی شد میان گذشته‌ای که مورد رضایت ما نبود و آینده‌ای که با گذشته‌یمان بیگانه می‌نمود. برخی از ما از ترس « تصویر آینده » که رنگ و بوی بیگانگی داشت، « تصویر گذشته» ای را برای زندگی برگزیدند که دیگر به کاری نمی‌آمد، چرا که « واقعیت موجود ما»،« واقعیت موجود گذشتگان» نبود. برخی دیگر با نگاهی گناه‌آمیز به گذشته خود، به انکار« واقعیت موجود گذشته» ای پرداختند که از دل آن زاده شده بودند و « تصویر آینده» ای را برگزیدند که با « واقعیت موجود» اکنون ما و« واقعیت موجود گذشتگان» ما همخوان نبود. معضل این بود که ما نه دل آن داشتیم که مرگ خدایان گذشته را ( که کاربرد واقعی‌شان رو به کاستی می‌گذاشت)اعلام کنیم و نه می‌توانستیم با خدایگان جدید زندگی کنیم. ما در برزخیم. « واقعیت موجود» ما علی رغم برخی از ادعاها و شعارها هر روز به طرف جدایی از مذهب پیش می‌رود، اما در و دیوار شهر ما پر است از توصیه‌ها و نوشته‌های مذهبی! این وضعیت دوگانه علی رغم ادعاهای برخی از روشنفکران مذهبی در هر یک از ما به نسبتی وجود دارد. همه ما با « واقعیت موجود» مسئله داریم.

در میان نسلهای پیش از ما برخی « واقعیت موجود» را برنتابیدند و خودکشی کردند. برخی برنتابیدند و واقعیت را شاعرانه کردند تا آنرا « جور دیگر» ببینند. برخی « مرثیه گوی وطن مرده خویش» شدند و همچون جغدی بی‌آشیانه حق حق کردند! بر علیه« واقعیت موجود» شوریدند و مردند. و برخی از آن « سفیران عالم دیگر» که ماندند، به مرور زمان آرمانهایشان را از دست دادند و دانستند که سرابی به نام « ایدئولوژی»، تمام زندگی و تلاش آنها را بر باد داده است. این « مردان آینده» راه آمده را باز گشتند و از آنجا که فکر و خیال آنها دیگر راهی به آینده نداشت، تبدیل شدند به خاطره‌نویسانی حرفه‌ای که گذشته خود را هر روزبازمی‌ساختند. و حالا نسل ما مانده است با مجموعه‌ای از داستانهای تلخ و شیرین، و این فرزند نا مشروع که روی دست پدر و مادرش (نسل پیشین) مانده است، این« واقعیت موجود معکوس» که خود را به گونه‌ای معکوس باز آفریده است! با قهرمانان معکوس، شهیدان معکوس، شعرا و روشنفکران معکوس! کسانی که به جای نوید آینده، آینده ما را به خاطر قیاس با آینده خود از پیش شکست خورده قلمداد کردند و « واقعیت موجود» ی را که باعث آن بودند به دست نامادران معلول مغزی رها کرده‌اند که دنکیشوت وار به برساخت « واقعیت انقلابی اسلامی حقیقی» ای می‌پردازند که روی سرش راه می‌رود و در آن « زنده» از « مرده» شمردنی نیست. واقعیتی که در درون خودش دوگانه و چند گانه است.
تعریف« واقعیت» در دوران کودکی ما پر است از اصول اخلاقی مطلق! یعنی واقعیت همان حقیقت است! به ما گفته می‌شود که(( راست بگو، دزدی نکن، خوش بین باش، از ستم پیروی نکن، با کجی نساز، خویشاوندت را دوست بدار، به فکر ستم دیده باش...)) اما درهر مرحله از رشد اجتماعی می‌فهمیم که« واقعیت چیز دیگه ایه!» به شکل دوگانه‌ای یاد می‌گیریم که(( به برادرت هم اعتماد نکن، آشناست که سر آدم کلاه می‌ذاره، زرنگ باش و با وضعیت موجود بساز، کلاه خودت رو سفت بگیر که...، قربون خدا برم ولی امروز فقط پوله که...)) همه ما شنیده‌ایم که(( دروغ‌ گو دشمن خداست!)) و به خاطر دروغ‌گویی در خانه بارها تنبیه شده‌ایم، شاید دوستانی را از دست داده باشیم، حتی بدکارترین آدمها از این که دیگری به آنها دروغ بگوید بدشان می‌آید! به میزانی که دروغ می‌گوییم حقیقت را مغشوش می کنیم، با خدا می جنگیم و چه بسا که امروز نفسهای آخر خدا زیر چکمه‌های « دروغ» ما به شماره افتاده باشد. البته خدا نه می‌میرد و نه زنده می‌شود، لم یلد و لم یولد است، این ماییم که خدا را می‌کشیم یا زنده می‌داریم. و آن چه امروزه مشهود است این است که خدا تبدیل به پادشاهی تشریفاتی شده است و در زندگی روزمره ما چیزی جز یک نام از او باقی نمانده است و برخی افراد مانند دوستان ایوب قدرت دفاع از چنان حضور مطلقی ندارند و ایوب گفت: (( آیا مجبورید بجای خدا حرف بزنید... می خواهید به طرفداری از او حقیقت را وارونه جلوه دهید؟ بدانید که خدا برای این کار شما را تنبیه خواهد کرد)).

ما در برزخیم نه می‌میریم و نه زندگی می‌کنیم. به تعبیر سعدی:
به مارماهی مانی نه این تمام نه آن
چه کنی منافقی، یا مار باش یا ماهی!
در برزخ زندگی به حالت تعلیق در می‌آید و ما نسلی هستیم که برای به دست آوردن زندگی خود و پر کردن این نفاق وجدا کردن آینده خود از آینده شکست خورده نسل پیشین، محکومیم به این که در دو جهان زیست کنیم، پس هم نیاز به شش داریم و هم آب شش! برای رهایی از این زیست دوگانه به طور همزمان به ایمان کیر که گور و ناباوری نیچه، عقل هگل و احساس روسو نیازداریم.

Saturday، March 24، 2007                                                                         

 عیدانه

می‌خندیم و شوخی می‌کنیم تا در کنار هم اوقات خوبی را پشت سرگذاشته باشیم. خنده و طنز و شوخی نشانه صمیمیت و دوستی قلمداد می‌شود. خنده و شوخی علامت شادی است و رفع کینه‌ها. طنز و شوخی ما را به طور برابر کنار یکدیگر می‌نشاند و همه چیز را در لذت سخن گفتن و شادی کردن ذوب می‌کند.

شاید به همین جهت نیز بوده است که باختین، طنز و شوخی را با نوعی رهایی هم عنان گرفته است. به قول باختین، طنز و شوخی ساختار گفتارهای اقتدارگرایانه فرهنگی و اجتماعی را می‌شکند و به جای آن نسبتی برابر می‌آفریند. ما در طنز و شوخی از نابرابری‌های متصلب اجتماعی می‌گریزیم و در حس کوتاه برابری، احساس آزادی می‌کنیم.

در مهمانی‌های عید به جایگاه پیچیده طنز و شوخی می‌اندیشیدم.

به جلسه‌ای در عید امسال می‌اندیشم که طوفان سرخوشانه طنز و شوخی بود. دو سه ساعتی همه خندیدند و دقایقی طولانی فضا را طوفان قهقهه و شوخی پر کرد. اما هنگامی که برخاستیم، هر کس با حسی از میان جمع برخاست. محور جمع عروس تازه خانواده بود. او تنها ناظر بود. این جلسه پر از شوخی و طنز، تصویری از فضای این خانواده جدید را پیش روی او می‌گشود.

در این جلسه تنها یک نفر بود که می‌گفت و همه می‌خندیدند. الگوی اداره جلسه چنین بود که فرد طنزپرداز، بر یک یک اعضای حاضر در جلسه تمرکز می‌کرد و او را در دقایقی چند موضوع خنده قرار می‌داد. هوشیاری او آن بود که قبل از همه از خود شروع کرد. برای دقایقی جمع را به خندیدن حول و حوش خود بسیج کرد. اما این امر باب ورود به حریم دیگران بود. اینک یک به یک اعضای حاضر در جلسه سر تسلیم خم کرده بودند تا در نوبت خود در معرض خنده جمع قرار گیرند. در ابتدای جلسه همه راست و مودب و محترم نشسته بودند اما در انتهای جلسه همه کج و معوج و قراضه یکدیگر را ترک کردند.

تنها حریم عروس جدید و برخی از بزرگان جلسه بود که از این یورش بی رحمانه در امان ماند.

پیش چشم این عروس تازه وارد، افق آینده احتمالاً در یکی از دو چشم انداز گشوده شده است. مسلم بود که افق پیش روی، یک سربالایی نبود که ناچار باشد آن را بپیماید. یا یک زمین مسطح بود که می‌تواند معمولی و خاکی در آن وارد شود و احساس صمیمیت کند و یا یک گودال بود که ناچار است از همه افتخارات و داشتنی‌های خود صرف نظر کند و در آن سقوط کند. اگر با احساس کمی و کاستی آمده بود، احساس اول را داشت و اگر با احساس ثروت و داشتن، احساس دوم را.

داماد اگرچه چند حمله ظریف و لطیف را تحمل کرده بود، اما چندان نرنجید، چرا که او پیش از عقد تنها دو نوبت با خانم خود گفتگو کرده بود. اینک این جلسه گامی برای پیشبرد عرصه رابطه بود. کم و بیش خانواده داماد نیز با چنین احساسی از جلسه خرسند بودند.

کسانی در میان جمع، اصل این فضای شوخی و طنز را امکانی برای ظهور و طرح در جمع می‌یافتند. اینک در این فضای پر از خنده و شادی، امکانی برای چهره نمایی نزد آن تازه وارد یافته بودند. اصل ظاهر شدن بود، چندان اهمیت نداشت که چگونه.

کسانی در میان جمع که افتخارات و عناوینی داشتند، در جستجوی راهی بودند تا موقعیت‌شان توسط این عضو تازه وارد شناخته شود، اما این جلسه آنها را در میان می‌انداخت. دقایقی چند موضوع خنده جمع شدند و دلگرفته جمع را ترک کردند. در اندیشه بودند تا چگونه پس از این نشان دهند که آن جلسه یک تعلیق موقت در حیرتی است که همگان باید در مقام رفیع شان کنند.

اما آن یک نفر که گرم کننده جمع بود، احساس خوبی داشت از اینکه میاندار جمعی شده است، و به نحوی نمایش گونه، همه را به بازی خودساخته خود برده است. اما دلگرفته بود از اینکه چیزی برای اتکا باقی نگذاشته است. در محیطی که همه چیز لیز و فروافتادنی است، خود نیز گویی به ورطه‌ای عمیقی افتاده بود. می‌توانست عبوس و عالمانه بنشیند تا آن تازه وارد حریم خود را بشناسد، اما خود و جمع را شکست تا همه چیز شکسته باشد. هنیشه دوست داشت عالم را بشکند اگر چه عالم شکسته روحش را می‌آزرد.

با خود می‌اندیشیدم که اگر این جلسه در نوروزی میان انقلاب و سال 1365 برگزار می‌شد چه اندازه محتمل بود چنین خصوصیاتی داشته باشد؟

پی نوشت: دوستان ببخشند اگر کمی بی سر و ته از آب درآمده است. شهوداتی نابهنگام بود در فضای بازدیدهای عید نوروز.

Saturday، March 17، 2007                                                                         

 نوروز سال ....

نوروز سال .... مبارک باد
با این جمله هر سال خود را آغاز می‌کنیم.
اما این جمله حسی متعارض در ما پدید می‌آورد. چرا که این جمله خود حامل یک تعارض اساسی است.

نوروز به خودی خود نوروز است و ربطی به این سال و آن سال ندارد. نوروز تجلی بخش حسی دوری در زندگی است. هر سال با درختان و طبیعت، متولد می‌شویم و همه چیز را از نو آغاز می‌کنیم. توام شدن نوروز با شادی، ناشی از همین حس آغاز است. نوروز تنها یادگار تجربه انجام مناسک مشترک میان خدای نامیرا، آدمیان میرنده و سرخوشی طبیعت است.

اما اتصال یافتن نوروز با شماره متوالی سال‌ها، نوروز را به نقطه‌ای در مسیر ممتد یک خط بدل می‌کند.

دانشجویی در مقایسه دختران و پسران می‌گفت، پسران همیشه از ریشه می‌رویند: ویران می‌شوند، تحت تاثیر قرار می‌گیرند اما دوباره از همان ریشه که درخاک دوانده‌اند، به نحوی تازه سر برمی‌کنند. دگرگون می‌شوند اما در عین حال به نحوی گویی همانی‌ هستند که بودند. اما دختران از ساقه جوانه می‌زنند، از این سو به آن سو می‌شوند و متاثر از محیط خود چهره‌های تازه اختیار می‌کنند. با این تعریف، نوروز مشارکت در یک تجربه دخترانه از عالم است.

نوروز در سویه دخترانه‌اش، از تداوم زندگی سخن می‌گوید و ریتمی سرخوشانه و شادی بخش دارد. اما نوروز هنگامی که به توالی سال‌ها اتصال پیدا می‌کند، وجهی مردانه می‌یابد. همه عادت دارند با شمار هر سال، از یکدیگر بپرسند که چند ساله می‌شوند و اینچنین تجربه دوری از زمان را به تجربه‌ای خطی می‌سپرند. نوروز در تجربه مردانه‌اش، از توالی زندگی سخن می‌گوید و ریتمی عبوس و هشدار دهنده دارد.

نوروز در تجربه سرخوشانه و دوری‌اش، نوعی نیایش برای همراه شدن با ساز و آواز عالم است. چنین است که از خداوند می‌خواهیم که در همان حال که عالم را به احسن احوال می‌برد، با حال و روح ما نیز چنین کند. اما نوروز در تجربه خطی و عبوس‌اش، نوعی تنفس در میان راه است. ایام تعطیلات برای رفع خستگی سال گذشته است. کسب آمادگی است برای سالی پرتلاش.

نوروز سال .... نوعی در هم آمیختگی سویه دوری و خطی زمان است. جمله ناسازگاری است که حس متعارضی نیز در مخاطب خود پدید می‌آورد. نوروز در تجربه دوری‌اش به درستی نو شدن روز و احوال است، اما در تجربه خطی‌اش تنها روزی است نو از پس روزی که کهنه شد.

Thursday، March 15، 2007                                                                         

 
اسلام هویت، اسلام حقیقت

خانم دکتر سارا شریعتی در موسسه حکمت و پژوهش نقد مهمی بر روایت استاد مجتهد شبستری پیرامون اسلام حقیقت کرده‌اند. اسلام حقیقت رویاروی اسلام هویت، به ظاهر واجد معنا و حقانیت می‌شود. گویی اسلام هویت، ایدئولوژی، نظم، اقتدار و همه آنچه را در این دو سه دهه تجسد داشته نمایندگی می‌کند و اسلام حقیقت، اصالت و آزادگی را.

اسلام هویت اسلام مردم عوام نمودار شده است و اسلام حقیقت، اسلام خواص دانا.

اسلام هویت ناظر به امری است حی و حاضر، و اسلام حقیقت ناظر به امری فرادست. اسلام حقیقت دست کم به واسطه دستاویزی که برای نقد آن امر حی و حاضر فراهم می‌کند، واجد معنا و حقیقتی می‌گردد. اما قطع نظر از آنچه در این تعارض با اسلام هویت کسب می‌کند، خود چه در انبان دارد؟

شک نمی‌توان داشت که سخن بزرگی چون مجتهد شبستری، از حقیقتی بهره دارد که خود آن را در سلوک فردی‌اش کسب کرده است. اما ترویج و سخن گفتن از آن اسلام در عرصه عمومی چه معنایی دارد؟ اگر این سخن در بازار کلام، مشتری دارد به واسطه پشتوانه حقیقتی نیست که نزد مولف است، بلکه به واسطه معنایی است که از ستیزه با روایت اسلام هویت کسب می‌کند. به این معنا، اسلام حقیقت در عرصه عمومی خود دستاویز تازه‌ای برای اسلام هویت است.

با این تعبیر، اصل تمایز میان اسلام حقیقت و اسلام هویت بی معناست. هیچ حقیقتی عاری از تبعات هویت بخش نیست و هیچ هویتی عاری از حقیقت.

البته اسلام حقیقت، قطع نظر از نقش هویت سازی که ممکن است در عرصه عمومی ایفا کند، یک سخن به ظاهر متعالی است که چیزی در انبان ندارد. یک دال میان تهی است که هیچ کجا به زمین نمی‌نشیند و مدلولی اختیار نمی‌کند. این دقیقاً همان جهدی است که در این سال‌ها شده است. ستیزه با اسلام ایدئولوژیک به بهای بدل کردن اسلام به یک دال میان تهی بوده است که مقدس است اما مثل یک بالون فانتزی در آسمان شهر شلوغ و پرهیاهوی امروز از این سو به آن سو می‌رود.

روشنفکران دینی در سال‌های پس از انقلاب، به دو کار ناسازگار دست زده‌اند. از یکسو، حقیقت را در پرده روایتی معرفت شناختی به عهده تعویق افکننده‌اند و از سوی دیگر وعده به روایتی رواقی‌گرانه از حقیقت داده‌اند. روایتی که حقیقت را در عزلت گزینی از عرصه عمومی جستجو می‌کند. در این روایت اسلام در همه مظاهر عینی‌اش منجمله هویت‌هایی که سامان داده، غیر عقلانی و نامطلوب است. اسلام همواه آنی است که نیست و حقیقت همواره در آنی که نیست جستجو شده است.

اما دکتر شریعتی درست می‌گوید. تلاش برای ترویج اسلام حقیقت امروز بازار خود را نیز از دست داده است، چنین است که به قول ایشان، روشنفکران به قبیله درون بسته‌ای بدل شده‌اند که خود می‌گویند و خود می‌شنوند.

کاش متن مفصل سخنرانی ایشان در اختیارم بود، اما به حسب این گزارش مختصر روایت دکتر شریعتی از اسلام هویت نیز ناپخته به نظر می‌رسد. در گزارشی که از سخنرانی ایشان عرضه شده، در پاسخ به سوالی در خصوص روایت ایدئولوژیک دکتر علی شریعتی از دین، گفته‌اند که دکتر به دو بال ابوذر و مولانا تکیه داشت. جامعه به حسب موقعیت خاص خود، ابوذر را اختیار کرد. همین نکته ناظر به آن است که سارا شریعتی هنوز در دام دوگانه ابوذر و مولاناست و با این تعبیر دوگانگی اسلام حقیقت و هویت را پذیرفته است. اگر اصل این تمایز را بپذیریم مطمئن باشید که با تجربه دو سه دهه گذشته به هیچ قیمتی نمی‌توان علم اسلام هویت را در مقابل اسلام حقیقت افراشته کرد.

مساله این است که اگر اسلام حقیقت تعین و تقرری دارد، اسلام هویت است و اگر ندارد، یک دال میان تهی است. پس بر اصل این دوگانگی نباید گردن نهاد. دکتر شریعتی در مقابل روایت فلسفی روشنفکران دینی روایتی جامعه شناختی عرضه کرده‌اند و به این ادعا بسنده کرده‌اند که ما همواره با اسلام هویت و هویت‌ها درگیریم. این نکته به هیچ روی پاسخ درخور راویان اسلام حقیقت نیست. اگر اسلام حقیقت اصیل اما میان تهی است، اسلام هویت نیز می‌تواند واقعی اما نااصیل باشد. به هزار دلیل جامعه ایرانی در انتخاب میان این دو، آن اصیل میان تهی را برخواهد گزید.

به نظرم دو جهد برای ایشان ضروری است: نخست آنکه بر منطق صرف جامعه شناختی خود بسنده نکنند و تلاش کنند بر مبنای اسلام هویت روایت تازه‌ای از مقوله حقیقت سامان دهند. اگر حقیقت عاری از هویت میان تهی است، هویت عاری از حقیقت نیز فاقد اصالت دینی است. تنها راه گریز گفتگویی فلسفی در باب مفهوم حقیقت است. نظریه حقیقت باید چنان سامان یابد که نه امر واقعی و عینی عاری از حقیقت انگاشته شود، و نه حقیقت فاقد همه عوارض عینی باشد.

البته این کار چندان دشوار نیست. پیوند زدن مقوله حقیقت با مقوله هویت، معضلی نظری است. اما می‌توان با تکیه بر روایت‌هایی متنوع از عهده پیوند میان حقیقت و هویت برآمد. جهد دوم بیشتر حائز اهمیت است و آن خط فاصله کشیدن است میان اسلام هویت و اسلام ایدئولوژیک. ایشان البته به این نکته اشاره کرده‌اند که اسلام هویت لزوماً اسلام ایدئولوژیک نیست. اما اثبات این ادعا بسیار دشوار است و نیازمند تمهیدات نظری طولانی که البته در عهده و توان ایشان هست.

Sunday، March 11، 2007                                                                         

 
مرگ كسب و كار زندگان است
به قلم دکتر محسن گودرزي

به نظر آيد كه افراد با مرگ خود از جهان زندگان رخت برمي‌بندند و زندگان را ديگر با آنها كاري نيست. و نيز تصور مي‌شود كه هويت ما در دوره‌هاي مختلف زندگي، تغيير مي‌پذيرد و با مرگ به معناي آخرين خود مي‌رسد. گويي مردگان با گذر از جهان زندگان براي هميشه كارشان تمام مي‌شود. اما گزارش نكته‌بينانه دكتر كاشي از بهشت زهرا چيز ديگري مي‌گويد. زندگان، مردگان را رها نمي‌كنند و از مرگ آنها براي خود معنا مي‌يابند، جهان خود را تثبيت مي‌كنند، از مرگ آنها براي خود حقانيت مي‌جويند و يا آن را دستمايه‌اي براي نقد جهان خود مي‌سازند، كسب و كار مي‌كنند، هويت آنها را هر بار در قالب‌هاي تازه اجتماعي تعريف مي‌كنند و خلاصه زندگي را به پيش مي‌برند. زندگان، سعي مي‌كنند جهان مردگان را نيز از آن خويش سازند و آن را مثل جهان خود سامان دهند. از اين جهان صورت نماديني مي‌سازند و به شيوه‌هاي مختلف آن را توليد و مصرف مي‌كنند.

با الهام از مشاهدات دكتر كاشي به برخي از اين شيوه‌ها اشاره مي‌كنم:
1. جهان مردگان به نمادهايي براي توصيف و معنا بخشيدن جهان زندگان تبديل مي‌شود. جهان مردگان دال شناوري است كه در مناسبات اجتماعي و سياسي رقابتي معنايي بر سر آن شكل مي‌گيرد. آنها به نمادهايي براي زندگي ما بدل مي‌شوند. گاه، الگوهايي شريف مي‌شوند و گاه به مثابه نماد شرارت، زندگان را به برخي روش‌هاي عمل و فكر هشدار مي‌دهند. زماني به آخر كار جهان تمثيل مي‌شوند و زندگان را از دل‌بستن به دنيا، پرهيز مي‌دهند. و در مواقعي هم با بيهودگي خود، بر ارزش زندگي تاكيد مي‌گذارند و لذت بردن از زندگي را مي‌آموزند. مرگ، نمادي است كه به اشكال مختلف تعبير و بكار برده مي‌شود تا زندگي را معنا بخشد.
2. نظام توليد كالايي، مرگ را نيز مثل هر چيز ديگر به كالايي براي خريد و فروش بدل مي‌كند. حرفه‌هاي مختلف شكل مي‌گيرند تا با توليد و عرضه كالاها و خدمات مختلف، مرگ را صورتي اجتماعي بدهند. يك پيكر بي‌جان از طريق گذر از نهادهاي مختلف، هويت مرده را مي‌يابد. نهادهاي پزشكي، سازمان‌هاي كفن و دفن، نظام‌هاي اطلاع‌رساني و سازمان‌ها و نهادهايي كه مراسم يادبود مردگان را ممكن مي‌سازند، همه و همه يك جسد را به مرده تبديل مي‌كنند. در اين حرفه‌ها نيز مثل تمام نظام‌هاي حرفه‌اي، سلسله مراتبي از ارزش‌ها وجود دارد. كساني در حاشيه اين نظام حرفه‌اي قرار دارند، مثل كودكان دستفروشي كه در گورستان‌ها به كار عرضه گل مشغولند، و كساني هم رتبه‌هاي بالاتري دارند مثل متخصصان پزشكي.
3. مرگ نه فقط كالايي اقتصادي كه كالايي نمادين نيز هست. مرگ مي‌تواند افتخارآميز باشد و براي اعضاي يك گروه يا اجتماع، منزلت و افتخار يا معناي زندگي بيافريند. بازماندگان از راه شيوه برگزاري مراسم مي‌توانند براي خود منزلت اجتماعي و احترام خلق كنند. به شيوه‌هايي كه اخيرا مرسوم شده دقت كنيد، مثلا از مراسم تشييع و دفن گرفته تا مراسم ترحيم را فيلم‌برداري مي‌كنند. و يا آگهي‌هاي ترحيم، به عرصه‌اي براي نمايش ميزان سرمايه اجتماعي متوفي و البته بازماندگان تبديل مي‌شود. در باره چهره‌ها و افراد سياسي، آگهي‌هاي ترحيم نمادي از هويت سياسي و يا وفاداري به آرمان سياسي تبديل مي‌شود.
4. ما جهان مردگان را همانند جهان خود مي‌سازيم و همه تفاوت‌ها و تمايزهاي جهان خود را به آن منتقل مي‌كنيم. شايد چنين شباهتي به طور ضمني دلالت بر حقانيت و ناگزيزي جهان ما داشته باشد. مي‌گويند همه در مقابل مرگ، برابريم. مرگ همه را دربرمي‌گيرد و هيچ از اين دنيا با خود نمي‌بريم. همه مي‌ميريم و همه با يك كفن از اين دنيا مي‌رويم. اما مردگان با هم برابر نيستند.زندگان، مرگ را به ابزاري براي نشان دادن تمايز بدل ساخته‌اند. و از اين طريق، طبيعي بودن تفاوت و تمايز تاييد مي‌شود.
بهشت‌زهرا فضايي اجتماعي است و مثل هر فضايي در چارچوب نظام رتبه‌بندي سازمان يافته است. بخش‌هايي از آن برتر از ديگري است. اين تمايز جهان ماست كه در جهان مردگان بازتاب يافته است. مكاني نمادين است كه تمايز اقتصادي و طبقاتي را نشان مي‌دهد. هم‌چنين مكاني نمادين است كه تمايزات سياسي را بيان مي‌كند. گروه‌بندي مردگان بر اساس تعلقات و هويت سياسي‌شان از بهشت زهرا مكان نمادين سياسي ساخته است.با اين حال، مردگان قادرند در برابر جهان زندگان مقاومت ‌كنند. از آنها تصويري به جا مانده است كه تغيير آن چندان ساده نيست. مرگ، تصوير آنها را تثبيت كرده است و نمي‌توان به سادگي آن را تغيير داد. عكس آنها تثبيت يك لحظه اجتماعي تاريخي است. به همين شيوه است كه جهان مردگان در برابر تصويرهاي كلي و يكپارجه و بدون تفاوت از جهان اجتماعي، مقاومت مي‌كند. در جهان مردگان، همه بخش‌ها و سليقه‌هاي جامعه بازتاب كالبدي و فضايي مي‌يابند. آنها سهمي از گورستان شهر را به خود اختصاص داده‌اند و حضور خود را به مراجعه‌كنندگان يادآور مي‌شوند. فراموشي زندگان را نشانه مي‌گيرند و تصويرهاي از ياد رفته را يادآوري مي‌كنند. شگفتا كه جهان مردگان بيشتر بازتاب واقعيت اجتماعي جهان ماست. اگر زندگان، مرگ را به دستمايه‌اي براي بازتوليد سازمان اجتماعي خود تبديل مي‌كنند، مردگان نيز با بازنمايي تفاوت‌ها و يادآوري خاطره‌ها، ساختگي بودن جهان زندگان را برملا مي‌كنند از اين روست كه مرگ، نه پايان زندگي كه نقطه‌اي براي از سرگرفتن زندگي است.

Thursday، March 08، 2007                                                                         

 
با دوربین رسول ملاقلی‌پور

با دوستی که همیشه در کنار او زبان آبستن معنا می‌شود، امروز در قطعات گوناگون بهشت زهرا قدم می‌زدیم و با هم سخن می‌گفتیم. به بهانه شرکت در مراسم تدفین رسول ملاقلی پور به آنجا رفته بودیم.

قطعات گوناگون را با هم مرور کردیم.

بهشت زهرا تصویری از جامعه ایران پس از انقلاب است. گویی ایران همه مشخصات خود را در زمین بهشت زهرا نقش زده است. سیاستمداران، جناح‌های مختلف قدرت، صورت‌های منازعه سیاسی، الگوهای ایدئولوژیک، نمادهای مقاومت، مناسبات متعارف اجتماعی همه و همه در آن موج می‌زنند و در صورتی متفاوت، بازتاب حیات زنده اجتماعی‌اند.

بهشت زهرا، بازتاب مکانی یک قوس تاریخی در جامعه ماست.

بخشی از بهشت زهرا، تجلی امر سیاسی است. در یک بخش نه چندان بزرگ، بزرگان به حسب رتبه و مقام، درجایگاه‌های خاص خانه کرده‌اند. مقربان در عزت و احترام‌اند، بر دوش مطرودان نشانگان شکست را نشانده‌اند و شهیدان جوان انقلاب و بیش از آن شهیدان جنگ، در بخش‌هایی خاص جای داده شده‌اند. جایی که با پخش مستمر صدای نوحه، همواره یاد جنگ را زنده می‌کند.


در میان قطعه شهدا چرخ می‌زدیم. بر قبور برخی از دوستان شهیدمان فاتحه خواندیم. آنچه در این میان جلب توجه می‌کرد تصاویر شهیدان بود. به ویژه آنها که سال 59 یا اوایل سال 60 به شهادت رسیده بودند. بخش مهمی از تصاویر با آرایش متعارف یک فرد استاندارد حزب اللهی ناهماهنگ بود. آنها با موهای نسبتاً بلند، صورت‌های تراشیده و پیراهن‌های دارای یقه خرگوشی جلب توجه می‌کردند: یقه‌های خرگوشی یقه‌های برجسته‌ای بودند که از یقه کت بیرون گذاشته می‌شد و چندان برجسته بودند که حتی چند سانتی از صورت فراتر می‌رفتند. پیراهن‌های یقه خرگوشی معمولاً بخش کمی از سینه و گردن فرد را از پیراهن بیرون می‌انداخت. اینهمه اثبات می‌کرد که چگونه استانداردهای فرد طراز مکتب و حزب اللهی چند سالی پس از انقلاب به دقت تدوین شد و حاوی نشانگان خاص خود از حیث نوع پوشش و آرایش صورت.

در این میان یکی از قبور شهیدان جلب توجه می‌کرد. تصویری با مشخصاتی که گفتم در قاب بالای قبر نشانده شده بود. اما تصویری از همان عکس نیز روی سنگ حک شده بود. جالب بود که در تصویر حک شده بر سنگ، روی پیراهن بلوزی نیز افزوده بودند به طوری که به کلی سینه و گردن آن شهید بزرگ را می‌پوشاند. یقه پیراهن او را نیز پشت یقه کت رانده بودند.

به عبارتی او به حسب استانداردهای دهه شصت بازسازی و رتوش شده بود.

خلاصه در این قطعه بهشت زهرا گستره رسمی امر سیاسی و مشخصات ایدئولو‌یک آن در زمین حک شده است و در یک چشم می‌توان سازه‌ها و ناسازه‌های آن را مشاهده کرد.

گفتم که بهشت زهرا تصویری از جامعه ایران، و جامعه ایران پس از انقلاب است. بخشی به حوزه سیاست اختصاص یافته است، اما بخش اعظم آن به مردم عامی و عادی مربوط است. قبرهای عادی از مردگانی معمولی در قعر خاک خبر می‌دهند . هیچ برجستگی در میان قبرها نیست، همه در طراز زمین‌اند و درختان سرافراز و بلند در کنار آنان، حضوری طعنه آمیز دارند و گویی چیزی را به رخ می‌کشند.

اما در عین حال قبرهای عادی مردم راه و مسیری متفاوت پیموده‌اند و از فاصله‌ای خبر می‌دهند که میان سامانه‌های ایدئولو‌ژیک و متن روزمره زندگی مردم حادث شده است. تا همین پانزده بیست سال پیش کمتر ممکن بود عکس فرد متوفی را بر قبری مشاهده کنی. اما در باب زنان، مساله بسیار حساس بود. حتی در اعلامیه‌های فوت زنان نیز، عکس که هیچ، حتی نام کوچک آنان را نیز مشاهده نمی‌کردی. معمولاً یک کادر خالی و یا تصویری از یک دسته گل، به نحوی رمزی از یک خانم فوت شده حکایت داشت. فرض براین بود که به دیدن تصویرش و حتی شنیدن نامش توسط یک نامحرم، برای او گناه به همراه خواهد آورد.

اما در همان قطعه 224 که مرحوم رسول ملاقلی پور را دفن کردند، چشمم به واقعیت عجیبی افتاد. بر اغلب سنگ‌های سیاهی که بر قبرها نهاده بودند، تصویر دقیقی از چهره مردگان حک شده بود. تصاویر با تکنیک‌های جدید و کاملاً منطبق با عکس معمولی بود. نکته تعجب برانگیز تصاویر زنان بود. حتی تصاویر دختران جوان فوت شده در سنین بیست و بیست و چندسال نیز بر سنگ‌ها حک شده بودند. تصاویر به خودی خود نه تنها اندوهی به دل راه نمی‌داد، بلکه چنان حک شده بود که کاملاً زیبایی و شادابی یک دختر جوان را منعکس می‌کرد. اغلب این تصاویر، فاقد مشخصات حجاب متعارف و استاندارد شده بودند. به دشواری ممکن است با برخی از این چهره‌ها در خیابان حاضر شد. برخی از تصاویر به انعکاس چهره بسنده نکرده بود، بلکه از تصاویری استفاده کرده بود که علاوه بر چهره دختر مرحوم شده، انعکاس دهنده حالات لطیف زنانه نیز بودند. بر یکی دو تا از قبور نیز، عکس‌های رنگی و طبیعی بر کاشی‌هایی چاپ و بر قبور نهاده شده بودند. این تصاویر که به نظر می‌آید چشم انداز آتی قبور آینده است، کاملاً حکایت چرخش از زمان قبور سیاه و سفید و مکتوب به قبور رنگی و تصویری داشت.

نوشته‌ها نیز البته خود حکایتی است. در کمتر قبری در این قطعه مشاهده کردم که از عناوین فوت و تولد یاد کرده باشد. اغلب از تعابیری همچون طلوع دل انگیز و غروب غم انگیز، یا بهار و زمستان و امثالهم استفاده شده بود. جالب‌تر اینکه بر برخی از سنگ‌ها، نام کوچک دختر مرحوم شده، بزرگ‌تر از همه حک شده بود. اول چشمت به نام کوچک او می‌افتاد، سپس نام خانوادگی و سایر اطلاعات.

به یاد پدر بزرگم افتادم که اگر زنده بود و با من این سنگ قبرها را مشاهده می‌کرد در دم از دنیا می‌رفت.

به یاد رسول ملاقلی پور به بهشت زهرا رفته بودیم. ناخواسته گویی با چشمان یک کارگردان رو به اوج سینما به جهان می‌نگریستیم.

Tuesday، March 06، 2007                                                                         

 
زمستان سرد سیاست

تقریباً هیچ کس در این نکته تردید ندارد که ایران در یکی از حساس‌ترین مقاطع چند دهه اخیر خود قرار دارد. اختلاف بر سر معنای این نقطه حساس است. محافل نزدیک به نظام سیاسی این نقطه حساس را امیدبخش قلمداد می‌کنند. انتظار دارند که به زودی به عنوان یک قدرت بزرگ منطقه‌ای و حتی جهانی به رسمیت شناخته شویم.

گروهی دیگر از آن به عنوان یک موقعیت خطرناک یاد می‌کنند و در این زمینه تا جایی پیش می‌روند که گویی ایران به زودی از هم خواهد گسیخت، اقتصاد کشور رو به ویرانی خواهد نهاد، همه چیز از دست خواهد رفت و وضعیتی شبیه به عراق و افغانستان را برایمان پیش بینی می‌کنند.

کمی از دایره قدرت رسمی فاصله بگیریم کسانی خوشبینانه از حمله قریب الوقوع آمریکا و نجات از وضعیت فعلی سخن می‌گویند. بیانیه‌ها و اطلاعیه‌هایی صادر می‌کنند، از تغییر رادیکال اوضاع سخن می‌گویند و شاید هم در محافل خصوصی‌شان سر تقسیم قدرت منازعه کنند.

در این میان، گزارش این شماره ماهنامه زنان در خصوص تجمع زنان استشهادی در بهشت زهرا توجهم را جلب کرد. کسانی انتظار یک رخداد کربلایی را می‌برند و خود را برای مقاومت خونین در شرایطی آماده می‌کنند که حملات آمریکا سازمان رسمی قدرت را از هم پاشیده باشد.

قطع نظر از اینکه تحلیل واقع بینانه کدام است، آنچه به نظرم حیرت انگیز است، سردی فضای عمومی در این خصوص است. به هر حال خوب یا بد، امروز با یکی از مهم‌ترین مصادیق امر عمومی مواجهیم. سردی فضای عمومی در شرایطی که بیش از همیشه با یک مساله عمومی مواجهیم یک فاجعه بزرگ است.

عموم مردم به نظر می‌رسد چندان خود را درگیر نمی‌کنند و بیشتر بر این تصورند که نظام سیاسی با مسائلی در عرصه بین المللی مواجه است که چندان به آنها مربوط نیست. اهل تحلیل و روشنفکران نیز اگر نترسند ترجیح می‌دهند صبر کنند، مبادا موضعی گرفته باشند که با سیر رخدادها سازگار نیافتد. خلاصه اینکه بعضی بی اعتنا، برخی با حیرت، برخی با هیجان و گروهی نیز با چشمان مرعوب به دو قطاری می‌نگرند که در یک خط ریل به سمت هم حرکت می‌کنند و هر یک به امید آنکه دیگری سرانجام خط ریل خود را عوض خواهد کرد از ایستادن یا تغییر مسیر پرهیز می‌کند.

بخشی از سردی فضای عمومی به واسطه سیاست نادرست نظام سیاسی است که تصور می‌کند سکوت و کنترل مواضع گوناگون، نمایشی از قدرت و وحدت در عرصه عمومی می‌آفریند. چنانکه صداهای گوناگون در رسانه‌های آمریکایی و اروپایی را با آب و تاب انعکاس می‌دهند و از این صداهای متفاوت ضعف طرف مقابل را نتیجه می‌گیرند. در حالیکه ماجرا درست به عکس است. اولاً فضای چند صدایی مولد قدرت بیشتر است و علاوه بر این صداهای گوناگون بازگشت یا تغییر مسیر را برای آنها کم هزینه‌تر می‌کند.

متاسفانه به این نکته توجه نمی‌کنند که در فضای چند صدایی، تنها صداهای مخالف نیست که برانگیخته می‌شود، بلکه صداهایی تازه‌ای نیز ظاهر می‌شود که موید سیاست‌های رسمی است. به علاوه در فضای تک صدایی، پیروزی یا شکست، همواره پیروزی یا شکست کسانی است در حالیکه در فضای چند صدایی، همه در شکست و پیروزی کم و بیش خود را سهیم خواهند دانست. مگر آنکه چندان به پیروزی اعتماد داشته باشند که نخواهند پیروزی درخشان خود با کسی قسمت کنند.

البته تصور نمی‌کنم سردی فضای عمومی تنها با سیاست‌های نظام سیاسی قابل توضیح باشد. نظام سیاسی محدودیت‌های ایجاد کرده‌است، اما اهل سیاست و روشنفکران نیز دوباره مطابق عادات تاریخی به عرصه‌های خصوصی خود پناه آورده‌اند و گویی تن به بازی سرنوشت سپرده‌اند.

این فضا به نفع ثبات سیاسی نیست چرا که مقطع کنونی به اندازه کافی حساس و مخاطره آفرین است. عدم امکان برای بازی بازیگران موثر، تنها به معنای میدان دادن به تخیلات سیاسی در پستوهای تاریک است. تخیلاتی که از همه سو می‌تواند اوضاع را مخاطره آمیزتر از آنچه هست بگرداند.
به علاوه این فضا با اخلاق سیاسی نیز سازگار نیست. اگر قرار است مردم خود را برای پرداخت هزینه‌ای آماده کنند، باید در حد امکان در جریان چند و چون اوضاع نیز قرار گرفته باشند.

Friday، March 02، 2007                                                                         

 
آرمان‌خواهی، ماجراجویی و اسطوره واقعیت

به نظرم واقع گرایی اسطوره‌ای است که در برابر ماجراجویی تقدیس می‌شود، و الا چه کس می‌تواند سیاست را از عرصه تخیلات انسانی خالی کند؟ تخیلاتی که به شرایطی بستر آرمان‌های انسانی‌اند و به شرایطی، زمینه ساز ماجراجویی‌های مخرب.

به نظرم مساله امروز ما، انحطاط یک جنبش آرمان‌خواهانه به رفتارهای دن کیشوت‌وار و ماجراجویانه سیاسی است. عرصه سیاسی ما پر از ماجراجوهاست و این وضعیت مخرب، فاصله‌ای بسیار با مقوله آرمان‌خواهی دارد.

آرمان‌گرایان و ماجراجوها هر دو بر بال خیال سوارند. اما تفاوت‌های مهمی با هم دارند. به یکدیگر تبدیل می‌شوند اما نباید آنها را با هم یگانه دید.

خیال در سیاست هنگامی آرمان است که روان و خواست گروه عظیمی از مردم را در یک مدت تاریخی قابل توجه مجذوب خود کرده باشد و به این جهت آرمان پیش از هر چیز یک انرژی عینی و مادی قابل توجه است. به عبارتی آرمان، واقعیت و عینیت خود را از مضمون شعارهای خود اخذ نمی‌کند بلکه از قدرت عظیمی کسب می‌کند که به واسطه حمایت مردم اخذ کرده است. با این تعبیر، نزاع آرمان‌خواهانه، نزاع دو قطب قدرت در عرصه عینی است.

مردم ممکن است چند صباحی جذب این یا آن شعار سیاسی بی معنا بشوند، اما جذب یک شعار و خواست سیاسی بودن در یک مدت زمان طولانی تنها به شرطی ممکن است که آن خواست به جد هم با معضلات عینی آنها در پیوند باشد و هم با ساختار روانی و هنجاری آنان.

به این اعتبار، آرمان‌ها همیشه وجهی به شدت اخلاقی و هنجارین دارند و نزاع سیاسی را به تبع وجه اخلاقی خود دو قطبی می‌کنند.

آرمان‌خواهی الزاماً رویاروی واقع گرایی نیست. آرمان‌خواهان مردم را در یک فرایند طولانی بسیج می‌کنند و قدرتی عینی در عرصه منازعات می‌آفرینند. به عبارتی واقعیتی خلق و ابداع می‌کنند و به همین واسطه رویاروی امر واقع نمی‌ایستند. بلکه در نسبتی خلاق با آن قرار می‌گیرند.

جنبش‌های آرمان‌خواهانه، هیچ‌گاه کاملاً تحقق نمی‌یابند و همیشه کم یا بیش طعم تلخ شکست را می‌چشند، اما همواره بر واقعیت سیاسی آثار ماندگار از خود به جا می‌گذارند، به نحوی که هیچ واقعیت سیاسی را نمی‌توان خالی از اثرات تعیین کننده جنبش‌های آرمان‌خواهانه دید. چه کس می‌تواند سازوکار جامعه سرمایه‌داری امروز را عاری از اثرات جنبش‌های آرمان‌خواهانه سوسیالیستی یا فمنیستی موضوع تحلیل قرار دهد؟

ماجراجوها هم بر بال خیالات سوارند. اما خواست‌شان هیچ نسبتی با خواست، روان و مساله مردم ندارد، حتی اگر در یک رخداد کوتاه مدت، توانسته باشند هیجان عمومی را برانگیزند. بنابراین هیچگاه به یک قدرت عینی تبدیل نمی‌شوند. به جای آنکه سرمنشاء نزاعی میان دو قطب عینی باشند، سرمنشاء نزاعی میان خیال و واقعیت می‌شوند. ممکن است بر دعاوی اخلاقی و درست نیز استوار باشند، اما قادر نیستند عرصه عینی را از این حیث به یک وضعیت دو قطبی بدل کنند.

ماجراجوها نه تنها اثری ماندگار بر عرصه عینی سیاسی ندارند، بلکه به عکس، سازوکارهای واقعی را جان سخت‌تر از آنچه هست نمودار می‌کنند و بر تصلب و سختی آن می‌افزایند.

البته نباید نادیده بگیریم که آرمان‌ها و جنبش‌های آرمان‌خواهانه انحطاط می‌یابند و به رخدادهای دن کیشوت‌وار و ماجراجویانه بدل می‌شوند، چنانکه شاید عکس آن نیز صادق باشد، رخدادهای دن کیشوت‌وار برانگیزاننده تخیلات جمعی برای جنبش‌های آرمان خواهانه گردد.

امروز شاهد فرایند انحطاطی از یک جنبش آرمان‌خواهانه به یک صحنه نزاع میان ماجراجوها هستیم و مصیبت آنجاست که در مقابل یک جریان دن کیشوت وار و ماجراجو، تخیلات جمعی به سمت نحوی تقدیس روایتی اسطوره‌ای از امر واقع‌ هدایت می‌شود.

اگرچه واقع گرایی نیز به اندازه آرمان‌خواهی و ماجراجویی بر مرکب تخیلات استوار است، اما تخیلاتی عاری از مساله زنده و مصائب روزمره انسانی. تخیلاتی عاری از حوزه هنجارهای اخلاقی در امر سیاست.

 صفحه اصلی

تماس


مطالب این وبلاگ را با فید بخوانید


 پیوندها

یونس شکرخواه
عبدالکریم سروش
سید محمد خاتمی
حسين قاضيان
نعمت الله فاضلی
شیرین احمدنیا
احسان شریعتی
سارا شریعتی
سوسن شریعتی
تاصر فکوهی
اندیشه سیاسی و اقتصادی
سیبستان
آوای موج
کریم ارغنده پور
الپر
اسماعیل یزدانپور
مرتضی کریمی
حنایی کاشانی
هفتان
معنویت - عقلانیت
آرش نراقی
عباس کاظمی
مسعود برجیان
محمد وحیدی
ملکوت
پویان
سفر به فراسو
شریعت عقلانی
نشانه
درباره نشانه
میرزاپیکوفسکی
راوش
سیاه مشق های دانشجویی
موسسه مهر طه
ذوزنقه
ابزارهای پژوهش
زمزمه
آب در آب


استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است

 


مطالب پیشین

August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008

    This page is powered by Blogger. Isn't yours?