|
زاویه دید (محمد جواد غلامرضاکاشی) | |
|
Tuesday، July 31، 2007
هجوم حاشیه به متن
کنسرت استاد محمد رضا شجریان دیشب، حاشیه و متنی داشت. جذابترین بخش کنسرت هجوم حاشیه به متن بود. متن و حاشیه را تا حدودی صندلیها مشخص میکنند. بخش مقابل صحنه دست کم در شب اول برنامه به میهمانان استاد اختصاص دارد. همه چهرههای درجه اول ادب و موسیقی کشور را میبینید. از استاد مشکاتیان و ابتهاج گرفته تا استاد فرزانه، شفیعی کدکنی. اما هرچه به صندلیهای عقب میرسی، به ویژه به بالکن مینگری، قیمت صندلیها کمتر است، اما چهرهها جوانتر. چنین است که ناخواسته حاشیه و متنی شکل گرفته است. در کنسرت قبلی، آن حاشیه در آخر برنامه به متن هجوم آورد. کنسرت که پایان رسید، یکباره سیلی از چهرههای جوان از انتهای سالن به مقابل صحنه هجوم آوردند، و با فریاد و کف و سوت، فضای سالن را به اشغال خود درآوردند و از شجریان خواستند که ترانه مرغ سحر را بخواند. به یاد دارم که استاد نشست، همه نیز در مقابل صحنه روی زمین نشستند. استاد شروع کرد و در اوجی باورنکردنی، مرغ سحر را اجرا کرد. جمعیت آرام آرام با او زمزمه میکردند، تا اینکه او خود با حرکت دست جمعیت هجوم برده به متن را به همراهی فراخواند. آنگاه صدای او در صدای جمع گم شد. هنوز هم میتوانید چهرههای پر از اشک مردم را در فیلمی که از آن کنسرت باقی مانده تماشا کنید. مردم دسته جمعی گریستند، و صحنه را با حس توام با اشتیاق و رضایت ترک کردند. دیشب نیز حاشیه به متن هجوم آورد. استاد ابتدا به احترام کف و سوت دسته جمعی جوانان، نشست و گفت اثر تازهای را برایشان خواهد خواند چرا که مرغ سحر تکراری شده است. تصنیف بسیار زیبایی خوانده شد که بر اساس شعرهای مولانا ساخته شده بود. استاد خواند و از جمعیت خداحافظی کرد. اما مردم نرفتند. به تدریج زمزمهای پیچید و به تدریج به یک سخن دسته جمعی بدل شد: مرغ سحر، مرغ سحر مردم دقایق چندی ایستادند و کف زدند، و مرتب تقاضای آمدن استاد را داشتند. بارها چراغ خاموش شد، اما مردم نرفتند. اما چراغ که دوباره روشن میشد، مردم تصور میکردند قرار است استاد بازگردد، و صدای خروش مردم گوش آدمی را کر میکرد. دقایق چندی گذشت، یکباره گروه به صحنه آمدند، تشویق گرم مردم باور نکردنی بود. اما کسی باور نمیکرد که استاد تنها به احترام مردم به صحنه بازگشته است نه برای خواندن مرغ سخر. او دوباره برگشت و صحنه را ترک کرد. دوباره ماجرا از نو آغاز شد. روشن و خاموش شدن چراغها و .... تا آنکه یکباره جمعیت خود شروع به خواندن سرود کرد. صحنه عوض شده بود. مردم ایستادند و با علاقه و شور سرود را تا انتها خواندند. ناخواسته بغضی گلویم را فشرد. مردم به آن نیز بسنده نکردند، سرود مرز پر گهر را شروع کردند. چنین بود که یکباره رعبی ناخودآگاه در سالن منتشر شد. اگر تمهید مدیران سالن در پخش یک موسیقی آرام غربی با صدای بیش از حد بلند نبود، معلوم نبود کنسرتی که اینک مردم آغاز کرده بودند، کی و چگونه پایان مییافت. مردم خود آنچه را از استاد شجریان طلب میکردند، خواندند، اما دلگرفته سالن را ترک کردند. گویی کنسرت از نظر آنها ناتمام رها شد. تا همین شب پیش تصور میکردم که تقاضای ترانه مرغ سحر، یک کلیشه تکراری شده است که مردم دست از آن برنمیدارند، و حق با استاد بود که میخواست این کلیشه را عوض کند. اما دیشب احساس میکردم ماجرا به کلی متفاوت است. شاید تنها یک چیز همه آن حاشیه و متن را در کنسرت استاد شجریان به هم پیوند میدهد: کمتر کسی تنها برای شنیدن یک کنسرت و چند ساعت تفریح به این سالن آمده است. شجریان و کنسرت او یک رخداد ویژه با ابعادی گوناگون و پیچیده به شمار میرود. او در خاطره جمعی ما، خاطراتی را رقم زده و جایی به خود اختصاص داده است. مردم دقیقاً متناسب با همان موقعیت از او انتظاراتی دارند. نمیدانم ایشان تا چه اندازه متوجه این موقعیت هست و میخواهد که به آن پاسخ درست دهد. شجریان به معنای امروزیاش در دهه شصت متولد شد. درست در زمانی که همه عشق و انرژی جمعی ما، به کلیشه بدل شده بود. یوتوپیا به قول مانهایم، به ایدئولوژی بدل شده بود. بسیاری احساس میکردند همه چیز خود را در خیابانها باختهاند و روی بازگشت به خانه را ندارند. عشقی که آن روزها، شجریان از قول سعدی و حافظ میخواند، ندای بازگشت مردم به خانه بود. آن روزها، عشقهای بزرگی به کینه و نفرت بدل شده بود و مردم به سوگ آن نشسته بودند. اما اینک شجریان دوباره چیزی فراموش شده را به خاطرشان میآورد. ابروی یار و جام می و ناله از هجران. کسانی اینهمه را تاویل به دختر زیبای همسایه میکردند و عشقهای پاک انسانی، و کسانی از آن تاویلهای عارفانه میکردند و در مقابل روایت ایدئولوژیک یا شریعت بنیاد دین، به نسیم خنک دین عارفانهای پناه میجستند که قبل از همه در آواز زیبا و دلکش محمد رضا شجریان انعکاس مییافت. کسانی به یاد معشوق زمینی میافتادند و اینچنین از روایت تن زدوده فضای سیاسی میگریختند و کسانی به یاد وصال به خداوندی که ضرورت داشت هرچه زودتر خیابان و زمین را ترک گوید و دوباره به آسمان بازگردد. خدایی که به مدد نظم سیاسی در چهره جباریتاش به زمین آورده شده بود، به همان خدای واحد رحمانی بدل شود که گاهی از روی دلگرفتگی میتوانستی به علامت راز و نیاز دست به سویش دراز کنی. آثار دهه شصت، چندان اثرگذار بود که نظام سیاسی خود نیز در چرخشهای سیاسیاش به آن پناه برد و موسیقی رادیو تلویزیون انباشته از آنها شد. اگر چه همیشه تلاش شده است از عشق و می آن، عشق عارفانه و آسمانی مراد شود. به هزار تمهید آن اشعار با نشانههایی همراه میشوند که فکر شنونده به جایی ناروا نرود. شجریان شاید هنوز برای نسل آن روز همان دلالات را داشته باشد. آن متن که در صندلیهای جلو نشسته است شاید هنوز همانطور را شجریان ارتباط برقرار میکند. اما نسلی که در حاشیه استقرار یافته، ماجرایی متفاوت دارد. این نسل تجربه آن فضا را ندارد. جوانی خود را در موقعیتی میگذراند که وصال به محبوب چندان نیازی به راز و نیاز و ناله از هجران ندارد. به طرفهالعینی وصال حاصل میشود. خال محبوب و ابروی یار، دیگر چندان کالای کمیابی نیست. فضای او نه تنها تن زدوده نیست، بلکه به خلاف، تلنبار تن است. از انبوه اینهمه جک بگیرید تا نگاه شهوت زده در خیابانها تا ..... سخن ایدئولوژیک به ظاهر هست، اما در نقاشیها و دیوارنوشتهها. اما از اینها که بگذری، فضا از همه چیز تهی است. بنابراین آن فضای سنگینی که او را به گوشه غزلتی برای راز و نیاز عارفانه بکشاند وجود ندارد. خدای او نه تنها در زمین نیست، بلکه گویا در آسمان هم مسکن ندارد. یک نسل بی پناه است. نسلی است که تحقیر شده است. گاهی به چشم حسرت به ما مینگرند و با حسرت عجیبی میگویند شما توانستید اراده خود را محقق کنید ما نه. نمیداند به چه چیز باید افتخار کند. فرد فردشان از ما نیرومندتر و سرزندهتر و چالاکترند. اما در جمعیتشان، نوعی حس حسرت و حرمان و اندوه موج میزند. درست به عکس ما که در جمعیتمان چالاک بودیم و در فردیتمان ناتوان و گسیخته. مرغ سحر و ترانه مرز پرگهر، کلیشه معمولی نیست که در آخر هر کنسرت از شجریان میخواهند. از او میخواهند با همان نوایی که روزی درب خانههای کوچک عشق و نیایش را به روی نسل وامانده در خیابانها گشود، اینک امروز نیز راهی به جهان بیرون از خانه بگشاید. سعدی و حافظ و مولانا، بی هیچ تردیدی درخشانترین خورشیدهای فرهنگ و تمدن ما به شمار میروند. اما بیش از دو دهه است که رسانههای این کشور با تکرار بی مزه و مستمر آنها در قوالب گوناگون، موجب قطع ارتباط این نسل با آنها شده است. آن حاشیه چیزی دیگر از استاد شجریان طلب میکند.چندان سواد و فهم تکنیکی از آواز ندارم. اما احساس کلیام آن است که مخاطب چیزی بیش از تکنیکهای آواز از شجریان طلب میکند. مهم نیست که چقدر میتوان از استاد شجریان انتظار پاسخ گویی به این نسل در حاشیه را داشت. آنها شب پیش ثابت کردند که اگر شجریان به تقاضای آنها پاسخ ندهد، آنها صحنه را اشغال خواهند کرد و خود خواهند کرد هر آنچه را نسل پیش از ما و نسل ما در برآوردن آن ناتوان است یا اراده آن را ندارد. آنها کلامی را جستجو میکنند که در فضای گرم جمعیشان احساس نشاط، غرور و امید بیافریند. مرغ سحر سویه سوگوار حس جمعی آنهاست و ترانه مرز پر گهر سویه حماسیشان. آنها نیز درست مثل نسل ما، نیازمند سوگ و حماسه دوران خود هستند.
Sunday، July 29، 2007
حد ممکن مسلمان بودن؟
در یادداشت "خوشا به حال اسلامگرایان ترکیه" از تعبیری بهرهبرده بودم که دوست عزیز جناب آقای حمید رضا عابدیان آن را با دقت شکار کرده و موضوع نقد قرار دادهاند. تعبیری که توجه ایشان را جلب کرده حد ممکن مسلمان بودن در جامعه مدرن است. ایشان عبارت مذکور را نشانه آن دانستهاند که من مدرنیته را با اسلام ناسازگار دانستهام و به خوبی از زبان بنیادگرایان تعبیری در مقابل آن ابداع کردهاند: حد ممکن مدرن بودن در یک جامعه اسلامی. سخن من به هیچ روی متکی به بحث معروف و متعارف سازگاری یا ناسازگاری اسلام و مدرنیته نیست. بلکه به نظرم این بحث در زمان حیات پیامبر اکرم نیز موضوعیت دارد و در هر دوره تاریخی به نحوی تازه موضوعیت پیدا میکند. البته در دوره مدرن نیز مقوله حد ممکن مسلمان بودن موضوعیت تازه خود را یافته است. ماجرا به اسلام و مسلمانی نیز ارتباط پیدا نمیکند. برای اکتساب هر هویتی میتوان از این قاعده سخن گفت که حد ممکن این و آن هویت تا کجاست؟ به همین اعتبار است که آن روی سکه تعبیر من نیز درست است و میتوان پرسید که در یک جامعه اسلامی حد ممکن مدرن بودن تا کجاست؟ اگر فرض براین باشد که مسلمان بودن یک چارچوب مشخص و قابل تعین است که وجاهتی فرافرهنگی و فراتاریخی دارد، همواره برای هر کس و هر گروه در هر موقعیت، حد ممکن و معینی برای مسلمان بودن چنانکه برای مدرن بودن، وجود دارد. اصولاً تفاوت عاملی مهمی است که همواره هر هویتی را درگیر قاعده مذکور میکند. اینکه پیامبر میفرمایند که اگر آنچه را سلمان میداند ابوذر میدانست کافر میشد، حکایت از همین نکته دارد. عموماً این سخن را ناظر به نقش و جایگاه والاتر سلمان تفسیر کردهایم. اما حقیقت مطلب آن است که سلمان و ابوذر به دو نحو مسلمان بودند. هر یک به اقتضاء شخصیت و تربیت و پیشینه و آرزوها و خاطرهها به نحوی مسلمان بودند. نحو مسلمان بودن هر یک را میتوانید این طور بخوانید که حد ممکن مسلمان بودن برای ابوذر و سلمان یگانه نبود. ابوذر از جهاتی با سلمان متفاوت بود. این تفاوت بیانگر کاستی یا افزونی نبوده و نیست. ویژگی انسانی است به عبارتی فضیلت انسان بودن مستلزم متفاوت بودن است. به رغم بهرهمندی از حیات و خاطره و سنتهای مشترک اجتماعی و فرهنگی که هر دو در آن زیست میکنند. پیامبر هر دو را عزیز میداشت، نه تنها به این جهت که این هر دو به اسلام صادقانه مومن بودند، بلکه به این جهت نیز بود که این هر دو به ترکیب و تعادل درستی از فضیلت ناشی از تفاوت خود از یکسو و مسلمانی از سوی دیگر رسیده بودند. این در شرایطی است که برای هویت مسلمانی یا هر هویت دیگر، چارچوب عام و کلی فراتاریخی و فرافرهنگی قائل شده باشیم. این نکته را بسط دهید. برای کسانی که در دوره پیامبر به ایشان نزدیک بودند و کسانی که نبودند، حد ممکن مسلمانی یگانه نبود. چنانکه برای کسانی که عرب بودند و کسانی که نبودند، حد ممکن مسلمانی یگانه نبود. برای کسانی که در صدر اسلام میزیستند و برای کسانی که یکی دو قرن بعد به این جهان آمدند حد ممکن مسلمانی متفاوت بود. ما ایرانیان مسلمان شدیم. بسط اسلام در ایران یکی دو قرن طول کشید. برای ایرانیانی که یکی دو قرن بعد از ظهور اسلام به جهان آمدند، هم حد ممکنی برای ایرانی بودن وجود داشت و هم حد ممکنی برای مسلمان بودن. فرد یا یک گروه اجتماعی به اعتبار خصوصیات خاص، خصوصیات زمانی و مکانی زندگی، تعلقات گروهی و طبقاتی خود همواره حد ممکنی برای تعلق به هویتهای خاص دارد. به واسطه خصوصیات خاصی که از آن بهرهمند است هویت مذکور را تاویل و تفسیر میکند، دست به گزینش و انتخاب میزند، مشخصات هر هویت را به نحوی پیچیده با انتخابهای دیگر خود پیوند میزند و نحوی تعادل در آنهمه برقرار میکند. این قاعده ناگریز نه تنها نقصی به اسلام یا هر هویت جمعی دیگر نیست، بلکه اتفاقاً نقطه قوت و نشانه وجاهت انسانی آن است. یک هویت به اعتبار همین خصوصیت انسانی است که بسط تاریخی پیدا میکند، جلوههای گوناگون از خود به نمایش میگذارد، تداوم پیدا میکند و در منزلگاههای تاریخی به انحاء گوناگون جلوه میکند. این نکته خصیصه هر منظومهای است که به حیات انسانی معنا و هویت میبخشد. نادیده انگاشتن آن، سبب میشود که دین یا هر منظومه معنا بخش دیگر وجهی غیر انسانی و بیرون از حیطه تجربه زیسته انسانی بیابد. خداوند را به امری بیرونی بدل کند و دین را به آئین اجبار. تداوم ادیان نیز ناشی از همین ارتباط زنده آنها با حیات زنده و ملموس انسانها در مقاطع زمانی و مکانی متنوع بوده است. مدرن بودن و زندگی در مناسبات مدرن، برای ما یک وجه وجودشناختی و ناظر به دوران مکانی و زمانی خاص ماست. مدرن بودن، مثل هر خصیصه دیگر حد ممکنی برای مسلمان بودن را پیش چشم میگشاید. چنانکه مسلمان بودن نیز یک خصیصه وجودشناختی ماست و حد ممکنی برای مدرن بودن پیش چشم ما میگشاید. این قاعده عام و جهانشمول است. مهم نیست چه میگوئیم و چگونه خود را تفسیر میکنیم. حتی کسانی که با کینه و خشونت با جهان مدرن رویارویی میکنند، از این قاعده مستثنی نیستند. بنیادگرایان القاعده نیز مثل مسلمانان ترکیه مدرناند ضمن آنکه مسلماناند. تفاوت در این است که در عرصه عملی و فکری تا چه حد توانستهایم فضیلت مسلمانی را با فضیلت مدرن بودن گردهم آوریم. هر هویتی فضائل خاص خود را دارد. ما مسلمین البته به فضائل مسلمانی آگاهیم. اما مدرن بودن نیز حامل فضیلتی است. به خلاف نقطه نظر جناب عابدیان، این فضیلت از نظر من، دمکراسی نیست، بلکه حق متفاوت بودن و گردن نهادن به فضیلت مدارا و کثرت در یک جامعه مدرن است. متاسفانه تجربه اسلامگرایی در بخش مهمی از جهان اسلام، نتوانسته است فضیلت مدرن بودن را در عمل گردن نهد. تصور من بر آن است که عدم گردن نهادن به فضیلت مدرن بودن، فضیلت مسلمانی را نیز بر باد خواهد داد. بی آنکه در این تعبیر، تقدم و اولویتی برای مدرن بودن قائل شده باشم. عرضم این است که اصولاً اخلاق جمعی متکی بر جمع آوردن و تلاش برای ایجاد تعادل میان فضائلی است که به حسب هویتهای گوناگون از آن بهرهمندیم.
Friday، July 27، 2007
خدا را درگاوصندوق خانه پنهان کردهایم
هنگامی که کسانی از زبان و جایگاه خداوند سخن میگویند و خدای نادیدنی و موجود در آسمان را به زمین میکشانند، گناه پیش چشم گناهکار، به دقت ارزیابی میشود، اندازه گرفته میشود و سرانجام مجازاتی مقرر میشود. چشم و گوش و عقل دقیق خداوند در قانون و نظم و مجازات رخ نشان میدهد. کسانی با چوب و چماق در خیابانها جانب خداوند را گرفتهاند و از او دفاع میکنند. آنگاه زمین به صحنه نبرد میان انسان و خداوند بدل میشود. خداوند چشم در چشم بنده میدوزد و خشماگین از او تمکین طلب میکند. فرد در یک دوراهی خطرخیز قرار میگیرد، یا به خداوند تمکین کند و یکسره خود را فراموش کند، و یا در جهت اثبات خود راه گناه در پیش گیرد چرا که گناه رمز وجودشناختی اثبات وجود اوست. چنین است که گناه از یک درد جانکاه درونی به حربهای برای ستیز بدل میشود. امکانی برای اثبات وجود. او که گناه نمیکند، گویی در اراده قاهر خدای زمینی شده هلاک شده است. چرا که به وضوح برق چشم خدای زمینی شده را هنگام کرنش خود میبیند. مردم یا در هم شکسته از تسلیم به اراده خداوندند و یا یکسره گناهکار و از راه ایمان گسیخته. خدای زمینی شده پر از نخوت است، اثری از مهر واقعی در لبخند ظاهری او نیست. از من جداست. تماس با او به سادگی ممکن نیست. گوشی برای شنیدن همه کس ندارد. به من تعلق ندارد. نمیتوانم در صندوق خانهام پنهانش کنم. سر و سری با او ندارم. چنین است که زمینی کردن خداوند، راهگشای میل انسانها به گناه است. خدای زمینی شده خود گناهکار است. وعده دروغ میدهد. در مقابل اعتراض خشم میگیرد. کم حوصله است. نظم و ترتیب او به هیچ روی عاری از نقص نیست. به خدای زمینی شده میتوان خندید. خدای زمینی شده در جهانی که دیگر دوران هراس مستمر از طوفان و زلزله و خشکسالی نیست، خدای رسانهای شده است. خدای زمینی شده اهمیتی ندارد. میتوانی با یک اشاره، کانال عوض کنی یا به سایتی دیگر رجوع کنی. چنین است که اصولاً گناه موضوعیت خود را از دست میدهد. خدای زمینی شده، ابزار است. میتوانی عروسکی از او بسازی و در ماشینت نصب کنی. میتوانی با او بازی کنی. به عنوان یک آس در بازی ماهرانه زندگی او را رو کنی. خدای زمینی شده را نه در پستوی خانه که در گاو صندوق باید پنهان کرد. زمینی شدن خداوند سبب ساز فراموشی خداوند است. خدای زمینی شده خدای را در آسمان تنها رها کرده است. خدای تنها در آسمان نیز از سر انتقام، انسان را تنها در زمین به خود واگذار کرده است تا با خدایان زمینی خویش دست به گریبان بماند. گناه و صواب رخت از زندگی بسته است. دیگر نه محملی برای جلب خداوند هست نه هراسی از خشم او. اما انسانی که خداوند را به فراموشی سپرده، خود را نیز فراموش کرده است. چنین است که آدمیان به اشیاء صامت و خاموش بدل میشوند که هیچ راز مگویی در دل نهفته نکردهاند. به نحوی بیهوده شادند. بی هیچ اندوهی میگریند. ریتم فشرده زمان هیچ مفهومی را در گوش آنها زمزمه نمیکند. خدای زمینی شده، غیبت تام و تمام خداوند است. چرا که حضور خداوند مشروط به نادیدن اوست. مشروط به حضور توام با پرسش و تردید انسان در روی زمین. انسانی که در زمین به خود وانهاده شده است میتواند از موجودیت و چند و چون خداوند پرسش کند. او رویاروی تمکین تام نیست، جستجوگری است که هیچگاه نیافته است اما دل از ایمان به یافتن نمیکشد. گناه ناامیدی از یافتن اوست و در عین حال نگاه داشتن حرمت او. چنین بود که پیامبر همیشه اشارتگر به خداوند بود، در حالیکه خداوندان زمینی، خدای را اشارتگر به خویش تفسیر میکنند.
Wednesday، July 25، 2007
خرد میان تهی
بر فراز صخره سنگی بلند ایستاده بود شوق پرواز چنان بر چشمانش اشگ شوق آورد که سر از پا نمیشناخت. زیبایی شگرف دره عمیق، ترس از جانش بدر برده بود. خردمندی از راه رسید، او را متوجه عمق دره کرد و با یک حساب دو دو تا چهارتا به او اثبات کرد که آنچه در هوس شوق آن میگرید، پرواز نیست، خودکشی است. یک برآورد ساده نشان میداد که عمق دره چنان است که چیزی از او باقی نخواهد ماند. آنچه هوس کرده است، قاتل جانش خواهد بود. آن دلسپرده به پرواز چه خواهد کرد؟ او در گرداب عشق خویش خواهد ماند. هوس وصال زودرس اینک جای خود را به یک هجران عمیق وجود شناختی خواهد بخشید. او نیازمند پرواز است. آن خردمند او را از پرواز از آن صخره منصرف کرده بود، اما عشق به پرواز همچنان در دلش باقی خواهد ماند. زندگی بی عشق پرواز برای او چونان یک شب تاریک دلش را خواهد فشرد. اگر راهی برای پرواز نیابد، افسرده دل به گوشه عزلتی خواهد خزید. شاید روزی فرارسد که راهی برای جمع کردن عشق سوزان خویشتن با خرد بیابد. شاید هواپیماهای امروزی تلاقی عشق به پرواز و خرد عدداندیش انسان باشند. خرد در این روایت وظیفه برآوردن حس و عاطفه و احساس زنده زندگی با امکانهای این جهان را پیش پای گشودهاند. اما چه خواهید گفت اگر آن عاشق پرواز، چنان از غفلت شگرف خود حیرت کند که به چشم منجی به خردمند عدداندیش بنگرد. تصور کند که هم اوست که گوهر حقیقت را در کف دارد. از او بخواهد که همانطور که ارتفاع کوه و توان بدن او را سنجید، جهان و ساحت زندگی را نیز چنان کند و راه و رسم زندگی را از طریق خرد خویشتن به عدد و منطق بدل کند. اینک آن عاشق پرواز عشق گرم خود را متوجه عدد و منطق خواهد ساخت. حقیقت اینک توان حسابگری است. اینک حقیقت با محاسبه یکسان از آب درآمده بود. ما در گریز از هجوم شگفت عاطفه و حس دوران انقلاب، به همین راه افتادیم. خردورزانی نشان دادند که انقلابیون از دیدن حد و اندازههای واقعیت ناتوانند و ما را متوجه ضرورت حد و اندازه و عدد و محاسبه کردند. اما اینهمه که ضرورت داشت راهی مقبول و معقول برای وصول به حقیقت شکفته شده در حس و عاطفه انسانی بگشاید، خود حقیقت انگاشته شد. از مخاطب خواسته شد، اول از هر آنچه حس و عاطفه انسانی است خالی شود آنگاه پای به آکادمی روشنفکران بگذارد. اما مگر ممکن بود زندگی را از حس و عاطفه یکسر تهی کرد؟ خرد نیز هنگامی که خالی از حس و عاطفه گردد، به یک خرد میان تهی و بی معنا بدل خواهد شد. اگر هم افرادی خاص بتوانند با چنان خرد محاسبه گری زندگی کنند، حیات جمعی به هیچ روی نمیتواند بدون حضور گرم عاطفه و حس انسانی موضوعیت داشته باشد. خردورزان تنها کسانی هستند که در فوران احساسات انسانی عمق دره را گوشزد میکنند. آیا این خرد چیزی مستقل از آن حیات توام با حس و عاطفه است؟ به هیچ روی. خرد چیزی نیست الا تجربه تاریخی به دره سقوط کردنهای جماعتهای پیشین. از تامل نسبت به مضمون عاطفی و حسی زندگی حاصل شده است و به هیچ روی بهرهمند از شخصیت مستقل نیست. خرد واقعی و کنشگر در زندگی بشری، حاصل تجربه جمعی و تاریخی بشر است و درانبان خود سرمایههای سنگینی از جوهر عاطفی حیات بشری دارد. جوهر زندگی، دین ورزی، حرکت سیاسی و همه مظاهر دیگر حیات مملو از انبوه حس و عاطفه انسانی است انسان به قول فروید پیش از هر چیز، کپسول انرژی است. خردی که جوهر زندگی را به حسابگری عدد بکاهد، از جنس زندگی نیست، رویاروی زندگی است. همانقدر که عشق شورانگیز جوانی، بی نیاز از خرد انسانی نیست، کنش سیاسی فضیلتمندانه نیز بی نیاز از انبوه عاطفه و حس گرم انسانی نیست. پی نوشت: یادداشت فوق، به هیچ روی پاسخی به یادداشت دکتر قاضیان نیست. اما حسی است که از وجاهت امروزی خرد در آن پرتاب میشوم. این خرد میان تهی خود آتش سوزانی است که رنگ از زندگی خواهد زدود. آنچه نوشتم صرفاً بیان حس من بود. اما بحث من و دکتر قاضیان به جای خود باقی است.
Monday، July 23، 2007
خوشا به حال اسلام گرایان ترکیه
اسلامگرایان ترک از این نعمت بهرهمندند که در انتخابات ترکیه حدود پنجاه درصد آراء را به دست آوردهاند. پیروز شدهاند اما یک پیروزی نسبی و شکننده که هر آن میتواند از دست برود اگر اسلامگرایان صد در صد یا نود و چند درصد آراء را به دست آورده بودند، میتوانستند خود را نماینده تام و تمام مردم ترکیه قلمداد کنند، جشن پرشکوهی از پیروزی به راه بیاندازند، و آن چند درصد را فریب خورده قلمداد کنند، کسانی که یا به واقع از شرافت مردم ترکیه بیبهرهاند یا احتمالاً از دشمنان مردم ترکیه کمک میگیرند. اگر اسلامگرایان ترکیه چنان پیروزی شگرفی پیدا میکردند، میتوانستند ادعا کنند آنچه رخ داده یک انتخابات ساده نبوده، یک حماسه بزرگ بوده است. میتوانستند ادعا کنند آنچه رخ داده است، صرفاً اراده مردم ترکیه نبوده است، اراده مطلق خداوند بوده است که در رای مردم تجلی کرده است. اسلام گرایان با چنان پیروزی شگرفی، کم کم در باره نقش خود نیز شک میکردند. با خود میگفتند نکند که ما فرستادگان و رسولان خداوند در روی زمین هستیم و برای ایفای نقشی به زمین فرستاده شدهایم که نباید در انجام آن کوتاهی کنیم. مردم نیز پیروزی شگرف حزب عدالت و توسعه را که به واسطه آراء آنان حاصل شده بود، چیزی از آن خود نمیدانستند، و تحت جاذبه شگرف این پیروزی قرار میگرفتند. عظمت پیروزی حزب، نگاه آنان را به رهبران حزبی دگرگون میکرد. رهبران حزبی نورانی به نظر میآمدند. شاید دفاتر حزب در جای جای سرزمین ترکیه، وجهی مقدس پیدا میکرد. چنان بود که ماجرا اصولاً از حد و حدود اراده و اختیار رهبران حزب و مردم انتخاب کننده فراتر میرفت، ماجرا به تقدیری مقدس نسبت داده میشد و اراده خداوند. مساله از حد و حدود ترکیه فراتر میرفت، بعدی جهانی مییافت، از عرصه سیاست نیز فراتر میرفت به ساختار تربیتی و روانشناختی تک تک مردم ترکیه توسع پیدا میکرد. حزب عدالت و توسعه اما تنها نیمی از آراء مردم را به دست آورده است. این اولین پیروزی حزب مذکو نبود، بلکه این حزب دومین پیروزی پیاپی خود را جشن میگیرد و نسبت به دوره قبل چند درصدی بیشتر موفق به کسب آراء عمومی شده است. حال اینان از این نعمت بهرهمندند که پیروزی خود را یک پیروزی موقت سیاسی قلمداد کنند که ربطی به عملکرد گذشته خود آنان داشته است و البته ارتباطی با انتخاب مردم با گرایشات اسلامی. قدرت انتخاب مردم، اصل انجام انتخابات، دمکراسی، کثرت سیاسی، بازی حرفهای و مستمر در حوزه سیاست، بنیادهای هستی شناختی اسلام گرایان را در عرصه سیاسی فراهم ساخته است. به هیچ روی نمیتوانند حرمت اینهمه را نادیده بیانگارند. اسلام گرایی در ترکیه، با حد ممکن اسلامی بودن یک جامعه مدرن، تطابق کم نظیری دارد. سیاست در چنین فضایی، ارزشهای اسلامی را تقویت میکند اما در حد و اندازههای معقول یک جامعه مدرن. اگر اسلامگرایان در دام پیروزیهای شگرف میافتادند، ماجرا دگرگون میشد. آنگاه انتظار و توقع رهبران حزبی از حد معقول اسلامی بودن یک جامعه مدرن فراتر میرفت. یکباره در خیال احیای دوباره امپراتوری عثمانی میافتادند و شکاف عظیم میان انتظارات و اقدامات دولت و حد ممکن اسلامی بودن در یک جامعه مدرن، هزار آفت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی را سبب میشد. پیروزی یک جزب اسلام گرا در ترکیه، نه تنها خطری برای دیگر جریانات سیاسی و فکری و فرهنگی در این کشور نیست، بلکه اتفاقاً پیش شرط رشد و توسعه همه آنهاست. اینک سکولارهای ترکیه در مییابند که برای بقاء خود در جامعه ترکیه نیازمند بازآفرینی فکری، فرهنگی، تشکیلاتی و سیاسی هستند. آنان برای کسی جایی را تنگ نکردهاند بلکه فضای سیاسی را فراختر و گشودهتر ساختهاند. خوشا به حال اسلام گرایان ترکیه، که پیروزی سیاسیشان همانقدر که فضای سیاسی را گشودهتر ساخته، در نقطه مقابل ایمان دینی نیز نایستاده است. اسلام حاضر شده در عرصه سیاسی، سرمایههای ایمانیشان را هر روز به نحوی هزینه تبلیغات کینه توزانه علیه این و آن نمیکند. میتوانند در حوزه سیاست اسلام گرا باشند و در حوزه خصوصیشان هم به جد یک مومن مسلمان. اگر تئوری سیاسیشان هم شکست بخورد و در انتخابات بعدی رای نیاورند، آسیبی به مسلمانیشان وارد نخواهد شد. خوشا به حال مردم ترکیه که توانستهاند مسلمانیشان را با مقتضیات زندگی در یک جامعه مدرن در هم آمیزند و فضیلت مسلمانیشان با فضیلت سیاسی عصر جدید.
Friday، July 20، 2007
مدلسازی از واقعیت پیچیده دکتر حسین قاضیان از این که مصاحبة من را در خور انتقاد دانستید ممنونم.و ممنونم از لطفی که در یاد کردن از من داشتید . راستش را بخواهید دو باری مطلب را خواندم تا ببینم واقعاً اختلاف ما بر سر چیست. چون می دانید که من هم با بسیاری از نکاتی که مطرح کردهاید، موافقم. خوب که فکر میکنم می بینم ریشة این اختلاف به بحثهایی بر می گردد که سالیانی است با هم داریم؛ روش شناسی . قبول که واقعیتها، از جمله واقعیتهایِ سیاسی، هیچگاه از آن مرزهای تمیز و ظریفی که ما در مقام تحلیل ترسیم میکنیم، پیروی نمیکنند. واقعیت همیشه در ظرف معرفت است که تکه ـ تکه می شود تا به چنگ آید (و اصلاً مگر بی این تکه کردن ها و جداسازی ها علم میتواند مستقر شود؟) پس پیداست که من هم نمیتوانم مدعی باشم که مثلاً در موضوعِ مورد بحث ما میتوان در واقعیت مرزهای کاملاً متمایزی بین پوپولیسم و غیرِ پوپولیسم ترسیم کرد؛ نه در ایران و نه در جهان؛ نه امروز و نه دیروز. اما فراموش نکنیم که ما در مقام تحلیل، واقعیتِ پیچیده و در هم تافتة پیش رویمان را اوراق می کنیم(تجزیه)؛ به این قطعات جدا شده نامهایی میدهیم، اغلب متفاوت از نامهایِ عرفیشان (مفهوم سازی)؛ و بعد پارههای اساسی از نظر خودمان را دوباره سر هم می کنیم (مدل سازی/نظریه سازی). مدل/نظریهای که به این ترتیب و در جریان درک علمی از واقعیت ساخته میشود، تصویری است ساده شده (یعنی تعداد اجزایش از واقعیتِ پیچیده و مرکبِ مورد تحلیل به مراتب کمتر است) و انتزاعی (یعنی ساخته شده با مصالحِ مفهومی) که اصولاً قرار نیست عین خود واقعیت باشد، اما در عین حال باید بتواند کثیری از موارد واقعی را به عنوان مصادیق خود پوشش دهد. مدل سازی از پوپولیسم هم همین مسیر را طی کرده است.همین جا اضافه کنم که شیوة من در این مسیر، ساختن صورت نوعی از واقعیت بوده است. و چنان که می دانیم صورتهای نوعی تحقق خارجی ندارند بلکه ابزارهایی مفهومی هستند برای طبقه بندی و تحلیل. پس در مقام تحلیل قرار نیست ـ و نمی تواند هم باشد ـ که واقعیت پیچیده و مغشوشِ پوپولیسم و شیوههایِ پوپولیستی عیناً در دامن ( یا روی شلوار ) خواننده گذاشته شود، گیرم که نیروهایِ پوپولیست هم ـ چنان که ادعا می کنند ـ ترمز خرد را نکنده باشند یا نیروهایِ غیر پوپولیست هم یکسره بر مدارِ خرد نچرخند و هر یک حامل عناصری از دیگری باشند. ناگفته پیداست که اطلاق پوپولیسم به یک جریان، متوجه وجه غالب است. اما صرف نظر از جنبةِ روشی، از نظر محتوایی پذیرش وجود قابلیتهای عینی و ذهنی برای برآمدن و رواج پوپولیسم در جامعة ما لزوماً به این جا نمی رسد که " که از نخبگان بخواهیم که این واقعیت را بپذیرند که جامعه ایران عرصه کنش معقول نیست، پس بروند و زانوی غم به بغل بگیرند، یا ترک وطن کنند و در موطن دیگری مسکن بگیرند که جای عقلانیت گشوده است." اتفاقاً این نشان می دهد که یکی از مهمترین وظایف حرفهای روشنفکران باید مبارزة پیگیر با زمینه ها و ذهنیت و زبانِ خردگریزی باشد که به پیش رویِ پوپولیسم میدان می دهد.از همة این ها که بگذریم، عقلانیت و نخبه گرایی لزوماً به این معنی نیست که نخبگان بخواهند صرفاً بر مبنایِ تشخیصهای خود و از بالا برای مردم نسخه بپیچند. عدول از نسخههای کلاسیکِ مدرن سازی و در میان آمدن الگوهای توسعة پایدار ازپیامد های همان"مشت و لگدهای جنبش های مردمی" و بر سر عقل آمدنِ(!) خردگرایی و نخبهگرایی بوده است.
Wednesday، July 18، 2007
مشت و لگد جنبشهای مردمی
گفتگوی دکتر حسین قاضیان با شهروند را امروز خواندم و آنقدر از بازگشت این چهره متفکر که مفتخر به دوستی دیرینه با او هستم، به وجد آمدم که پس از چندی دوباره به حال و هوای نوشتن بازگشتم. دکتر قاضیان در این مصاحبه به تعریف پوپولیسم، و موقعیت آن در عرصه سیاسی ایران میپردازد و با نقد رادیکال روشهای پوپولیستی، رویکرد عقلانی و نخبهگرا به سیاست را میستاید. ایشان به شدت توصیه میکنند که الگوی پیروزی احمدینژاد، اصلاحطلبان را اغوا نکند که به دام پوپولیسم بیافتند و در عقلانیتزدایی از عرصه سیاسی با او همداستان شوند. ضمن آنکه در نقد پوپولیسم با او همراهم، اما از او یک پرسش اساسی دارم: آیا به جد دوگانه سازی میان الگوی سیاستورزی متکی بر پوپولیسم و الگوی نخبهگرایانه در عرصه سیاسی واقعی است؟ آیا به جد میتوان الگوی سیاستورزی متکی بر عاطفه و بسیج را یکسره در کیسه پوپولیسم ریخت، و در مقابل مدافع الگویی از سیاستورزی بود که یکسره عقلانی و نخبهگرایانه است. گویا سیاست تابع دو الگوی عملی است: یکی سراسر از عقل و گفتگو و تاملات علمی نخبگان تبعیت میکند و یکی نیز یکسره فاقد عقلانیت و تابع دروغپردازیهای ناشی از پوپولیستهای تبلیغاتچی است. اگر این دوگانهسازی را بپذیریم، به جد کدام حرکت سیاسی در ایران وجود داشته است که از الگوی نخبهگرایانه و عقلانی ایشان تبعیت کند. دکتر قاضیان به درستی نشان میدهند که الگوی انتخاب احمدینژاد همانقدر پوپولیستی بود که انتخاب سید محمد خاتمی و خود ایشان به درستی تصریح کردهاند که ساختار فرهنگ سیاسی ما مقتضی این الگوی بسیج پوپولیستی است. به عقبتر بازگردیم، انقلاب در سال 1357؛ نهضت پانزده خرداد در سال 1342، نهضت ملی نفت در سال 1332؛ انقلاب مشروطه و بسیاری دیگر از جنبشهای خردتر در ایران، کدامیک وجه نخبه سالارانه داشتهاند. اگر تا کنون سیاست ورزی نخبه گرایانه و عقلانی به شیوهای که دکتر قاضیان از آن سخن میگوید نداشتهایم، چه دلیلی وجود دارد که اینک با تکیه بر آن بتوانیم از شر پوپولیسم نجات یابیم. تصور میکنم با مبانی که دکتر قاضیان به دست میدهند واکنش معقولتر آن است که از نخبگان بخواهیم که این واقعیت را بپذیرند که جامعه ایران عرصه کنش معقول نیست، پس بروند و زانوی غم به بغل بگیرند، یا ترک وطن کنند و در موطن دیگری مسکن بگیرند که جای عقلانیت گشوده است. اما اجازه بدهید از این حد نیز فراتر روم. واقعاً الگوی سیاست ورزی یکسره عاری از حس و عاطفه و بسیج عمومی، در کدام کشور و موقعیت سیاسی وجود دارد. شاید در کشورهایی که اصولاً در حاشیه آرام گرفتهاند، بتوان نمونههایی از آن را یافت. اما واقعاً سیاست در آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان، متکی بر الگوهای نخبهگرایانه است؟ به نظرم میآید نیازمند رویکردی تازه هستیم که میان دو حد افراط و تفریط پوپولیسم و نخبه گرایی راهی میانه برگزیند. میتوان به جد در هر نهضت پوپولیستی رگههایی از عقلانیت مشاهده کرد، چنانکه در هر جریان سیاسی موفق به ویژه در کشورهای پیرامونی نشان داد که نحوی نخبه گرایی در ویترین یک جنبش پوپولیستی جای گرفته است. دوم خرداد از همین سنخ بود. به عبارتی دیگر، هیچ نهضت مردمی به آن حد افراطی که تعریف میشود فاقد خرد ورزی نیست، و هیچ حرکت نخبهگرایانه – اگر اصولاً بتوان مصداقی برای آن نشان داد – خالی از وجوه پوپولیستی. بنابراین به نظر میآید این دوگانه سازی، فهم جنبشهای اجتماعی در جوامعی نظیر جوامع ایران را دچار ابهام میکند و به عاملی در انفعال کنش سیاسی بدل میشود. به نظرم کلام متین جناب دکتر قاضیان در خصوص ضرورت به کاربستن خرد در عرصه سیاست، بخشی از خرد نهفته در جنبش دوم خرداد بود. یا دست کم در نتیجه جنبش پوپولیستی دوم خرداد وجاهت عمومی یافت. نباید فراموش کنیم که خرد نخبگان، همواره خرد گروه اندکی است که در عرصه قدرت سیاسی فاقد منافع خاص نیستند، سیاست منحصر شده به حلقه نخبگان، سیاستی است که حرکت اول آن حذف تودههای مردم در عرصه مشارکت سیاسی است. اتفاقاً نخبگان گاهی با مشت و لگد جنبشهای مردمی به یاد میآورند که در نحوه نگاه و راهحلهای خود عامل محذوف شدن اقشاری از مردم از عرصه سیاستاند و عقلانیتشان به الگویی از سرکوب سیاسی بدل میشود. چنین است که ضربه جنبشهای مردمی موجب تصحیح عقلانیت آنان میشود.
Thursday، July 12، 2007
سادهانگاری یک سرمایه سیاسی است
اقدامات نظام سیاسی در این روزها، کمی عجیب به نظر میرسد: بیآنکه با ناآرامیهای چندان مهم سیاسی مواجه باشیم، شاهد فشار بر مطبوعات، بازداشت گروه بالنسبه کثیری از دانشجویان و اعمال محدودیتهایی بر نهادهای دانشجویی و حتی خبرگزاریهای رسمی هستیم. برخی از گروهها و شخصیتهای سیاسی، در واکنش به این رخدادها، از استبداد و خفقان و ظهور فاشیسم و امثالهم سخن میگویند و دیگران را به مقاومت در مقابل استبداد فرامیخوانند و پرچم آزادیخواهی برافراشتهاند. اما عجیبتر آن است که نه اقدامات نظام سیاسی چندان رعبی آفریده، و نه فریاد گروهها و شخصیتهای سیاسی چندان طنینی به همراه دارد. شاید مساله را باید از زاویهای دیگر مورد مطالعه قرار داد: اقدامات نظام سیاسی بیشتر به واکنشهای عصبی شباهت دارد، گویی خود را رویاروی منظومهای از واقعیتهای پیش بینی نشده یافته و در سکوت ناشی از خاموشی این و آن میخواهد دوباره خود را بیابد و از محیط خود تحلیلی تازه کند. شعارهای دوره انتخابات آقای احمدینژاد را هنوز از خاطر نبردهایم. گفته میشد که کشور باید جهشهای اساسی کند. هنگامی که پرسیده میشد برای فقر چه اندیشیده شده است، گفته میشد این قبیل مشکلات کوچک در یک سرعت عمل شش هفت ماهه حل خواهد شد. مشکلات فرهنگی، مشکلات بین المللی، مشکلات اجتماعی همه در زمره مشکلاتی بودند که رئیس جمهور قول حل سریع و پرشتاب آنها را میداد. سفرهای رئیس جمهور به استانهای کشور نیز در همین چارچوب تبلیغ میشد. قرار بود که هیئت دولت در سفرهای استانی خود هر بار بر کلیه مشکلات یک استان متمرکز شود و پس از حل آنها سراغ استانی دیگر رود و به این ترتیب همه مشکلات کوچک و بزرگ کشور یکباره حل شود. تلاشهای توام با تلاش شبانهروزی دولت و تقلیل خواب رئیس جمهور به سه ساعت نیز حکایت از عزم جزم دولت داشت. می پرسیدی اگر این همه به همین سادگیها قابل حل بوده است، چرا دیگران نکردهاند، یک پاسخ ساده داشت: دیگران به دلیل منفعت طلبیهای شخصی نخواستهاند، خائن بودهاند و یا توان انجام آن را نداشتند. دوسال به خودی خود، مدت زمان زیادی نیست، اما برای دولتی که شعار حل مشکلات تاریخی بشر را در محدودههای زمانی شش هفت ماهه میداد، این دوسال مدت زمان بسیاری است. اما تنها به ثمر نرسیدن وعدهها نیست که دولت را عصبانی میکند، بلکه بیش از آن و شکنندهتر از آن، وادار شدن او به انجام اموری است که همان دیگران بی عرضه یا منفعت طلب همیشه انجام میدادند. ماجرای بنزین یکی از این موارد است. گاه با خود میاندیشم که در دوره اصلاحات اگر چه در امور اقتصادی و روابط بین الملل پیچیدهتر از این میاندیشیدیم، اما در امور دیگر نظیر تحقق نظم دمکراتیک در ایران همین سادهانگاریها را داشتیم. مهمترین خسارت این سادهانگاریها در عرصه سیاست، خسته کردن مردم و ناامیدیشان از نقشی است که می توانند در حل معضلات گوناگون اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ایفا کنند ما جهان سومیهایی که دارای تاریخ و پیشینه تمدنی هستیم، با یک مشکل اساسی روبروئیم. با مناسبات و جهانی پیچیده سروکار داریم. به یک دنیای تازه با مناسبات مرتباً نو به نو شوندهای گام نهادهایم، اما سیستم مدیریتی متناسب با این همه پیچیدگی را نداریم. آنها که مثل ما پیشینه تمدنی ندارند، همراه با ورود به مناسبات جدید مدیریت خود را نیز به دیگران واگذار کردهاند. اما برای ما که چنان انتخابی ممکن نبوده است و تولید مقاومت فرهنگی گسترده کرده است، در انتخاب میان دو راه قرار گرفتهایم: سیستم مدیریت امور را پیچیده کنیم که در یک کلام، نظم دمکراتیک بیانگر آن است، و یا پیچیدگی امور را انکار کنیم. این کار دوم، انتخاب سادهتری بوده است و اغلب چنین کردهایم. چنین است که سیاست به ماشین تولید و بازتولید سادهانگاری بدل شده است: مستمرا شاهد ظهور کسانی هستیم که تصور میکنند راه حل جدی نگرفتن پیچیدگیهاست. عزم را باید جزم کرد و خواست تا مساله حل شود. رقابت در عرصه سیاسی ایران نیز چیزی نیست جز رقابت میان الگوهای بدیل حل سادهانگارانه حل همه مشکلات. به محض آنکه سادهانگارانی در مناصب مدیریتی قرار میگیرند، شرایط مهیا میشود تا نسل تازهای از سادهانگاران در نقش اپوزیسیون ظاهر شوند. سادهانگاری یک سرمایه سیاسی است. این الگوی سیاستروزی نیز همه سیاستمداران ایرانی را با یک عسرت مشابه مواجه میکند: رویارویی شعارهای سادهانگارانه شان با واقعیت پیچیده. به نظر میرسد که دولت نهم با چنین عسرتی مواجه شده است. البته به دلیل شتاب زیاد، با سرعتی بیشتر نیز به چنین عسرتی گرفتار آمده است. عصبانی است و بی آنکه با مقاومت مدنی مهمی هم درگیر باشد، اعمال محدودیت میکند.
Sunday، July 01، 2007
چارهای جز نوشتن نیست
مرتضی کریمی مینویسد: ننوشتن برای من یک عمل است که باید مرتکب شوم، بدان معنی که هر روز و هر ساعت باید بنشینم و ننویسم. این بدان معناست که هر روز باید فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم و بدون اینکه مخاطبی داشته باشم، برای مخاطبم ننویسم و ننویسم و ننویسم. من به دلیل احترام به مخاطبم، خودم و نوشتههایم تنها زمانی مینویسم که حرفی برای گفتن داشته باشم و تا زمانی که حرفی برای گفتن نداشته باشم سکوت میکنم این سخن یک معنای متعارف دارد که خیلی با آن مخالفتی ندارم. کریمی درست میگوید، تنها زمانی باید سخن گفت و نوشت که حرفی برای گفتن هست. بنابراین کمتر باید نوشت. من خودم جزو کسانی هستم که مصداق این نصیحت هستم. دوستانی هستند که به جد و یا در قالب شوخی به من توصیه میکنند کمتر بنویسم. اما سخن کریمی یک پیش فرض پنهان دارد که با آن به شدت مخالفم و آن عبارت از آن است که گویا میتوان بی مخاطب دریافت که حرفی برای گفتن هست. تجربهام در این مدت وبلاگ نویسی تجربه نابی است. من از آن دریافتهام که تنها در نسبت با مخاطب است که حرفی و سخنی برای گفتن شکفته میشود. تنهایی کریمی نیز بخواهد یا نخواهد در نسبت با مخاطبی شکل میگیرد که البته او در عالم خیال آفریده است. او در عالم خیال خود مخاطب و مخاطبانی میسازد که لب فروبسته و خاموش گوش به او سپردهاند و چشمهای حیرت زده به او دوختهاند. او هنگامی که مطالعه میکند و میاندیشد با آنان سخن میگوید، آنان برای بارقههای ذهنی او فریاد شادی میکشند و هنگامی که ذهناش از کار بازایستاده باشد، با چشمانی شوخ به او مینگرند و به طعنه به او لبخند میزنند. کریمی گاه از استقبال این مخاطبان به وجد میآید و گاه از چشمان طعنه زن آنان افسرده حال به گوشهای پناه میجوید. کریمی حتی اگر به راستی ننویسد، همواره خواهد نوشت. اما تفاوت محیط وبلاگ با تنهایی کریمی در آن است که اینجا مخاطبان واقعیاند. توهمهای آدمی را زائل میکنند و فرد را در یک محیط واقعی ارتباطی قرار میدهند. به او میآموزند که حرفهای بسیار دارد هنگامی که تصور میکند حرفی برای گفتن نیست، و در عین حال او را از اریکه توهم بیرون میآورند هنگامی که تصور میکند انبوه مخاطبان در مقابل او حیرت زده ایستادهاند. به علاوه، مخاطب در وبلاگ به تدریج الگوی فکر کردن و الگوی نوشتن را به فرد میآموزد. این امکان دو طرفهای است که پیش از این وجود نداشت. پیش از اینها، فرد به لطائف الحیل، مخاطب خود را به سیاق نحوه نوشتن و سخن گفتن خود میآفرید. اینک اما محیط وبلاگ، این ارتباط را دوطرفه کرده است. اینک نویسنده نیز ضروری است نوشتن، نحوه فکر کردن و سلوک فکری را از مخاطب بیاموزد. هر جامعهای به یک ساختار بیناذهنی متکی است. جهانی که در این دیار به نحوی اقتدارگرایانه استیلا داشته است، اینک دریچهای گشوده شده است تا از وجه اقتدارگرایانهاش بکاهیم و روزنهای آن را برای تنفس و بداعتهای معطوف به زندگی گسترش بخشیم. کریمی شکایت کرده است که به این محیط وابسته میشود. وابستگی به این محیط، الگوی تازه مدنیتی است که همه به آن نیازمندیم. همین وابستگی است که منجر به تزلزل کلام او شده است. یکجا به جد گفته است که نخواهد نوشت، و جای دیگر تنها مرخصی کوتاه مدتی خواسته است تا تاملی کند. امیدوارم کریمی باور کند که خوشبختانه ننوشتن ممکن نیست. نوشتن تنها چاره اوست. میتواند تصمیم بگیرد که کمتر بنویسد، اما ننوشتن، و ننوشتن را کاری قلمداد کردن از آن حرفهاست که فهماش برای من یکی ممکن نیست. |
پیوندها
یونس شکرخواه
استفاده از مطالب با اجازه نویسنده امکان پذیر است
مطالب پیشین
August 2005
|